مشاهده کامل : نقد فيلمهاي روز و دوران معاصر سينما
napoleon
18-02-2007, 17:15
درود
از امروز در اين تاپيك به نقد و بررسي فيلمهاي روز و دوران معاصر سينما خواهيم پرداخت.
دوستان در آغاز به چند نكته توجه بفرمايند:
مراد ما از سينماي معاصر از سال 1985 تا امروز ميباشد پس در ارسال
مطالب دقت كنيد كه فيلمها در اين بازه زماني باشند.
همه دوستان گرامي مي توانند با ارسال مطالب و نقدهاي خودشان و ديگران در اين تاپيك ما را ياري نمايند اما لطفا براي مطالب و نقدهايي كه متعلق به خودتان نيست حتما منبع آنرا ذكر كنيد.
از اظهار نظرهاي كوتاه و كلي نظير : (( بازيهايش خوب بود ، خيلي خوب بود (توپ بود) ، فيلمبرداريش خوب بود و...)) ؛ خودداري كنيد .
از ارسال مطالب مربوط به فيلمهاي اروتيك و بي ارزش خودداري كنيد ، البته ارسال مطلب فيلمهايي كه مقصود اصلي شان چيزي غير از برهنگي است (مانند: آخرين تانگو در پاريس) مانعي ندارد.
سعي كنيد نقدها و مطالب ارسالي از 10 خط بيشتر باشد.
اگر نقد يا مطلب راجع به فيلمهاي كلاسيك داريد ، لطفا در تاپيك ديگري كه در اين زمينه ايجاد گرديده ارسال فرماييد.
به بدون غلط بودن املا و نوشتار فارسي كلمات توجه بيشتري بكنيد و همچنين نام فيلمهاي مورد نظر را حتما به دو خط فارسي و لاتين در بالاي نوشتار قيد كنيد.
و كلام آخر
دوستان علاقمند و بويژه مديران گرامي بخش، تنها با كمك همگي شماست كه مي توان بخش سينما در اين سايت را سرپا نگه داشت .
با سپاس
napoleon
18-02-2007, 17:21
بورات: آموخته هاي فرهنگي آمريكا در جهت نفع رساندن به ملت پر افتخار قزاقستان
Borat: Cultural Learnings of America for Make Benefit Glorious Nation of Kazakhstan
http://www.foxmovies.co.nz/boratscreen.jpg
شناسنامه فيلم:
کارگردان: لری چارلز
فیلم نامه: ساشا بارون کوهن، آنتونی هاینز، پیتر بینهم، دن میزر، بر اساس داستانی از ساشا بارون کوهن، آنتونی هاینز، پیتر بینهم و تار فیلیپس.
مدیر فیلمبرداری: لوک گیسبولر، آنتونی هاردویک.
موسیقی: اران بارون کوهن.
تدوین: کريگ الپرت ، پيتر تشنر، جیمز تا مس.
بازیگران: ساشا بارون کوهن (بورات ساجی يف)، کن دیویشین (عظمت باگاتوف)، لونیل (خودش) ، پاملا اندرسن (خودش)، باب بار (خودش)، آلن کی يس (خودش)، مریم بهار.
محصول 2008 آمریکا، 84 دقیقه.
خلاصه داستان :
بورات ساجی يف که شخصیت تلویزیونی معروفی در قزاقستان است به آمریکا سفر می کند تا مستندی در باره فرهنگ آمریکا بسازد و هموطنانش را تشویق به بازگشت به کشورشان کند. تهيه کننده او، عظمت باگاتوف، نیز هم سفرش است. در نیویورک او به سختی در هتل محل اقامتش جا می افتد، شب در اتاقش سریال پر طرفدار Baywatch را تماشا می کند و با همان اولین نگاه مجذوب پاملا اندرسن یکی از بازیگران سریال می شود. در نتیجه تصمیم می گیرد به کالیفرنیا برود و با او ملاقات کند. بورات در مسير سفرش به واشنگتن، آتلانتا، دالاس و در نهایت لس آنجلس با شخصیت های عجیب وغریب تر از خودش برخورد می کند، صاحب خرسی دست آموز می شود، ماجرا های مختلفی را از سر می گذراند، و با عده ای آمریکا یی شناخته شده ملاقات می کند؛ از جمله دلال های قدر تمند وال استریت، رهبران سیاسی، کلیسا روها، زنان اصیل جنوبی و البته پاملا آندرسن...
نقدي بر اين فيلم:
ظهور چنین مخلوقی _ که عده ای را به تحسین وا می دارد و او را نابغه می پندارند و از سویی دیگر، برخی را به خشم و غضب دچار می سازد و می گویند ابلهی بیش نیست_ این روزها موضوع داغ بحث و جدل محافل است. آفریننده این شخصیت، کمدین 33 ساله انگلیسي ساشابارون کوهن است که نخستین بار با سریال کمدی دا علی جی شو (Da Ali G Show) در شبکه HBO در سال 2003 به تماشاگران آمریکا یی معرفی شد. شخصیت بورات قبل از آن که فیلم به نمایش درآید از طریق تبلیغات گسترده، درهمه جا شناخته شد. قد دراز، لهجه خاص، طرزغریب لباس پوشیدن، حرکات غیر عادی و حتی برهنه ظاهر شدن او کمک کرد تا او ابتدا در جشنواره کن و سپس در تورنتو مورد توجه قرار گیرد و بورات را آن قدر معروف کند که احتمالا بتواند وارد مراسم اسکار هم بشود.
البته همه مردم نمی توانستند و یا ذوق و سلیقه آن را نداشتند تا با چنین موجود نو ظهوری با طنز و مایه های ناجور کمدی او رابطه برقرار سازند. دولت قزاقستان کار بارون کوهن را ‹‹ معجونی از سلیقه ناپسند و ذهن مریض که از لحاظ اصول اخلاقی و رفتار مغایر مردم قزاقستان است»دانسته. وزیرامورخارجه قزاقستان سال گذشته اقدام قانونی علیه این کمدین و وب سایت ‹‹بورات›› اوکرد. ماه قبل که نورسلطان نظربایف -رییس جمهورقزاقستان- برای دیدار با بوش به واشنگتن آمد، بارون کوهن به سبک طنز اندی کا فمن، نمایشی از طریق شخصیت بورات درمقابل کاخ سفید به راه انداخت و به بهانه خوشامد گویی، به مسخره کردن سیاست های روز پرداخت و در واقع تبلیغی برای فیلم خود فراهم آورد.
با همه این احوال هنوز سابقه و گذشته خالق بورات در سایه مانده است. از سابقه او کم تر در جايی مطلبی آمده است. آن چه می دانیم این که فارغ التحصیل دانشگاه کمبریج است. یهودی است و با خلق شخصیت «علی جی›› در تلویزیون انگلیس به شهرت رسید. پس از آن در سال 2000 به آمریکا آمد و در یک کلیپ مدونا ظاهر شد. بورات از او موجودی استثنایی آفرید. در دوره ای که خط باریکی میان واقعیت و غیر واقعیت در فرهنگ عامه کشیده شده، در زمانی که «نمایش های واقعی›› تلویزیونی جعلی است، اخبار دروغ است، وقایع اینترنتی ساختگی است و خاطرات تمامأ تقلبی است، بارون کوهن ما را با احساسی از عدم اطمینان نسبت به باورهای مان از نتیجه گیری های منطقی سینما یی، روبه رو می سازد.
ساشابارون کوهن با آن تیپ عجیب و در کت و شلوار خاکستری، با آن چشمان درمانده و لبخند ساختگی که ردیف دندانهای سفیدش را بیرون می ریزد، شخصیتی را خلق کرده که شاید بشود آن را بخش گم شده وجود خود او دانست. چنین به نظر می رسد که دارد با مسایل اجتماعی و شرایط خاص زندگی شوخی می کند اما مخاطب از این بابت خاطر جمع نیست. در برخی وضعیت ها چنان دچار تشنج می شود که در عین قهقهه، درمی یابد به گونه ای ماهرانه دارد حقایق هولناکی را درباره آمریکا و آداب و رسوم آن آشکار می سازد.
کوهن به نقش ‹‹بورات›› ، آدمی قد بلند با سبیلی پرپشت است و ابتدا با او در ولایتش آشنا می شویم. بعد او سفری را از نیویورک تا لس آنجلس پیش می گیرد و طی این سفر با آمریکا یی ها از هر قوم و فرقه برخورد می کند که بیش تر آن ها حتی نمی دانند موضوع چی هست. او سر به سر زن های میان سالی که اهل شوخی و متلک نیستند، می گذارد. از طریق باشگاه غذا خوری متشکل از زن و مردان متشخص می خواهد طرز درست غذا خوردن را یاد بگیرد، با کارمندان هتل و دلال های ماشین مزاح می کند و بعد هم وارد ضبط تلویزیونی برنامه هواشناسی می شود و سرانجام به طور تصادفی اشیای قدیمی و قیمتی یک عتیقه فروشی را درهم می شکند. او حتی با دو شخصیت سیاسی هم مصاحبه با نمکی می کند. با لهجه اروپایی/اسلاو و انگلیسی شکسته کلمه های زشت را طوری تلفظ می کند که در عین کراهت، بیننده را به شدت به خنده می اندازد. عاقبت هم دل باخته پاملا آندرسن می شود و در آرزوی دست یابی به او، هدف ساختن مستند را از یاد می برد. .
بورات مانند آدمی که خود را به نادانی زده، تصور می کند همه مردان متجاوزند - برای خود او البته این امتیازی است - و زنان همه خود فروش. این که یهودیان شیطان اند و در جست و جوی وسیله ای است که بتواند آن ها را بکشد. اما در او اثری از نفرت و کینه دیده نمی شود. موجودی معصوم است همچون یک بچه. ساشابارون کوهن از این شخصیت نوعی بشر مایه آزار و اذیت می سازد که از نقاط ضعف دیگران استفاده می برد و از راه ریشخند به تعصب های خشک آن ها حمله می کد.
http://i16.tinypic.com/2n22v7d.jpg
در یكي از نقطه های عطف فیلم، بورات در پوشش لباسی از پرچم آمریکا در یک مسابقه ‹‹رودئو›› (رام کردن گاو وحشی) در ویرجینیا حاضر می شود و سخنرانی موثری را در باب ‹‹جنگ علیه تروریسم» ایراد می کند و سپس به آهنگ سرود ملی آمریکا، آوازی با شعری درباره عظمت قزاقستان می خواند. لحظه بی نظیر در این بخش آن جاست که شور و هیجان جماعت تماشاگر حاضردرمراسم، اندک اندک تبدیل به سکوت وحشتناکی می شود. بجز آن، بورات تقریبأ هر جا که می رسد همه رسوم و شئون آمریکایی را به باد تمسخر می گيرد. از طرز صحبت کردن و لباس پوشیدن سیاهان، از فروش اجناس خانه و از خارجی هایی که همسر آمریکا یی انتخاب می کنند و اوست که در رویای تصاحب پاملا آندرسن، عاقبت زن چاق و زشت و ولگرد سیاهپوستی را به همسری برمی گزیند و با خود به وطن می آورد.
فیلم به روال یک مستند، به خوبی اجرا و پرداخت شده و هر بخش آن - با وجود گسستگی مضمون ها -با تسلط به هم ارتباط پیدا کرده و لری چارلز (کارگردان) به کمک بارون کوهن شیره شوخی ها را بیرون کشیده اند. مثل صحنه ای که جوجه خروس بورات از ساک او در مي آ ید و به وسط راهروی قطار زیرزمینی نیویورک و میان مسا فران می جهد. با این حال، صحنه هایی هست که به کل ماجرا لطمه زده؛ مانند آن جا که عظمت باگاتوف همسفر بورات با او بر سر اهانت به تصویر پاملا آندرسن، درگیر می شوند و با یکدیگر در اتاق هتل کشتی می گیرند و مجادله آن دو به بیرون وبه آسانسور می رسد و بالاخره هم در میان حیرت حاضران وارد سالن پذیرایی می شوند؛ صحنه ای که نبود آن هم هيچ صدمه ای به فیلم نمی زد.
سؤالی که می ماند این است: آیا همه برخورد های بورات با آدم های مختلف ‹‹واقعی» است و نه ساختگی؟ البته معلوم است صحنه ای که به پاملا آندرسن حمله می کند و می خواهد او را برباید، ساختگی است، و خيلی صحنه های دیگر. اما بارون کوهن با چنان هشیاری مصاحبه های تند و تیز انتقادی را اجرا کرده که درنهایت حتی با وقوف به جعلی بودن، تأثیرخنده آفرینی در مخاطب باقی می گذارد.
نوشته پرويز نوري ، ماهنامه سينمايي فيلم ، شماره 356
http://i13.tinypic.com/2mz0hls.jpg
napoleon
19-02-2007, 12:15
نگاهی به فیلم های "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایوجیما"
"Flags of Our Fathers"
"Letters from Iwo Jima"
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dreamworks_skg/flags_of_our_fathers/flagsofourfathers_bigearlyposter.jpg http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/letters_from_iwo_jima/lettersfromiwojima_posterbig.jpg
تراژدی قهرمان های جعلی
یا
مشتی از خاک مقدس ایوجیما
به نظر می رسد که برخلاف دیگر فیلمسازان ، کلینت ایستوود هر قدر که پا به سنین بالاتری می گذارد ، در کار فیلم ساختن پخته تر و هوشمندتر عمل می کند ، خصوصا اینکه با فیلمنامه نویسی همچون "پال هگیس" همکاری نماید که خود کارگردان خلاق و مبتکری بوده و سال گذشته با فیلم "تصادف" نشان داد که بدون همراهی دیگر فیلمسازان صاحب نام از قبیل همین کلینت ایستوود هم می تواند نظر اعضای آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا را جلب کرده و جایزه اسکار بگیرد.و حالا در نوشتن فیلمنامه"پرچم های پدران ما"با فیلمنامه نویسی همچون"ویلیام برویلز جونیور" همکار شده که در کارنامه اش ، فیلمنامه موفقی در زمینه آثار جنگی روانشناختی به جشم می خورد به نام "جارهد" که دو سال پیش ، سام مندس فیلم قابل توجهی براساس آن جلوی دوربین برد. ضمن اینکه تجربه شخصیت پردازی مجرد در شرایط دشوار را با فیلمنامه هایی همچون "بی وفا" و "رانده شده" داشته و واقع نمایی تصورات ذهنی را در فضایی شبه رئال نیز در فیلمنامه های "قطار سریع السیر قطبی" ، "آپولو 13" و "سیاره ممیون ها" عملی ساخته و از همه مهمتر آنکه تقریبا اغلب فیلمنامه هایش را از آثار ادبی دیگر اقتباس نموده است. در فیلم "پرچم های پدران ما" همه این تجارب و دانسته های فوق با توانایی پال هگیس در ملودراماتیزه کردن روابط اجتماعی به هم می آمیزد تا تراژدی قهرمان سازی های کاذب رسانه ها در کشاکش چالش های روحی آدم های سرخورده و بر بستر فاجعه آمیز جنگی سبوعانه و ددمنشانه رقم بخورد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dreamworks_skg/flags_of_our_fathers/jesse_bradford/flags1.jpg
روایت ویلیام برویلز و پال هگیس برگرفته از کتاب "جیمز برادلی" است که براساس خاطرات سربازان جنگ نوشته شده است ، ضمن اینکه از کتاب خاطرات "ران پاورز" هم در تکمیل روایت خود بهره گرفته اند. جیمز برادلی پسر جان برادلی یکی از 3 سربازی است که بنا بر یک عکس (از معروفترین تصاویر جنگی تاریخ ) ، گفته شد روز پنجم حمله ارتش آمریکا (در فوریه 1945 و در جریان جنگ جهانی دوم ) به جزیره کوچک ایوجیما (واقع در جنوب توکیو) از گروه 6 نفره ای که پرچم کشورشان را بر فراز کوه سوریباچی آن جزیره افراشتند، زنده مانده و برای برنامه های تبلیغاتی جذب کمک های مالی جهت ادامه حضور امریکا در جنگ ، به ایالات متحده بازگشت. اما جیمز تا پس از مرگ پدر درنیافت که حدود نیم قرن پیش او به دلیل حضور در عکس افراشته شدن پرچم آمریکا در ایوجیما ، یکی از افتخارات وطن به شمار می آمد. اما بعد از آن ضمن مصاحبه با برخی بازماندگان عملیات فوق و تحقیقات شخصی درباره نبرد خونین ایوجیما (که گفته می شود در حدود 30 هزار کشته و 20 هزار مجروح و زخمی از دو طرف برجای گذارد) و سربازان حاضر در آن جنگ و همچنین عکس معروف برافراشتن پرچم آمریکا بر بالای کوه سوریباچی ، کتابی به نام "پرچم های پدران ما" نوشت که دستمایه فیلمنامه و فیلمی به همین نام قرار گرفته است.
اما فیلمنامه "پرچم های پدران ما" برخلاف کتاب جیمز برادلی تنها به روایت تاریخ نمی پردازد ، بلکه از ورای آن و با پازل کردن وقایع 3 دوران جنگ ایوجیما ، تور نمایشی 3 سرباز بازمانده از فاتحان سوریباچی در آمریکا و وضعیت بعد از جنگ و امروز آنها ، سعی دارد به واقعیتی تراژیک از شرایط پس از جنگ قهرمانان ایوجیما ، فراز و نشیب های روحی شان و اساسا ماهیت جنگ فوق برسد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dreamworks_skg/flags_of_our_fathers/_group_photos/ryan_phillippe1.jpg
نمی توان فیلم "پرچم های پدران ما" را بدون در نظر آوردن دو قلویش یعنی فیلم "نامه هایی از ایوجیما" که پهلو به پهلوی همدیگر ساخته شدند ، مورد تحلیل و بررسی قرار داد. چراکه فیلم "نامه هایی از ایوجیما" آن روی سکه "پرچم های پدران ما" محسوب می شود ، یعنی از زاویه دید ژاپنی ها ، نبرد ایوجیما را حکایت می کند. آنچه براساس نامه ها و خاطرات فرمانده 22 هزار سرباز ژاپنی در ایوجیما ، ژنرال تادامیچی کوریبایاشی ( که گفته شد در 23 مارس 1945 یعنی 36 روز پس از حمله آمریکا به جزیره ایوجیما در سنگرش خودکشی کرد ولی جسدش هیچگاه پیدا نشد و مرگ او به صورت یک راز باقی ماند) و همچنین نامه های بدست آمده دیگر سربازان ژاپنی که برای خانواده هایشان نوشته بودند ، توسط پال هگیس به داستان تبدیل شده و سپس "آیریس یاماشیتا" (فیلمنامه نویس آمریکایی – ژاپنی) از آن فیلمنامه ای اقتباس کرد که کلینت ایستوود حاصل کار را همزمان با "پرچم های پدران ما" به فیلم برگرداند. البته دیالوگ ها ، توسط یک سرباز اوکلاهمایی که مدتی را در اسارت ژاپنی ها گذرانده بود ، تصحیح شده است.
شخصیت اصلی فیلم "نامه هایی از ایوجیما" ، همین ژنرال کوریبایاشی است که نقش او را کن واتانابه ( بازیگر فیلم "آخرین سامورایی" ) بازی می کند. ژنرالی که در آمریکا تحصیل کرده بود و از شکست نیروهایش در جزیره ایوجیما تقریبا اطمینان داشت ولی جنگید. او قبل از شروع حمله آمريکايی ها در نامه ای به خانواده اش نوشت:
" ممکن است من از اين جنگ زنده برنگردم. کار من اين است که تنها سقوط ايوجيما را به عقب بيندازم."
قصه "پرچم های پدران ما" در اصل پیرامون یک عکس تاریخی است . عکسی که در 23 فوریه 1945 از برافراشتن پرچم آمریکا بر فراز قله سوریباچی جزیره توسط 6 سرباز آمریکایی ، برداشته شد و با پروپاگاندای رسانه ها ، چنان سر و صدایی برپا نمود که همه خستگی و سرخوردگی آمریکاییان از ادامه جنگ را به فراموشی سپرد و باعث گردید سیل کمک های دولتی و غیردولتی به سوی ارتش آمریکا برای تداوم حضورش در جنگ دوم ، سرازیر شود. از آن 6 سرباز ، 3 نفر به اسامی جان (داک) برادلی ، رنی گگنان و آیرا هیز(که یک سرخپوست بود) زنده ماندند که به عنوان قهرمان جنگ به آمریکا بازگشته تا در تورهای نمایشی ، مردم و دولت را برای ادامه حضور در جنگ ترغیب نمایند.
آنچه کلینت ایستوود و فیلمنامه نویسانش از نبرد پیروزمندانه ایوجیما (از نظر تاریخ آمریکا) به تصویر می کشند ، به جز کابوسی عذاب دهنده از جنگی خونین و بی هدف برای بازماندگان آن نیست. فیلم با صحنه ای از همین کابوس آغاز می شود که جان برادلی در میان میدان جنگ ، سرگردان و سرآسیمه می چرخد تا اینکه ناگهان در زمان حال بیدار شده و بیمارگونه سراغ دوستان از دست رفته اش را می گیرد. پال هگیس و ویلیام برویلز با قراردادن صحنه های جنگ در میان فصل های تور نمایشی و همچنین شرایط حال بازماندگان ایوجیما ، عمدا از روایت یک خطی داستان پرهیز کرده و کابوس یادشده را در لحظه لحظه های فیلم گسترش می دهند.
فیلم با سکانس های قبل از حمله به ایوجیما دنبال می شود تا با شخصیت های اصلی قصه یعنی جان برادلی ، رنی گگنان و آیرا هیز بیشتر آشنا شویم. تقریبا در میان اغلب سربازان آمریکایی عازم ایوجیما ، انگیزه وطن پرستی و دفاع از آب و خاک به چشم نمی خورد.(البته این موضوع خیلی طبیعی است ، چراکه آنها نمی توانند شرکت در جنگی هزاران مابل دورتر از کشورشان را با دفاع از آب و خاک خویش توجیه نمایند). یکی از آنها می گوید که چون یونیفرم تفنگداران دریایی ، خوشگل تر بود ، به نیروی دریایی پیوسته ، دیگری مطرح شدن در میان خانواده و همشهریانش را انگیزه خود برای اعزام به جبهه ذکر می کند و سومی اساسا نمی داند برای چه به جنگ آمده !!...
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/letters_from_iwo_jima/hiro_abe/letters1.jpg
صحنه ای که این سربازان در کشتی های جنگی عازم ایوجیما هستند و شب قبل از حمله در خلوت کابین هایش آوازی از برنامه آخر شب رادیو می گوید که برای همسر یا نامزدتان بخوانید ، سردرگریبان شدن آنها و سکوتی که فقط با صدای آواز مذکور می شکند ، حکایت از همان بی انگیزگی شان در آستانه اجرای عملیات دارد.
این موضوعی است که همین امروز هم گریبان ارتش آمریکا برای اعزام نیرو به سرزمین های اشغالی شان در عراق و افغانستان را گرفته است. وب سایت بخش فارسی رادیو بی بی سی طی گزارشی در ماه سپتامبرگذشته از واشنگتن نوشت که ارتش آمريکا به ويژه نيروی زمينی آن در سال های اخير با مشکل کاهش تعداد افراد دواطلب خدمت روبرو بوده و حتی پرداخت 5000 دلار به شرکت های خصوصی برای ثبت نام هر سرباز نیز دردی را از کمبود سالانه 80 هزار سرباز این ارتش ، دوا نکرده است . از همین رو ارتش آمریکا ، برای جذب سربازان جديد از بازی های ويديويی استفاده می کند.
"کوين براون" کارشناس امور نظامی درباره اين اقدام گفته بود :" ارتش تلاش می کند از طريق اين بازی ها با نسل جوان ارتباط برقرار و آنها را تشويق به خدمت در ارتش آمریکا و حضور در جنگ ها کند . " گزارشگر بی بی سی نقل کرد که برخی خانواده ها و مجامع آمریکا ، به شدت نگرانند که اين بازی های ويدئويی نه تنها خشونت را ترويج می کند بلکه همچنين بر جوانب منفی جنگ مانند قتل غيرنظاميان بی گناه و مشکلات جسمی و روحی سربازان، پرده می افکند. به نظر "کوين براون" يک چنين وسايل تبليغاتی در بلندمدت به نفع ارتش آمريکا نيست:"اين سربازان سرانجام از عراق و افغانسان باز خواهند گشت و واقعيت را درباره سختی ها و ماهيت جنگ به ساير جوانان خواهند گفت. آنها خواهند گفت که جنگ با بازی کامپيوتری فرق دارد و در آن افراد اعضای بدن و حتی جان خود را از دست می دهند."
مدعای فوق را نگاهی به صحنه های جنگ و پشت جبهه فیلم "پرچم های پدران ما" و تصویر روحیه سربازان در حالت چهره ها و حرکات و سکنات آنان تایید می کند.(آنچه که شایددر فیلم هایی مثل "متولد چهارم ژوییه" الیور استون و "غلاف تمام فلزی" استنلی کوبریک هم به گونه ای عمیق تر دیده بودیم ).
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dreamworks_skg/flags_of_our_fathers/flagsofourfathers_run.jpg
اولین نماهای جبهه ایوجیما در میان تاریکی مطلق و صدای مداوم انفجارات و رگبار مسلسل ها ، چهره لرزان و وحشت زده سربازانی را نشان می دهد که بی جهت فریاد می زنند و به اطراف می گریزند. در یکی از این صحنه ها ، جان برادلی در صدد نجات دوست زخمی اش از مرگ، ناگهان با یورش سربازی ژاپنی مواجه می شود و خنجرش را در شکم وی فرو می برد. جان دادن سرباز ژاپنی در جلوی صحنه ای که برادلی در حال مداوای رفیقش دیده می شود ،تصویر کنایه آمیزی است از جنگ بیهوده ای که در "پرچم های پدران ما" می بینیم. هنگامی که در چند صحنه بعد و پس از یک درگیری جنگی ، رنی گگنان به آیرا هیز مژده می دهد ، به عنوان بازماندگان سربازانی که پرچم آمریکا را در ایوجیما برافراشتند ، لقب "قهرمان" دریافت کرده و از همین رو بایستی به کشور بازگردند که بدین ترتیب می توانند از جهنم جنگ خلاص شوند ! ، واقعیت تکان دهنده ای از انگیزه حتی دارندگان عنوان "قهرمان جنگ" از پرده بیرون می افتد. و در همین جاست که واکنش آیرا هیز ، واقعیت تلخ دیگری را برملا می کند . اینکه در واقع آنها پرچم اصلی و اولیه را برفراز قله سوریباچی قرار ندادند. او با خشم و ناراحتی می گوید که این ما نبودیم ، هنک و مایک و ایگی و فرانکلین و ...بودند که اینک همگی مرده اتد!!
این واقعیت گیج کننده (که در صحنه فوق تقریبا به طور گذری مورد اشاره قرار می گیرد)، در دیدار قهرمانان معرفی شده یعنی جان و رنی و آیرا با رییس تشریفات یا مدیر برنامه هایشان ، "باد گربر" کاملا روشن می گردد. در این صحنه وقتی "باد گربر" با شعف و شادی مشغول خوش و بش با قهرمانان معرفی شده جنگ است ، آیرا صحبت از افرادی مانند هنک و فرانکلین و هارلان می کند که در واقع پرچم اصلی را در سوریباچی به اهتزاز درآوردند و عکس معروف شده را متعلق به پرچم دومی می داند که بزرگتر بود و پس از نصب پرچم اولیه، بنا به دستور فرماندهی ارتش برای تبلیغات بیشتر به جای پرچم اولی قرار داده شد. یعنی در واقع عکسی که از ایوجیما ، غوغای میهن پرستی را در آمریکا برپاساخت ، جز یک تصویر جعلی ، بیش نبود و بنا بر همین دلیل ، سربازانی هم که از قبل آن عکس ، عنوان قهرمان یافتند ، جز قهرمانانی جعلی نزد خودشان و در تاریخ باقی نماندند. نمی دانم این راز را برای اولین بار جیمز برادلی فاش ساخت و یا پیش از آن هم درباره اش سخن رفته بود. به هرحال نبرد ایوجیما و وقایع پیرامونش از قبیل تعداد کشته ها و سرنوشت بسیاری از اسرا و اساسا علت حمله 70 هزار نفری آمریکا به آن جزیره کوچک (که به هرحال مشکلی از جنگ باز نکرد و مشکل گشای اصلی همان بمب های اتمی بود که بر هیروشیما و ناکازاکی فرود آمد و فاجعه ای تاریخی را برای بشریت به ثبت رسانید) در طی این سالها همچنان در پرده ای از ابهام باقی مانده و هیچکدام از طرفین تمایلی به بازگشایی قضیه نداشته اند.
جعلی بودن تصویر برافراشتن پرچم در ایوجیما و نام قهرمانان آن ، شاید برای گردانندگان جنگ اهمیتی نداشت (به قول باد گربر، چه اهمیتی دارد که آن پرچم را چه کسانی بالا بردند و یا چه وقت در آن نقطه قرار داده شد. مهم این است که عکس فوق ، شور و نشاطی در حمایت از جنگ در آمریکا برانگیخته که منجر به سرازیر شدن بیش از 14 میلیون دلار پول برای کمک به ارتش می شود) اما برای آنها که به دروغ ، قهرمان معرفی شده بودند ، بار روانی سنگینی به همراه داشت. خصوصا که آنان همچون بازیگران سیرک به دور آمریکا چرخانده شدند ، نمایش دادند ، در میهمانی ها و جشن های سرمایه داران به زور لبخند زدند تا بلکه مقداری پول برای ارتش جمع کنند. در واقع آنها همان قهرمانی اعطایی شان را نیز به حراج گذاردند. سکانسی که پس از جنگ ، آیرا هیز را مشغول کار در مزرعه ای می بینیم و یک خانواده سفید پوست آمریکایی با خوشحالی و شعف به سراغش می آیند و پس از اطمینان یافتن از هویتش ، با وی عکسی یادگاری می گیرند و سپس به عنوان حق الزحمه ، چند سنت کف دستش می گذارند ، از دردناک ترین فصل های فیلم به شمار می آید .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/letters_from_iwo_jima/shido_nakamura/letters3.jpg
این دومین تراژدی فیلم "پرچم های پدران ما" است. آنچه که در طرف ژاپنی و فیلم "نامه هایی از ایوجیما" به چشم نمی خورد. زیرا از 22 هزار سرباز ژاپنی جزیره ایوجیما ، هیچکس به خانه بازنگشت . تنها 1080 نفر زنده ماندند که آنها نیز برای تن ندادن به اسارت ، اغلب دست به خودکشی زدند و یا دچار سرنوشت نامعلومی شدند!
چند صحنه بعد شاهد تصاویر چگونگی جابه جایی پرچم ها و افرادی که آنها را برافراشتند ، هستیم که چطور بنا به دستوری از مرکز ، پرچم جدید و بزرگتری جانشین پرچم قبلی گردیده و از آن عکس برداشته شد. عکس به گونه ای است که صورت های 6 سرباز برافرازنده پرچم مشخص نیست . از همین رو برخی مادرانی که فرزندانشان در بالابردن پرچم اولیه شرکت داشتند ولی در عکس مذکور نبودند ، می خواستند دل خوش دارند که یکی از آن 6 سرباز زیر پرچم ، فرزند آنهاست. در یک میهمانی ، مادر هنک از جان برادلی می پرسد :" روزنامه ها نوشتن اون سربازی که در سمت راست تصویر و زیر میله پرچم بیش از سایرین خم شده ، هنکه . آیا درسته؟" و جان که می داند هنک جزو سربازانی بوده که در بار اول افراشتن پرچم حضور داشته ولی در آن عکس نیست ، ابتدا بدون دروغ گفتن گویی می خواهد از زیر پاسخ قطعی فرار کند . او می گوید:" راستش ، آنقدر سریع اتفاق افتاد که یادم نیست چه کسانی در کجای عکس هستن." ولی هنگامی که ناراحتی مادر هنک را مشاهده می کند ، حرف خود را تصحیح می نماید که :" آره درسته . فکر کنم همونه . درسته خودشه . هنک سمت راسته ." و اینجاست که سایه ای کم رنگ از رضایت خاطر در چهره مادر هنک به چشم می خورد.
اما تکلیف بقیه چه می شود؟ فرانکلین و ایگی و مایک و هارلان بلاک و لاندزفورد و گاست و ... که هریک به نوعی در برافراشتن یکی از پرچم ها حضور داشتند ولی تبلیغات رسانه ها حکم کرده که طبق عکس فقط باید 6 تن باشند که 3 نفرشان زنده مانده اند. به این مفهوم که از اسم های فوق تنها 3 نام دیگر می توانند به عنوان قهرمان ایوجیما اعلام شوند. از همین روست که اگرچه مادر هنک از اولین افرادی است که رسانه ها بنا به خبر نخست از برافراشتن پرچم اول ، به سراغش آمدند ولی پس از بررسی ها به وی اطلاع می دهند که پسرش در زمره قهرمانان برپادارنده پرچم در ایوجیما نبوده است. و به این ترتیب کوهی از غم و حسرت بر دلش می گذارند. این ظلم در حق خانواده هارلان بلاک و ایگی ایگناتوفسکی هم اتفاق می افتد تا آن هنگامی که آیرا هیز پس از پایان جنگ ، سفری 1300 مایلی را از تگزاس تا آریزونا طی می کند تا به خانواده قهرمانان واقعی ایوجیما بگوید که پسر آنها نیز در برافراشتن پرچم اصلی حضور داشته است.
اما تراژدی سوم "پرچم های پدران ما" پس از پایان جنگ و برای همان قهرمانانی که توسط رسانه ها جعل شدند ، اتفاق می افتد. یک تراژدی تلخ تر از سرنوشت بازگشتگان از جنگ در فیلم "بهترین سالهای زندگی ما" (ویلیام وایلر).
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/letters_from_iwo_jima/ryo_kase/letters4.jpg
آیرا هیز که بیش از سایرین از دریافت لقب دروغین قهرمان جنگ ضربه روحی خورده بود ، در خیابان با پلیس درگیر می شود ، بارها به زندان می افتد و در آخر هم در خرابه ای به قتل می رسد. رنی گگنان که ازدواج کرده ، به دلیل ناتوانی های جسمی نمی تواند در ایستگاه پلیس محلی استخدام شود و ناچارا به عنوان سرایدار کارخانه ای مشغول کار می شود. و جان برادلی هم تا پایان عمر با کابوس هایش دست و پنجه نرم می کند.
اما او سعی می کند حداقل مرهمی بر دل داغدیده خانواده هایی که هیچ نشانی از فرزندانشان در ایوجیما نیافتند ، بگذارد. از جمله این خانواده ها ، مادر ایگی (دوست صمیمی اش ) است که پس از سالهای جنگ هم خبری از پسرش نیافت تا اینکه جان به نزد او رفت و روایتی از مرگ ایگی را برایش نقل کرد. روایتی که به قول جیمز برادلی قطعا حقیقت ماجرا نبوده است. چون خود جان هم از سرنوشت ایگی بی خبر بود. در صحنه ای از فیلم که دوبار هم تکرار می شود ، جان را می بینیم که از ناپدید شدن ایگی در شگفت است و در شبی به غایت تاریک در میانه آتش جنگ ، وی را با تمام وجود صدا می زند ولی پاسخی نمی شنود.
فیلم "پرچم های پدران ما" درباره افتخاراتی است که در واقع هیچ گونه پایه و بنیادی نداشته و ساخته و پرداخته ذهن رویا پرداز آمریکاییان و رسانه های پرغوغایشان به شمار می آید ، همچون خیلی افتخارات دیگر که مورد شک و شبهه تاریخی قرار گرفت. چنانچه حتی فرود آمدن انسان بر کره ماه بعدا بوسیله ادله موثق با تردیدهای علمی و منطقی مواجه گشت و حتی پاسخ ناسا نیز درباره آن شبهات قانع کننده تشخیص داده نشد.(سایه ای از این ماجرا در فیلم "کاپریکورن یک" به نمایش درآمد). رسانه های پرسر و صدای غرب (و به قول خود روشنفکران آمریکایی ، "مغز خور") ، بسیاری از واقعیات را وارونه جلوه دادند و بر پایه "هیچ" های زیادی ، هیاهو برپا داشتند. فاجعه اتمی هیروشیما را نقطه ختام رهایی بشر از سلطه فاشیسم خواندند و بمباران های چند صدهزار تنی مردم بی پناه ویتنام را با "ب- 52" های غول پیکر آمریکایی و انواع و اقسام بمب های خوشه ای و میکروبی و ناپالم و ...تلاش برای آزادی انسان ها خواندند! سرنگونی حکومت های مردمی و برپایی کودتاهای نظامی خونین در شیلی و آرژانتین و اروگوئه و بولیوی و ....را جلوگیری از تسلط دیکتاتوری نامیدند!! و حمایت بی چون و چرا از نسل کشی نژادپرستانه صهیونیست ها را حمایت از قربانیان نازیسم هیتلری دانستند!!! همچنانکه امروز هم سیل خون و خونریزی در عراق را بسط دمکراسی و مبارزه با تروریسم قلمداد می نمایند!!!!
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dreamworks_skg/flags_of_our_fathers/iwojima.jpg
"پرچم های پدران ما" تنها یک نمونه از این گونه پروپاگاندای رسانه ای و سوءاستفاده سردمداران آمریکا بوسیله آن از احساسات و ناآگاهی عامه است. پیش از ایستوود نیز فیلمسازان دیگری از سینمای آمریکا این نوع واژگون نمایی رسانه های آمریکا را به تصویر کشیده بودند. رسانه هایی که در دوربین الیور استون از دو جوان ماجراجو به نام های میکی و مالوری "قاتلین بالفطره" ساختند. رسانه هایی که از زمان نوزادی ، زندگی فردی به نام ترومن را ملعبه خاص و عام قرار دادند تا با "نمایش ترومن" خیل عظیمی از مخاطبانشان را سرکار بگذارند. رسانه هایی که آنقدر قتل و کشتار را در بوق های خود جذاب جلوه دادند که بسیاری از طالبان شهرت را سرذوق آوردند تا دست به جنایت بزنند ، آنطوریکه در فیلم "شیکاگو"(راب مارشال) "راکسی هارت" قاتل از اینکه مطبوعات به سراغ قاتل جدیدی رفته اند و دیگر حتی یک فریم عکس هم از او نمی گیرند ، ناراحت است . اما وکیلش "بیلی فلین" برایش با آرامش توضیح می دهد که "آنان (رسانه ها)خون تازه می طلبند"!!
"پرچم های پدران ما" درباره تاثیرات لحظه ای و دراز مدت فریب های رسانه ای بر آینده آدم هاست . آدم هایی که البته در قاموس آن رسانه ها و صاحبانشان که اغلب از همان سیاستمداران سردمدار هستند ، اساسا ارزش و معنایی ندارند. چنانچه "باد گربر" در همان دیدار اول با قهرمانان جعلی ایوجیما در مقابل اعتراض "آیرا هیز" که می گوید کسانی مثل هنک هنسن و فرانکلین سوسلی و هارلان بلاک در واقع قهرمانان حقیقی ایوجیما بوده اند ولی در محاسبات تبلغاتچی های جنگ نیامده اند ، پاسخ می دهد که اصلا مهم نیست چه کسانی آن پرچم را برافراشته اند ، مهم این است که بتوانیم 14 میلیون دلار را برای جنگ تامین کنیم!!
اما فیلم "نامه هایی از ایوجیما" قهرمانان را در جبهه ژاپنی ها تصویر می کند. فیلم در ابتدا صحنه هایی از
سنگرسازی های سخت و پرمشقت را نشان می دهد . سنگرسازی هایی که 16 مایل تونل زیرزمینی و 5000 غار و سنگر بتونی را دربر می گرفت. آمریکایی ها آنچنان که در "پرچم های پدران ما" دیدیم در پایین و دور از دسترس و زیر تیر سربازان ژاپنی ها قرار ندارند ، بلکه این ژاپنی ها هستند که از هر سو محاصره می شوند و کابوسشان از همین نقطه شروع می شود.
آنچه در فیلم "پرچم های پدران ما" نسبت به "نامه هایی از ایوجیما" بارز می نمایاند ، تفاوت انگیزه های سربازان آمریکایی فیلم اول نسبت به رزمندگان ژاپنی فیلم دوم است. سربازان ژاپنی برخلاف آمریکایی ها ، برای لباس و یونیفرم و شهرت به جبهه نیامده اند ، حتی چندان امیدی برای بازگشت به خانه ندارند ، چراکه مرگ در راه میهن را در هر حال حتی بر اسارت نیز ترجیح می دهند. تسلیم ، عقب نشینی و حتی تغییر موضع تاکتیکی نظامی برایشان مفهومی ندارد. از همین روست که در تمام مدت عملیات تهاجمی ارتش آمریکا ، ژنرال کوریبایاشی (به دلیل آگاهی از شکست قطعی) سعی در تغییر موضع سپاهیانش از جزیره ایوجیما دارد ولی سربازانش حاضرند بمیرند اما ایوجیمای مقدس را ترک نکنند. آنها براین باورند که با این مرگ ، افتخار ابدی را برای خود کسب کرده و با آن عقب نشینی به ننگ همیشگی دچار می شوند. هیچگونه مرخصی و یا دیدار از خانه و خانواده برای آنان مطرح نیست و تنها راه ارتباطی شان از طریق نامه هایی است که با فامیل و دوستانشان رد و بدل می کنند. همان نامه هایی که بخش هایی شان مورد استناد فیلمنامه نویس "نامه هایی از ایوجیما" قرار گرفته است.
اما در میان سربازان ژاپنی هم ، پسر یک نانوا در کادر دوربین کلینت ایستوود قرار می گیرد به نام "سایگو" که برخلاف هم قطارانش به شدت از موقعیت در محاصره شان به وحشت افتاده است. نیمی از جوخه آنها در همان وضعیت بوسیله نارنجک ، به فجیع ترین صورت ، خود را می کشند ولی سایگو هم مثل ژنرالشان براین باور است که بایستی از آن موقعیت عقب نشینی کرد. چراکه خودش را دلبسته همسر حامله اش می داند و آرزو دارد هرچه زودتر جنگ به پایان برسد و او به خانه و نزد همسرش بازگردد. علیرغم زوم کردن "آیریس یاماشیتا"(فیلمنامه نویس) برروی موقعیت متزلزل کاراکتری همچون سایگو ، اما فیلم "نامه هایی از ایوجیما" برخلاف "پرچم های پدران ما" اصلا یک فیلم ضد جنگ نیست ، از آن رو که مملو از نماهای برخورد با روحیات فداکارانه و ایثارگرانه و اخلاقی در میان ژاپنی هاست ، شاید اگر فقط یک صحنه از آن حذف می شد ، اساسا یک فیلم ژاپنی اصل به نظر می رسید. صحنه ای که یکی از شعاری ترین بخش های فیلم ، در آن گنجانده شده است . در این صحنه ژنرال کوریبایاشی نامه مادر همان سرباز اسیر اوکلاهمایی را برای سربازانش ترجمه می کند . با آن نامه ، گویا سربازان ژاپنی در می یابند که همتایان آمریکایی شان هم مثل آنها هستند . سایگو در این صحنه می گوید که فهمید یانکی ها ، آن وحشی های پلیدی نیستند که قبلا به آنها گفته شده بود و جنگ یک موقعیت جهنمی است.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/letters_from_iwo_jima/letters2.jpg
شاید در صحنه فوق فیلمساز قصد داشته همچون آلخاندرو گونزالز ایناریتو در فیلم "بابل" علت اصلی جنگ ها را عدم درک و فهم ملل مختلف از یکدیگر معرفی نماید. همچنانکه یک روزنامهنگار آمریکایی، خانمی به نام دبورا اسکرانتن (Deborah Scranton) در یک مستند سینمایی به نام نوارهای جنگ ( The War Tapes) که اخیرا ساخته و جنگ در عراق را به طور ذهنی اما بلاواسطه از دریچهی چشم سه سرباز آمریکایی که در سال 2004 به جبههی عراق اعزام شدند، به تصویر می کشد ، نشان می دهد که چگونه خشونت و سوءتفاهمهای میان آمریکاییها و مردم محلی به دلیل ناآشنایی فرهنگی به وجود میآید. در یکی از صحنههای فیلم، سربازی مقابل دوربین میگوید: " در امریکا دستت رو که بلند میکنی، یعنی ایست! در عراق یعنی سلام! طرف یه مشت سرباز میبینه که همهش به او سلام میکنند تا این که یکی پیدا میشه و یه جور دیگه، با یه زبون دیگه سلامش رو جواب میده. خب، چه انتظاری میشه داشت، وقتی صد و پنجاه هزار تا سرباز آمریکایی رو بدون هیچگونه آموزش فرهنگی میفرستن به یه کشور غریبه؟"
اما این حرف ها و صحنه یاد شده در فیلم "نامه هایی از ایوجیما" به شدت با آن رفتارهای شجاعانه و شرافتمندانه که در اکثر فصل های فیلم مشاهده می شود ، در تناقض آشکار است. گویی این صحنه ها را کس دیگری نوشته و یا اساسا به فیلم تحمیل شده است. چراکه به هیچوحه از طریق شعر و شعارهای آن نمی توان فی المثل به نمایی از یک فیلم ضد جنگ (برخلاف" پرچم های پدران ما") رسید.
از طرف دیگر معلوم نیست چرا فیلمنامه نویسان" نامه هایی از ایوجیما" ، مخاطبان را از پی گیری سرنوشت و یا حتی ادامه رفتار کاراکترهای ژاپنی محروم ساخته اند. (برخلاف آنچه که در "پرچم های پدران ما" اتفاق می افتد و تماشاگر حداقل از سرانجام شخصیت های اصلی و برخی کاراکترهای فرعی باخبر می شود.) اغلب کاراکترهای ژاپنی گویا در غباری رها شده و یا در سرنوشت تاریکشان فرو می روند. فی المثل هیچگاه مشاهده نمی کنیم آن گروه از سربازانی که به خود مین ضد تانک بستند ، با تانک های آمریکایی برخورد کنند. برای سایگو چه اتفاقی می افتد؟ او را می بینیم که توسط قنداقه اسلحه تفنگداران آمریکایی برزمین می افتد . اما آیا او کشته می شود؟ یا بالاخره به خانه اش باز می گردد؟ شاید بسیاری از تماشاگران مایل بودند که از سرنوشت این کاراکتر اصلی باخبر شوند.
به نظر می آید با وجود همه تلاش های ایستوود و فیلمنامه نویسانش ، وی نتوانسته تصویری بی طرفانه از نبرد ایوجیما (حداقل در فیلم "نامه هایی از ایوجیما") ارائه دهد. او نتوانسته تفاوت جنگ و دفاع را به تصویر بکشد، اگرچه قادر نبوده فداکاری های ژاپنی ها را انکار نماید که در تاریخ دوست و دشمن به ثبت رسیده است. جنگ قطعا پدیده مذمومی است ولی آنگاه که در مقابل تجاوز به خانه و خانواده و میهن باشد ، دیگر عنوان جنگ به خود نمی گیرد و دفاع نام دارد. همچنانکه آمریکاییان ، تجاوز هیچ بیگانه ای را برخاک میهن خود تحمل نمی کنند ، بایستی برای ملت های دیگر نیز این حق را قائل شوند که نتوانند سرزمین شان را لگد کوب چکمه بیگانگان ببینند. نشانه این مدعا در دیدگاه خود آمریکاییان هم هویداست. چنانچه آنها دیگر نمی توانند پس از گذشت 60 سال ، تجاوز سربازانشان به ایوجیما و جنایاتشان را قهرمانی بخوانند (همچنانکه دیگر تجاوزاتشان به ویتنام و کوبا و ...) ولی خانواده سربازان ژاپنی که در ايوجيما به خاک افتادند (که حتی جسدشان نیز از آن جزیره کوچک خارج نشد) ، آنجا را سرزمين مقدس می خوانند. جزيره ای که ارواح سربازان ژاپنی را در آن جاودان می دانند. کلينت ايستوود زمانی که برای دريافت مجوز فيلمبرداری از اين جزيره به مقامات ژاپنی مراجعه کرد ، اين موضوع را فهميد. امروز تنها ساکنان اين جزيره، 400 نفر عضو نيروی دفاعی ساحلی ژاپن اند. آنها موظفند که وقتی اين جزيره را برای مرخصی ترک می کنند ، خاک چکمه هايشان را بتکانند، مبادا که روح سربازان قهرمان شان را از اين جزيره با خود ببرند. تنها سربازان نيروی هوايی ژاپن و يا خانواده های قربانيان جنگ، اجازه قدم نهادن به اين جزيره را دارند.
در هر دو فیلم "پرچم های پدران ما" و "نامه هایی از ایوجیما" صحنه های تاثیرگذاری از فداکاری سربازان را شاهد هستیم . هر دو گروه در سخت ترین شرایط می جنگند . اما در نوع جنگیدن سربازان آمریکایی ، ایثار و فداکاری برای میهن به نظر نمی رسد بلکه بیشتر تلاشی صادقانه برای نجات جان دوستانشان بارز است ولو به قیمت از دادن جان خود. در واقع آنها به خاطر حفظ جان خود و رفقایشان می جنگیدند نه فی المثل برای از بین بردن فاشیسم و پایان جنگ دوم جهانی.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dreamworks_skg/flags_of_our_fathers/_group_photos/ryan_phillippe4.jpg
شاید آخرین جملات جیمز برادلی در پایان فیلم برای توصیف قهرمان آمریکایی (که به صورت نریشن برروی تصاویر شنای سرخوشانه 6 سرباز اصلی داستان ، می آید) بتواند این موضوع را بهتر بیان کند :
"...بالاخره به این نتیجه رسیدم که آنها قهرمانان آنچنانی نبودند. شاید آدم هایی مثل پدر من بودند. بالاخره فهمیدم که چرا از این که آنها را قهرمان می نامیدند ، ناراحت می شدند. قهرمان ، چیزی است که ما ، خود خلق می کنیم . چیزی است که ما احتیاج داریم خلق کنیم ، برای اینکه مسائل درک ناشدنی را بهتر بفهمیم . که مثلا چگونه مردم می توانند برای ما فداکاری کنند. اما برای پدرم و آن مردان، مسئله فرق می کرد. خطراتی که آنها پذیرفتند ، زخم هایی که رنجشان داد، همه به خاطر رفقا و دوستانشان بود. آنها ممکن است که برای وطنشان جنگیده باشند اما به خاطر دوستانشان مردند. برای آن که در جلوی صف بود و یا در کنار ، اگر ما واقعا می خواهیم به آنها افتخار کنیم ، باید آنها را همانطور که حقیقتا بودند ، به خاطر آوریم . همان گونه که پدرم آنها را پاس می داشت..."
نوشته: سعيد مستغاثي ، منتقد سينما ، برگرفته از وبلاگ سعيد مستغاثي (http://smostaghaci.persianblog.com/)
moh1362s
19-02-2007, 13:32
با امید به حل شدن مشکل استقلال
در مورد فیلم زیبای مسیر سبز
با دیدن یک سیاه پوست با هیکل بسیار بزرگ که به جرم تجاوز به دو دختر
کوچک که به مرگ اونها منجر شده در هنگام ورود به زندان تنفر در بیننده ایجاد میشه
ولی بعد از دیدن کمی از فیلم
بیننده پی به قدرت خداوند که در اون قرار داده شده می بره
و معلوم می شه بخاطر کمک به اون دختر ها و نجات اون ها
به این وضع دچار شده و در جامعه ای که سیاه پوست ماننده سگ ولگرد
دیده می شه هیچ کمکی از دست مامور بند(با بازی tom hanks) برای وی بر نمی اد
جدای ماجراها ی جالبی که در زندان می افته در اخر فیلم حکمی که برای اون دادن اجرا می شه
اگه ندیدید دعوت می کنم ببینید
در این فیلم شاید بازی - فیلم برداری و .... ان چنان بالا نیست ولی داستان فیلم بیننده رو در جای خودش تا اخر فیلم نگه میداره
green way محصول 1999 - usa
این فیلم برنده جایزه اسکار شده
کنترل
Kontoroll
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/thinkfilm/kontroll/kontroll_bigposter.jpg
محصول:2003
به كارگرداني: Nimród Antal
فيلمنامه: Jim Adler ، Nimród Antal
ژانر:تريلر-مهيج-درام
رده بندي سني: R افراد زیر ۱۷ سال تماشا نکنند
مدت زمان:107 دقيقه
بازيگران:
Sander Csányi در نقش Bulcsí
Zoltán Mucsi در نقش Professor
Csaba Pindroch در نقش Muki
Sándor Badár در نقش Lecsí³
Zsolt Nagy در نقش Tibi
Bence Mátyási در نقش Gyalogkakukk (Bootsie)
Gyözö Szabó در نقش Shadow
Eszter Balla در نقش Szofi
László Nádasi در نقش Laci
Péter Scherer در نقش Chief
http://www.pixelsurgeon.com/admin/shared/images/kontroll_big.jpg1113202169
خلاصه فيلم:
كنترل داستان زندگي افرادي است كه شغل انها كنترل چي مترو است هر كدام از اين افراد داراي شخصيتي عجيب و همگي از نظر سلامت رواني دچار مشكل هستند .يك موجود مرموز در مترو پديدار ميشود و در هربار كه ظاهر ميشود يكي از مردم يا يكي از كنترل چي ها را به صورت ناگهاني به داخل ريل قطار پرت ميكند و همين طور عده اي را به قتل ميرساند .كنترل چي هاي مترو براي يافتن قاتل زنجيره اي بسيج ميشوند و در هر ايستگاهي يك گروه از محافظان مترو قرار ميگيرند سرپرست يكي از اين گروه ها Bulcsí است ...
http://www.weirdwildrealm.com/filmimages/kontroll.jpg (http://www.weirdwildrealm.com/filmimages/kontroll.jpg)
راهی به سوی روشنایی
زندگي سگي
كنترل روايت انسانهايي است كه در يك جهان زيرين به بدترين شكل ممكن زندگي ميكنند .فيلم داستان چند كنترلچي مترو است كه مسئوليت حراست و دريافت بليت را از مردمي كه وارد مترو ميشوند را بر عهده دارند .اما براي اين فيلم من يك نقد مجزا خواهم نوشت و اصولا برداشت شخصي خودم را از فيلم مينويسم .به عقيده من روايت اين فيلم با وجود نمايش پست مدرنيته فيلم در اين جهان شكل نميگريد .من مترو و زيرزمين مترو را به نوعي برزخ و جهاني ماوراي اين جهان تشبيه ميكنم جهان و دنياي زيرزميني كه نور در ان وجود ندارد و جايي كه نور نباشد روشنايي نيست .ما در مترو با انسانهاي روان پريشي روبه رو هستيم كه هيچ كدامشان سلامتي ذهني ندارند .فيلم داستان انسانهاي گناه كاري است كه اجبارا در فضاي پست مترو زندگي ميكنند انجا غذا ميخورند انجا ميخوابند و در انجا زندگي ميكنند .اينكه ميگويم برزخ انسانها به اين دليل است كه هيچ كدام از كاركنان مترو حق خروج از انجا را ندارند.كنترل چي ها هر روز عذاب ميشوند .هر روز كتك ميخورند و چهره و صورت انها همواره از ابتداي فيلم سياه و كبود است از بيني انها خون مي ايد بدون هيچ دليل خاصي .و به خاطر همين موارد من جهان زيرين و تاريكي را كه در مترو وجود دارد جهان برزخ گونه و محل مجازات انسانهاي جهان واقعي ميدانم (شخصي) اما در واقع اين جهان زيرين يك ميدان مبارزه است شخصيت ها دائما با خود دچار مبارزه هستند و اين همان نكته اصلي است كه وجهه منفي انسان با وجهه مثبت در حال جنگ هستند و به نوعي تداعي كننده همان نبرد معروف خير و شر است .با اين تفاوت كه اين بار ما در جهاني هستيم كه چيزي به عنوان خير وجود ندارد و هرانچه كه هست شر است .اينكه نيمرود انتال به عنوان كارگردان فيلم با ايجاد چنين فضايي تيره و تاريك و با شخصيت هايي كه بهترين انها شخصيتي خاكستري دارد چه موضوعي را مد نظر قرار داده بر من پوشيده است .
http://www.spiritualityandpractice.com/films/images/photos/kontrolllrg.jpg
شايد او تلنگري به جامعه خودش میزند و یا شايد اعماق وجود انسان را نشانه گرفته اما به هر حال همين ترديدها و چرا هايي كه همواره مثل خوره از ابتداي اغاز فيلم كه شخصي ناشناس يك زن را حل ميدهد به زير قطار و از زن فقط يك كفش قرمز رنگ باقي ميماند اين فيلم را ملموس تر و متمايز تر ميكند .اينجا مقصد قطار مشخص نيست و هر ايستگاهي افراد مخصوص به خود را دارد شايد اگر از بعد زيبايي شناسي به فيلم نگاه كنيم متوجه اين موضوع بشويم كه حركت قطار و خود قطار نمادي است از پست مدرن نمادي است از حركت انسان به سوي تكنولژي و تونل كه همواره در بسياري از مكتبها و مذاهب عبور از اين جهان به عالمي ديگر را به عبور از يك تونل تشبيه ميكنند .هنگامي كه وارد تونل ميشويم تاريكي و سياهي بر نور غلبه ميكند و ما در محيطي قرار ميگيريم كه ديگر نوري وجود ندارد .و شايد دچار وحشت و عذاب شويم اما چيزي كه باعث دلگرمي است اين است هر تونلي ختم ميشود به يك نور و روشني دوباره و شايد همين دلگرمي در شخصيت هاي خاكستري و كنترل چي هاي مترو هم وجود داشته باشد؟ و دارد؟اما در مورد اين فضاي تاريك و سياه و مفهوم نور و روشنايي ويتوريو استورارو در فيلم اينك اخرالزمان تاريكي و نور را اين طور تحليل كرد كه: تحليل از تاريكي و نور اين است كه مفهومِ تاريكي حقايقِ فراواني را آشكار ميسازد زيرا تاريكي جايي است كه نور تمام ميشود، اما در عين حال تاريكي بهمعناي حذف نور هم نيست بلكه تاريكي نقيض نور است. بهعبارت ديگر نور و ظلمت واگوكنندة يكديگراند، و فقط معناي استعاري ندارند بلكه مفاهيمي را در خود نهفته دارند كه با آنها به درك و شناخت خويش ميرسيم
ما در فيلم كنترل شخصيتي( Bulcsí ) را كه همان قهرمان داستان است را ميبينيم كه ميل به خوب شدن دارد او خود را ميخواهد از تاريكي ها نجات بخشد و براي همين ابتدا از خود شروع ميكند و در واقع در اعماق درون خويش دچار جنگ رواني ميشود .او براي رها شدن از اين دنياي كثيف و سياه نياز به نور دارد و اينجا نور و روشنايي همان وجهه خير و مثبت شخصيت قهرمان داستان است كه به كمك او مي ايد.نيمرود انتال در فيلمش همه چيز را واقعي نشان ميدهد .اما او در پس اين صحنه هاي رئال جهاني را ترسيم ميكند كه اصلا واقعي نيست .جهاني كه در ان خشونت . و مرگ وجود دارد و را هي به سوي رستگاري نيست .
http://www.spiegel.de/img/0,1020,435398,00.jpg
در سكانسي شخصيت اصلي فيلم Bulcs ميگويد: زندگي ما هر روز مبارزهاي براي اينكه ببريم و بهتر بشويم واسه يك روزي....... Bulcsدر اين داستان زجر ميكشد .عذاب ميكشد.دچار اسيب هاي رواني ميشود اما با وجود اين مراحل و متحمل شدن اين عذابها شخصيت ما كم كم پاك ميشود و اماده ميشود براي سفري ديگر سفري كه مقصد ان نور و روشنايي است خب اين نوع پاك شدن از گناه را در مذاهبي مثل مسحيت و اسلام داريم .درست به همانند جايي كه در اديان به جهان برزخ معروف است جهاني كه پس از مرگ براي انسانها وجود دارد و يك توقف گاه موقتي است .انتال نيمرود از محيط تيره و تار مترو از حركت مردم از توقف موقتي مردم در مترو سعي دارد همان جهان سورئال از نظر ماديون و رئال از نظر الهيون را ترسيم كند
http://www.spietati.it/archivio/images/foto-2005-2006/foto-k/kontroll1.jpg
....در ادامه فيلم ما با شخصيت عجيب زني رو به رو ميشويم
Tibiكه لباسي مثل دلقك هاي سيرك پوشيده و لباس او طرح يك سگ و يا يك حيوان است .هر چه قدر از فيلم ميگذرد دختر رفته رفته بيشتر از لباس سگ بيرون مي ايد و اين درست مثل پوست انداختن يك پيله است كه از پوست خود و در واقع از ان جنبه نمادين پست و كثيف بودن انسان بيرون مي ايد و جالب اينكه لباس يك سنجاقك را بر تن ميكند. چه قدر باشكوه اين صحنه ها و نمادها نشان داده ميشود.چه قدر دقيق اين نمادها در فيلم گنجانده شده.سنجاقك كه به خودي خود در بسياري از مكاتب نشان گر روح و مرگ است .و اين پوست انداختن و خارج شدن تدريجي دختر از لباس سگ ما را به ياد پروانه اي مي اندازد كه پس از مدتها از دنياي تنگ و تاريك پيله خارج ميشود و حالا به شكل زيباي يك پروانه جهان جديدي را تجربه ميكند .برخورد اين دو شخصيت زن و مرد با يكديگر در تقريبا اواسط فيلم پديده اي را به وجود مي اورد به نام عشق كه سر منشاء تمام زيبايي ها و اساس وجود انسان همين عشق است ...
اينجا به زيركي نيمرود انتال مسئله عشق و دوست داشتن را مطرح ميكند .در سكانسي از فيلم توسط Bulcs گفته ميشه كه هيچكس ما رو دوست نداره! شايد براي ما به عنوان يك تماشاگر غير غربي مسئله دوست داشتن و عشق زياد جلوه نكند اما در جوامع غربي كه عشق و دوست داشتن يا همان سنت گرايي با پيشرفت بشر به سوي علم و زندگي مدرن جاي خودش را به روابط سرد عاطفي داده است و در حالي كه مردم بي تفاوت به يكديگر در حال زندگي هستند شايد عشق بتواند معجزه كند .شايد انتال از جهتي ديگر جوامع غربي را تشبيه ميكند به يك زيرزمين مترو مدرن كه روزانه هزاران مسافر در ان بدون اينكه توجهي به يكديگر داشته باشند مشغول رفت و امد هستند .انتال در اين فيلم قهرمان اصلي داستان خودش را با عشق نجات ميدهد ...و شايد بتوان اين تصور را كرد كه كارگردان مشكل عمده جوامع غربي و دنيايي را كه خود در قالب فيلم كنترل ترسيم ميكند را عدم وجود واژه هايي نظير عشق و ايثار ميداند.وشايد اين همان نكته تيره جوامع مدرن باشد...
.در ادامه شخصيت مرد با سعي و تلاش بر قسمت تاريك شخصيت خود پيروز ميشود و قاتل ذنجيره اي را كه موجب مرگ بسياري از انسانها در مترو شده بود را پيدا ميكند كه در واقع ان قاتل ذنجيره اي همان قسمت تاريك و سياه خود او است و بر او غلبه ميكند.شخصيت زن هم از ان لباس سگ گونه رهايي پيدا ميكند و در انتها و به همراه يكديگر در حالي كه شخصيت زن لباس سفيدي بر تن دارد پيش به سوي مكاني ميروند كه حالا ديگر ممنوعه نيست .
http://www.ihmagazine.it/imgarticoli/film/kontroll/kontr_home.jpg
مكان ممنوعه در يك سكانس پله برقي است كه اين بار جهت حركت پله ها به سوي بالا است و در بالاي پله برقي فضايي را مشاهده ميكنيم كه پر است از نور و روشنايي .در حالي كه يك جغد مسير حركت را به شخصيت هاي رها شده از تاريكي و ظلمت را نشان ميدهد .و زن و مرد را به سوي نور و جهاني ديگر رهنمون ميسازد . نيمرود انتال موقعيت جهاني را را كه در بالاي پله برقي وجود دارد را هرگز نمايش نميدهد .و اين شايد به خاطر اين باشد كه بيننده خود در درون خود اين جهان را متصور شود چون تنها چيزي كه ما به عنوان بيننده از پايين پله برقي به سوي بالا ميبينيم فقط نور است ......
http://www.ihmagazine.it/imgarticoli/film/kontroll/03.jpg
نقد تكنيكي
خب براي فيلمهايي تعليقي و در ژانر دلهره اور عواملي كه ميتواند موثر باشد .حركت هاي ناگهاني دوربين.و نورپردازي و طراحي اين نوع فيلمها است.و اگر بخواهيم اين شاخص ها را در فيلم كنترل در نظر بگيريم بايد بگويم نيمرود انتال واقعا در محيط بسته و تاريك مترو كه از نور واقعي خبري نيست يك شاهكار ساخته.با توجه به اينكه تمام لوكيشن هاي فيلم درون مترو فيلمبرداري شده اما به شيوه عالي نور پردازي صحنه ها ي فيلم با توجه به نبودن نور واقعي عالي است و حركت هاي ناگهاني دوربين بر زيبايي هاي فيلم افزوده است .فيلم كنترل با اينكه به نظر ميرسد داراي داستان خطي است اما رفته رفته ما متوجه اين موضوع ميشويم كه سر رشته داستان از دستمان خارج شده .
http://www.ihmagazine.it/imgarticoli/film/kontroll/01.jpg
طراحي لباس و به خصوص گريم بازيگران فيلم به خوبي انجام گرفته و بازيهاي خوب بازيگران اين فيلم كه معروف هم نيستند .كمك بزرگي به انتال كرده است .شايد فيلم كنترل يك فيلم اکسپرسیونیسمی باشد چون واقعیت خارجی دنیای دوروبر را کنار میگذارد تا واقعیت درونی آن را کشف کنند و براي همين قبل از هرچیز طراحی صحنه ولباس ، شیوه بازیگری وفیلمنامه مورد نظر قرار ميگيرد .به طوریکه فیلمساز از طریق دکورهای عجیب وغریب ،نورپردازی با کنتراست قوی ، حرکات وزوایای دوربینی خودنما وبازیهای اغراق آمیز ، ظاهر واقعیت را درهم میشکست وواقعیتی جدید خلق می کرد که اعتقاد داردحقیقت دنیای معاصرش است .به هر حال با ديدن اين فيلم بيننده به شدت تحت تاثير قرار ميگيرد و هنگامي كه فيلم به اتمام ميرسد .شايد مدتي سپري شود تا از شوك ناشي از اين فيلم بيرون ايد .كنترل فيلم زيبايي است كه شايد در حين ديدن فيلم دچار احساس خوبي نشد اما در ادامه و وقتي كه فيلم به اتمام ميرسد .بيننده به احساس خوبي از تماشاي يك فيلم خوب از سينماي اروپاي شرقي و كشور مجارستان ميرسد .كشوري كه تقريبا فيلمسازان خوبي را پروش داده و شايد نيمرود انتال يكي از پديد هاي جديد سينماي مجارستان باشد.
در مورد کارگردان
http://www.latinoreview.com/films_2005/thinkfilm/kontroll/images/nimrod_02.jpg
كنترل اولين فيلم بلند نيمرود آنتال درباره گروهي از كنترل چيهاي قطار است دليل اينكه او اين عالمها براي داستانش انتخاب كرده آن است كه اين شغل يكي از حرفههاي دشوار در مجارستان محسوب ميشود كنترل چيها افراد گمنامي هستند كسي اهميت نمي دهد نامشان چيست ؟ آنها در دل جمعيت در قطارها و ايستگاههاي مترو در بوداپست بليط مسافران را واري ميكنند شغلها متفاوت و دشوارش هيچ جلوه و شكوهي ندارد نيمرود آنتال پدر و مادري مجار دارد متولد لس آنجلس اما در نوجواني به سرزمين مادري نقل مكان كرده و تحصيل سينما در مجارستان پي گرفته هدف او از رجعت به ميهن اجدادي بازگشت به ريشههايش بوده كنترل نمايش موفقيت آميزي در مجارستان ديگر كشورهاي اروپايي داشت در جشنواره اروپاي خوش درخشيد و بعنوان نماينده رسمي مجارستان در رقابتهاي اسكار در رشته بهترين فيلم خارجي معرفي شدآنتال زماني كه شرايط ساخت فيلم خود صحبت ميكند به مشكلات متعددي اشاره ميدارد او ميگويد : اصلا فكر نمي كردم ساختن اين فيلم در حكم چنين چالش دشواري باشد پيش از شروع كار يك استوري برد 495 فرمي آماده كرده بودم از قبل به طور دقيق ميدانستم چه كاري انجام دهم و نسبت كاملا اميدوار بودم ولي شرايط كاري دقيقا آن جور نبود که انتظارش را داشتم . كنترل نه تنها تماشاگر را درگير بخشي از واقعيتهاي مردم مجارستان ميكند بلكه آنها را با حركت تازه ای که در سينماي اين كشور در حال پا گرفتن است آشنا ميسازد . آنتال براي تحقيق درباره وضعيت كنترل چيها فقط يك ساعت مثل سايه و به صورت مخفیانه گروهي از آنها را در ايستگاههاي زير زميني بوداپست دنبال كرد اين كار تجربه فوق العاده براي اين فيلم ساز بود پيش از اين ويدئو كليپ و آگهيهاي تبليغاتي مي ساخت . او با تأكيد خاصي ميگويد پس از سي دقيقه تحقيق به خودم گفتم بايد اين محل را ترك كنم چون ديگر كارم تمام شده است همين مدت كافي است تا موقعيت كلي و وضعيت عمومي و زندگي كار آن ا را درك كنيد نمي توانيد مدت زيادي به آنها خيره شويد چون آن وقت متوجه تهي شدن زندگي و حرفه آنها خواهيد شد.لازم بذکر است که نقش قاتل روانی در فیلم کنترل را خود نیمرود انتال بازی کرد.
http://www.latinoreview.com/films_2005/thinkfilm/kontroll/images/arnyek_01.jpg
حسین یوسفی
21 Grams
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/focus/21_grams/benicio_del_toro/grams3.jpg
محصول:2003 USA
فیلمی از: Alejandro Gonzalez
فیلمنامه: Guillermo Arriaga
اهنگسازان: Gustavo Santaolalla ، Dave Matthews
مدت زمان فیلم:124 دقیقه
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند بازیگران:
اSean Penn در نقش Paul Rivers
Naomi Watts در نقش Cristina Peck
Danny Huston در نقش Michael
Carly Nahon در نقش Cathy
Claire Pakis در نقش Laura
Benicio Del Toro در نقش Jack Jordan
Nick Nichols در نقش Boy
Charlotte Gainsbourg در نقش Mary Rivers
John Rubinstein در نقش Gynecologist
خلاصه فیلم:
مردی _پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر میگيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب_ این پدر به بیماری که در حال مرگ است(Sean Penn )پیوند میشود و او را نجات میدهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر میشود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو میشود خانوادهی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث میشود زندگی قهرمانهای فیلم به هم مربوط شود...
نقد فیلم
فیلم 21 گرم
به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر میباشد البته عده ای از منتقدین بعد از نمایش عمومی کارگردان این فیلم یعنی گنزالس به همراه بعضی دیگر از عوامل این فیلم را متهم به پوچ گرایی و.....کردند که به هیچ وجه نمیتوان این عقیده را در مورد این اثر و عوامل ساختش پذیرفت .داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند حالا خط مشاء داستان را تایین میکنند.صحنه های این فیلم درست همانند پازلهایی است که در کنار یکدیگر و با کمک بیننده در کنار هم قرار میگیرند . در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts و اSean Penn را تحسین کرد.ولی به جزئیات نقش وشخصیتی این دو نمیپردازم (به علت طولانی شدن بحث)و به سراغ شخصیت جک جردن که برای من خیلی دوست داشتنی است خواهم رفت.
اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم به عقیده من یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان میپردازد .مسائلی مثل لقاح مصنوعی و دروغگو خطاب کردن مسیح و بسیاری از موارد دیگر.........جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند.مسئله بازگشت و مرگ و بالعکس کلیدی ترین نکته فیلم میباشد بازگشت جک جردن به ایمان و دیانت مساوی میشود به مرگ مایکل و دو دختر خردسالش و مرگ مایکل موجبات زندگی دوباره پائول که در استانه مرگ قرار دارد را فراهم میکند و حال پائول با یک اسلحه به دنبال کشتن جک راهی میشود کشتن کسی که موجبات زندگی دوباره خود را مدیون او میباشد حال شخصیت جک جردن که اصلی ترین و محوری ترین فرد داستان چه از لحاظ روند داستان و چه از لحاظ شخصیت درونی که اوج فیلم و افول فیلم (از لحاظ ماجرا) در این شخصیت شکل میگیرد را مورد نقد قرار میدهم تا مسئله کمی روشن تر شود . Jack Jordan با بازی استثنایی Benicio Del Toro فردی است که در گذشته یک خلافکار به تمام معنا بوده و حال تبدیل به یک مسیحی شده سکانسی در فیلم وجود دارد که او مشغول ارشاد و راهنمایی یک جوان 17 ساله و بزهکار است و خطاب به جوان میگوید "خداوند حتی از رویش یک تار مو روی سر تو خبر داره" یک سکانس فوق العاده جوان کم تجربه مجبور است به حرف کسی گوش کند که بر پیشانی خود سیاه است (ارم زندان ایالتی روی گردن جک جردن) واین جزء همان مسائل انتقادی فیلم میباشد که افراد الوده به گناه مسئول رواج دین میشوند که حتی خود کوچکترین ثباتی در دین ندارند در ادامه وقتی نوجوان با دوست خود در گیر میشود جک جردن وارد ماجرا میشود و با فحش و ناسزا و کتک زدن نوجوان قصد اصلاح او را دارد که با پا در میانی اسقف اعظم قائله ختم میشود .البته این روش در سایر ادیان الهی دیگر هم توسط اشخاصی مثل جک جردن به شکلی بدتر اجرا میشود (قصد مقایسه ندارم ) در ادامه جک جردن در یک مزایده و به لطف مسیح برنده یک خودرو میشود تا با ان به امور کار کلیسا بپردازد در همین کش و قوس جک جردن با خودرو اعطایی مسیح مایکل و دو دخترش را زیر میگیرد و به جای کمک از صحنه میگریزد وبعد از گذشت چند روز خود را به پلیس معرفی میکند و حالا جنگ اعتقادی مذهبی جک درون زندان اغاز میشود جک جردن این بار برعلیه مسیح شعار میدهدو در حالی که با اسقف کلیسا مشغول بحث است میگوید" من خودم رو وقف مسیح کردم و اون در عوض یه ماشین به من داد تا باحاش بزنم یه مرد و دو دخترش رو بکشم اون (مسیح) حتی توانایی موندن و کمک کردن به اونها رو به من نداد مسیح به من خیانت کرد هیچ جهنمی در کار نیست و جهنم همینجا تو سر منه" بله در واقع حالا جک جردن به همان نوجوان بزهکار تبدیل شده اما نوجوان بزهکار درون خودش و اسقف کلیسا هم با الفاظی مثل حروم زاده و.........سعی میکند تا جک بی ایمان را اصلاح کند
بله این واضح و روشن است که الخاندرو گنزالس به عنوان فیلم ساز دین مسیحیت را به باد انقاد های کوبنده قرار میدهد و راه و روش کشیش ها و ترویج دهندگان دین را مورد تمسخر قرار میدهد شاید جالب باشید بدانید که الخاندرو گنزالس فرزندش را در سنین کودکی از دست میدهد و در پایان فیلم هم وقتی صفحه سیاه میشود شاهد یک دست نوشته هستیم به این معنی که{خطاب به ماریا الادیا:(ماریا الادیا همسر گنزالس میباشد) انگاه که محصول خراب شد سوزانده شد.و مزرعه افتاب گردان دوباره سبز شد} شاید خود کارگردان هم دچار جنگ اعتقادی شده باشد و از دست دادن فرزندش منسوب به مسیح میداند؟ صد البته این به نوع دیدگاهای تماشاگر فیلم مربوط میشود که چه دیدی نسبت به این نوع دیدگاهای مذهبی داشته باشد .جک جردن حالا به دور از هرگونه اموزه دینی به فطرت خود رجوع میکند و درون خود احساس گناه میکند او همه چیز خود را رها میکند و بعد از ازادی از زندان به دلیل عدم اثبات به یک جای دوردست میرود و درنهایت او با پائول و کریستین مواجه میشود او خود را تسلیم انها میکند اما پائول توان کشتن جک جردن را ندارد و به دلیل عارضه قلبی دچار تشنج میشود و حالا یکی دیگر از نقاط اوج فیلم را مشاهده میکنیم که جک جردن در یک نمای بسته درون یک وانت در حال رساندن پائول به بیمارستان است حالا و بعد از زمانی که جک جردن به همان چیزی که هست بازگشته و خودش است تبدیل به یک فرشته نجات میشود.و.............
در نهایت ان دیالوگ تاریخی شون پن هنگام مرگ روی تخت بیمارستان: مگه ما چند بار به دنیا میآییم، مگه چند بار از دنیا میریم؟
میگن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره میمیره، کم میشه.
و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
مگه چی از ما کم میشه؟
مگه چی میشه اگه ما 21 گرم از دست بدیم؟
با رفتن اون چی میشه؟
مگه چقدر ارزش داره؟
21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
وزن یک مرغ مگس خوار…یه تیکه شکلات
21 گرم چقدر وزن داره؟
این 21 گرم که از ما کم میشه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟
بر گرفته از وبلاگ حسین یوسفی
و اینک بهشت Paradise Now
http://adorocinema.cidadeinternet.com.br/filmes/paradise-now/paradise-now-poster03.jpg
بهشت موهوم
عملیات انتحاری در جهان امروز چیز تازه ای نیست. قرن بیستم ما از این کامیکازه ها بسیار به خود دیده است، اما در سه دهه پایانی قرن پیش این گونه عملیات تبدیل به پدیده ای شرقی، اسلامی، عربی و ایرانی و مایه هراس تمام دنیای متمدن شد. دیگر تنها اسرائیلی ها نبودند که خواب راحت از چشمان شان گریخته بود، انفجار برج های دوقلوی تجارت جهانی این پدیده شوم را تبدیل به بحث روز تمام رسانه ها کرد. دیگر انفجار یک اتوبوس حامل مردم بی گناه یا ساختمانی کوچک در تل آویو با میانگین سی کشته مطرح نبود، ابعاد فاجعه جهشی حیرت انگیز به خود گرفته بود.
پدیده انجام عملیات انتحاری لااقل در تاریخ ما سابقه ای طولانی دارد و حتی مورخین غربی نیز هنگام سخن گفتن از چنین وقایعی حسن صباح و فدائیان وی را فراموش نمی کنند. اعمال فرقه اسماعیلیه اگر در اصول و ایدئولوژی با القاعده و دیگر سازمان های مجری عملیات انتحاری فرق داشته باشد، در نحوه اجرا شباهتی تام به نوادگان خلف خود دارد. هنوز بعد از گذشت قرن ها مردان جوان را با وعده دستیابی به بهشت روانه کاری می کنند که کشتن و کشته شدن جز اصلی آن است. اما چرا؟
دنیا بعد از پایان جنگ دوم جهانی کم کم با فراموش کردن کامیکازه های ژاپنی داشت آرامش در خیابان ها را زیر دندان مزه مزه می کرد، که جنبش آزادی بخش فلسطین در سال ١٩٦٤ شروع به انجام عملیات چریکی علیه اسرائیلی ها کرد. کمتر از سه سال بعد ، زمانی که کرانه غربی و نوار غزه به اشغال اسرائیل در آمد، بار دیگر عملیات انتحاری چهره پلید خود را عیان کرد. مبارزان فلسطینی در دهه هفتاد با انجام عملیات انتحاری، هواپیما ربایی ها و گروگان گیری های متعدد توانستند به هدف اولیه خود، یعنی جلب توجه افکار عمومی دنیا به ظلمی که بر ملت شان روا داشته شده بود، نائل شوند. بگذریم از این که چنین کارهایی را با همکاری افرادی چون ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس انجام دادند. کسی که به تروریستی حرفه ای و بین المللی و مزدور بیشتر شبیه بود تا مبارزی معتقد و لقب شغال که به راستی برازنده اش بود.( او تا همین امروز نیز محبوبیت خود را نزد بسیاری حفظ کرده و کتابی که به نام اسلام انقلابی نوشته در کشورهای اسلامی در رده کتب پر فروش قرار دارد).
در دهه هشتاد و نود میلادی عملیات انتحاری در خاورمیانه و به خصوص فلسطین و اسرائیل اوج گرفت. انجام دهندگان این عملیات دیگر لیلا خالد یا کارلوس نبودند، بلکه جوانانی بی نام و نشان بودند که برای رسیدن به بهشت آسمانی تصمیم به کشتن و کشته شدن گرفته بودند. این افراد بعد از مرگ تبدیل به اسطورهای مقاومت مردمی و سرمشق دیگران برای ادامه راه بودند. جنگ ایران و عراق نیز از این سرمشق ها زیاد به خود دید، اما هیچ کدام بخت آن را پیدا نکرد تا با تبلیغات دولتی تبدیل به حسین فهمیده بشود. در هیاهوی سیاستمداران و رهبرانی که حیات خود را در مرگ جوانان می دیدند، کمتر کسی به این فکر می افتاد که چرا باید یک جوان تنها سرمایه ارزشمند خود یعنی زندگی اش را چنین سهل از دست بدهد؟ آن چنان هاله قداستی اطراف این مردگان یا به زعم دروغ پردازان شهیدان، را فرا گرفته بود که هیچ کس جسارت آن را نداشت تا انگیزه واقعی و جدال درونی این انسانها را پیش از مرگ تصویر کند. تنها فیلمی که جرات آن را یافت تا در سال ١٩٩٩ نوری بر این پهنه تاریک بیندازد، تروریست ساخته سانتوش سیوان بود. قصه دختری جوان که به قصد انجام عملیاتی انتحاری عازم ماموریت می شود، اما در هنگام تهیه مقدمات کار با زندگی، عشق و انسان ها آشنا می شود. این فیلم که بر اساس ماجرای ترور راجیو گاندی ساخته شده بود، پایانی مبهم داشت و تماشاگر را با این سوال تنها می گذاشت که آیا دختر مرگ را انتخاب خواهد کرد یا زندگی را؟
دلیل عمده نپرداختن به این موضوع جدا از حساسیت برانگیز بودن آن ، سخت تر شدن یافتن تهیه کننده ای برای تولید یک فیلم سیاسی بود. امروزه ساختن فیلم های سیاسی کاری سهل نیست، چون نمی توان بچه ای خوب بود و خاطر همه گروه ها را ارضاء کرد. چون اگر قادر به مخالفت ایدئولوژیک با فیلم تان نباشند، ان را با شعارهای مخالفت با جنگ و خشونت تحریم خواهند کرد. مخصوصاً حالا که طرفداری از صلح و نامزد شدن برای سفیر حسن نیت سازمان ملل مختصص زیبارویان شده است. اما راه هایی هست تا هم انسان خوبی بود و هم فیلمسازی خوب و تماشاگران زیادی را هم جلب کرد و خوشحالم که بگویم هنوز آدم های جسور و هوشمندی وجود دارند که فیلم های سیاسی واقع گرایانه بسازند. هانی ابو اسد و اینک بهشت نمونه بارز این مدعاست.
http://www.alittlemorelife.net/weblog/archives/mt-archive/paradise.jpg
اینک بهشت داستان دو جوان فلسطینی در آخرین چهل و هشت ساعت زندگی شان است. فیلم در نابلس می گذرد. روزی هم چون روزهای دیگر که زندگی اهالی به دلیل حملات هر روز اسرائیلی ها به نحی بند است. سعید و خالد دو دوست که از کودکی با هم بزرگ شده اند اوقات شان را با کار در یک تعمیرگاه ، نوشیدن چای و کشیدن قلیان می گذراند. به نظر نمی رسد که آنها از دلباختگان انتفاضه باشند. مخصوصاً سعید که بعد از آشنایی با سوها زندگی اش رنگی تازه به خود گرفته ، تا این که مردی برای شان خبر می آورد که برای انجام عملیاتی در تل آویو برگزیده شده اند. آن دو که آرزو داشته اند شهید شوند، مردن در کنار همدیگر – بهترین دوست خود – را برگزیده اند .
پس از آخرین دیدار با اعضای خانواده ، سعید به دیدن سوها می رود . سوها انسانی تحصیل کرده و میانه رو است و می خواهد بداند چرا سعید خواستار قطع رابطه ای در حال شکوفایی است . او هم دختر یک شهید است، اما چنین عملیاتی – حتی مبارزه مسلحانه - را نمی پسندد.
ابو اسد انتخاب راه های خشونت آمیز را نتیجه اشغال دراز مدت کرانه غربی می داند و برای حصول به این نتیجه زندگی روزمره اهالی نابلس و فقر و درماندگی آنها را به شکلی مستند گونه تصویر می کند. این عملیات حاصل خشم و انتقام است که استثمار دینی و رواج شهادت طلبی و موهوم پرستی انگیزه مادی و انسانی را از آن سلب کرده است. نشان دادن این وجه پنهان عملیات انتحاری کاری شجاعانه بوده و ابو اسد به خوبی توانسته پاسخی جانانه به سوال افرادی که نگران ادامه این عملیات ها هستند بدهد. هر کسی خواستار رسیدن به بهشت است ، اما بهشت من و شما با هم تفاوت بسیار دارد و نکته مهم این است: چه کسی چشم انداز این بهشت را برای ما ترسیم کرده است؟
ابو اسد بیننده را به بمب گذار شدن تشویق نمی کند، از تروریسم حمایت نمی کند. او فقط در تلاش است تا انگیزه این انسان ها در انجام چنین کاری را تصویر کند. ابو اسد برای این کار لحنی مستند گونه اختیار کرده، اما از پرداخت سینمایی و ایجاد تعلیق غفلت نکرده و عملاً فیلم را از میانه آن تبدیل به یک بمب ساعتی می کند که هر لحظه به انفجار نزدیک می شود و لاجرم بر تعلیق و هیجان فیلم می افزاید. به جرات می توان گفت که حاصل کار او در میان فیلمسازان سیاسی یک پله بالاتر از زد یا حکومت نظامی کوستا گاوراس می ایستد و این دستاورد کمی نیست. ابو اسد با وجود روایت داستان از دیدگاه دو قهرمان خود با نشان دادن خصلت های انسانی آنها به شکلی موشکافانه و حتی بی رحمانه سرشت آنها و کارشان را می کاود. این که چرا چنین آدم هایی به انجام این کار رغبت نشان می دهند سوال اصلی فیلم است. ابو اسد نشان می دهد که چنین کاری فرجام یک مغزشویی گسترده است. او برای تعادل بخشیدن به فیلم و آگاه ساختن تماشاگر یک شخصیت زن قدرتمند در دنیایی مردانه خلق می کند. سوها صدای مخالفتی انسانی و منطقی با تحجر مذهبی سعید و خالد است. او قلب این جهان بی قلب است، روح این جهان بی روح ...
http://images.nzcinema.co.nz/movies/images/Paradise_Now_2960_medium.jpg
دو صحنه کلیدی در فیلم وجود دارد که از تاثیر گذارترین لحظات فیلم نیز به شمار می روند. اولی گفت و گوی میان سعید و سوهاست. سوها از سعید می پرسد آیا تا به حال به سینما رفته یا نه؟ سعید در پاسخ به او جمله ای معنی دار بر زبان می راند : " فقط یک بار، آن هم برای آتش زدن یک سینما بعد از به هم خوردن تظاهرات" سوها می پرسد: چرا؟ و سعید جواب می دهد: " چرا ما؟ " .
این صحنه جدا از ترسیم تفاوت های ذهنی دو نفر که ناشی از اختلاف طبقاتی و اجتماعی است به حقایقی اشاره می کند که از چشم بسیاری پنهان مانده است. راستی چرا آنها و نسل آنها دست به چنین کارهایی زده و می زنند؟ چرا حمله به مراکزی که منتشر کننده ظرافت های انسانی و زیبایی های روح صلح طلبانه بشری است در هنگامه رفتارهای انقلاب دستخوش حریق می شود؟ چرا کسی به اینها نمی گوید که اگر مارکس به دود شدن و به آسمان رفتن هر آن چه سخت و استوار است اشاره کرده ، مرادش آتش زدن نشانه های مادی یک تفکر نبوده، بلکه دگرگونی و نابودی افکار غلط را هدف گرفته بود.
دومی صحنه پایانی فیلم است، بعد از انفجار سیاهی و سکوت پرده را می پوشاند. در میانه فیلم هنگام بستن کمربند انفجاری جوان ها پرسیده بودند بعد از انفجار چه خواهد شد، آیا بلافاصله فرشتگانی برای بردن آنها به بهشت خواهند آمد؟ و پاسخ شنیده بود: مسلماً. اما ابو اسد به ما می گوید بهشتی در کار نیست، گول این وعده ها را نخورید. بهشت را فقط می توانید اینجا و امروز به دست خود بنا کنید. باقی هم چون درون واپسین کادر های فیلم سیاهی است و سکوت و خلاء...
http://blogs.walkerart.org/filmvideo/wp-content/filmvideo/06para.jpg
امیر عزتی
<!-- / message --><!-- sig -->
napoleon
22-02-2007, 02:20
نگاهی به فیلم "مردگان" The Departed
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/thedeparted_bigearlyposter.jpg
كارگردان....................مارتين اسكورسيزي
فيلمنامه....................ويليام مانهان
مدير فيلمبرداري..........مايكل بالهاوس
تدوين........................تلما شون مِيكر
موزيك........................هاوارد شُور
بازيگران......................لئوناردو دي كاپريو
................................مت دِيمون
................................جك نيكلسون
................................مارك والبرگ
................................مارتين شين
................................اَلك بالدوين
محصول 2006 آمريكا ، زمان 151 دقيقه ، رنگي
موش ها بر دیوار مشترک مافیا و FBI
"این بار دیگر اسکار را به مارتی بدهید!" این درخواست اغلب هواداران مارتین اسکورسیزی (فیلمساز مطرح اسکار نگرفته سینمای امروز آمریکا ) است که سالها دندان سر جگر گذاشته اند و بالارفتن دست دیگر فیلمسازان را در مقابل آثاری همچون "راننده تاکسی" ، "گاو خشمگین" ، "تنگه وحشت" ، "دوستان خوب" ، بیرون آوردن مردگان" ، "دار و دسته نیویورک" و "هوانورد" نظاره کرده اند. و این بار دیگر منتظرند آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا به این سینماگر محبوبشان ، حایزه اسکار را اعطاء نماید. ولی به نظرم این گروه و یا خود اسکورسیزی ، یک بدشانسی هم آورده اند ؛ در آن زمان که اعضای آکادمی را پیر و پاتال های دهه 40 و 50 تشکیل می دادند و درگیر فیلم های سریالی "جنگ ستارگان" و "ایندیانا جونز" و امثال آن بودند و نهایت خط شکنی شان اسکار دادن به امثال "راکی"(جان اویلدسن) و "مردم معمولی"(رابرت ردفورد) و "آنی هال" (وودی آلن) و "رین من"(بری لوینسن) بود ، او آثار آوانگاردی مانند "راننده تاکسی" و "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" و "نیویورک ، نیویورک" و "سلطان کمدی" و "خیابان های پایین شهر" را ساخت که به هیچوجه توی کت آکادمی نشینان نمی رفت. ولی در این دو سه ساله که به قول برخی ، آکادمی اسکار ظاهرا پوست انداخته و حالا جوانترهایی مانند جرج کلونی عضو آن شده اند و به فیلم های آوانگاردی مثل "محبوب میلیون دلاری"(کلینت ایستوود و با فیلمنامه پال هگیس) و "آفتاب درخشان یک ذهن پاک"(میشل گوندری و با فیلمنامه چارلی کافمن) و "تصادف" (پال هگیس) رای می دهد ، اسکورسیزی در پی رعایت سنت های کهن هالیوود برآمده و فیم هایی مانند "هوانورد" و همین "مردگان" را می سازد. اگرچه "مردگان" نسبت به "هوانورد" تقریبا یک سر و گردن بیشتر به سینمای اصیل اسکورسیزی نزدیک است ، اما همچنان بین او و سازنده فیلم های "گاو خشمگین" و "دوستان خوب" و حتی "دارو دسته نیویورک" فاصله می اندازد. درخواست اغلب هواداران مارتین اسکورسیزی (فیلمساز مطرح اسکار نگرفته سینمای امروز آمریکا ) است که سالها دندان سر جگر گذاشته اند و بالارفتن دست دیگر فیلمسازان را در مقابل آثاری همچون "راننده تاکسی" ، "گاو خشمگین" ، "تنگه وحشت" ، "دوستان خوب" ، بیرون آوردن مردگان" ، "دار و دسته نیویورک" و "هوانورد" نظاره کرده اند. و این بار دیگر منتظرند آکادمی علوم و هنرهای سینمایی آمریکا به این سینماگر محبوبشان ، حایزه اسکار را اعطاء نماید. ولی به نظرم این گروه و یا خود اسکورسیزی ، یک بدشانسی هم آورده اند ؛ در آن زمان که اعضای آکادمی را پیر و پاتال های دهه 40 و 50 تشکیل می دادند و درگیر فیلم های سریالی "جنگ ستارگان" و "ایندیانا جونز" و امثال آن بودند و نهایت خط شکنی شان اسکار دادن به امثال "راکی"(جان اویلدسن) و "مردم معمولی"(رابرت ردفورد) و "آنی هال" (وودی آلن) و "رین من"(بری لوینسن) بود ، او آثار آوانگاردی مانند "راننده تاکسی" و "آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند" و "نیویورک ، نیویورک" و "سلطان کمدی" و "خیابان های پایین شهر" را ساخت که به هیچوجه توی کت آکادمی نشینان نمی رفت. ولی در این دو سه ساله که به قول برخی ، آکادمی اسکار ظاهرا پوست انداخته و حالا جوانترهایی مانند جرج کلونی عضو آن شده اند و به فیلم های آوانگاردی مثل "محبوب میلیون دلاری"(کلینت ایستوود و با فیلمنامه پال هگیس) و "آفتاب درخشان یک ذهن پاک"(میشل گوندری و با فیلمنامه چارلی کافمن) و "تصادف" (پال هگیس) رای می دهد ، اسکورسیزی در پی رعایت سنت های کهن هالیوود برآمده و فیم هایی مانند "هوانورد" و همین "مردگان" را می سازد. اگرچه "مردگان" نسبت به "هوانورد" تقریبا یک سر و گردن بیشتر به سینمای اصیل اسکورسیزی نزدیک است ، اما همچنان بین او و سازنده فیلم های "گاو خشمگین" و "دوستان خوب" و حتی "دارو دسته نیویورک" فاصله می اندازد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/matt_damon/thedeparted2.jpg
"مردگان" بازسازی یک فیلم هنگ کنگی به نام "ماجراهای جهنمی" ساخته "وی کنگ لو" و "سیو فای مک " است (که فیلمنامه آن را با همکاری "فلیکس چونگ" نوشته) که در سال 2002 به اکران درآمد(گواینکه هم اسکورسیزی و هم نویسنده فیلمنامه اش یعنی "ویلیام مانهان" ادعا کرده اند که هیچکدام ، فیلم اصلی را ندیده اند) و در همان هنگ کنگ علاوه برکسب جوایز متعدد ، فروش بالایی داشت ، به طوری که تهیه کنندگان آن را ترغیب نمود تا قسمت های دوم و سوم آن را هم بسازند. ولی همه اینها مانع از ساخت نسخه آمریکایی فیلم نشد که بازهم نام همان دو کمپانی اصلی هنک گنگی یعنی "بیسیک پیکچرز" و "مدیا ایشیا فیلمزلیمتد" در کنار برادران وارنر قرار گرفت. (خوشبختانه فیلم "ماجراهای جهنمی" دو سال قبل در ایران به زبان فارسی دوبله و تحت عنوان "اعمال شیطانی" به شبکه رسمی ویدئویی کشور عرضه شد).
اما فیلمنامه دو فیلم یاد شده علیرغم شباهت محور اصلی قصه و کاراکترها ، تفاوت های آشکاری دارند که مهمترین این تفاوت ها به نگاه حاکم بر فیلم ها در قبال یک ماجرای پلیسی – مافیایی است. ضمن اینکه نمی توان از هوشمندی طرح و فیلمنامه اولیه در خلق موقعیت های متقاطع دو پلیس/گنگستر گذشت و اساسا بایستی یکی از مهمترین جذابیت های فیلمنامه "مردگان" را به حساب همان طرح و قصه فیلم "ماجراهای جهنمی " گذاشت.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/_group_photos/jack_nicholson9.jpg
قصه فیلم درباره 2 مامور است که یکی از آنها به نام "بیلی کاستیگان"(لئوناردو دی کاپریو)از طرف اف بی آی ماموریت می یابد تا در باند مافیای ایرلندی- آمریکایی شهر بوستن ایالت ماساچوست نفوذ کند و به عکس وی دیگری با اسم "کالین سالیوان"(مت دیمن) از سوی رییس همان مافیا به نام "فرانک کاستلو" (جک نیکلسن) از اف بی آی خبرچینی می نماید . اما ماجرا هنگامی دچار چالش گشته که هریک از طرفین ، متوجه حضور یک نفوذی از دار و دسته مقابل در سازمان خود و انتقال اخبار و اطلاعات مورد نیاز می شود و حالا آنچه برای هریک از آنها اهمیت بیشتری پیدا می کند ، قبل از غلبه بر حریف ، پیدا کردن نفوذی و یا به قول خودشان "موش" است.
تا اینجای قضیه، هر دو فیلمنامه "مردگان" و "ماجراهای جهنمی" یکسان هستند. اما به جز نام کاراکترها در آغاز و پایان ، در برخی روابط و کشمکش ها و شخصیت پردازی ها و فضا سازی ها ، تفاوت های عمده ای به چشم می خورد که نشات گرفته از همان نگاه یاد شده هستند. به نظر می آید برای بررسی فیلمنامه "مردگان" بایستی به این تفاوت ها پرداخت وگرنه نقد و تحلیل اصل قصه و پردازش سینمایی آن که حتی در برخی از سکانس ها نعل به نعل است ، در واقع بررسی فیلمنامه اولیه به حساب می آید ، نه آنچه که "ویلیام مانهان" و مارتین اسکورسیزی انجام داده اند. (مثلا در بررسی و تحلیل فیلمنامه آثاری همچون :"آشوب" کوروساوا و "شاه لیر" کوزینتسف ، هیچگاه اصل داستان پردازی و شخصیت ها و روابطشان در شاهکار شکسپیر مورد تبیین و تشریح قرار نمی گیرد ، بلکه چگونگی برداشت فیلمنامه نویسان از اثر اولیه ، نوع نگاه آنان و تفاوت های اثر اقتباسی با اصل داستان مورد نقد واقع می شود). به عبارتی می توان گفت که فیلم "مردگان" نیز اثری اقتباسی محسوب شده و مطلوب تر، آن است که با نگرش اقتباسی به نقد و تحلیل آن نشست.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/_group_photos/leonardo_dicaprio10.jpg
به نظر می آید اولین و شاید اساسی ترین مایه ای که می تواند دو فیلمنامه ذکر شده را از یکدیگر متفاوت گرداند ، وجود دیدگاه حادثه پردازانه و در نهایت نگرش ساده و عام به نبرد خیر و شر از سوی "سیو فای مک و فلیکس چونگ " در فیلمنامه "ماجراهای جهنمی" است که حتی در اواخر کار ، "لو مینگ"(مشابه کاراکتر کالین سالیوان در فیلمنامه "مردگان" ) از عملکرد گذشته اش پشیمان شده و ضمن ابراز احترام نسبت به رقیبش "چن یان"(مشابه شخصیت بیلی کاستیگان در "مردگان" ) سعی دارد ، همه چیز را جبران کند و این را علنا به نامزدش هم ابراز کرده و جمله آخرش در مراسم خاکسپاری "یان" که یکی از عنوان های فیلم هم از آن گرفته شده ، به خوبی این روحیه اصلاح شده "مینگ" را می رساند که :"من می خواهم جای تو باشم" .(توضیح اینکه در اوایل فیلم "ماجراهای جهنمی" برای اینکه "یان" را به داخل مافیا نفوذ دهند و او بتواند اعتماد آنها را سریعتر جلب کند ، در حالی که او همراه "مینگ" در مدرسه پلیس مشغول آموزش است ، از مدرسه اخراجش می کنند و در صحنه ای که رفتن "یان" را نشان می دهد ، گروهبان دسته به تمسخر سوال می کند :"آیا کسی دوست دارد جای او باشد؟" و حالا "مینگ" پس از سالها خطاب به روح "یان" پاسخ آن سوال را می دهد.)
http://www.lovehkfilm.com/reviews_2/ab5734/infernal_affairs.jpg
کشته شدن "سام" (مشابه کاراکتر فرانک کاستلو در فیلم "مردگان" ) توسط "مینگ" هم با توجه به همین روحیه پشیمان شده اش شکل می گیرد. در اینجا هم وی پاسخ صحبت سالها پیش "سام" را می دهد که گفته بود :"هزاران نفر مردند تا سزار ، عظمت یافت . شما باید انتخاب کنید که بقیه عمرتان را چگونه زندگی می کنید." و حالا "مینگ" با شلیک گلوله به قلب" سام" ، می گوید که:" انتخابم را کردم".
در پایان فیلم هم نه تنها "مینگ " به قتل نمی رسد (برخلاف انجام تلخ و سیاه فیلم "مردگان" که سالیوان توسط رقیب برکنار شده اش در اداره پلیس هدف گلوله قرار می گیرد) بلکه در مراسم خاکسپاری "یان" با اعتقاد هرچه بیشتر نسبت به عکس وی ادای احترام کرده و کلیه افراد تحت فرمانش را به این کار وامی دارد. یعنی همه چیز در آخر به خوبی و خوشی پایان می گیرد.
اما آنچه از همان نخستین سکانس های "مردگان" در معرض دید است ، فضای کاملا متفاوتی را روایت می کند. نه اینکه فی المثل سام در "ماجراهای جهنمی" ، کارش را از معبد بودایی ها شروع می کند و "فرانک کاستلو" در "مردگان" از کلیسا. بلکه به دلیل مفهوم مونولوگی از کاستلو است که در ابتدای فیلم "مردگان" روی تصاویری از گذشته و حال می نشیند. او "کالین سالیوان" نوجوان و بی سرپرست را در کافه ای پیدا می کند و از همان جا تحت حمایت خود می گیردش . کالین علاوه براینکه در کلیسا خدمت می کند ، در یک تعمیرگاه هم مشغول به کار می شود. ضمن اینکه گویا کاستلو از همان نوجوانی برایش برنامه ریخته که در آینده به آکادمی پلیس وارد شود. یکی از جمله هایی که در همان تعمیرگاه خطاب به "کالین" می گوید ، انگار که همه نگرش فیلم "مردگان" را در بر دارد و گویی اصلا خود، بیان فلسفه ای از زندگی است. نوعی زندگی که همواره الگوی بسیاری از خطاکاران و مجرمان و جنایتکاران بوده است که چه فرق می کند ، اگر من این کار را انجام ندهم ، بالاخره کس دیگری هست که آن را به انجام برساند!!
"فرانک کاستلو" خطاب به "کالین سالیوان" نوجوان می گوید :"وقتی در سن تو بودم ، آنها به من می گفتند که تو می توانی پلیس بشوی و یا تبهکار. آنچه که من الان می گویم این است : چه فرق می کند وقتی که تو با یک تفنگ پر روبه رو هستی ؟!"
کلیت فیلمنامه "مردگان" براساس همین دیدگاه نوشته و توسط اسکورسیزی کارگردانی شده است. از همین رو "ویلیام مانهان" خیلی بیش از همکارانش در فیلم "ماجراهای جهنمی" به جزییات قصه ، شخصیت ها و همچنین روابط بین آنها پرداخته است. او برخلاف "سیو فای مک " و "فلیکس چونگ" رابطه "کاستلو" و "سالیوان" را از همان دوران نوجوانی کالین تصویر می کند تا زمانی که از آکادمی پلیس فارغ التحصیل شده و جایزه ای از فرانک دریافت می دارد و مشخص می شود که پیمان اولیه فراموش نشده است. همچنین سیر پیوستن "بیلی کاستیگان" به مافیای کاستلو از زمانی که در دفتر "کاپیتان کویی نان" (مارتین شین)مورد هجوم لفظی او و همکارش "دیگنمن" (مارک والبرگ) قرار می گیرد تا زندان رفتن صوری اش ، تا نخستین عکس العمل های خشن اش در کافه های کاستلو جهت جلب اعتماد ، تا سوال و جواب های خرد کننده و بالاخره آن برخورد وحشیانه فرانک و دستیارش "آقای فرنچ" با دست شکسته بیلی برای اینکه از پلیس نبودنش اطمینان خاطر پیدا نمایند ، همگی در روند این نگاه تیز فیلمنامه نویس قرار می گیرد. درحالی که در فیلم "ماجراهای جهنمی" ، تماشاگر پس از صحنه های آکادمی پلیس و اخراج صوری "یان" ناگهان به حدود 13 سال بعد پرتاب می شود که هم "یان" در مافیا جا افتاده و جلب اعتماد نموده و هم "مینگ" در اداره پلیس ، خدمات متعددی انجام داده و از این جهت مناسب ترین فرد برای تحقیقات درون سازمانی به حساب می آید. (آنچنانکه رییس اداره هم هنگام بازی گلف به وی این نکته را متذکر می شود) . شاید ذکر گذشت این زمان طولانی برای جلب اعتماد رییس مافیا (در اینجا سام) قانع کننده تر باشد. در حالی که در فیلم "مردگان" تماشاگر برای اعتماد آنچنانی "فرانک کاستلو به " بیلی کاستیگان" (با علم به اینکه وی مدتی هم در آکادمی پلیس بوده )فقط به خاطر شناخت پدرش ، چندان قانع نمی شود و آشکارا این از نقاط ضعف فیلمنامه به شمار می آید. همچنانکه برای "کالین سالیوان" نیز چندان سابقه ای درج نمی شود تا پلیس اعتماد آنچنانی به وی مبذول داشته و ناگهان از یک پلیس ساده به بازرس ضداطلاعات تبدیل شود و اختیار داشته باشد که همه افراد اف بی آی را زیر علامت سوال ببرد.
شاید اگر آن دقت "مانهان" بر جزییات در فیلمنامه "مردگان" ، در کنار گذر زمانی فیلمنامه "ماجراهای جهنمی" قرار می گرفت ، مجموعه قابل قبول تری به لحاظ منطق روایتی حاصل می گردید.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/_group_photos/leonardo_dicaprio4.jpg
البته بنا به همین مدت زمان محدودی که از ارتباط کاستیگان با فرانک کاستلو در "مردگان" می گذرد ، به خوبی وضعیت معلق و در خطر او در فیلمنامه تشریح شده ( معلوم نیست که چرا این جناب کاستلویی که اینک در معاملات بین المللی مایکروپروسسورهای موشک کروز با چینی ها دست دارد هنوز شخصا به باج گیری دل دزدانه از کافه چی های متوسط می رود ؟!!) و به همین ترتیب نمایش موقعیت تثبیت تر شده "یان" در فیلم "ماجراهای جهنمی" به دلیل گذشت 3 سال از حضورش در گروه سام ، متقاعد کننده است. همچنین است ارتباط کاستیگان با کاپیتان "کویی نان" که هنوز کاملا معتمدانه نیست ولی رابطه "یان" با "وونگ"(مشابه شخصیت "کویی نان" در "مردگان") به دلیل گذر زمانی ، به درستی عاطفی تصویر شده است. از همین روست که مرگ او ، وقتی از آن ارتفاع به روی پایین پرتاب می شود برای "یان" بسیار کوبنده تر از مرگ "کویی نان" برای "کاستیگان" است. چراکه اولا برخلاف شرایط "یان" که فقط "وونگ" از پلیس بودن "یان" باخبر بود ، به جز "کویی نان" ، همکارش "دیگنمن" نیز می داند که "کاستیگان" نفوذی اف بی آی در مافیای "کاستلو" است و ثانیا چندان مدت طولانی از همکاری آنها نگذشته که در همین مدت کوتاه هم بارها درگیری لفظی پیدا کرده اند.
از همین جاست که آن نگاه "کاستلو" به شباهت پلیس و گنگسترها در ابتدای فیلم "مردگان"به سایر لحظات آن سرایت می کند : اینکه وقتی یک تفنگ پر روی صورتت هست ، چه فرق می کند پلیس باشی و یا تبهکار. "کاستیگان" به شدت عصبی است ، پیش روانکاو می رود ، دیوانه وار قرص می خورد و مرتب به کاپیتان "کویی نان" و "دیگنمن" پرخاش می کند که چرا در برابر جنایت کاستلو و دارو دسته اش ساکت هستند. (شاید اگر 13 سال پیش "یان" را هم می دیدم ، چنین رفتاری را از او شاهد بودیم . اگرچه "یان" هم نزد دکتر روانشناس می رود) . لحظات تنهایی اش و اضطراب و تردید هر لحظه اش ، حتی بسیار به هم ریخته تر از دلهره های "سالیوان" به نظر می رسد. این برابری ، در سکانس پرتعلیق مبادله مایکروپروسسورها با قاچاقچیان چینی ، در آن انبار متروکه زیر نظر دوربین های مخفی پلیس ، به اوج خود می رسد. آنچه که در "ماجراهای جهنمی" اینچنین دو طرف را پایاپای نشان نمی دهد.
http://www.moviesonline.ca/movie-gallery/albums/the%20departed/the_departed-1.jpg
شاید یکی از تمهیداتی که "مانهان" برای چنین تعلیقاتی اندیشیده ، مجزا کردن دو فرمانده پلیس بخش های عملیاتی و اطلاعاتی اف بی آی است که در فیلم "مردگان" به ترتیب بر عهده "الربی"(با بازی الک بالدوین) و "کاپیتان کویی نان" است ولی این دو ، در فیلم "ماجراهای جهنمی" در وجود یک تن یعنی "وونگ" تلفیق می شود. مانهان و اسکورسیزی از این موقعیت دوگانه به خوبی بهره گرفته تا هم سالیوان از ارتباط نفوذی اف بی آی با بخش کاپیتان "کویی نان" مطلع شود (وقتی ناگهان روی مونیتورینگ پلیس مشخص می شود که یکی از موبایل های افراد کاستلو در محل معامله با قاچاقچیان روشن شده و در همان حال تلفن همراه "کویی نان" زنگ می خورد و پس از آن بلافاصله کویی نان ابراز می دارد که معامله درحال انجام یافتن است. )و هم چالش درونی اف بی آی بارزتر می گردد. در حالی که در فیلم "ماجراهای جهنمی" باب چنین چالش هایی وجود ندارد و کل تضادهای داخلی پلیس در نهایت به یک دلخوری از تعقیب و کشته شدن "وونگ" ختم می شود ! که آن هم با تبادل لبخندهایی بین "مینگ" و مسئول بخش تعقیب و مراقبت پلیس هنگ کنگ ، به هنگام آماده شدن برای درگیری آخر با قاچاقچیان ، ختم به خیر می شود!!
براساس همین ساختار روایتی است که برخلاف نسخه هنگ کنگی ، فی المثل تعلیق مورد نظر در سکانس مبادله با چینی ها به تعادل در میان دو جناح تقسیم می شود . در واقع این تعلیق حتی در مخفی گاه پلیس بیشتر به چشم می خورد . فرمانده عملیات یعنی" الری" با شادمانی کودکانه ای از اینکه تمامی مراحل تبادل اجناس قاچاق را با دوربین های مخفی زیر نظر دارند ، بالا و پایین می پرد و آن را "عملیات میهن پرستانه" قلمدادمی کند و هنگامی که موفق نمی شوند از جریان معامله تصویر بگیرند، بازهم با عصبانیت کودکانه ای یقه مسئول دوربین ها را می گیرد و شروع به کتک کاری می کند که چرا همه مکان های آن انبار متروک را با دوربین پوشش نداده بوده و این دار و دسته کاستلو هستند که با طیب خاطر و آرامش (علیرغم اطلاع سالیوان مبنی بر حضور دوربین ها در محل ) کار خود را انجام داده و از آنجا خارج می شوند. (در حالی که در فیلم "ماجراهای جهنمی" این آرامش در اردوگاه پلیس حاکم است و "وونگ" گویی مشغول نوعی تله پاتی با "یان" است ، چشم های خود را بسته و به علائم مورس وی توجه می نماید. ولی تنش در میان افراد" سام" کاملا هویدا است که در نهایت به برهم خوردن معامله آنها با تابلندی ها ، به هدر رفتن سرمایه و بالاخره دستگیری موقتشان می انجامد. )
اما علت خونسردی و آرامش "کاستلو" در صحنه معاملات را در اواخر فیلم و در جملات آخر او هنگام کشته شدن می شنویم . او در مقابل سوال سالیوان که می پرسد : "چه وقت می خواستی به من بگی که خبرچین اف بی آی شده ای؟" پاسخ می دهد : "هر از چند گاه ، برای معاملات مواد مخدر ، لازم بود سکه های ناچیزی توی میدان معامله بریزم ..." کنایه از اینکه برای حفظ امنیت معاملات بزرگتر ، باج هایی به اف بی آی می داده است. چنانچه خود سالیوان پس از مستقر شدن در دفتر "کویی نان" مقتول ، به عکسی از ارتباط کاستلو در داخل یک ماشین با خبرچین دیگری از اف بی آی می رسد که ذیل آن "کویی نان" شرحی نوشته مبنی براینکه اتومبیل فوق متعلق به نفوذی پلیس است و همین قضیه است که سالیوان را به خود می آورد و او را نسبت به خطر نفوذی های دیگر کاستلو آگاه می کند.این نگرانی او را نسبت به لو دادن و قتل کاستلو مصمم کرده و آخرین مکالمه اش که با بی اعتنایی فرانک کاستلو مواجه می شود ، سالیوان را به این قطعیت می رساند که موقعیتش در اف بی آی هر لحظه در معرض خطرلو رفتن است.
همچنین در حالی که در همان نخستین صحنه فیلم "ماجراهای جهنمی" شاهد هستیم که سام گروهی از شاگردانش را برای نفوذ به مدرسه پلیس می فرستد و از همان اول داستان ، لو می رود که خبرچین ها خیلی بیشتر از مینگ و امثال او هستند ولی چنین فتح بابی در "مردگان" وجود ندارد و تماشاگر (علیرغم آن عکس نفوذی اف بی آی در دفتر "کویی نان" و اعتراف کاستلو در لحظه مرگ )تا صحنه ای که "بیلی کاستیگان" ، سالیوان را دستگیر کرده و با آسانسور به پایین می آید و در طبقه اول ناگهان با شلیک گلوله ای مغزش از هم می پاشد ، هنوز باور نکرده که نفوذی های مافیا در اف بی آی فراتر از "کالین سالیوان" باشند و همین بی خبری تحمیلی فیلمنامه از سوی فیلمنامه نویس است که در آن لحظه شوک لازم به مخاطب را وارد می سازد. (در حالی که این شوک در صحنه مشابه نسخه هنگ کنگی به چشم نمی خورد).شوکیکه با قتل های پی درپی پلیس سیاهپوست توسط نفوذی دوم و سپس کشته شدن این نفوذی بوسیله سالیوان در عرض یکی دو دقیقه ، مضاعف می شود .(قتل های فیلم "ماجراهای جهنمی" که تنها صدایش را از داخل آسانسور درحال پایین رفتن می شنویم، به هیچوجه چنین تاثیری را ندارند)
همه اتفاقات فوق در فیلم "مردگان" در واقع تفسیر همان جمله فرانک کاستلو در ابتدای فیلم است که وقتی یک تفنگ پر روی صورتت باش ، چه فرق می کند که پلیس باشی و یا تبهکار!! در حالی سری رویدادهای قصه"ماجراهای جهنمی "تفسیر جمله آخر "مینگ" است که من می خواهم جای تو(یان) باشم . با همان صداقت و فداکاری و شهامت.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/miramax_films/infernal_affairs/andy_lau/gunpoint.jpg
این تفاوت اساسی در نگاه دو فیلم است که با یک فیلمنامه ، یکی به سینمای حادثه ای با چاشنی تعلیق و معما راه می برد و دیگری در ورطه نئو نوآر امروزی قرار می گیرد .
اگرچه پیش از این نیز در سینمای آمریکا فیلم های متعددی به مسئله فساد در اف بی آی و پلیس آمریکا اشاره کرده بودند ، مانند :" سرپیکو" سیدنی لومت و یا "محرمانه لس آنجلس" کرتیس هنسن ، اما "مردگان" از قسم دیگری است. در "مردگان" پلیس خوب و پلیس بد وجود ندارد. بلکه همه دستگاه پلیس آمریکا و اف بی آی در واقع کپی خوش آب و رنگی از مافیای قاچاق و گنگسترها نشان داده می شوند. . تنها شخصی که می تواند ظاهرا پلیس خوب باشد همان بیلی کاستیگان است که (آنچنانکه در صحنه مرگ مادرش در بیمارستان می گوید) فقط به دلیل از هم پاشیدگی خانواده اش به پلیس روی آورده است ولی در نیروی پلیس هم با گسیختگی افزونتر و اعصاب و روانی به هم ریخته تر مواجه می شود که تنها آرزوی گریز از آن محیط را دارد. او حتی در ابتدای ورودش به نیروی پلیس به جای خوش آمدگویی با یک سری سرکوفت و کلمات رکیک و تحقیر از سوی "دیگنمن" و "کویی نان" مواجه می شود. در واقع بیلی کاستیگان هیچگاه نقش یک پلیس را بازی نمی کند بلکه تنها یک خبرچین قراردادی به شمار می آید (برعکس" یان" در "ماجراهای جهنمی" که بارها برپلیس بودنش تاکید می کند). و نفوذی دیگر پلیس که در جریان قتل "کویی نان" تیر خورده و کشته می شود یعنی "سروان تیموتی دلهانت" در حقیقت درون باند کاستلو حل شده و دیگر کارآیی لازم را نداشته است .(مانند کونگ در نسخه هنگ کنگی فیلم ) .
در این اداره پلیس همه از افسر و فرمانده و گروهبان و ....با رکیک ترین کلام ، یکدیگر را خطاب قرار می دهند و نه تنها سالیوان بلکه رییس اداره یعنی" الربی" هم به دنبال منافع خود است . همانطور که در باند مافیا اتفاق می افتد و حتی در جایی رییس باند نقش موش خبرچین اف بی آی را بازی می کند!! در مقابل ، سالیوان هم مدعی می شود که خود کاپیتان "کویی نان" هم موش خبرچین کاستلوست و چه صحنه غریبی که بعد از قتل سالیوان در حالی که خونش ، فرش زمین شده(تفاوت نهایی" مردگان" با نسخه هنگ کنگی ) ، در حالی که قاتل ، مامور سابق اف بی آی یعنی" دیگنمن" با کشیدن سرپوش مخصوص سارقان بر روی سر و صورتش ، محل را ترک می کند ، بر روی لبه دیوار روبروی پنجره اتاق ، موشی در حال حرکت است. گویی که این موش ها در تمام دیوارهای شهر چرخ می زنند.
http://i.a.cnn.net/cnn/2006/SHOWBIZ/Movies/10/06/review.departed/top.departed.jpg
اما علیرغم همه این تفاوت ها و اختلاف ها (و اینکه احتمالا به دلیل اینکه "ویلیام مانهان" خود متولد شهر بستن ایالت ماساچوست است ، داستان هنگ کنگی فوق را به این شهر کشانده است) ، عناصر روایتی و صحنه های متعددی از "مردگان" نعل به نعل شبیه "ماجراهای جهنمی" است از جمله :
به جز آغاز هر دو فیلم از مکان های مذهبی ، گچ گرفتن دست چپ "بیلی کاستیگان / یان" که البته برای قهرمان هنگ کنگی توجیه دراماتیک بیشتری دارد ، از جمله استفاده وی از پوشش آن برای ارسال علائم مورس ،همچنین نخستین صحنه تبادل اجناس قاچاق در زیر نظر دوربین های پلیس ، ارتباط "کاستیگان / یان" با یک زن روانشناس ، ارسال شماره ملی و نام اصلی اعضای باند "کاستلو / سام" برروی یک پاکت مشابه (که علامت مشخصه اش خط خطی کردن یک کلمه اشتباه از سوی "کاستیگان / یان" است) برای "سالیوان / مینگ" که اتفاقا در هر دو فیلم در سالن سینما مبادله می شود و بعد به تعقیب "سالیوان / مینگ" از سوی "کاستیگان/ یان"و قتل ناخواسته یک رهگذر منجر می گردد،( نکته جالب اینکه حتی دیالوگ ها در این صحنه در هر دو فیلم تقریبا مشترک هستند!) و بعد هم در اداره پلیس علت مشکوک شدن "سالیوان /مینگ" به "کویی نان / وونگ" جمله ای است که باز در هر دو فیلم یکی است؛ مبنی براینکه نفوذی "کاستلو/سام " در اداره پلیس ، شب گذشته از چنگ تعقیب و مراقبت مامور نفوذی اف بی آی در باند مافیا گریخته است ،
همینطور تعقیب "کویی نان / وونگ" از سوی مامورین" سالیوان/ مینگ" تا ملاقات روی پشت بام با "کاستیگان/یان" و لو دادنشان به دار و دسته "کاستلو/سام" و خبر دار شدن" کاستیگان /یان" از سوی نفوذی دوم اف بی آی /پلیس هنگ کنگ که در صحنه درگیری کشته شده و روز بعد افراد مافیا از طریق خبر تلویزیون از هویت واقعی او تحت عنوان "دالهانت /کونگ" مطلع می شوند ،
و به اضافه درگیری آخر مافیا با پلیس ، لو رفتن قضیه توسط "سالیوان / مینگ" ، گریز "کاستیگان/یان" از محل با جمله مشترک" می روم مراقب عقب محل معامله باشم " ، فرار "کاستلو/سام" و خبر کردن" سالیوان / مینگ" از طریق موبایل و صحنه مشترکی که "سالیوان/مینگ" با موبایل در حال زنگ خوردن ( به نشانه زنگ مرگ؟) به" کاستلو/سام "نزدیک می شود ، تماس "سالیوان/مینگ" با "کاستیگان/یان" از طریق موبایل "کویی نان / وونگ" و جملات مشابه رد و بدل شده ، آمدن "کاستیگان/یان" به اداره پلیس پس از مرگ "کاستلو/سام" و حتی پس از صحنه دست زدن افراد اداره پلیس برای موفقیت "سالیوان/مینگ" و دیالوگ های مشابه نخستین دیدار "کاستیگان/یان" با "سالیوان/مینگ" که حتی در این صحنه دکوپاژ نمای برخورد اولیه دو نفر کاملا یکسان است!!! ،
و بالاخره صحنه فرستادن سی دی مکالمه "سالیوان/مینگ" با "کاستلو/سام" برای نامزد وی و قرار دیدار با "کاستیگان/یان" برروی پشت بام محل قتل "کویی نان/وونگ" و درگیری ها و جملات مشابه بر روی پشت بام مذکور و درون آسانسور تا قتل های پی درپی که ذکرش پیش از این آمد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/_group_photos/leonardo_dicaprio17.jpg
یک نقطه ضعف دیگر زمان 150 دقیقه ای فیلم "مردگان" در مقابل 100 دقیقه "ماجراهای جهنمی" است که فیلم اخیر را سرگرم کننده تر و قابل تحمل تر می نماید. نمی دانم که چرا اسکورسیزی پس از فیلم "بیرون آوردن مردگان "احساس کرد که برای دریافت اسکار حتما نبایستی فیلم هایش کمتر از 2 ساعت و نیم باشند!!(که البته برای سالهای پیش مراسم اسکار معیار معقولی بود ، چون معمولا اعضای آکادمی ، فیلم ها را به طور متری جایزه می دادند. نگاهی به فیلم های اسکار گرفتن و آمار اجمالی از آنها در طول تاریخ اسکار نشان می دهد که بیش از60 درصد آثار اسکار گرفته در طی این سالها از مدت زمان بیش از 2 ساعت برخوردار بوده اند!)
نوشته: سعيد مستغاثي ، منتقد سينما ، برگرفته از وبلاگ سعيد مستغاثي (http://smostaghaci.persianblog.com)
napoleon
23-02-2007, 17:45
بازگشت Volver
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/volver/penelope_cruz/volver.jpg
کارگردانی و فیلمنامه: پدرو آلمودوار
فیلمبردار : خوزه لوئیس آلکاین
تدوین : خوزه سالسدو
موزیک : آلبرتو ایگلسیاس
بازیگران : پنه لوپه کروز
------------کارمن مائورا
------------لولا دو ره آس
------------بلانکا پورتیلو
محصول 2006 اسپانیا , 121 دقیقه
آرامش در حضور مردگان
اگرچه برخی منتقدان نوشته اند که پدرو آلمودوار (مطرح ترین فیلمساز غیرهالیوودی کنونی که بعضی مواقع لوییس بونوئل امروز سینمای جهان نیز نامیده شده ) با فیلم "بازگشت" به نوعی به فیلم 22 سال پیش خود یعنی "چه انجام داده ام که لایق این سرنوشت هستم؟" بازگشته است. خصوصا که بازیگر معروف آن سالهای سینمای اسپانیا یعنی "کارمن مائورا" را هم به کار گرفته است. آن فیلم درباره یک خانواده کاملا درهم ریخته و آشفته به لحاظ اخلاقی و اجتماعی بود. اگرچه معمولا آلمودوار در فیلم هایش به بازتاب های ناگوار اینگونه آشفتگی های اخلاقی در خانواده ها و انهدام این جوامع کوچک و تحت تاثیر قرار دادن فاجعه آمیز آینده اعضای آن نظر داشته است ، اما به نظر می آید فیلم "بازگشت" یک چرخش 180 درجه ای در مقابل همه آن روابط نامتعادلی است که تاکنون آلمودوار روایت نموده بود. یک سنتز در مقابل همه آن تزها و آنتی تزهای ارتباطی و یک دالان تعادل برای کل آن کنش ها و واکنش های ناگزیر ، یک راه گریز از تمامی آن بن بست ها و یک نقطه قرار برای همه آن سرگشتگی ها.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/volver/carmen_maura/volver3.jpg
اگر آن زن نظافتچی فیلم "چه انجام داده ام که لایق این سرنوشت هستم؟" به نام گلوریا ، نمی دانست چگونه به آن افتضاح و رسوایی خانواده اش پایان دهد و تنها به نظرش رسید که سرانجام ران خوکی را بر سر شوهر خطاکارش بکوبد و او را به عنوان مسئول تمامی کجروی های فامیل مجازات نماید ، اگر مانوئلای فیلم "همه چیز درباره مادرم"(1999) در آخرین روزهای زندگی پسر 17 ساله اش ، ناامید و مایوس به دنبال یافتن پدر وی بود ، اگر بنینو و مارکوی فیلم "با او حرف بزن" (2002) نمی دانستند ، چگونه گذشته خود را جبران کنند و اگر ....اما حالا در فیلم "بازگشت" ، پدرو آلمودوار ، معجزه "بخشش" را مطرح می سازد . معجزه ای که از سوی خداوند به انسان اعطاء گردیده و می تواند همه گذشته ها را اصلاح کرده و دوباره همه چیز را سرجای خود قرار دهد ، حتی اگر آنها به کلی از بین رفته باشند. شاید بتوان معنی عنوان فیلم را به نوعی "توبه" تعبیر کرد که در ادیان الهی مفهوم واقعی "توبه" همان "بازگشت" است. معنی که برای خود فیلم از یک آواز قدیمی اسپانیایی گرفته شده است(که اتفاقا در صحنه ای از فیلم توسط پنه لوپه کروز خوانده می شود) . فیلم "بازگشت" درباره دو خواهر به نام های "رایموندا" و "سوله" است که هیچکدام زندگی موفقی نداشته اند. مادر و پدرشان را 4 سال پیش در یک حادثه آتش سوزی از دست داده و اینک در مادرید (پایتخت اسپانیا) زندگی می کنند. "رایموندا" دختری به نام" تئاپائولا" و شوهری به اسم "پاکو" دارد و سوله به تنهایی زندگی اش را از راه آرایشگری در خانه می گذراند. تنها فامیل آنها در زادگاهشان ، لامانچا ، خاله ای است به نام "پائولا" که دچار بیماری است و همیشه ادعا می کند با خواهر متوفایش "ایرنه" زندگی می نماید!
فیلم با صحنه ای از گورستان شهر "لامانچا" شروع می شود که زن ها و دخترها مشغول تمیز کردن قبرها هستند. "رایموندا" و "سوله"در همین حال با یکی از دوستان قدیمی شان به اسم "اگوستینا" برخورد می کنند که پس از همان آتش سوزی 4 سال پیش که جان والدین آن دو خواهر را گرفت ، مادرش را گم کرده است. مادری که زندگی هیپی وار را برگزیده بود و هراز چند گاهی مفقود می گردید!
فیلم همانطوریکه با صحنه گورستان آغاز شده ، خیلی سریع مخاطبش را با مرگ های متعدد مواجه می سازد. "تئا پائولا" به طور ناگهانی "پاکو" (که بعدا مشخص می شود پدر او نبوده است) را به دلیل رفتار حیوانی اش با چاقوی آشپزخانه ، به قتل می رساند و رایموندا حالا ناچار می شود که ضمن مخفی کردن جسد ، برای اداره زندگی اش کاری برای خود دست و پا کند که از قضا رفتن "امیلیو" (صاحب رستورانی در حومه مادرید) باعث می شود تا موقتا اداره آن را به رایموندا بسپارد. در حالی که رایموندا با قتل شوهرش و سربه نیست کردن او دست و پنجه نرم می کند ، خبر می رسد که "خاله پائولا" هم درگذشته است و خبر بعدی شگفت آورتر است که سر و کله مادر مرده شان پس از 4 سال پیدا می شود. آگوستینا می گوید که "ایرنه" (همان مادر متوفای رایموندا و سوله) وی را از مرگ"خاله پائولا" آگاه کرده و در خانه را برایش گشوده است و از طرف دیگر همه اهالی شهرحرف های پائولا درباره صحبت کردن با خواهرش را دهان به دهان نقل می کنند. بالاخره همه شک و شبهه ها با پدیدار شدن "ایرنه" در صندوق عقب اتومبیل "سوله" برطرف می شود. اما روح این مادر درگذشته ، برخلاف سایر ارواح (که در فیلم ها دیده ایم و یا درباره شان شنیده ایم) کاملا جسم دارد ، سوله را در آغوش می کشد ، غذا می خورد ، می خوابد و حتی ساک دستی اش را هم با خود آورده است !! همان بوی زمان زنده بودنش را می دهد و به عنوان وردست دخترش در کار آرایشگری ، او را کمک می کند. در اولین پاسخ برای علت برگشتنش می گوید چون تنها بوده ، بازگشته است. اما وقتی رایموندا را می بیند ، اظهار می دارد که برای درخواست بخشش از او برگشته .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/volver/carmen_maura/volver2.jpg
آلمودوار اهالی دهکده لامانچا(که در واقع زادگاه خودش نیز هست) را در برخورد با عالم مردگان بسیار آرام و باوقار تصویر می کند. آگوستینا از قبل برای خود قبری تدارک دیده و همراه دیگران که قبر مردگانشان را تمیز می کنند ، او هم به فبر خود می رسد. در ختم "خاله پائولا" ، همه حاضرین ، چنان از حضور "ایرنه" در کنار پائولا یاد می کنند ، گویی مسئله ای عادی است ، گفته می شود روح پدربزرگ آگوستینا نیز با مادر بزرگش تا زمانی که وی به قول عمل نکرده اش وفا کرد ، همراه بوده و بالاخره خود آگوستینا از رایموندا به جد می خواهد که از روح مادرش بپرسد ، چه بر سر مادر وی آمده است؟ آیا مرده و یا هنوز رنده است؟ این تنها آرزویی است که آگوستینا قبل از مرگ قریب الوقوعش براثر سرطان دارد.اصلا گویی این آدم ها برخلاف دیگران که معمولا از ارواح و دنیای آنها می ترسند ، در کنار عالم مردگان آرامش می گیرند. در صحنه پایانی فیلم که "ایرنه" برای مراقبت از "آگوستینا" به خانه اش رفته ، گویی تمامی آرزوهای تحقق نایافته زندگی وی را عملی کرده است. آرامشی که در چهره پریده رنگ و رفتار "آگوستینا" در آن لحظات به چشم می خورد ، گویی همه آن چیزی است که آلمودوار می خواهد در فیلم "بازگشت" بگوید. آگوستینا در آرزوی فهمیدن سرانجام مادرش بود که ایرنه را می بیند ، آن هم ایرنه ای که به قول خودش چندان دل خوشی از وی نداشته است. او از رابطه مادرش با شوهر ایرنه باخبر بود و می دانست که ایرنه مدت ها به همین خاطر ، همسرش را در خانه راه نمی داده و از وی جدا زندگی می کرده است. می دانست که ایرنه ، مادر او را مسبب همه بدبختی های خود قلمداد می کرده است. اما اینک گویی هردو همدیگر را بخشیده اند . ایرنه با مهربانی یک مادر ، بر بالین آگوستینا می نشیند و از وی مراقبت می کند تا همه آن در هم ریختگی و آشفتگی گذشته ، به پایان رسد و سامان یابد.
در یکی از صحنه های فیلم وقتی سوله از ایرنه می خواهد تا یک آرزوی تحقق نیافته دوران زنده بودنش را بگوید که شاید که او بتواند آن را محقق گرداند ، ایرنه پاسخ می دهد :" وقتی آدم می میره ، خیلی کارهای ناتمام داره و خیلی کارهایی که انجام داده ولی اشتباه بوده ..." او حرفش را با حسرت ناتمام می گذارد. شاید در ادامه می خواست بگوید ، تنها چیزی که در هر زمان می تواند همه آن کاستی ها را بپوشاند ، "بخشش" است.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/volver/_group_photos/penelope_cruz3.jpg
اینجاست که دیگر وقتی متوجه می شویم ، ایرنه در آن واقعه آتش سوزی 4 سال قبل نسوخته و نمرده بوده و به جای وی مادر آگوستینا قربانی شده و حالا ایرنه حقیقتا نمرده و زنده است ، در اصل مسئله تفاوتی حس نمی شود ، نه برای ما و نه حتی برای "رایموندا" و "سوله" .
سوله اگرچه در ابتدا از حضور مادرش می ترسد (چون به قول خودش قلبی ضعیف دارد و از مرده هم می ترسد) اما خیلی راحت وجود او را قبول می کند ، بدون اینکه بر سر بازگشتش از عالم مردگان بحثی داشته باشد. تنها گاهی اوقات از وی می پرسد که آیا واقعا مرده است و یک روح محسوب می شود؟! در همان شب نخست ماندن ایرنه در خانه ، به یاد ایام کودکی در کنارش می خوابد و انگار پس از سالها آرامش از دست رفته اش را باز می یابد. رایموندا هم تنها وقتی که متوجه می شود ، مادر مفقوده آگوستینا ، در زمان آتش گرفتن خانه پدری اش به جای مادرش و در کنار پدر، سوخته است ، نه چندان با تعجب و شگفتی به ایرنه می گوید :" پس تو زنده ای، مادر !" در واقع رابطه مادر اگوستینا و پدرش بسیار بیشتر از بازگشت مادر خودش از عالم مردگان و یا چگونگی زنده بودن او پس از 4 سال مفقودالاثر شدن ، حیرتش را برانگیخته است.
او به خاطر ماجرایی تلخ (از همان نوع که در فیلم "محله چینی ها" برای کاراکتر"فی داناوی" توسط پدرش رخ داده بود که نقش وی را جان هیوستن بازی می کرد) هرگز نتوانست مادرش را ببخشد. مادری که در مقابل فاجعه فوق تنها سکوت کرده بود و فقط وقتی رقیبی را به جای خود در خانه اش حس کرد ، آن خانه را به آتش کشید. دور افتادگی دختر از مادر (همان گونه که ایرنه برای "تئا پائولا" تشریح می نماید) بزرگترین رنج برای یک مادر محسوب می شود که بر سر او آمد. از همین روست که به نوه اش توصیه می کند ، مادرش را دوست داشته باشد و تلاش کند که این موضوع را به وی بفهماند. رایموندا هم یک عمر فقدان مادر را حس کرده ، حالا به شدت به چنین موجودی احساس نیاز دارد و مهم نیست که وی زنده است و یا از جهان مردگان بازگشته است. رایموندا در اواخر فیلم "بازگشت" در حالی که حتی یک لحظه هم دیگر نمی تواند دوری مادرش را تحمل کند ، به او می گوید که بیش از هر زمانی به وجودش احتیاج دارد.
حضور ایرنه برای طلب بخشش ، باعث تغییر و تحولی شگفت در زندگی دخترانش و حتی وابستگانش در دهکده لامانچا می شود. آنها دوباره همچون یک خانواده گرد هم می آیند و حتی حضور "خاله پائولا" را هم در کنارشان حس می کنند. ایرنه حتی بربالین آگوستینا ، مادر وی را هم می بخشد. او به رایموندا می گوید می خواهم با این مراقبت ها ، حتی الامکان ظلم هایی را که در گذشته در حقشان مرتکب شدم ،جبران کنم.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/volver/_group_photos/pedro_almodovar12.jpg
می توان گفت که پدرو آلمودوار در فیلم "بازگشت" ، آنچنان دنیای زندگان و مردگان را به یکدیگر نزدیک ساخته که گاهی اوقات تفکیک آنها از یکدیگر دشوار می شود ، همانگونه که در نیمه نخست فیلم ، تماشاگری که حتی تاکنون حضور مردگان در سینما را به صورت روح و امثال آن دیده و شنیده است ، بازگشت ایرنه از جهان دیگر را باور می کند و حتی اعمالی که وی انجام می دهد مثل غذا خوردن و خوابیدن و امثال آن برایش کوچکترین سوالی ایجاد نمی نماید. فیلمنامه هم به گونه ای هوشمندانه مخاطب را در عالم برزخ نگاه می دارد. سوله برخلاف انتظار پس از قبول بازگشت مادرش ، هیچیک از سوالات معمول از قبیل اینکه چگونه از آن دنیا برگشته ، یا در آن دنیا چه خبر بوده ویا پس از مرگ چه اتفاقی برایش افتاده ، را نمی پرسد. و اگر متوجه شده که وی در تمام این مدت زنده هم بوده ، اما نمی پرسد که کجا به سر می برده و کسی که به جای وی به خاک سپرده شده ، چه کسی بوده است.
از طرف دیگر "خاله پائولا" هم به دلیل بیماری و کهولت سن و از دست دادن حافظه ، نمی توانسته تشخیص دهد که خواهرش زنده است و یا مرده و اگر هم هرگونه تشخیصی می داده ، مورد قبول دیگران و از جمله خواهر زاده هایش واقع نمی شده است. آلمودوار با این نوع تعلیق هوشمندانه فیلمنامه ای ، در واقع تماشاگر را هم مثل رایموندا و سوله بیشتر لحظات ، بی خیال زنده یا مرده بودن ایرنه می کند و او را بیشتر نگران اضطراب ها و دل نگرانی های رایموندا و آگوستینا باقی می گذارد.
از درون همین دل نگرانی ها و بازگشت ایرنه برای طلب بخشش است که ترحمی گنگ از درون انسان بیرون می آید ، ترحمی برای همه آن آدم های لامانچا ، برای همه آنها که گناه کردند و با همین گناه از دنیا رفتند و حالا گویی در عالم دیگر طلب بخشش دارند به خاطر همه آنچه اشتباه انجام داده بودند و همه آن کارهایی که نیمه تمام گذاردند.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/volver/_group_photos/carmen_maura13.jpg
صحنه ای که جمع خانواده دوباره شکل گرفته، رایموندا و سوله و مادرشان و تئا پائولا به محلی می رسند که ایرنه می گوید مکانی بوده که آنها در گذشته پیک نیک های خانوادگی شان را در آن می گذراندند ، ناگهان متوجه می شویم که همان محل دفن پاکو توسط رایموندا است و نشان قبرش را که او بر روی تنه درختی کنده است ، توسط تئا دیده می شود. رایموندا به تئا می گوید :" این مکان را پدرت خیلی دوست داشت" . تئا می پرسد:" منظورت پاکو است؟" و او سرش را به علامت تایید تکان می دهد. ( این در حالی است که در چند صحنه قبل برای وی کاملا توضیح داده بود که پاکو پدر تئا نبوده و فقط به خاطر عمل نامردانه کسی که این بچه را در دامان وی گذارد و گریخت و شاید از سر انسانیت با وی ازدواج کرد. عکسی که از همان روزهای اول ازدواجشان به تئا نشان می دهد در حالی که تئا به سن نوزادی ، در آغوش رایمونداست و پاکو با وی بازی می کند ، تصویری دیگر از ذات پاک انسان و لزوم بخشش برای زدودن گناه از آن به نظر می آید) . در اینجا ترحم نقش بسته برچهره رایموندا و تئا کاملا به بیننده منتقل می شود ، گویی هردو در درون خود پاکو را بخشیده اند
بازگشت ایرنه و آن چهره دوست داشتنی نادم و پشیمانش ، از طرف دیگر ترحم انسان را برای خودش نیز برمی انگیزد که عنقریب رخت از این دنیای فانی برمی کشد و چقدر فرصتش قلیل است برای بخشش هایی که بایستی طلب کند. شاید هم مثل ایرنه ، زمانی در اختیارش گذارده نشود که فقط برگردد و از همه آنهایی که در حقشان ظلم نموده ، طلب بخشایش کند.
در همان صحنه نخست که سوله مشغول صحبت با مادرش است ، از وی می پرسد که تا چه زمانی نزد آنها و در این دنیا می ماند. ایرنه پاسخ می دهد :" تا آن هنگام که خدا بخواهد. "و آنگاه که آدم نتواند از همه افراد حلالیت بطلبد ، به کجا جز درگاه الهی می تواند پناه ببرد که اوست بخشنده ترین بخشنده ها. و هموست که می گوید همدیگر را ببخشید تا من هم شما را ببخشم.
به نظر می آید آلمودوار در آستانه شصتمین دهه زندگی اش ، می خواهد همه آن کاراکترهای سرگشته و دربدرش را به سر و سامانی برساند که لااقل در کنار یکدیگر (زنده و یا مرده ) و با بخشایش هم ، آرامش پیدا کنند. آنچه پیش از این در آثار اینگمار برگمان بیش از سایرین هویدا بود که در واقع یکی از تم های اصلی سینمای برگمان مسئله گناه و بخشش ، عنوان شده است و نیاز به مادر برای تحقق این بخشش در آثار وی به گونه ای تکان دهنده به چشم می خورد ، آنچنانکه فی المثل در "فریادها و نجواها" دختری در بستر مرگ به دنیا بازمی گردد تا آغوش مادرانه را حس کند .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/volver/carmen_maura/volver.jpg
اما کاراکتر ایرنه در فیلم" بازگشت" ، نمونه یکه ای است از آدم هایی که در عالم برزخ هنوز چشم به دنیا دارند تا کارهای نیمه تمامشان را به انجام برسانند. در اعتقادات ما ، آنچه می توانند به این افراد آرامش بدهد و گناهانشان را سبک گرداند ، بخشش های مادی و معنوی است که در دنیای زندگان به خاطر آنها صورت می گیرد . گویی آنها همواره از وابستگان در قید حیات خود ، طالبند به اسمشان به دیگران بخشش نمایند. این طلب در شخصیت ایرنه به وضوح جاری است. در تمامی جملات و حرکات و حتی میمیک چهره اش . او تنها برای همین موضوع برگشته که تا فرصت دارد ، گذشته راجبران کند حتی اگر در برخی موارد به نظر خودش ، تقصیری نداشته است.(مثلا در باره آن بلایی که مادر آگوستینا و همسر خودش به سر زندگی اش آوردند) . او در واقعیت مرده است ، اگرچه در حقیقت ، هنوز ظاهرا نفس می کشد. اما دیگر ایرنه ای وجود ندارد یا به گونه ای در همان عالم برزخ سیر می کند. ایرنه در همان آتش سوزی و در قبری که همراه شوهرش برای وی کندند ، دفن گردید. ایرنه اگر بخواهد دوباره زنده هم شود ، بایستی جوابگوی پلیس باشد برای آتش سوزی که 4 سال پیش به راه انداخت و 2 تن را در اثر آن به قتل رسانید. بنابراین بهتر است در همین حال مرده باقی بماند و تنها دل خوش دارد که در کنار خانواده اش است ، ولو به عنوان کارگر روس آرایشگاه ! ایرنه اگرچه از همه هم شهری هایش فرار کند ، اما از خودش نمی تواند بگریزد . اما او به جز دخترانش ، خود را به یک نفر دیگر مدیون می داند که باید پیش از مرگ از وی حلالیت بطلبد و او آگوستینا است که آن هم در روزهای پایانی زندگی اش همچون مادر تر و خشکش می کند. پس حالا می تواند آرامش بگیرد ، آرامشی که سالها به دنبالش بود و می تواند آن را به دختران و نوه اش هم بدهد ، همچنانکه در صحنه پایانی فیلم مشاهده می کنیم که با چه لبخندی رایموندا را نوازش می کند و به وی مژده می دهد که حالاحالاها برای حرف زدن با یکدیگر فرصت دارند.
نوشته: سعيد مستغاثي ، منتقد سينما ، برگرفته از وبلاگ سعيد مستغاثي (http://smostaghaci.persianblog.com)
napoleon
03-03-2007, 18:40
ملکه The Queen
http://i10.tinypic.com/4373ukn.jpg
کارگردان: استیون فریرز
فیلمنامه: پیتر مورگان
مدیر فیلمبرداری: آفونسو بیتو
موسیقی: الکساندر دزپلت
تدوین: لوچیا زوکتی
بازیگران:
هلن میرن
مایکل شین
جیمز کرامول
الکس جنینگز
راجر آلام
محصول 2006 انگلستان/فرانسه/ایتالیا
مدت: 97 دقیقه
http://i2.tinypic.com/33yngq1.jpg
خلاصه داستان:
در اول سپتامبر 1997 شاهزاده دایانای محبوب و مردمی در حادثه ای جان می سپارد. مردم خشمگین به تناوب, رسانه ها, راننده شاهزاده و دربار را مقصر حادثه قلمداد می کنند. ملکه الیزابت دوم گرچه به خاطر این حادثه بشدت اندوهگین است ولی مصلحت را در این می بیند که چندان مجال بروز به احساساتش ندهد و همین باعث می شود مردم او را به بی عاطفگی متهم کنند. در این میان تونی بلر جوان که نخست وزیر جدید کشور است, جانب ملکه را می گیرد و در رفع تنشهای موجود می کوشد ...
http://i7.tinypic.com/3zl9f2g.jpg
نقد:
چیزی عوض نشده
تقریبا ده سال پیش , قبل از یازدهم سپتامبر و عصر رونق همه جانبه اینترنت، مرگ شاهزاده دایانا نقطه اوج همه رویدادهای رسانه ای - سیاسی آن زمان بود. این حادثه هیچ کس را به اندازه ملکه انگلستان دچار وحشت و سردرگمی نکرد , چون متوجه شده بود که خبر مرگ دایانا که مانند یک بمب اتم در همه جای دنیا صدا کرده و احساسات خروشان ملتی خشمگین را هم برانگیخته، موقعیت و جایگاه او را به طور سرنوشت سازی تحت الشعاع قرار خواهد داد.
http://i15.tinypic.com/2mcwx6t.jpg
استیون فریرز با این فیلم بسیار دل نشین دوباره سری به آن روزها می زند. هلن میرن با این که از ملکه به وضوح جوان تر و بلندتر است و با آن کلاه گیس , عینک و لباس های از مد افتاده به شکل ترسناکی تغییر قیافه داده، اما به گونه بی نظیری در قالب ملکه فرو رفته و به خصوص خیلی زیرکانه راه رفتن او را تقلید می کند. آن جا که میرن پیشاپیش گروهی از سگ های گرگی که ورجه وورجه می کنند راه می رود، به خوبی می توان به انتخاب درست فریرز پی برد. ولی صدای میرن به هیچ وجه آن شکوه و وقار صدای ملکه را ندارد. ظاهرا قسمت هایی از اندام میرن را هم با پروتز حجیم تر کرده اند. مایکل شین هم با موهای تیره و صورت بی چین و چروک در نقش تونی بلر که روزهای خوش آغازین در دست گرفتن قدرت را سپری می کند، بازی بامزه و جذابی ارائه داده است. شین در حال صعود به جایگاه والایی به عنوان بازیگر است.
http://i14.tinypic.com/2i1p9c6.jpg
شاید بتوان گفت بهترین لحظه های فیلم فصل های ابتدائی آن، پیش از حادثه بزرگ, و نیز آخرین مواجهه بلر و ملکه در فصل پاییز است؛ در شرایطی که سروصداهای حاصل از مرگ دایانا خوابیده، و ملکه هم از تنگنا بیرون آمده و برون گرا، لوده و خیلی رک شده است. یکی از بامزه ترین لحظه های فیلم هم آنجاست که بلر نخست وزیر جدید، برای نخستین ملاقات هفتگی اش به درون قصر هدایت می شود و ملکه در حالی که لبخند گنگی مانند یک استاد بزرگ شطرنج بر لب دارد، این تازه کار دستپاچه را به حضور می پذیرد. او در آغاز به بلر خاطر نشان می کند که تا حالا با ده نخست وزیر که اولین آن ها وینستن چرچیل بود کارکرده است: چرچیل درست روی همین صندلی سر جای شما نشست.» به این ترتیب ملکه با صحبتهایش بلر را حسابی سر جایش می نشاند.
http://i10.tinypic.com/42ix3dy.jpg
وقتی آن خبر فجیع همه جا پخش می شود فریرز به خوی نشان می دهد که چه طور اعضای حزب کارگری جدید ملکه را به ستوه می آورند و در نهایت با مهارت تمام از وقایع اخیر در جهت تحقق اهداف دولت و ارائه چهره ای نوگرا و دل سوز از دولت حاکم استفاده می کنند. با وجود این , فیلم از گوشزد کردن این نکته غفلت میکند که چه گونه حزب و کشور پیش از آن موفق شدند به واسطه اندوه و ماتم ناشی از مرگ جان اسمیت بسیار محبوب ,سیاست حزب کارگری جدید را شکل دهند.
http://shutter14.pictures.aol.com:80/data/pictures/07/006/3E/6F/DD/C9/p8v3YbuXy6oQb286rO4Ah++e2yRXiq3t0196.jpg
وقتی ملکه با بچه ها به بالموران می رود در حقیقت از این نمایشی که از خانواده سلطنتی در معرض دید عموم قرار گرفته، زخم خورده و خشمگین، عقب نشینی می کند. در این بخش کمی از شور و حرارت فیلم کم می شود, چون ذهن ملکه درگیر و پر از ابهام است و تماشاگر به درستی نمی تواند افکار او را بخواند. رویکرد فیلمنامه هوشمندانه پیتر مورگان به درستی جوری بوده که تصویر یک آدم رنج کشیده , غمگین و گریان از ملکه در ذهن تماشاگر جای نگیرد. به هر حال این بانوی سرشناس همان کسی است که صرفا به خاطر خراب شدن قایق سلطنتی اش در انظار عمومی گریه کرد در جای دیگری از فیلم ملکه با دیدن لاشه بی سر گوزنی که در یک گردش تفریحی شکار شده به خود می لرزد. تصویری تا این حد درمانده و اغلب ساکت و نگران و اخم آلود از ملکه متاثر کننده است. شاید هم او واقعاً همین طور باشد و تمام آن شوخ طبعی یا خشونت هلن میرن تنها یک تمهید دراماتیک است. اما چند جای فیلم احساس کردم که روح دایانا در فیلم هم درست مثل دنیای واقعی, ملکه را تحت الشعاع خود قرار داده است.
http://i3.tinypic.com/4014l4z.jpg http://i15.tinypic.com/2vuem9c.jpg
هرچه مقید بودن دیالوگ ها کمتر می شود، افشاگرانه تر و سرگرم کننده تر می شوند و لذت گناه آلود گوش دادن به نظرها و حرف های خصوصی ملکه برای تماشاگر بیش تر می شود. بازی پرونلا اسکیلز در نقش ملکه در نسخه تلویزیونی A Question of Attribution (آلن بنت , 1992 ) را خوب به خاطر می آورم. یادم هست وقتی دیدم که یک بازیگر نقش ملکه ای را که هنوز زنده است این قدر راحت و خودمانی بازی می کند لرزه به تنم افتاد. به نظرم آن فیلم از هر هجويه ای مخرب تر بود. اما اکنون در سال 2006 که دیگر آن احساس تابو بودن موضوع وجود ندارد، این فیلم به وضوح یادآوری می کند که ملکه چه گونه سرسختانه دوام آورد چون هیچ وقت این ضرورت برایش پیش نیامد تا در نمایش هایش از صداقت, از نیروی فکری یا شعور سیاسی اش مایه بگذارد. کشف این حقیقت باید مایه تسلای خاطر ملکه شده باشد که پس از گذراندن پنج سال بسیار وحشتناک که مجبور شده حتی مالیات بر درآمد هم بپردازد، خیلی زود اوضاع به روال عادی اش برگشت. هیچ وقت کسی انتظار تحول یا سازش بزرگی از او نداشته است. حالا بلر در حال عقب نشستن است و تمام امیدها و آرمان گرایی های سال 1997 فروپاشیده است. ملکه گذشته از هر چیز فیلمی است تاریخی که در تماشاگر, احساس اندوه به جای می گذارد, زیرا درمی یابد که طی این مدت، تحولات زیادی صورت نگرفته است.
پیتر برادشاو , گاردین
به نقل از شماره 353 ماهنامه سینمایی فیلم
تصادف Crash
http://adorocinema.cidadeinternet.com.br/filmes/crash-no-limite/crash-no-limite-poster02.jpg
کارگردان: پل هاگیس. فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس. مدیر فیلمبرداری: دانا گونزالس، جیمز مورو. تدوین: هیوز واینبورن. موسیقی: مارک ایشام. طراح صحنه: لارنس بنت. بازیگران: ساندرا بولاک( جین کابوت)، دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، جنیفر اسپوزیتو(ریا)، ویلیام فیچنر(جک فلانگان)، برندان فریزر(ریچارد کابوت)، تندی نیوتن(کریستین)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد). ١١٣دقیقه . محصول ٢٠٠٤ آمریکا، آلمان.
دو کاراگاه پلیس که عاشق همدیگرند، یک مغازه دار ایرانی عصبی ، یک زن خانه دار و همسرش که دادستان است، یک کارگردان سیاه پوست و همسرش، یک قفل ساز مکزیکی و دختر کوچکش، دو سارق سیاه پوست اتومبیل، یک زوج میان سال چینی و یک پلیس تازه کار و همکار نژاد پرست اش ...کسانی که درون زندگی یکنواخت لس آنجلس بی خبر از هم زندگی می کنند و امکان بسیار ضعیفی وجود دارد که زندگی هایشان با هم تداخل پیدا کند؛ اما یک تصادف همه چیز را عوض می کند.
در جستجوی پناهگاه
همیشه فیلم هایی را که در خلاف جهت تصور تماشاگر حرکت می کنند، دوست داشته ام و معتقدم کسی که می خواهد با انتظارات تماشاگر بازی کند، باید از نظر دراماتیک کارش خوب بلد باشد. تصادف یکی از این فیلم هاست و کارگردانش نشان می دهد که به کار خویش وارد است. از نام فیلم آغاز می کنم، که در ذهن تماشاگر این تصور را ایجاد می کند که باید با تصادف های معمول رانندگی در فیلم روبرو شود، اما در طول فیلم آن چه با یکدیگر تصادف می کنند، اتومبیل ها نیستند، بلکه احساسات شخصیت هاست که با یکدیگر برخورد می کنند. در اجرا نیز هاگیس تماشاگر را آن قدر با وقایع غیر منتظره روبرو می کند که در پایان، از نظر دراماتیک لزوم چندانی به گره گشایی حس نمی شود.
تصادف اولین فیلم پل هاگیس در مقام کارگردانی است، او قبلاً برای فیلمنامه تیکه میلیون دلاری کاندید اسکار بوده و چندین جایزه برای فیلمنامه هایش گرفته است. هاگیس در تیکه میلیون دلاری نشان داد که در لمس فشارهای درونی آدم ها و تبدیل آنها به عناصر دراماتیک تا چه حد تواناست و نتیجه کارش مانند مشتی بر روی معده بیننده بود. هاگیس این بار فقط مشت های دراماتیک پرتاب نمی کند، بلکه تکنیک نشان دادن راست و زدن به چپ را نیز به آن اضافه کرده است. او وقایع را به شکلی عادی به تماشاگر عرضه می کند، اما در میانه راه مسیر را عوض کرده و ضربه هایی در جهت عکس به تماشاگر وارد می کند. این عمل باعث می شود شوک شدیدی به تماشاگر ، هم چون شخصیت های فیلم ، وارد شده و در نتیجه اعتقاد تماشاگر به پیش فرض هایش را زیر سوال ببرد.
این که چگونه پیش فرض ها در جامعه تبدیل به هیستری می شود، و این که تحت تاثیر واقعه یازده سپتامبر چگونه اقلیت مسلمان به چشم دشمن نگریسته می شود؛ موضوع تازه ای نیست. اما هیچ کس، حتی کسانی که دارای این پیش فرض ها هستند، متوجه نیستند که در امنیت قرار ندارند و برای همین است که فیلم هاگیس واجد اهمیت است.
در تصادف انسان هایی حضور دارند که به پیش فرض های خود چسبیده اند و متوجه پیرامون خود نیستند، اما نیاز به امنیت را حس می کنند و از این که زخمی و رنجیده شوند حیرت می کنند. هدف هاگیس زدن ضربه ای به این آدم هاست و یقین دارم کسانی که رنجیده شده اند، پس از گذراندن تجربه ای متفاوت در زندگی ، این که چقدر آسان از چنگ پیش فرض هایشان خلاص شده اند، خواهند خندید ، اما در فیلم تصادف همه به راحتی نمی توانند بخندند.
مضمونی که هاگیس برای کار خود انتخاب کرده، هم چون قطعات نامفهوم و شاید شوک آور یک پازل است. انسانهایی از نژادهای مختلف که به جای شناخت یکدیگر باید به نیاز مراقبت از همدیگر پی ببرند. اما برای رسیدن به منزل مقصود راهی سخت در پیش است. به نظر هاگیس تمامی شخصیت های تصادف دچار پارانویا هستند مانند:
کامرون ، کارگردانی که شاهد دستمالی و در واقع تجاوز پلیسی نژاد پرست به همسرش به بهانه بازرسی بدنی می شود، قفل سازی مکزیکی که دختر پنج ساله اش از ترس گلوله ای که شاید از پنجره اتاقش به درون بیاید در زیر تختخواب پناه گرفته است، جین همسر دادستان محلی که اتومبیلش به زور سلاح غصب می شود و فقط به صرف این که از قیافه قفل ساز خوشش نیامده دستور می دهد تا دوباره قفل های منزل تعویض شوند. این پارانویا در دو صحنه اثرگذار به اوج می رسد ، ابتدا در آنجا که هنسون اسلحه کشیده و سیاه پوست جوان را به قتل می رساند و دوم آنجا که کریستین ، همسر کارگردان ، بعد از تصادف در اتومبیل به دام افتاده و تنها پلیس نزدیک به محل حادثه کسی نیست جز همان مامور نژاد پرستی که او را دستمالی کرده است. وحشت او از دیدن مامور آن چنان زیاد است که ترجیح می دهد در اتومبیل که تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد، به حال خود رها شود.
اما برای من تاثیر گذار ترین لحظه فیلم فریاد جگر خراش قفل ساز مکزیکی در لحظه ای است که می پندارد دخترش مورد اصابت گلوله فرهاد مغازه دار ایرانی قرار گرفته است. اما نترسید معجزه ای رخ داده است، دختر فرهاد قبلاً گلوله های واقعی را با گلوله های پلاستیکی عوض کرده تا پدرش در اوج خشم جان انسانی را نستاند.
از دید هاگیس آمریکایی ها همه دچار بیگانه هراسی شده اند ، هیچ کس نمی خواهد طرف مقابل را درک کند، نمی خواهد بداند که او واقعاً چگونه انسانی است، همین قدر که بیگانه باشد برای دوری گزیدن و نفرت ورزیدن کافی است. حتی سیاه پوست جوانی که خود اسیر بیگانه هراسی سفید ها ست ، هنگام تصادف با مرد میان سال چینی ، او را به دلیل این که یک چشم بادامی است و متعلق به نژادی پست تر، در میانه خیابان رها می کند.
برای کسانی که مغازه فرهاد را نیز تخریب کرده اند ،او یک عرب است. تعجب فرهاد هنگام گفتن " از کی ایرانی ها عرب شده اند؟ " به همسرش که دیوارها را تمیز می کند دیدنی است. شاید او نیز اعتقاد دارد که ایرانی ها از اعراب برترند؟
حتی هنسون نیز پس از جنایت از تمامی اصول اخلاقی خود عدول کرده و اتومبیل را هم چون سرباز آمریکایی حاضر در عراق به آتش می کشد تا ردی از جنایت خویش برجای نگذارد. یا مرد چینی میان سال که حتی به هم نژاد خود رحم نکرده و یک خانواده مهاجر قاچاق را در وانت خود محبوس کرده تا بعداً آنها را در ازای نفری پانصد دلار بفروشد.
البته لحظات نه چندان امید بخشی هم در فیلم وجود دارد ، مانند پیچیدن پای جین در منزل و این که کسی غیر از خدمتکار لاتینی وجود ندارد تا به او کمک کند. جین به او می گوید " تو تنها دوست نزدیک منی " این جمله نشان دهنده تنهایی عمیقی است که بعد از یازده سپتامبر گریبان آمریکایی ها را گرفته است. مردم آمریکا خود را بیش از پیش در خطر حس می کنند، اما باید پرواز اعتماد را با همدیگر تجربه کنند .
در آغاز گفتم که هیچ کس در امنیت کامل قرار ندارد، ما همه در یک کشتی قرار داریم و انتخاب هایی که می کنیم ، زندگی دیگر انسان های درون کشتی را تحت تاثیر قرار می دهد. اما ظاهراً هیچ کس متوجه این نیست که همگی در یک کشتی قرار داریم، همه تلاش می کنند که قفل ها را عوض کنند، اما تعمیر در را فراموش می کنند. اگر در را تعمیر کنند، این بار در اتومبیل به دام خواهند افتاد. راه در امنیت زندگی کردن از آموزش مغزها می گذرد، اما هاگیس ترجیح می دهد این حرف را در پایان فیلم نگوید و روش تز گونه بودن فیلم را رد کرده و آن را در طول فیلم کم کم توضیح می دهد.
هاگیس ساختار دراماتیک را خوب می شناسد، بنابر این در آفریدن لحظه های دور از انتظار یگانه عمل می کند. مانند صحنه ای که مغازه دار عصبی ایرانی پس از ریختن زباله ها به داخل مغازه اش برمی گردد. دوربین به جای تعقیب او روی زباله ها زوم می کند. گوش ها و مغز تماشاگر منتظر شنیدن صدای شلیک گلوله ای به قصد خودکشی است، اما مغازه دار برمی گردد و زباله ها را به هم می ریزد تا آدرس قفل ساز مکزیکی را پیدا کند.
یا لحظه ای که کامرون ، کارگردانی که از سوی همسرش به دلیل نداشتن شهامت مورد تحقیر قرار گرفته، به پشتوانه سلاحی که به چنگ آورده برای پلیس هایی که محاصره اش کرده اند، رجز خوانی می کند، اما چیزی که انتظارش را دارید، به وقوع نمی پیوندد و سلاح هرگز کشیده نمی شود.
فیلم هاگیس مسلماً به عنوان یکی از بهترین فیلم های اول هر کارگردانی در یادها خواهد ماند. سناریوی خوب با نگاهی هوشمندانه و بازی هایی کوتاه ، اما عالی از بازیگران نامدار مانند برندان فریزر، مردی برای تمام نقش ها، از نقاط قوت فیلم است؛ یا دان چیدل در نقش کارآگاه پلیس که با بازی خود قدرت سکوت را به نمایش می گذارد و بد نیست به ترنس هاوارد در نقش کامرون هم اشاره ای بکنم که در صحنه رویارویی با پلیس با چشمانی اشک آلود ، در نقش شوهری که غرورش جریحه دار شده ، آن چنان اثرگذار بازی می کند که نمی توانید فراموشش کنید.
تصادف در مقیاس کوچک نشان دهنده آمریکا و در مقیاس بزرگ تصویر کننده جهان پیرامون ماست. دنیایی که آدمی در آن اسیر ضعف ها ، پیش فرض ها و حوادثی است که به نتایجی دور از انتظار ختم می شوند . استفاده نمادین هاگیس از برف- از سال ١٩٨٩ تاکنون در لس آنجلس برف نباریده است- به مثابه عاملی وحدت بخش نشان می دهد که بلا بر سر ما یک سان می بارد. تصادف ادیسه ای اخلاقی از زندگی انسان معاصر و مملو از خوادث غیر مترقبه، تقدیر و سرنوشت و نیاز به عشق در روابط انسانی است. تصادف قصه ای غمگنانه درباره دوران ماست؛ دورانی که فردیت، از خود بیگانگی و نفوذ رسانه ها در آن موج می زند. ریشه این بحران ها در دیدگاه مادی گرایانه لجام گسیخته ای نهفته که بر ما تحمیل شده است. سخن بر سر این است که قبل از مرگ نیاز داریم تا آرامش و صلح را تجربه کنیم، راستی برای رها شدن از اسارتی که ما را از انسانیت تهی ساخته، برای اصلاح خطاهای خود چقدر زمان داریم؟
آیا ما نیز هم چون رایان فرصتی خواهیم داشت تا در عین ناباوری از چنگ پیش فرض های غلط خود رها شویم.
در آغاز فیلم رایان پلیس باتجربه ، اما نژاد پرست بازوی پلیس تازه کار را گرفته و فشار می دهد و از وی سوال می کند " می دونی کی هستی؟ " . جوان تصور می کند می داند کیست، اما در واقع نمی داند. رایان به او می گوید " اگر می خوای بدونی کی هستی، یه کم دیگه کار کن " به این گونه سعی دارد دلیل رفتار ناشایست خود را هم چون یک معذرت خواهی به همکار جوانش بفهماند " یک روز تو هم شبیه من می شی " . اما چند دقیقه بعد، رایان که نفرتی عمیق به سیاه پوست ها دارد مجبور می شود زنی سیاه پوست را که قبلاً به شکلی شدید رنجانده بود، از مرگی حتمی نجات دهد. تماشاگران تعجب می کنند، خود رایان هم همین طور. هاگیس در این جا تعجب رایان را که به سوپرمن تبدیل شده، به تماشاگر منتقل می کند و به احساسی عالی دست می یابد و به پیش فرض هایی که این بدن را اسیر خود ساخته اند می گوید که نمی توانند همیشه بر آن حاکم باشند.
گفتن این که ابتدا چه کسی بود که ساختن فیلم هایی با این ساختار دیداری / شنیداری پازل گونه را آغاز کرد، سهل نیست. در ١٩٩٩ پل تامس اندرسن با ماگنولیا و سال بعد اینیاریتو با Amores perros شخصیت های فیلم شان را با زنجیره ای از تصادفات به هم پیوند دادند. البته رابرت آلتمن در دهه هفتاد کوشش هایی در این زمینه انجام داده و در ١٩٩٣ برش های کوتاه را ساخته بود. تک ستاره جان سیلز را نیز نباید فراموش کرد. اما تصادف ساخته هاگیس درباره مهم ترین موضوع جهان در هزاره سوم است و از این رو با دیگر فیلم های مشابه خود تفاوتی عمیق دارد. در فیلم تصادف آن چه که با هم تصادف می کنند فرهنگ ها و نژاد هاست، یعنی برخورد تمدن ها.
تصادف به اندازه ماگنولیا محزون، به اندازه خوشبختی خشن و بیش از زیبای آمریکایی دراماتیک است. توانایی هاگیس در چیدن شخصیت هایش در جاهای مناسب و به رخ کشیدن بی پروای حقایق است؛ او راه حل های ساده ارائه نمی دهد؛ امید بیهوده به تماشاگر ارزانی نمی کند ؛ از نظر او رستگاری رویایی گریزپاست. آمریکایی که او تصویر می کند بعد از فاجعه انهدام برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی دیگر مهد آزادی نیست ، بلکه مهد ترس هاست.
با این حال این فیلم فقط درباره لس آنجلس و آمریکا نیست، موضوع آن را می توان به تمامی شهر ها و کشورها تعمیم داد. فراموش نکنید که شما در خانه خود نیز چندان در امنیت نیستید، ناگهان پایتان می پیچدد یا بیمار می شوید. نیاز به امنیت بودن مفهومی است که در مغز شکل می گیرد و در همان جا نیز بایستی حل شود. امروزه ما در برنامه های خبری تلویزیون شاهد اتفاقات ناگوار تازه ای هستیم، اما با هاگیس هم کلام می شوم که شاید فردا...
امیر عزتی
http://imagecache2.allposters.com/images/pic/MG/307466~Cinderella-Man-Posters.jpg
کارگردان:Ron Howard
فیلمنامه:Cliff Hollingsworth ، Akiva Goldsman
ژانر:درام
مدت زمان: 144 دقیقه
محصول:2005 USA
رده بندی سنی:PG-13
مدیر فیلمبرداری:Salvatore totiu
اهنگساز:Thomas Newman
بازیگران:
Russell Crowe در نقش Jim Braddock
Renée Zellweger در نقش Mae Braddock
Paul Giamatti در نقش Joe Gould
Craig Bierko در نقش Max Baer
Paddy Considine در نقش Mike Wilson
Bruce McGill در نقش Jimmy Johnston
David Huband در نقش Ford Bond
Connor Price در نقش Jay Braddock
Ariel Waller در نقش Rosemarie Braddock
Patrick Louis در نقش Howard Braddock
Rosemarie DeWitt در نقش Sara Wilson
Linda Kash در نقش Lucille Gould
Nicholas Campbell در نقش Sporty Lewis
Gene Pyrz در نقش Jake
Chuck Shamata در نقش Father Rorick
http://img.timeinc.net/ew/dynamic/imgs/051205/123429__cinderella_l.jpg
خلاصه داستان:
جيم بو کسوری است که تنها در مسابقات درجه دو برای چند دلار شرکت می کند . در چنين اوضاعی دست او نيز در يک مسابقه شکسته می شود و او مجبور می شود بعنوان کارگر در اسکله مشغول بکار می شود و دستمزد او هم تامين کننده حداقل نيازهای خانواده نيست . در ادامه جو گولد ، مدير سابق برنامه های جيم بسراغ او آمده و پيشنهاد شرکت در يک مسابقه بوکس را می دهد تا از اين طريق ۲۵۰ دلار بدست آورد .
http://www.digg.be/images/movie/cinderellaman3.jpg
به خاطر شیر
محکم ضربه بزن!
فیلم مرد سیندرلایی بر خلاف ظاهر که میبایست یک فیلم خشن و مردانه باشد یک درام به تمام معناست .مردسیندرلا روایت تمام مردانی است که در دهه 1920 به بعد مجبور بودند به خاطر زنان و فرزندانشان و به خاطر گرسنگی و فقر دست به یک مبارزه طاقت فرسا بزنند .ران هاوارد به خوبی این مبارزه را تشبیه میکند به یک رینگ بوکس که برای زنده بودن مجبور هستی همیشه برنده باشی ! این بار قهرمان داستان ران هاوارد نه تنها برای خود و خانواده اش مبارزه میکند بلکه برای کل مردم طبقه فرودستمبارزه میکند .رینگ بوکس بهانه خوبی است برای ران هاوارد که در پس این همه خشونت و مرگ و وحشت مبارزه به شکل انتقادی از بازیچه شدن مردم امریکا توسط سرمایه داران بزرگ امریکا انتقاد کند .چیزی که جیمز برداک را به یک قهرمان بوکس تبدیل میکند واژه هایی نظیر پول.ثروت و شهرت نیست بلکه او ناگزیر است مبارزه کند که در غیر این صورت تمام دلبستگی های عاطفی و انسانی خود را از دست خواهد داد و برای اینکه همواره این دلبستگی ها را حفظ کند باید تبدیل شود به یک انسان بی احساس و خشن که به خاطر ارمان های انسان گرانه اش باید هر حریفی را ناکوت کند .دیالوگهایی که ما در فیلم میشنویم مثل:باید متحد شویم و مبارزه کنیم .مبارزه؟ باچی مبارزه کنیم؟ با چیزی که نمیبینی نباید در بیفتی بدشانسی طمع و خشکسالی! ما را متوجه این موضوع میکند که مبارزه بزرگی فراتر از یک رینگ کوچک بوکس در حال شکل گیری است و این همان مبارزه مردم طبقه فقیر با طبقه پولدار و ثروت مند است و گویی که که جیم برداک قهرمان داستان بر علیه کشور امریکا بپا خواسته است.و این شاید بی ربط نباشد به شورش های کارگران و کولی های بی خانمان در سالهای 1928 تا سال 1940 که در بین این سالها و تظاهرات مردم عده زیادی از بی خانمانان امریکا کشته شدند و خیلی از این کشته شدگان همان افراد مهاجری بودند که برای یک زندگی بهتر پا را به سرزمینی به نام امریکا گذاشته بودند شاید خطاب به جیم برداک به عنوان ایرلندی خوشانس بدون ربط با این موضوع نباشد
http://www.digg.be/images/movie/cinderellaman2.jpg
این که فشار زندگی و تبعیض ها و بی عدالتی ها میتواند از انسان یک حیوان و یا یک فرشته نجات بسازد بر کسی پوشیده نیست و این مثال برای قهرمان داستان ران هاوارد هم صدق میکند که جیم برداک در داخل خانه و برای فرزندانش حکم یک فرشته نجات را دارد اما در بیرون از خانه نه تنها در میدان مسابقه بلکه در درون اجتماع و جامعه هم به به انسانی تبدیل میشود که باید مثل حیوان (به کنایه از جیم برداک) روزی 26 ساعت کار کند تا بتواندمخارج زندگی را تامین کند.این بار بر خلاف شخصیت جان نش در فیلم یک ذهن زیبا که یک دشمن گریز به تمام معناست (مثل تمام مردم امریکا) جیم برداک در نقطه عکس شخصیت جان نش عمل کند و این بار بر علیه همه ترسها و دشمن ستیزی های مردم ترسو امریکا بر خلاف جهت حرکت جامعه به سوی نظام سرمایه داری امریکا یک تنه حمله میکند و این حرکت باعث میشود که او برای مردم احساساتی امریکا تبدیل به یک ناجی و مسیح کاذب بشود تا جایی که مردم هنگام مبارزه جیم برداک به کلیسا میروند و برای او دعا میکنند !!!قهرمانی که خود سرمایه داران امریکایی میسازند و از احساسات مردم برای جیب خودشان استفاده میکنند .در واقع ران هاوارد با نگاه انقادی این نکته را یاد اور میشود که مردم امریکا چیزی به جز ء عروسکهای خیمه شب بازی در دستان سردمداران امریکایی نیستند .انها خود برای منافع خود یک قهرمان ملی میسازند و هر وقت لازم دیدند این قهرمان و ناجی مردم را نابود میکنند .به عنوان مثال در سکانسی از فیلم میبینیم که جیم برداک در مقابل همان کسانی که حکم مبارزه کردن او باطل کرده اند به شیوه ای حقارت بار دست به گدایی میزند و تمام غرور خود را از دست رفته میبیند اما در ادامه همان سرمایه داران دوباره برداک را به بزرگ میکنند .جیم برداک چه در فیلم ببرد و چه ببازد سرمایه داران پول بیشتری به جیب میزنند . و این پیام اصلی فیلم است.اما از سویی دیگر در برابر اینهمه فشارها و بی عدالتی ها عاملی که باعث دلگرمی قهرمان فیلم و تماشاگر است همسر جیم است که در تمام مراحل زندگی جیم نقشی اساسی و غیر قابل انکار را دارد ران هاوارد در این فیلم به نقش و حضور زن تاکید میکند .شاید قهرمان اصلی قصه همان همسر جیم باشد که که در میدان مبارزه زندگی درست مثل جیم میجنگد و با دلگرمی دادن به قهرمان فیلم موجبات پیروزی جیم بردک را فراهم میسازد و این مصداق همان جمله معروف است که پشت هر مرد موفقی یک زن بزرگ وجود دارد .فراموش نکنیم که مرد سیندرلایی یک درام واقعی است که فیلم را بین مرز خشونت و عاطفه نگه میدارد .و شاید این باعث زیبایی دوچندان این فیلم باشد که ما به عنوان تماشاگر بعد از هر بار دیدن تصاویر خشونت امیز رینگ بوکس شاهد تصاویری ارام و ملودرام هستیم و خالق این ارامی می همسر جیم با بازی Renée Zellweger است که در واقع ران هاوارد از شخصیت می به عنوان یک قهرمان بزگ و به عنوان مکمل قهرمان اصلی یاد میکند
http://www.digg.be/images/movie/cinderellaman1.jpg
ما مشابه این فیلم را در زمان نزدیک به حال هم داریم فیلم عزیز میلیون دلاری به کارگردانی کلینت ایتسوود که این بار یک دختر گارسون برای زندگی میجنگد .زندگی دختری که در نیمه دوم فیلم و در حالتی سکون هر بار ارزوی رهایی از این زندگی را دارد عزیز میلیون دلاری هم یک درام موفق است که با وجود تصاویر خشن مبارزه بوکس تبدیل به یک درام استثنایی میشود.به هر حال ران هاوارد را با فیلمی مثل رمز داونچی هم میشناسیم و با دیدن تمام فیلمهای هاوارد به این نتیجه خواهیم رسید که او برای بیان کردن واقعیت های موجود ابائی ندارد .در فیلم رمز داونچی این شهامت را از او به وضوح خواهیم دید.(قصد تایید فیلم رمز داونچی را ندارم) او در در این باره میگوید:پيشنهاد من اين است كه بگويم اگر فكر ميكنيد از داستان آن منقلب و متاثر ميشويد فيلم را نبينيد. كمي صبر كنيد و با كسي كه فيلم را ديده مشورت كنيد.
http://www.boxofficemojo.com/images/cinderellaman_story2.jpg
نقدی دیگر
فیلم مرد سیندرلایی محصول سال 2005 فیلمی بود که نظر منتقدین را به خود جلب نکرد!و خیلی ها این فیلم را در رده اثار ضعیف ران هاوارد قرار دادند !اما با این حال فیلم مرد سیندرلا یک فیلم خوش ساخت است .داستان فیلم واقعی است و از روی زندگی واقعی جیم برداک قهرمان افسانه ای بوکس ساخته شده است .فیلم از یک فیلمنامه خوب سود میبرد که دارای کشش های زیادی است.بازی های خوب بازیگران به خصوص راسل کرو ستودنی است فیلم مرد سیندرلایی بدون شک یکی دیگر از همان قهرمان پروری های ران هاوارد در فیلمهایش است .ما قبلا در فیلم یک ذهن زیبا با قهرمانی مواجه بودیم که با دشمن درونی خودش مواجه میشود و در نهایت با غلبه بر درون خود جایزه نوبل را در یافت میکند .نکته مشترک جیم بردک با جان نش در این است که هر دو قهرمان داستان ران هاوارد راسل کرو است .
http://chadie.typepad.com/photos/uncategorized/cinderella_man_poster.jpg
بازیگری که خوب بازی میکند و به خوبی احساس یک قهرمان را منتقل میکند .شاید بازی او در فیلم گلادیاتور هیچ وقت از یاد نرود اما نکته قابل تامل فیلم فیلمبرداری حرفه ای سالواتوره توتینو و استفاده از لوکیشن های باز و بسته در فیلم است به طوری که تماشاگر به واقع خود را در همان شهر نیویورک دهه 30 حس میکند .و در نماهای بسته به خصوص در رینگ بوکس تصویر برداری صحنه ها به اوج خود میرسد و حرکت دوربین همراه میشود با ضربه های بازیگران و حاصل کار تصاویری خوب و واقعی است که به بسیار واقعی به نظر میرسند.گروهی را که ران هاوارد از نویسنده تا دیگر عوامل در کنار خود میبیند همان گروهی است که در فیلم یک ذهن زیبا با او همکاری داشته اند اما حاصل کار انها هیچ وقت فیلمی مثل یک ذهن زیبا نشد.راجر ایبرت در باره این فیلم میگوید:
عوامل این فیلم قصدشان این نیست که فیلم را از رده خارج کنند برداک در یک مصاحبه مطبوعاتی گفته:برای این میجنگد که بتواند برای خانواده اش شیر تهیه کند.
برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
City of Angels
http://www.archivio.raiuno.rai.it/image/0154/015444.jpg
شهر فرشتگان
محصول سال:1998
به کارگرداني: Brad Silberling
فيلم نامه:نوشته Wim Wenders ، Peter Handke ، Richard Reitinger ، Dana Stevens
بازیگران:
Nicolas Cage در نقش Seth
Meg Ryan در نقش Maggie Rice
Andre Braugher در نقش Cassiel
Dennis Franz در نقش Nathaniel Messinger
Colm Feore در نقش Jordan Ferris
Robin Bartlett در نقش Anne
Joanna Merlin در نقش Teresa Messinger
Sarah Dampf در نقش Susan
Rhonda Dotson در نقش Susan's Mother
Nigel Gibbs در نقش Doctor
John Putch در نقش Man in Car
Lauri Johnson در نقش Woman in Car
Christian Aubert در نقش Foreign Visitor in Car
Jay Patterson در نقش Air Traffic Controller
Shishir Kurup در نقش Jimmy, Anesthesiologist
محصول مشترک:المان و امریکا
زمان:114 دقیقه
آهنگسازان:Peter Gabriel ، Gabriel Yared ، Alanis Morissette ، Jude Christodal
رده بندی سنی:PG13 افراد زیر ۱۳ سال نگاه نکنند
http://www.stranigiorni.it/img/angels.jpg
خلاصه فیلم:
فرشته ای که مآمور هدایت ارواح مردگان پس از مرگ آنهاست(نیکلاس کیج)، به اقتضای وظیفه اش، با آدم ها و زندگی آنها آشنا می شود. زندگی آدم ها روی زمین برای او موضوع جالبی بوده تا اینکه عاشق دختر پزشکی می شود(مگ رایان) که به خاطر فوت بیمارش در حین عمل جراحی قلب، متآثر شده و روی پلکان بیمارستان محل کارش، گریه می کند. علاقه به آن دختر و اشتیاق برای درک احساس او و آدم های دیگر نسبت به زندگی و کشف علت علاقهء آنها به زندگی زمینی، باعث می شود که به صرافت " آدم شدن " بیافتد! بنا به توصیهء شخصی که راه این کار را بلد بود، بالای ساختمانی می رود و خود را به پایین می اندازد. به این ترتیب به قول هایدگر، در وجود " افکنده " می شود. وقتی از روی زمین بلند می شود خود را در میان اشیاء فیزیکی دیگر و همانند انسان های دور و بر جسمانی می یابد و خوشحال و خندان به راه می افتد و....
http://static.last.fm/coverart/300x300/2025483.jpg
نقد وتحلیل سینما و ماوراء بررسی سینمای معنا گرا
فیلم لذات زندگی متعارف و روزمره، آن هم به حسی ترین معنایش را از دیدگاه این فرشته به ما یادآوری کند. اینکه چگونه برای چنین موجودی زیر دوش آب گرم حمام ایستادن و یا پوستهء یک پرتقال را لمس کردن جذاب و لذت بخش خواهد بود. و پزشک داستان هم چگونه تحت تآثیر این تازگی و نوبودگی دید او، با مزهء هر چه تمام تر و با شوق ( که از حرکات دست مگ رایان پیداست ) سالاد درست می کند تا با هم روی یک میز نهار بخورند. فیلم آشکارا قصد دارد جذابیت های زندگی متعارف و روزمره را به دنیایی ترین معنای آن، دوباره برایمان زنده کند. من هم به همین دلیل فیلم را ارزشمند می دانم و مستحق اینکه هر بار دیده شود و در عین حال هر بار تآثیرگذار باشد. یادآوری جنبه های زیبایی شناختی زندگی روزمره، به عنوان یک درونمایهء داستانی، گویا در غرب سابقهء طولانی ای دارد. و احتمالآ باید داستان یونانی " دافنه و کلوئه " را اولین نمونه از این مجموعه دانست. گوته در مورد این رمان- گونه گفته است که باید هر سال یک بار خوانده شود و هر بار چیز جدیدی از آن کشف گردد. خواندن این داستان در تمام طول قرون وسطی به دلایل اخلاقی ممنوع بوده است.
http://city-of-angels.warnerbros.com/love_story/maggie/images/m3.jpg
اما آنچه برای من در این نوشته جالب است درونمایهء " فرشتگان بر زمین " یا فرشته ای در میان آدم هاست. این ایده، بسیار قدیمی است. در داستان های کهن شرق آسیا از فرشتهء موکل بر سرما سخن گفته می شود که به خاطر عشق به یک مرد زمینی متجسد شده و به زمین می آید تا با او ازدواج کند… در داستان های افسانه آمیز دینی ما، از فرشته ای سخن گفته می شود (عزرائیل یا جبرئیل) که مآمور انتقال اعمال نیک آدمیان به بارگاه خدا بوده است. به اقتضاء این مآموریت درمی یابد که در میان انسان ها، انسانی هست که میزان عبادات روزانه اش به تنهایی برابر با عبادت های دیگر انسان هاست. همین باعث می شود که در هیآت انسانی درِآید تا از فضل همنشینی با او بهره مند شود. این انسان که همان ادریس پیامبرست نهایتآ هویت او را شناخته و … در یونان باستان هم دیمیتر، ایزد بانوی زایندگی و برکت برای یافتن دخترش پرسه فونه در هیآت یک انسان درآمده، به زمین می آید و در اثر معاشرت با انسان ها از فلاکت و شوربختی آدمیزاد مطلع شده درصدد نجات انسان ها برمی آید… قطعآ می توان داستان های دیگری را هم مثال زد که اغلب صبغهء دینی- فلسفی دارند. در این داستان ها، فرشته یا موجودی آسمانی، برای درک موقعیت انسانی به زمین می آید. اغلب چیزی باعث علاقه مندی او به یک انسان و یا به چیزی در زندگی او می شود. و یا چنانکه در داستان دیمیتر هست، از بد حادثه با انسان ها و زندگی آنها آشنا می شود. چنین درونمایه ای برای بیان یک سری مسائل مضمونآ فلسفی بسیار بسیار مناسب است و ظرفیت بالایی دارد. در این داستان ها " فرشته " سوژه ایست که انسان را ابژهء خود قرار می دهد. این سوژه ویژگی هایی دارد که طبعآ در " چه بودن " ابژه اش تآثیر می گذارد. انسان هم قادرست خود را ابژه کند، اما " فرشته " یک سوژهء ناب است. سوژه گی او در مقایسه با قابلیت سوژه گی انسان برای خودش، بسیار بیشتر است. از این جهت است که در این داستان ها شخصیت اول یک فیلسوف نیست و یا هر انسان دیگری که قادر به تآمل در باب زندگی بشر باشد. بلکه یک فرشته است. پیش- فرض های متافیزیکی هم اینجا مطرح نیست. اینکه چنین موجوداتی در واقع امر تحقق دارند یا خیر، از موضوع بحث خارج است. هایدگر در یکی از رساله های مشهورش (تصویر جهان) به این نکته اشاره می کند که خدا در تمام طول قرون وسطی، سوژه ای بوده که تمام جهان و جامعهء بشری به مثابهء تصویر یا چشم اندازی مقابل چشمان او، برایش ابژه بوده اند. به این ترتیب عقلانیت فرهنگ های سنتی قادر بود، از زاویه ای به خود بنگرد، که در فرهنگ های مدرن چنین چیزی فقط در انواع هنری و در قالب یک درونمایهء صرفآ زیبایی شناختی قابل طرح است.
بررسی درونمایهء " فرشتگان بر زمین " نیاز به مطالعهء گسترده تر و حساب شده تری دارد. تا به خوبی دریابیم که این سوژه دقیقآ چیست و به تفصیل چه تفاوتی با سوژه های شناخته شدهء دیگر دارد. چنین بررسی ای قطعآ به مفهوم کلی " فرشته " در فرهنگ های سنتی راه پیدا می کند
راجر مور
http://www.cagecorner.com/nick%20graphics/city6.jpg
سینمای معنا گرا:
پیش گفتار
چیزی که از اغاز افرینش تا به حال در ذهن افراد بوده است وجود موجودات فرا زمینی و فراحسی است که بعضی ها از این موجودات را به نام جن ادم های فضایی و دیو پری و......که موضوع بحث ما نیستند و در نهایت فرشتگان که من به این موضوع اشاره خواهم داشت .در اموزه های دینی و ادیان فرشتگان مقرب درگاه خداوند بزرگ هستند که هریک وظیفه خاص خود را دارد و ناگزیر مجبور هستند که در میان انسانها هم باشند.افرینش انها از نور است و در نهایت از نگاه عموم موجوداتی مقدس و پاک هستند .حالا سوالی که پیش می اید این است که ایا انسانها برترند یا فرشتگان .که موضوعی است جنجالی وهمیشه ذهن عموم را مشغول کرده ...در دین اسلام و در کتاب اسمانی مسلمانان .انسان اشرف مخلوقات نامیده شده است .فرق انسانها و فرشتگان در این است که انسان خوی حیوانی و شهوت هم دارد اما فرشتگان ندارند انسان به واسطه خوی حیوانی و شهوت میتواند به یک موجود پست و یک حیوان تبدیل شود...اما با کنترل این دو حس که در وجود انسان است....یک انسان مییتواند به جایی برسد که هیچ موجود ی تا به حال به ان نرسیده است و ان کمال و سعادت و نور است.....
تحلیل
شهر فرشتگان داستان فرشته ای است که مامور انتقال روح به جهانی دیگر است .او به واقع از این کار و از اینکه به مانند انسانها دارای حس نیست ناراحت است....تا اینکه عاشق یک جراح میشود که کار او نجات انسانها است .....این تضادی است که فیلمنامه نویس و البته نویسنده داستان از ان به عنوان یک شاهکار کنتراست یاد میکند .این جا کارگردان و فیلمنانمه نویس در واقع به سوال ذهن افرادی زیادی جواب میدهد و انسان را موجودی برتر از فرشته به نمایش در می اورد که اتفاقا برتری انسان به خاطر همان حس ..شهوت ....عشق ....بویایی و حس لامسه ....و دیگر حواس انسان است....در زیباترین صحنه فیلم فرشته که خود را تبدیل به یک انسان کرده ...زیر دوش حمام از اینکه گرمی اب و سردی ان را احساس میکند به شدت خوشحال است ...بدون شک بازی عالی نیکلاس کاپولا در این سکانس همانطور که خودش عنوان کرده از زیباترین بازی هایی بوده که در سینمای هالیوود داشته است.چیزی که ما به ان اهمیت نمیدهیم وبرایمان عادی است همین حواس پنج گانه ای است که برای یک فرشته یک نعمت بزرگی است که صد البته ما هیچگاه شکر گذار این نعمت نبوده ایم......و در واقع فیلمی اینچنین معناگرا به بیننده معنای عشق و راضی بودن را به خوبی یاد میدهد......هرچند که داستان فیلم در ادامه خواسته یا نا خواسته تبدیل به یک درام عشقی میشود....اما بدون شک این ضعف فیلم در مقابل نقاط قوت ان پوشیده میشود......اما سوالی که همواره ذهن من را مشغول کرده این است که چگونه در غرب با اینهمه بی بندباری جوامع غربی....یک چنین فیلم و فیلمهایی معناگرا ساخته میشود ....کاری که ما با فرهنگ غنی و اموزه های اخلاق گرای خود از ان عاجز هستیم....شاید همان بی بندباری غرب باعث شده تا فیلمنامه نویسان هالیوود اینچنین شاهکارهایی را خلق کنند .فیلم از لحاظ فنی و جلوه های بصری بسیار قوی است و یک کارگردانی خوب و بازی های عالی این فیلم را تبدیل به یک اثر ماندگار در اذهان کرده.....دوست دارم بیشتر بنویسم در مورد این فیلم اما باور کنید که حس درونی خودم را نمی توانم با نوشتن چند سطر در مورد این فیلم و سوالاتی که در ذهنم ایجاد شده روی کاغد بیاورم....................................
برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
Samaria-Review in Persian
http://static.flickr.com/24/43312050_9d90c85e44_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43312050/) دختر فداکار/ سامری Samaria/Samaritan Girl
نویسنده و کارگردان: کیم کی دوک. مدیر فیلمبرداری: سان سانگ جی، سانگ جی سئون. تدوین: کیم کی دوک. موسیقی:پارک جی، جی وونگ پارک. طراح صحنه: کیم کی دوک. بازیگران: یئو ریوم هان(جی یئونگ)، جی مین کواک(یئو جین)، ائول لی(یئونگ کی)، اوه یانگ(موسیقیدان). ٩٥ دقیقه. محصول ٢٠٠٤ کره جنوبی.
برنده خرس نقره ای از جشنواره فیلم برلین
یئوجین و جی یئونگ دو دختر نوجوان که با هم دوست هستند، آرزوی سفر به اروپا را در سر می پرورانند. آن دو برای جمع کردن پول و رسیدن به هدف خود به شکلی حساب شده شروع به خودفروشی می کنند. یئوجین از طریق اینترنت مشتریان میان سال و مسن را یافته و با آنها قرار و مدار می گذارد و جی یئونگ با آنها می خوابد. تا این که یک روز جی یئونگ برای فرار از چنگ پلیس خود را از پنجره ای به پایین پرتاب کرده و به شکل مرگباری زخمی می شود. در بیمارستان از یئوجین می خواهد تا یکی از مشتریان او را که عاشق اش شده، نزد او بیاورد. یئوجین نزد مشتری می رود و او را در ازای همخوابگی راضی به رفتن نزد جی یئونگ می کند. ولی جی یئونگ قبل از رسیدن آنها می میرد و یئوجین تصمیم می گیرد تا حرفه او را دنبال کند. او شروع به تماس گرفتن با مشتریان دوستش می کند و پس از همخوابگی با آنها پولی را که قبلاً پرداخت کرده بودند، به آنان بازمی گرداند. اما پدر یئوجین که کارآگاه پلیس و همواره در تعقیب فواحش خردسال است، به شغل دخترش پی می برد و شروع به انتقام گرفتن از مشتریان او می کند.
گذران زندگی یا تراژدی نسل ما
عیسی برای رفتن به جلیل، لازم بود از سامره بگذرد. سر راه، به چاه یعقوب رسید. خسته از رنج سفر و تشنه از گرمای آفتاب، کنار چاه نشست.
در همین وقت، یکی از زنان سامری سر چاه آمد تا آب بکشد. عیسی از وی آب خواست.زن تعجب کرد که یک یهودی از او آب طلب می کند. زیرا یهودیان با تنفری که از سامریان داشتند با آنان سخن نمی گفتند و زن این را به عیسی گوشزد کرد.
عیسی یه او گفت:" اگر می دانستی که خدا چه هدیه ارزنده ای می خواهد به تو بدهد و اگر می دانستی من کیستم، آن گاه از من آب زندگانی طلب می کردی".
زن گفت" خواهش می کنم قدری از این آب به من بدهید".
عیسی گفت :"برو و شوهرت را بیاور".
زن پاسخ داد:" شوهر ندارم".
عیسی فرمود:" راست گفتی. تا به حال با پنج مرد بوده ای و آن که اکنون با او زندگی می کنی ، شوهر تو نیست".
زن از او پرسید:" چرا شما یهودی ها اصرار دارید که فقط اورشلیم را محل پرستش خدا بدانید؟"
عیسی جواب داد:" زمانی می رسد که دیگر برای پرستش پدر، نه به اورشلیم و نه به جایی دیگر روی نخواهیم آورد. مهم نیست که ما خدا را کجا می پرستیم، مهم این است که چگونه او را پرستش می کنیم."
خلاصه شده از انجیل یوحنا
کیم کی دوک نام آشنایی برای ایرانیان نیست، جدا از این که وی از میانه دهه ١٩٩٠ شروع به فیلمسازی کرده و در واقع کارگردانی تازه کار محسوب می شود، بازتاب های منفی آثار او به علت وجود صحنه هایی مملو از خشونت گرافیکی و ******؛ دلایل عمده ای است که آثار او را در ایران غیر قابل نمایش می کند. اما نکته همین جاست که آیا آن چه او در فیلم هایش تصویر می کند ، بر انگیزاننده است یا خیر؟ و مقصود او از نشان دادن چنین صحنه هایی چیست ؟ و این که چرا با وجود چنین عکس العمل های منفی، فیلم های او هم اکنون به عنوان بهترین نمایندگان سینمای کره جنوبی در بسیاری جشنواره های بین المللی حضور دارند و خود وی یکی از فیلمسازانی است که منتقدان به آینده او امید بسته اند؟
برای کسانی که فیلمی از او به خصوص در دوره دوم فیلمسازی اش ، که با بهار، تابستان، پاییز، زمستان ... و بهار آغاز می شود ، دیده اند کیم کی دوک فیلمسازی است که نوعی به خصوص از اخلاقیات انسانی را تبلیغ می کند. اخلاقیاتی که به سرشت انسان بهای زیادی می دهد. دو فیلم آخر او،خانه خالی و سامری، که در یک سال و با فاصله زمانی اندکی ساخته شده اند، تا این لحظه کامل ترین مانیفست های او درباره این دیدگاه شخصی هستند. از چنین دیدگاهی خانه خالی فیلمی درباره راه های ایجاد ارتباط و درک متقابل بدون نیاز به کلام و دختر فداکار یا سامری حکایتی از ایثار و رستگاری است. از سوی دیگر سامری حکایتی ثقیل درباره بلوغ ، روسپیان خردسال در شرق دور و راه های رسیدن به جان مایه هستی یا عشق است.
http://static.flickr.com/26/43313458_66064cdb4d_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43313458/) کیم کی دوک برای روایت سامری سه کاراکتر اصلی انتخاب و فیلم را نیز به سه قسمت تقسیم کرده است. قسمت اول واسومیترا نام دارد و کارگردان خیلی زود معنای این نام و چرایی انتخابش را به شکلی واضح به نمایش می گذارد.
جی یئونگ که تن فروشی را برگزیده، نام واسومیترا را بر خود می گذارد، نام یک روسپی مقدس در اساطیر بودایی که هر مردی با وی همخوابگی کند تبدیل به یک راهب بودایی مومن می شود. این فعل تمثیلی از اهدای هدف به زندگی مرد هاست و از دیدگاهی دیگر چشاندن لذت های دنیوی و شناساندن دنیای مادی به آنها تا دست به انتخاب بزنند. کم کم جی یئونگ به این نتیجه می رسد که هدف او فقط کسب پول برای تحقق بخشیدن به رویای خود نیست، بلکه شادی بخشیدن به دیگر انسان هاست و در واقع به این باور می رسد که نسخه تناسخ یافته واسومیترا روسپی بزگوار/الهه عشق است. کافی است او را با آنا کارینا در گذران زندگی گودار مقایسه کنید تا به مناعت طبع اش ایمان بیاورید، هر چند هر دو نفر هدفی مشابه و آرمانی همسان برای خود قائل هستند.
قسمت دوم سامری نام دارد و درباره یئو جین است . این بخش بر خلاف قسمت پیشین که نام خود را از اساطیر بودایی وام گرفته بود ، نام و تم خود را از داستان هایی مسیحی گرفته است. این انتخاب که به شکلی شایسته سایه خود را بر سر تمامی فیلم انداخته ، و نام فیلم نیز از همین بخش گرفته شده، نشان از دوپاره بودن کره جنوبی میان دو دین عمده دارد (پدر یئوجین کاتولیک است) و این که اساطیر این دو مذهب و باورهای آن به وحدتی عجیب در این منطقه جغرافیایی رسیده اند. کیم کی دوک در فیلم فراوان به باورها و اساطیر این دو مذهب عمده ارجاع می دهد. امروزه در فرهنگ اروپایی کلمه سامری برابر با فداکار و خیرخواه است و کی دوک نیز به شکلی دقیق روی این معنی متمرکز شده است. در این بخش یئو جین که از پا اندازی برای دوستش دچار عذاب روحی است، برای ارضای خاطر او ابتدا از بکارت خود ، هنگام راضی کردن یکی از مشتریان وی برای آمدن به بیمارستان، گذشت می کند و سپس خود از روی میل تبدیل به واسومیترا می شود. نگاهی به قصه سامری که در ابتدای مطلب آورده شده و انجیل برنابا که صراحتاً از سامری به عنوان روسپی نام می برد یا نقش مریم مجدلیه در زندگی عیسی مسیح ، می تواند به درک این مفاهیم کمک کند. این که چرا او پول مشتریان سابق دوستش را پس می دهد و همزمان هم واسومیترا و هم سامری/فداکار می شود و شاید در قسمت سوم در بلوغ فکری پدرش نیز نقش سامری را بازی می کند. کسی که دوسنش را برای عشق اش به یکی از مشتریانش سرزنش کرده و بی رحم بودن دنیای کسب و کار را به وی گوشزد کرده بود، اینک برای رهایی و رستگاری خود و دیگران، در نقطه ای بس مهم به تلفیقی قابل توجه از باورهای بودایی و مسیحی(اختصاصاً کاتولیک) تن می سپارد.
http://static.flickr.com/29/43313461_a16d794053_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43313461/) قسمت سوم سوناتا نام دارد و بر خلاف دو قسمت پیشین سرنخ زیادی برای ارتباط با قصه خود به تماشاگر نمی دهد. اما برای کسانی که با موسیقی کلاسیک آشنا هستند ، نشانه هایی اندک وجود دارد. در بخش اول و سوم یکی از Gymnopedia های اریک ساتی، آهنگساز فرانسوی شنیده می شود که ملودی آشنایی است. در بخش اول پدر برای بیدار کردن دخترش گوشی دیسک من وی را روی گوشش گذاشته و این قطعه را پخش می کند و در قسمت سوم این بار در رویای دخترک برای خواباندن وی آن را پخش می کند. این دو صحنه نقشی کلیدی به این قطعه موسیقی می دهد. کلمه Gymnopedia از ترکیب Gymnos (برهنه) و Paidion (کودک) ساخته شده و به قطعات موسیقیایی گفته می شود که 650 سال قبل از میلاد مسیح اسپارتی ها هنگام هنرنمایی کودکان و نوجوانان ورزشکار یا رقص برهنه آنان می نواختند. این قطعه به وضعیت کلی دو دختر فیلم ، رابطه میان پدر و دختر و فحشای گسترده نوجوانان در کره اشاره ای واضح و مستقیم دارد.
کیم کی دوک در یکی از مصاحبه هایش درباره روابط جنسی بین زن و مرد گفته بود که حتی اگر پولی در ازای رابطه جنسی میان یک زن و مرد رد و بدل نشود، باز آن را فحشاء می داند، اما به این موضوع هم یقین دارد که کشش جنسی میان دو جنس مخالف است که هم چون خیر و شر (یین و یانگ) به زندگی معنا و جهت می دهد. آن چه موتور محرکه فیلم دختر فداکار است، همین کشش و جذابیت موجود میان شخصیت هاست، چه در میان دو دختر و چه در میان یئوجین و پدرش. سامری قصه سفر روحی یئوجین است که در لحظاتی برای جهت دادن به آن با جی یئونگ و پدرش همراه می شود، اما در پایان فارغ از آن چه که این دو نفر برایش رقم زده اند،(در صحنه بازگشت از سر مزار مادر)زمانی که تلخ ترین حقیقت- تنهایی - را در وجود پدرش می یابد، هنگامی که برای اولین بار با قرار گرفتن پشت فرمان اتومبیل در میان گل ها به شکلی استعاری، خود سکان هدایت زندگی اش را در دست می گیرد؛ به معنای حیات پی می برد و این تازه آغاز راه است. او آب (مایه زندگی) است که به خاک معنا(گل) می دهد، اما خود باید با تنهایی اش سر کند.
دختر فداکار به انحطاط اخلاقی جامعه را از دیدگاهی تازه مورد بررسی قرار می دهد، هر چند از دیدگاه دراماتیک نتیجه این بررسی اندکی اغراق آمیز است. در طول قصه شاهد کارهای بسیار نادرست شخصیت ها از دیدگاه مذهب (جنایت، روسپیگری و خودکشی) هستیم، ولی موضوع فداکاری آن چنان ظریف در لابلای این حوادث تنیده و پرداخت شده ، که تماشاگر در پایان شخصیت ها را در انجام چنین رفتاری محقّ ارزیابی می کند. از نظر کیم کی دوک جنایت پدر، خوابیدن دختر برای دادن درس زندگی به مردها ویا تن فروشی در برابر دریافت پول صرفاً راه هایی برای یافتن معنا و مفهوم زندگی است.
http://static.flickr.com/27/43313463_8d342114d3_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43313463/) البته جی یئونگ نیز با وجود انتخاب خودفروشی، با دیگر جوانان معاصر خود فرق دارد، او حتی زمانی که از پنجره هتل خود را به بیرون پرتاب می کند، خنده بر لب دارد و یا زمانی که دوستش را آزرده می کند، بلافاصله از وی عذرخواهی می کند. آن چه نگاه او را به زندگی شکل می دهد، نگاه جبرگرایانه برگرفته شده از دین نیست، بلکه عشق است. او توسط یئوجین برای این که عاشق یکی از مشتریانش شده، سرزنش می شود، چون وی معتقد است که واسومیترا با وجود معرفت بخشیدن به دیگران خود هرگز عشق را نشناخته بود. واسومیترا هرگز نام مشتریانش را نمی پرسید، چون می دانست که آشنایی(شناخت) مقدمه فهمیدن/ تفکر است و فهمیده شدن؛ و این اشارتی واضح از سوی کارگردان است به این که عشق از نظر او وجود احساسی جسمانی نیست، بلکه جذّابیتی است که از زیبایی متولد می شود و زیبایی واقعی همیشه با تفکر همراه است.
دنیا در طول دو دهه گذشته شاهد زایش و بالیدن نسلی بوده که زندگی سراسر اضطرابی را زیسته اند و برای رهایی از آن و دستیابی به موقعیتی والاتر- آرامش و امنیت در پناه قدرت و پول – دست به هر کاری زده اند. دختر فداکار درام که نه؛ تراژدی این نسل است و می خواهد جهتی به زندگی آنها بدهد. کیم کی دوک برای نیل به مقصود دست به سوی کتاب های دینی خاک گرفته در طبقات کتابخانه ها می کند و در روایتی امروزین به قصه ها و اساطیر آنها رنگی تازه و حتی معنایی دیگرگون و دنیوی می بخشد. او این کار را با هدف آشنایی نسل بی احساس و تفکر امروز با هزینه ای که برای آشنایی با خود و زندگی می پردازند - شاید استثمار جنسی- ، انجام می دهد. او به جان کلام هگل دست یافته است که می گوید فلسفه تاریخ زمانی شکل می گیرد که از فرو رفتن در طبیعت رها شود. بیایید با او همراه شویم.
http://static.flickr.com/23/42781994_9b248d6c05_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/42781994/) مصاحبه با کیم کی دوک
زبان سرچشمه سوء تفاهم است
در یکی از مصاحبه های تان گفته بودید " که هر وقت چیزی را نمی فهمم برای درک آن یک فیلم درباره اش می سازم " ، آیا همین دلیل باعث شده تا کارگردانی را انتخاب کنید؟ چطوری تصمیم گرفتید که فیلمساز بشوید؟
من به فیلمسازی به عنوان درک معنای زندگی و دوران آموزش نگاه می کنم. هر چقدر فیلم بیشتری بسازم، عمق سرشت انسان ها و شکوه آن را بیشتر می فهمم. خیلی کنجکاو و نگران فیلم های آینده هستم که چه چیز به من خواهند گفت. تصور می کنم معانی شان عوض شود، قطعاً یکسان نخواهند ماند، چون هر چه زمان بگذرد من هم عوض می شوم.
در فرانسه هنرهای زیبا خوانده اید و در جنوب فرانسه مدتی به نقاشی خیابانی اشتغال داشته اید، به نظر شما آموزش نقاشی در کارگردانی شما چه تاثیری داشته است؟
هنر نقاشی را نباید فقط به شکل رنگ آمیزی دید. بعضی آدم ها به هنر نقاشی به چشم بازتاب دو بعدی جهان اطراف شان نگاه می کنند. اما برای من هر فکری برای خود جا و موجودیت پیدا می کند. در نقاشی انسان ، انعکاس سرشت خودش را در شکلی دیگرمی بیند. برای من نقاشی مالیدن رنگ روی کاغذ سفید نیست. بلکه رنگ آمیزی آن چیزی است که در زندگی واقعی جریان دارد. به همین علت نقاشی به تاثیر خودش در فیلم های من ادامه خواهد داد.
تاثیر نقاشی در فیلم های جزیره و بهار، تابستان،پائیز، زمستان...و بهار یا خانه خالی مشخص است. در مقابل فیلم هایی مثل دختر فداکار و آدم بد قرار دارند که اثری از این پیشینه در آنها دیده نمی شود و بیشتر از مکان ها یا فضا سازی روی شخصیت ها متمرکز شده اید. شما خودتان به چنین تقسیم بندی در کارنامه تان اعتقاد دارید؟
بله. بعضی فیلم هایم زیادی به مکان و بعضی از آن ها زیادی به شخصیت ها احتیاج دارند. با این حال فکر نمی کنم تقسیم بندی ساده ای باشد. کلاً فیلم هایم را برای به حقیقت در آوردن احساس های آنی ام می سازم. با این وجود می توانم بگویم که فیلم هایم را به سه دسته تقسیم می کنم: اول فیلم هایی که محور آن ها شخصیت است و پر از نماهای نزدیک مثلاً آدم بد، دومی فیلم هایی که به آدم ها به عنوان بخشی از طبیعت می پردازد و پر از پلان سکانس است مانند بهار، تابستان ... و آخرین دسته فیلم هایی که برای نشان دادن انسان درون طبیعت و با نماهای عمومی گرفته ام ، به عنوان نمونه می توانم از نشانی ناشناس اشاره کنم.
در بهار، تابستان،پائیز، زمستان...و بهار شما را هنگام نقاشی دیدیم. هنوز به نقاشی ادامه می دهید؟
نه. فیلمسازی آن قدر وقتم را می گیرد که زمانی برای نقاشی کردن پیدا نمی کنم. به همین علت با کشیدن نقاشی هایی که داخل فیلم هایم از آن ها استفاده می کنم برای رفع این نیاز کوشش می کنم. البته می توانم بگویم که قاب فیلم هایم را مثل تابلوی نقاشی طراحی می کنم و مطمئنا اگر روزی برسد که نتوانم فیلم بسازم، دوباره شروع به نقاشی می کنم.
فیلم های تان را به شکل نیمه انتزاعی ارزیابی می کنید. می شود توضیح بدهید برای شما دقیقاً این صفت به چه معنی است؟ این مشخصه را می توان برای همه فیلم های تان به کار برد؟
معنی آن به شکل کامل ترکیب حقیقت و خیال است. فکر نمی کنم همه فیلم هایم با این فرمول تطابق داشته باشد. نمی توانم هیچ یک از فیلم هایم را صد در صد نیمه انتزاعی عنوان کنم. بگذارید مثالی بزنم، در میان فیلم هایم آدرس ناشناس و گارد ساحلی کمتر انتزاعی و جزیره و خانه خالی بسیار انتزاعی هستند..
http://static.flickr.com/26/43312053_1eff5aa2bb_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43312053/) در گارد ساحلی سرگذشت یک نگهبان را در منطقه مرزی کره شمالی و جنوبی روایت می کنید. فیلم شما درباره توهم تعادل قدرت در هر دو طرف مرز است که انسانیت را نابود می کند. فیلم به خاطر ساختار قوی و موضوع مدرن اش در جشنواره کارلو ویواری جایزه فیپرشی را گرفت، نظرتان درباره دوپاره شدن کره چیست؟
آمریکا نقش مهمی در دو نیمه شدن شبه جزیره کره داشته و از این رو وجود صلح میان دو کره، که می تواند آن را به کشوری تبدیل کنند که باعث هراس آمریکا می شود. توجه آمریکا به کره باعث فشار آوردن به مرزهای تخیل آدمی می شود. فکر می کنم هنوز حالتی بحرانی در کره حاکم است.
از جشنواره ونیز که در آن با فیلم جزیره تماشاگران را حیرت زده کردید زمان زیادی نگذشته، به نظر می آید که در فیلم های آخرتان بیش از موضوع خشونت به آرامش درونی توجه نشان داده اید؟
بله. از بهار، تابستان، پاییز، زمستان...و بهار به این طرف تغییر کرده ام، دیگر خشم گذشته ام ناپدیدی شده و در حال حاضر بیشتر برای درک انسان ها و جامعه تلاش می کنم. نمی دانم این وضعیت روحی چقدر دوام خواهد آورد، ولی این طور تصور می کنم که یک دوره فیلم هایی با مضمون آرامش درونی خواهم ساخت و مغزم را با فکر کردن درباره احساس میان درک صحیح و غلط خسته خواهم کرد.
شما یک دوره خودتان را به عنوان سازنده فیلم های چریکی ، فیلم هایی با بودجه بسیار کم و روزهای اندک فیلمبرداری، معرفی کردید. در فیلم های این دوره روی اختلافات طبقاتی و اقتصادی متمرکز شدید. فکر می کنید این تم ها با روش فیلمسازی تان ارتباطی دارد؟
از دوره کودکی شروع به کار کردم و عموماً زندگی ام را با پول کم اداره کرده ام.بهتر است بگویم که همیشه به صرفه جویی اهمیت می دادم. پدرم همواره می گفت که انسان ها در طول عمرشان باید به کار کردن ادامه بدهند و صرفه جویی را هم فراموش نکنند. به توصیه های او عمل کردم و در نهایت تبدیل به روش زندگی ام شد. به همین دلیل در مدت کم و بودجه اندک کار کردن برای من مشکل نیست. در کشورم هم عموماً با قرار داشتن در جریان اصلی فیلمسازی و یا خارج از آن بودن مورد قضاوت قرار می گیرم. دوست ندارم فیلم هایم فقط از این جهت مورد ارزیابی قرار بگیرند.
بعد از فیلم دختر فداکار که فیلمی رئالیستی با فیلمنامه ای سنگین بود به سراغ فیلم خانه خالی رفته اید که فیلمی است که خیال و واقعیت را در هم آمیخته و قسمت های سورئال هم دارد. با وجودی که هر دو فیلم با فاصله ای کوتاه ساخته شده اند، این تفاوت های بنیادی را چگونه توضیح می دهید؟
نمی توانم این تغییر را توضیح بدهم. در کره جنوبی منتقدان به شکل طنزآمیزی ادعا می کنند که همه فیلم های من یک شکل هستند. من با این دید به شدت مخالفم. با گذشت سال ها، احساس می کنم بیشتر در خلاء راه رفته ام. درست مثل این که مغزم خالی می شود. خوشبخت نشده ام، اما بدبخت هم نیستم. مثل این که در زندگی هیچ چیز اهمیتی نداشته باشد. هیچ چیز توجهم را جلب نمی کند. تغییر خودم را فقط این طوری می توانم توضیح بدهم.
در بهار، تابستان، پائیز و زمستان... و بهار از بودیسم بحث می کنید و در دختر فداکار به مسیحیت ارجاع می دهید. موضوع دین در فیلم های تان چگونه تحت تاثیر قرار می گیرد؟
برای من یک دین قطعی وجود ندارد. از نظر من ریاضیات ، علم، علوم سیاسی، اقتصاد و ادیان از حقیقت های یکسانی حرف می زنند و در اطراف واقعیت های یکسانی می چرخند.
ولی در کشورهای غربی فیلم های تان عموماً از دیدگاه دین مورد تحلیل قرار می گیرند و در این نقطه پای بودیسم و تصوف پیش کشیده می شود. البته همین نقدها و تحلیلها برای تماشاگر غربی چندان قابل فهم نیست. شما خودتان این چنین برخوردهایی را با فیلم های تان چطور ارزیابی می کنید؟
موقع ساختن فیلم به چگونگی درک تماشاگران غربی یا شرقی اهمیت چندانی نمی دهم و بیشتر فکرم را روی تضادهای زندگیم متمرکز می کنم. بعضی وقت ها با عناصر اعتقادی یا صوفی گرانه برخورد می کنم، اما اینها نتیجه آن تضادها یا اضطراب هایی است که در زندگی چشیده ام. انسان ها در صورتی که این موقعیت ها را زندگی کرده باشند، فیلم های مرا دوست خواهند داشت. بعضی از تماشاگران کره ای توانسته اند با فیلم های من از این طریق ارتباط برقرار کنند. برای بعضی ها هم چنین ارتباطی ممکن نیست. تصور می کنم برای درک کامل فیلم هایم ضروری است که تماشاگران زندگی آدمی و سرشت انسان ها را خوب درک کرده باشند.
در انجیل از قوم سامری- که نامش را به فیلم داده- به عنوان کسانی که برای حفاظت از باورهای شان از تحول سرباز می زند؛ نام برده شده. این موضوع چه ارتباطی با فیلم شما دارد؟
نام فیلم با مفهوم انجیلی آن کاملاً برابر است. اما من معانی بیشتری از آن چه در انجیل هست به آن اضافه کرده ام.
در دختر فداکار قصه را از دیدگاه سه انسان متفاوت می بینیم. در پایان تماشاگر با هر سه شخصیت نزدیکی احساس کرده و به درک کامل آنها نزدیک کی شود. انتخاب این طرز روایت با این هدف بوده یا علت دیگری هم داشته؟
علت انتخاب این نوع روایت دقیقاً همان چیزی است که شما به آن اشاره کرده اید. چیزی که شما می بینید همخوابگی دختری جوان با افراد مسن در ازای پول است. می خواستم دیدگاه دختر و خانواده اش را همزمان نشان بدهم. می خواستم تماشاگر را هدایت کنم به این فکر که انسان ها همدیگر را درک خواهند کرد.
http://static.flickr.com/30/43314213_d26b0c45c5_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43314213/) دختر فداکار به دلیل مضمون اش بسیاری را خشمگین خواهد کرد، می توانم بگویم با این فیلم به مبانی اعتقادی و اخلاقی جامعه حمله کرده اید؟
نمی توانم بگویم که در دختر فداکار به قراردادهای اخلاقی اجتماعی حمله کرده ام، بلکه سوال هایی متفاوت و نگاهی دیگر گون به اجتماع ارائه داده ام. البته گاهی از ارزش ها و معیارهای اخلاقی مورد قبول جامعه دور افتاده ام. احساس و درک خودم را در فیلم ها به زبان می آورم و از دیدگاهی دیگر سعی دارم از انسان ها بپرسم " آیا امکان دارد این اتفاق بیفتد؟". قدرت تخیل انسان ها بی حد و مرز است. من هم هر زمان به فکر چیزهای متفاوتی هستم و سعی می کنم در چارچوب باورهای خودم آن ها را در فیلم هایم رئالیزه کنم.
اغلب فیلم های شما دیالوگ زیادی ندارند، حتی بعضی وقت ها شخصیت های بدون کلام در آن ها جا می دهید، آیا با فیلم های پر دیالوگ یا دیالوگ محور مخالف هستید یا سینما را رسانه ای می دانید که باید از راه تصویر حرف بزند؟مثلاً در خانه خالی شخصیت های اصلی تا پایان فیلم یک کلمه هم حرف نمی زنند. چرا در فیلم های تان به افراد ساکت نقش می دهید؟
هر چقدر که زندگی کنید، ایمان تان به کلمات همان قدر کم می شود. گفت و گو آسان ترین راه برای تحریف احساسات آدم هاست. برای همین من تصویر کردن رفتار و حرکات انسان ها را ترجیح می دهم. به نظر من بدن انسان بسیاری از حرف ها، افکار و احساساتش را به بیرون منعکس می کند، به همین دلیل چیزی را که کلمات به ما می دهند موهبتی اضافی می دانم. شخصیت هایم ترجیح می دهند صحبت نکنند و اکثرا سکوت کردن شان، از اعتماد نکردن شان به کلمات و یا کافی دانستن آن چیزی ناشی می شود بدن شان بروز می دهد. آنها انسان هایی بدون احساس نیستند. برای من گریه کردن یا قهقهه زدن زیباترین کلمات هستند.
شما سال ها در فرانسه زندگی کرده اید و زبان رایج را نمی دانستید، اما راهی برای برقراری ارتباط پیدا کردید. آیا همین امر باعث شده تا شخصیت های فیلم های تان نیز بدون نیاز به زبان با همدیگر ارتباط برقرار کنند؟
بله. حق با شماست. در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی مدت زیادی زندگی کرده ام و تفاوت های زبان بدن را بررسی کردم. با این روش توانستم ارتباط برقرار کنم. با این روش تفاوت های فرهنگی میان شرق و غرب را منعکس می کنم. به همین دلیل فیلم هایم تماشاگر غربی را تخت تاثیر قرار می دهد.
فیلم های زیادی وجود دارند که زمان زیادی صرف مراحل تولید و پس از تولید شان می کنند، ولی شما خانه خالی را در شانزده روز فیلمبرداری و در ده روز تدوین کردید. چطور موفق شدید این قدر سریع کار کنید؟
فکر کنم از دیدگاه کار با دوربین و تکنیک های فیلمبرداری هنوز انتظارات یک آماتور را دارم. تصاویر بدون تروکاژ را دوست دارم. در زمینه تبدیل صحنه ها با استفاده از حرکت دوربین و نور به صورتی افسون کننده هیچ مهارتی ندارم.جدا از بی استعداد بودن در خلق صحنه های پر زرق و برق یا تمرکز روی بازی هنرپیشه ، موضوع دیگری هم هست؛ من از ساده ترین ویژگی های دوربین و میکروفون می توانم استفاده کنم. به خاطر استفاده نکردن از دستگاه های پیچیده زمان زیادی به دست می آورم. بازیگران هم روی ریتم فیلم و شخصیت ها متمرکز می شوند. جدول زمانی فیلمبرداری را بسته به بودجه محدود فیلم تنظیم می کنم. فقط روی تم های اصلی فیلم متمرکز می شوم. گروه فنی از این کار من چندان خشنود نمی شود و مشکلاتی به وجود می آید، اما با گذشت زمان شروع به درک من می کنند. فیلمبرداری کردن به ترتیب فیلمنامه را دوست دارم. اگر باران ببارد فیلمنامه را عوض می کنم به طوری که در یک روز بارانی اتفاق بیفتد و به فیلمبرداری ادامه می دهم.
http://static.flickr.com/33/43259125_449394f6f0_m.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43259125/) سه فیلم آخر را خودتان تدوین کرده اید، دلیل این کار چیست؟
چون دیگر از سر وکله زدن با گروه تدوین حوصله ام سر رفته بود. گروه تدوین موقع فیلمبرداری حضور ندارد و فیلم را فقط از دیدگاه فنی جمع و جور می کنند. اما من موقع کارگردانی آن نماها را با تمامی احساسم می سازم. پس به این نتیجه رسیدم که اگر تدوین را خودم انجام دهم،می توانم در مجموع یک فیلم احساسی تر و ظریف تر بسازم.
کسب هم زمان جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره برلین و ونیز بسیار نادر است و حتی شاید اولین بار باشد که چنین اتفاقی می افتد. در سال های اخیر در شکل کلی سینمای کره و در شکل اختصاصی آن فیلم های شما توانسته توجه خیلی ها را به خودش جلب کند. به عنوان جزیی از سینمای کره این واقعه را چطور ارزیابی می کنید؟
دقیقاً نمیدانم جواب شما را چطور بدهم، چون همان طوری که گفتید من هم جزیی از این سینما هستم. قطعاً فردی خارج از این حیطه و بی طرف بهتر از من می تواند این موضوع را حلاجی کند.گرفتن جایزه برای من بسیار باعث خوشحالی است، ولی اگر راستش را بخواهید، گرفتن جایزه در یک سال از دو جشنواره مهم را انتظار نداشتم. فکر می کنم از این به بعد باید فیلم های بهتری بسازم. البته باز هم هدف اصلی من گرفتن جایزه نیست، من موقع ساختن فیلم به ندای قلبی خودم گوش می دهم. این اواخر جشنواره بین المللی پوسان که در کره برگزار می شود باعث شده تا سینمای کشورم مورد توجه دنیا قرار بگیرد. در این جشنواره زمینه ای فراهم شد تا فیلم های کره ای توسط آدم هایی از دیگر کشورها دیده بشود و ما هم با کارگردان های خارجی ارتباط برقرار کنیم. این جشنواره امکاناتی فراهم کرد تا فیلم های من به جشنواره های خارجی هم راه پیدا کند و در نتیجه در بخش مسابقه شرکت کند و جوایزی هم به دست بیاورد. تصور می کنم در سال های آتی فیلم های بیشتری از سینمای کره به جشنواره های بین المللی دعوت بشوند.
سه فیلم آخر شما در جشنواره های بین المللی جوایز زیادی به دست آورده اند. این موفقیت را چطور توضیح می دهید؟
تصور می کنم تجربیاتم به عنوان یک نقاش، یک ملوان و یک کارگر کارخانه در این زمینه به من کمک بسیاری کرده است.
http://static.flickr.com/31/43314221_64b6b3a1fa_o.jpg (http://www.flickr.com/photos/99494568@N00/43314221/) بعضی از فیلم های تان در کره جنوبی از طرف زنان و به خصوص فمینیست ها با عکس العمل های منفی روبرو شده، به نظرم دلیل این کار قرار گرفتن زنان فیلم در موقعیت هایی خطیر بوده که خشونت و جنسیت را با هم پیوند داده اید، از طرف دیگر در خانه خالی زن خانه داری وجود دارد که مورد خشونت قرار می گیرد و برای فرار از این موقعیت تلاش می کند؛ در این باره چی فکر می کنید؟
فکر نمی کنم عکس العمل منفی از طرف فمینیست ها دریافت کرده باشم. به نظر من مشکل اساسی در سنجش فیلم های من با معیارهای سنتی سینمای کره قرار دارد و این که زمان کافی برای درک این فیلم ها در اختیارشان گذاشته نشده است. من حتی باور ندارم که در کره فمینیست به مفهوم واقعی آن وجود داشته باشد و به نظر من دلیل بد فهمیده شدن فیلم های من تفاوت های اساسی است که با دیگر محصولات سینمایی کره دارند و در نتیجه با نوع داروی رایج هم خوانی ندارند. در جامعه کره زنان تلخی های بسیاری را متحمل شده اند و فیلم های من روی این موضوع متمرکز شده اند. آرزو می کنم که یک روز با فیلم های من بدون پیشداوری و برخوردهای خصمانه روبرو شده و معنای اصلی آن ها درک کنند.درک علت گرفتن این نقدها برایم سخت است. چون در فیلم های من فقط زن ها نیستند که در قربانی می شوند، مردها هم در موقعیت قربانی قرار دارند.
خشونت به عنوان یک عنصر مهم در فیلم های تان مرتّباً حضور دارد. در خانه خالی بین زن و شوهر و پلیس و فرد دستگیر شده خشونت دیده می شود. در دختر فداکار هم پدر یا هدف حمایت دست به خشونت می زند. در موقعیت های زیاد و متفاوتی روی موضوع خشونت متمرکز شده اید، نظرتان در این باره چیست؟آیا موقعیت هایی مثل این را که کسی با هدف حمایت دست به خشونت می زند، را می پسندید؟
از خشونت متنفرم. هنگام کودکی و زمانی که ملوان بودم قربانی خشونت پدرم و مافوق هایم شدم. در واقع دنیای پیرامون ما به شکلی باورنکردنی سرشار از خشونت شده، انسان ها به واسطه خشونت با هم ارتباط برقرار می کنند. مردها با مردهای دیگر، گروه ها با گروه های دیگر، پیروان یک دین با پیروان دین دیگر و مردم یک کشور با مردم کشوری دیگر به واسطه خشونت ارتباط برقرار می کنند. من برای نشان دادن تاثر خودم و این که عزادار این وضعیت هستم، فیلم می سازم.
امیر عزتی
http://www.renedaalder.com/img/lg/large_20.jpg
What Dreams May Come
فیلمی از:Vincent Ward
محصول:1998
فیلمنامه:Richard Matheson ، Ronald Bass
زمان:113 دقیقه
رده بندی سنی: PG-13
ژانر:درام.معناگرا
بازیگران:
فيلم نامه:
Robin Williams در نقش Chris Nielsen
Cuba Gooding Jr. در نقش Albert Lewis
Annabella Sciorra در نقش Annie Collins-Nielsen
Max von Sydow در نقش The Tracker
Jessica Brooks Grant در نقش Marie Nielsen
Josh Paddock در نقش Ian Nielsen
Rosalind Chao در نقش Leona
Lucinda Jenney در نقش Mrs. Jacobs
Maggie McCarthy در نقش Stacey Jacobs
Wilma Bonet در نقش Angie
Matt Salinger در نقش Reverend Hanley
خلاصه فیلم:
زن و شوهري جوان دو فرزند خود را در حادثهاي از دست ميدهند. زن تحملش را از دست ميدهد، اما شوهرش به او كمك ميكند و شوق زندگي را به وي بازميگرداند. مدتي بعد مرد در حادثهاي كشته ميشود و به بهشت ميرود. زن كه اين بار يار و ياوري ندارد، خودكشي ميكند و مرد سفري از بهشت به دوزخ را براي يافتن همسرش آغاز ميكند...
سینمای معناگرا....ماوراء
نقد:
استيفن سايمون تهيهكنندهاي است كه اعتقاد دارد فيلم و سينما دريچه و چشماندازي منحصر بهفرد است كه ميتواند الهامبخشِ آدمهايي باشد كه به مسايل كلي و ازلي و ابدي بشريت توجه ميكنند تا بهواسطة آن دريابند كه كيستند و چرا روي زمين زندگي ميكنند. از لحاظ سايمون، سينما اگر چه رسانهاي سرگرمكننده و براي پر كردن اوقات فراغت است، در عين حال ميتواند عميقترين پرسشها، چالشها و آرزوهاي بشري را نيز به تصوير بكشد، و به شكلي استعاري رازهاي فراموششدة زندگي مردم را بيان كند. استيفن سايمون خود را تهيهكنندهاي ساده و معمولي ميداند كه شيفتة سينما است؛ تهيهكنندهاي كه تا كنون فيلمهايي ساخته كه پارهاي از آنها حاوي پيامهاي روشن و در يك كلام پيامهاي معنوي است. از لحاظ او، هم اكنون در جامعة بشري اشتياق زيادي براي يافتن معنا و اميد وجود دارد، و آدمهاي گرفتار و مستأصل در جامعة صنعتي مايلاند تصاويري را روي پردة سينما ببينند كه ذهن و زبان آنها را به چالش بطلبد، تا راههاي بهتري را در زندگي بيابند و قلبهايشان را بهسوي آسمان بالا بكشند و آرزو كنند كه در ميانسالي و پيرانهسر به همان كساني بدل شوند كه در بدو تولد بودهاند؛ همانگونه كه كريس و آني نيلسون پس از پشت سر گذاردن تجربههاي تلخ و شيرين در زندگي و سر درآوردن از بهشت و جهنم خودخواستة خويش، دوباره در سالهاي كودكي، يكديگر را بازمييابند؛
http://www.archivio.raiuno.rai.it/image/0154/015405.jpg
استيفن سايمون تهيهكنندهاي است كه اعتقاد دارد فيلم و سينما دريچه و چشماندازي منحصر بهفرد است كه ميتواند الهامبخشِ آدمهايي باشد كه به مسايل كلي و ازلي و ابدي بشريت توجه ميكنند تا بهواسطة آن دريابند كه كيستند و چرا روي زمين زندگي ميكنند. از لحاظ سايمون، سينما اگر چه رسانهاي سرگرمكننده و براي پر كردن اوقات فراغت است، در عين حال ميتواند عميقترين پرسشها، چالشها و آرزوهاي بشري را نيز به تصوير بكشد، و به شكلي استعاري رازهاي فراموششدة زندگي مردم را بيان كند. استيفن سايمون خود را تهيهكنندهاي ساده و معمولي ميداند كه شيفتة سينما است؛ تهيهكنندهاي كه تا كنون فيلمهايي ساخته كه پارهاي از آنها حاوي پيامهاي روشن و در يك كلام پيامهاي معنوي است. از لحاظ او، هم اكنون در جامعة بشري اشتياق زيادي براي يافتن معنا و اميد وجود دارد، و آدمهاي گرفتار و مستأصل در جامعة صنعتي مايلاند تصاويري را روي پردة سينما ببينند كه ذهن و زبان آنها را به چالش بطلبد، تا راههاي بهتري را در زندگي بيابند و قلبهايشان را بهسوي آسمان بالا بكشند و آرزو كنند كه در ميانسالي و پيرانهسر به همان كساني بدل شوند كه در بدو تولد بودهاند؛
http://www.erikssonstunnbrod.se/max/dreams4.jpg
؛ همانگونه كه كريس و آني نيلسون پس از پشت سر گذاردن تجربههاي تلخ و شيرين در زندگي و سر درآوردن از بهشت و جهنم خودخواستة خويش، دوباره در سالهاي كودكي، يكديگر را بازمييابند؛ با اين تفاوت كه قصه و ماجراهايي كه از سر گذراندهاند، اين بار روح و شناخت آنها را از زندگي تقويت خواهد كرد. سايمون به روشني گفته است كه كريس و آني به اندازة كافي تلاش و كوشش كردهاند، به اندزاة كافي روح و روانشان فرسوده و لگدمال شده، و به اندازة كافي درد و رنج زندگي را تحمل كردهاند، و اينك حق آنها است كه هم خودشان و هم دنيايشان در آرامش باشد. بنابراين سايمون با تهية چه رؤياهايي که مي آيند در ساختن فيلمي سرمايهگذاري و مشاركت كرده كه بهزعم خودش بهعنوان يك اثر هنري ميتواند تجربههاي معنوي بيشماري از معرفت و ايمان و ادراك را به مخاطبانش انتقال دهد. از نظر سايمون در دورهاي از تاريخ، «علمزدگي» بشريت را از معنويت جدا كرد، تا اينكه عاقبت علم هم بهجايي رسيد كه معنويت در نظر داشت برسد. از اين لحاظ دستكم، بخشي از فريبندگي زندگي مردمِ امروز اين است كه همچنان كه احترام عميقي به علم دارند، نسبت به مسايل معنوي نيز ايمان شديدي از خود نشان ميدهند.
http://www.vfxhq.com/1998/stills/dreams/PG03_2k.0612.JPG
چه رؤياهايي که مي آيند با آشنايي كريس و آني بر بسترِ درياچهاي آرام ـ كه جاري بودنِ آن نشانة حركت و زندگي است ـ آغاز ميشود، و قبل از آنكه عنوانبندي فيلم به پايان برسد شاهد شكل گرفتن عشق و علاقة كريس و آني در ملاقاتي اتفاقي، ازدواج آندو و تولد و مرگ فرزندانشان، و همچنين مرگ كريس هستيم. وينسنت وارد همة اين ماجراها را، كه در طول زماني حدود 15,10 سال اتفاق افتاده، در چند دقيقة ابتدايي فيلمش نشان ميدهد؛ زيرا براي او پرداختن به زندگيِ سعادتمند زوج جوان، كار و تلاش آندو و حتي تحمل و كنار آمدن با سوگِ بزرگِ مرگ فرزندانشان موضوع اصلي نيست. غرض و غايت وينسنت وارد و استيفن سايمون از پرداختن به داستانِ ريچارد ماتسون، كه ران باس فيلمنامة فيلم را براساس آن نوشته، اين است كه نشان بدهند بهشت و جهنم چرا و چهگونه در انتظار آدمها است. بخش اعظم زمان فيلم در جهانِ پس از مرگ، و در دنياي مردگان، ميگذرد. فرزندانِ زوجِ جوان در حادثة رانندگي كشته ميشوند. آني نميتواند واقعيت مرگ پسر و دخترش را بپذيرد، و تحملش را از دست ميدهد؛ كريس به همسرش كمك ميكند و دوباره شوقِ عشق و زندگي را در وي احيا ميكند؛ اما آني با مرگ كريس خود را بييار و ياور احساس ميكند، و در نااميدي راهي جز خودكشي پيش روي خود نمييابد. از آن پس آنچه ميبينيم در جهان پس از مرگ كريس و آني اتفاق ميافتد.
. ابتدا كريس از طريق نقاشيهاي آني دنيايِ تلخ و اندوهبارِ خودساختة او را تجربه ميكند، و سپس براي پيدا كردنِ آني ـ بهكمك ردياب، كه نقش او را ماكس فون سيدو ايفا ميكند ـ به قعر جهنمِ فرديِ آني ميرود تا وي را از جهنمي كه خودش خود را به آن محكوم كرده بيرون بكشد. راز و كليد معناي اينكه چرا كريس در بهشت است و آني نيلسون در قعر جهنم؛ يعني همان پرسشي كه استيفن سايمون مطرح كرده: «چرا ما اينجاييم؟» در پاسخ آلبرت لوييس به پرسش كريس بهدست داده ميشود. وقتي كريس از آلبرت دربارة آني ميپرسد و مصمم است كه بداند چرا آني در جهنم است؟ پاسخ آلبرت اين است كه جهنم همشه جايي پر از آتش و رنج نيست، بلكه جهنمِ واقعي همان زندگيِ آدمهايي است كه راه به خطا رفتهاند. بنابراين ـ همانطور كه استيفن سايمون گفته است ـ پيامِ اصليِ چه رؤياهايي که مي آيند اين است كه آدمها واقعيت مورد نظر خود را از زندگي و مرگ بر چه اساسي بنا ميگذارند؟ بديهي است كه آدمي ـ كه تجربة عيني از زندگي پس از مرگ ندارد ـ دايماً در ذهنش اين مفهوم را ميپروراند كه جهانِ پس از مرگ شبيه چيست؟
http://www.vfxhq.com/1998/stills/dreams/PG02.0521.JPG
براي همين اول بار ـ پس از مرگ فرزندانِ جوانِ كريس و آني ـ دوربينِ ادواردو سِرا به درونِ تابوتِ تاريكِ يان ميرود تا ما را براي لحظهاي كوتاه با واقعيت مرگ آشنا سازد؛ اما اين پرسش نيز مطرح ميشود كه: آيا ورود دوربين به داخل سياهي تابوت براي اين است كه تماشاگر خودش را با واقعيت مرگ به چالش بطلبد ؟ پاسخي كه سازندگان فيلمِ چه رؤياهايي که مي آيند به اين پرسش ميدهند اين است كه اگر آدمها همچون كريس شجاعانه و اميدوارانه با واقعيت مرگ مواجه شوند بهشت برين در انتظار آنها خواهد بود، و اگر همچون آني نااميدانه در برابر واقعيت مرگ اطرافيانشان تسليم شوند، و دست به خودكشي بزنند، در راه جهنمي خودخواسته و خودساخته گام خواهند نهاد. تفاوت كريس و آني در اين است كه كريس خود و آني را يك روح در دو جسم ميداند، و اگر آني تسليم جهنم ميشود،
http://www.popculturecorn.com/movies/stories/98/images/inline/whatdreams1.jpg
، كريس اين توانايي را در خود مييابد كه او را از قعر جهنمِ فردياش بيرون بكشد. كريس معتقد است كه با عشق و ايمان ميتوان هر گنهكردهاي را به راه صواب كشاند. آخرين گفتوگويِ كريس و آني دربارة بازگشت به زندگي و تولد دوباره است، و اميدوار بودن به اينكه مجدداً يكديگر را در جهان زندگان بيابند، به هم عاشق شوند، تصميمهاي متفاوت از قبل بگيرند، زندگي را از نو بيازمايند، از نگرانيهاي بيهوده دست بردارند و زندگي را با تپيدنِ قلبهاي شان دوباره تجربه كنند. كريس نگران است كه آندو يكديگر را در جهان زندگان نيابند؛ اما كريس كه آني را در قعر جهنم پيدا كرده، ايمان دارد كه در «دنياي مسخره» باز هم او را خواهد يافت. آخرين تصوير فيلم، بازگشت به نمايِ افتتاحية فيلم است؛ كنار همان رودخانهاي كه كريس و آني سالها پيش يكديگر را يافته و بناي زندگي مشترك را گذاشته بودند.
What Dreams May Come
نقد ۲
نوشته:حسین یوسفی
بهشت و جهنم در سینما
فیلم رؤياهايي که مي آيند ساخته وین سنت وارد به درستی یکی از در خور توجه ترین فیلمهایی است که در مورد موضوعات فرا حسی و ماورایی ساخته شده و جهان پس از مرگ را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد .داستان و روایت فیلم جدا از تفکرات مذهبی و خصوصا مسیحیت ارائه کننده تصویری جدید از جهان پس از مرگ میباشد مسئله بهشت و جهنم در این نوع روایت از نوع وین سنت وارد خارج از مکان و زمان و در حیطه واقعه گرایانه تری البته از نوع مسیحی نمایش داده میشود .بهشت و جهنم در واقع به نوعی به رویا تشبیه میشود و البته رویا واقعی نیست اما میتواند تحقق پیدا کند .....فیلم در واقع جمله معروف مسیح (ع) را محوریت داستان قرار میدهد :هر کسی به همان چیزی که دوست دارد تبدیل میشود.........
همانطور که در بسیاری از سکانس های فیلم کریس نیل سن را پس از مرگ در همان نقاشی هایی که هنگام زنده بودن انها را ترسیم کرده بود و به انها عشق میورزید مشاهده میکنیم .بهشت و جهنم در واقع درون ذهن و بطن انسان ساخته میشود .و اگر این سازندگی در مسیر ایمان و حقیقت باشد انسان میتواند .روزبه روز تصویری زیباتری از زندگی برای خود بسازد.و در حقیقت این تصویر زیبا و حقیقت زندگی همان بهشتی است که انسان در زمان حیات میسازد و پس از مرگ به انجا میرود .وصد البته بالعکس جهنم هم در واقعیت زندگی و رویای غیر واقعی..... اما در دنیای واقعی ساخته میشود .اما نکته ای که جدا از ساختارهای دینی و مذهبی در این فیلم مشاهده کردم .این بود که بر خلاف اندیشه های مذهبی خصوصا شرق این بود که خداوند حتی در جهنم هم به انسانها فرصت میدهد و حتی انسانی که گناهکار است و باید مجازات شود را مورد بخشش قرار میدهد.و صد البته این نوع تفکر و اندیشه بسیار قابل تحسین است .و همین مسئله بخشش خداوند و نجات یک انسان از عذاب و مکانی دهشتناک مایه امید تماشاگر میشود .وین سنت وارد برای انسان جهنم را ایستگاه اخرین نمیداند و در واقع به نوعی از تفکرات دینی مسیحیت و اسلام انتقاد میکند که به واقع تصویری همواره پر از بزرگ نمایی و البته غیر واقعی (به عقیده نگارنده) ارائه میکنند .جدا از بهشت.... جهنمی که در ادیان و مذاهب نمایش داده میشود مکانی است که هیچ نوع گریزی از ان وجود ندارد و خداوند بر عذاب انسانها تاکید دارد؟به هر حال شاید به عقیده من و بسیاری دیگر تصور من از خداوند همان تصور وین ست وارد باشد که خداوند را تحت هر شرایطی بخشنده و مهربان نشان میدهد (حتی در بدترین شرایط در جهنم هم به انسان فرصت دوباره میدهد) به هرحال .......این فیلم انسان را به تفکر وا میدارد .تفکری که از زمان های گذشته و دور شاید از دوران قبل از زندگی هم همواره در ذهن انسانها وجود داشته است و خواهد داشت .هرچه قدر که سعی کردم افکار خودم را در نوشته انتقال ندهم اما نتوانستم ......به هر صورت فیلم رؤياهايي که مي آيند یکی از قوی ترین فیلمهایی بود که در مورد جهان پس از مرگ ساخته شده است .از دیگر نکات این فیلم جلوه های بصری منحصر به فرد این فیلم در نمایش بهشت و جهنم میباشد که واقعاً زیباست .به هرحال بهشت و جهنم هم با تمام اسرار و رازهای خود بر پرده جادویی سینما به تصویر کشیده میشود تا همچنان سینما به عنوان شگفت انگیز ترین پدیده جهان به کار خود ادامه بدهد
برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
فیلمی از:Taylor Hackford
فیلمنامه: Andrew Neiderman ، Jonathan Lemkin
محصول:۱۹۹۷
ژانر:درام.ترسناک .مهیج
زمان فیلم:۱۴۴ دقیقه
رده بندی سنی:R افراد زیر ۱۷ سال به همراه والدین نگاه کنند
با هنرمندی:Al Pacino در نقش John Milton(شیطان)
Keanu Reeves در نقش Kevin Lomax
Charlize Theron در نقش Mary Ann Lomax
Jeffrey Jones در نقش Eddie Barzoon
Judith Ivey در نقش Mrs. Alice Lomax
Connie Nielsen در نقش Christabella Andreoli
Craig T. Nelson در نقش Alexander Cullen
Tamara Tunie در نقش Mrs. Jackie Heath
Ruben Santiago-Hudson در نقش Leamon Heath
Debra Monk در نقش Pam Garrety
Vyto Ruginis در نقش Mitch Weaver, Justice Dept.
Laura Harrington در نقش Mrs. Melissa Black
Pamela Gray در نقش Mrs. Diana Barzoon
Heather Matarazzo در نقش Barbara
George Wyner در نقش Meisel
http://www.charlizeonline.com/photos/movies/devil/char74.jpg
خلاصه فیلم:
فيلم بر اساس کتابی از آندرو نيدرمن ساخته شده است. کوين لومکس ( با بازی کيانو ريوز ) يک وکيل مدافع جوان، بي باک و شکست ناپذير ساکن شهری کوچک در فلوريدا است. او توسط قدرتمندترين شرکت حقوقی دنيا در نيويورک استخدام می شود و با وجود مخالفت مادرش که نيويورک را شهری پر از فساد می داند پيشنهاد کار را پذيرفته و بهمراه همسرش به نيويورک می رود. اما بزودی همسرش شروع به دلتنگی می کند و اسرار دارد که برگردند اما کوين در شعل جديدش غرق شده و توجه کمتری به همسرش دارد. همسرش پس از مدتی اشباحی اهريمنی را در اطراف خود می بيند و رفته رفته دچار جنون می شود. او روزی ادعا می کند که رئيس کوين، جان ميلتون ( با بازی آل پاچينو ) به او تجاوز کرده است اما در همان روز ميلتون بهمراه کوين در دادگاه بوده است. کوين همسرش را در يک مرکز روانی بستری می کند اما پس از اينکه همسرش خودکشی می کند و مادرش حقايقی دهشتناک را در مورد ميلتون بيان می دارد کوين در می يابد که ميلتون خود شيطان است و نقشه های هولناکی برایش دارد.
http://www.moviepostershop.com/item_img/540.jpg
سینما و ماوراء بررسی سینمای معناگرا
فیلم از یک دادگاه شروع می شود؛در حالی که یک شاهد و شاکی که دختر نوجوانی هست جواب گویه سوالات دادستانه. متهم که کینو ریوز وکیل اوست مرتکب تجاوز و سو استفاده جنسی از چند دختر شده است. پس از توضیحات که حتی حرکات دست متهم در پشت میز به کینو نشان داد که او واقعا این کار ها رو کرده. او در خواست ۱۵ دقیقه استراحت می کنه... این فیلم نمایش خودپرستی انسان است که برای همه ی ما هم به صورت های متفاوت پیش آمده است، بقول میلتون این گناه مورد علاقه اوست(غرور و تکبر.گناه مورد علاقه من... )
زمانی که سریال او یک فرشته بود پخش میشد همیشه به این فکر میکردم که این سریال یک تقلید بی شرمانه از این فیلم فوقالعاده معناگرا است.شخصیت میلتون با بازی تحسین برانگیز الفردو (شیطان)درواقع یک انسانگرا است کسی
که به احساسات و امیال انسانی ارزش می دهد و این شهامت را دارد که در مقابل خدا باستد'.فیلم در ادامه به مسئله ضدمسیح میپردازد .که البته سوژه قدیمی و کهنه ای بود وشاید نباید داستان فیلم را با این مسله ادقام میکردند.این نوع نگرش که شیطان در میان ما زندگی میکند و از کوچکترین اشتباه ما استفاده خواهد کرد نگرش جالبی است که فیلمنامه نویسان هالیوودی به واقع با ذهنی ازاد به این مسائل معناگرا پرداخته اند و اما........
http://www.profundis.it/cinema/film/ELEMENTS/avvocatodiavolo/Scena2.jpg
شیطان...............
چیزی که در زندگی انسان همواره وجود داشته و دارد و خواهد داشت وجود شیطان است که همیشه ما را تحت تاثیر خود قرار داده . شیطان همواره و همیشه در هر جایی حاضر است حتی همین چند سطر نوشته هم شاید نوشته هایی شیطانی و کار خود شیطان باشد که
که مشغول تایپ این کلمات است.موضوعی که ما همیشه نسبت به ان بی اهمیت بوده و هستیم و همین بی اهمیتی ما همان چیزی است که شیطان میخواهد.اما تعجب من از این است که در جوامع غربی با این همه بی ثباتی و مسائل غیر اخلاقگرایانه انسانی .نویسندگان و روشنفکران غربی که حالا من در معقوله سینما انها را مد نظر قرار داده ام .می ایند و اثراتی خلق میکنند که در کشورهایی مثل کشور ما که مردمی احساساتی و اخلاق گرا عمومیت را تشکیل میدهند از ساخت چنین اثراتی عاجز هستند .غرب به شیوهای برنامه ریزی شده این اهداف را دنبال میکند انوقت ما فیلمهایی مثل گل یخ میسازیم .قصد انتقاد از سینمای ایران را ندارم و اصلا موضوع سینمای ایران برای من جنبه طنز دارد البته کارهایی بسیار اندک تولید شده که میتوان از انها به عنوان اثری خوب یاد کرد به هر حال خارج از موضوع ننویسم .فیلم وکیل مدافع شیطان جریان انسانهایی رابازگو میکند که غرق در گناه و خودپرستی هستند و برای شیطان وکالت میکنند .شیطان در زمان ما دیگر احتیاج ندارد که خودش وارد عمل شود .چون او به صورت کل دیدگاههای انسان را تغییر داده و شاهد روزهای خوبی است .مسئله شیطان و سینما .همان مسئله شیطان و انسان است یک جنگ میان خیر و شر که از اغاز بشریت همواره بوده است .در این فیلم جالب و بسیار عمیق و معناگرا برخلاف انتظارها این شیطان است که بر انسان غلبه میکند.در سکانس پایانی فیلم مشاهده میکنیمکه با یک جمله فیلم به اتمام میرسد:Vanity, definitely my favorite sin
عنوان اين نوشته، آخرين ديالوگ فيلم وکيل مدافع شيطان (The Devil’s Advocate) است، که آن را آل پاچينو در نقش شيطان مي گويد. کيانو ريوز در نقش وکيل مدافع، در همان لحظه اي که بينهايت خوشحال است از اينکه شيطان را در وجود خود شکست داده و پرونده ي يک کلاهبردار را کنار گذاشته، هنگام چانه زدن با يک خبرنگار براي مشهور شدن در دام غرور خود مي افتد. وقتي وکيل مي رود، خبرنگار چهره عوض مي کند، و با ظاهر شيطان مي گويد: Vanity, definitely my favorite sin.
بله شاهکار فیلم همین جا است یک پیام واضح و روشن فیلم میدهد و ان این است که شیطان ممکن است ظاهرا شکست بخورد اما به صورت کامل هیچگاه شکست نخواهد خورد و همواره بر تلاش خود برای شکست دادن انسان خواهد افزود.
حسین یوسفی<!-- / message --><!-- sig -->
stigmata
( اولين عرضه در September 10 ) محصول سال: 1999
ژانر:درام ، فانتزي ، ترسناک ، رمزآلود ، مهيج
به کارگرداني: Rupert Wainwright
نوشته Tom Lazarus ، Ric
http://uf.susu.org/films/images/stigmata-01.jpg
بازیگران:
Patricia Arquette
Gabriel Byrne
Jonathan Pryce
Thomas Kopache
Rade Serbedzija
Enrico Colantoni
Dick Latessa
Portia de Rossi
Patrick Muldoon
Ann Cusack
Shaun Toub
Tom Hodges
Lydia Hazan
http://www.films.qc.ca/images/stigmata_photo1.jpg
آهنگسازان:
Björk ، Elia Cmiral ، Chris Boardman ، Billy Corgan ، Mike Garson ، Michael Heinkel ، Sinéad O'Connor
محصول کشور: USA
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
103 دقیقه
http://www.laserdisken.dk/billeder/forsidealm/1085401179411847.jpg
خلاصه داستان
يک زن جوان در آمريکا علائمی از استيگماتا ، زخمهای حضرت مسيح در زمان مصلوب شدن ، آشکار می شود بطوريکه ناخودآگاه مچ دست ، سر و سينه او زخم شده و شروع به خون ريزی می کنند . کشيشی کاتوليک از واتيکان پيوسته او را همراهی می کند و مراقب اوست تا به علت اين امر پی ببرد و بفهمد اين شکنجه ها شيطانی هستند يا نه . زن رفته رفته به مقدار بيشتری توسط استيگماتا آزار می بيند و سرانجام کشيش از طريق زن به رازی بزرگ درباره مسيح پی می برد که آينده کليسای کاتوليک را بخطر خواهد انداخت .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/mgm/stigmata/patricia_arquette/stig.jpg
(کسانی که خیلی به خدا نزدیک میشوند زخمهای مسیح بر آنان نازل میشود تا شیطان وجودشان را بیازارد)
(هر چه به خدا نزدیکتر شوی چشمهای شیطان بیشتر به دنبالت خواهد بود)
http://www.digg.be/images/movie/stigmata2.jpg
استیگماتا راوی آخرین سخنان مسیح است به حواریونش که از آن به سخنان گمشده مسیح یاد میکند و کلیسا را به نزاع با آن سخنان متهم میکند.فیلم ادعا میکند که کاسپلی در سال ۱۹۴۵ یافت شده که همان سخنان کمشده مسیح میباشد و قدرت کلیسا را زیر سوال میبرد و به همین دلیل کلیسا آنرا تقلبی مینامد.
در فیلم روح یک کشیش که آن کاسپل را ترجمه کرده در جسم یک دختر رسوخ کرده و از طریق او می خواهد که حقیقت را بیان کند.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/mgm/stigmata/_group_photos/gabriel_byrne1.jpg
یک فیلم ترسناک مذهبی که مشابه این فیلم هرگز ساخته نشد حداقل در این سطح سینمای جهان .فیلمی به واقع معناگرا که وجود خداوند و شیطان و حضرت عیسی مسیح در فیلم حس
میشود.....بعد از حدود چند سال که این فیلم رو برای اولین بار دیدم دوباره یک ترس نا خوداگاه به سراغم امد ....فیلمی که تا اعماق درون انسان نفوذ میکنه ....فیلم به قدری قوی ساخته شده که شما میتونید چند بار فیلم رو تماشا کنید ....
http://www.sineport.com/poster/eski/stigmata.jpg
نقد:
تحليل
در مورد استيگماتا بايد بگم که چيزي که انسان امروز هميشه از ان ميترسیده ترس از موضوعات فرا زميني و ماورايي است که هميشه موجبات تلاطم ذهن است انسان هميشه از ناشناخته ها ميترسديده .و شيطان و نيروي اهريمني هم جزء همين ناشناخته ها به شمار ميرود ...استيگماتا
پدده اي است که در انسانهايي که به مصائب مسيح(ع) فکر ميکنند پديدار ميشود و عينا همه مجازاتهايي که عيسي مسيح (ع) توسط يهوديان متحمل شده در افراد دوستار مسيح ديده ميشود .حال سوال اينست که ايا کسي که مسيح را دوست بايد توسط شيطان مجازات شود ؟ويا پشت اين يک جريان انتي کرستي و يا ضد مسيح قرار دارد که توسط فيلمنامه نويسان صهيونيستي قصد دارن با ايجاد خرافه و ترس کاذب باعث شوند که کسي نزديک مسيح نشود....البته در جهان خارج از دنياي سينما پديده استيگماتا ديده شده اما هيچ گاه
وتوسط هيچ کليسايي اين موضوع مورد تاييد واقع نشده ....سوالي که اينجا پيش مياد اين است که چرا کليسا با اين موضوع جنجالي فيلم مخالفت کرد و بعد هم ...درگيريها و.......من شخصا به طور مستند پديده استيگماتا رو نديدم ..اما تعدادي عکس از اين پديده رو مشاهده کردم........ايا اين يک دروغ است ...ويا يک تلقين و يا واقعيت .....نميدانم چه بگويم اما اين را ميدانم که با ديدن اين فيلم خيلي ها از اين که بخواهند عيسي مسيح را دوست داشته باشند ترسيدند ....درست است ترس از شکنجه احتمالي ....فیلم تاثیر خودش رو گذاشت واقعی یا غیر واقعی مهم نیست مهم هدف فیلم و فیلمنامه نویس بود که تحقق یافت حتی بر روی من که مسیحی نیستم....
برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
napoleon
08-03-2007, 05:07
زندگي ديگران Das Leben der Anderen/The Lives of Others
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/the_lives_of_others/thelivesofothers_posterbig.jpg
نويسنده و کارگردان: فلوريان هنکل فون دونرسمارک.
مدير فيلمبرداري: هاگن بوگدانسکي.
موسيقي: استفان موچا، گابريل يارد.
تدوين: پاتريشيا رومل.
طراح صحنه: سيلکه بوهر.
بازيگران:
اولريش موهه[سروان گرد ويسلر]
مارتينا گدک[کريستا-ماريا زيلاند]
سباستين کخ[گئورگ درايمان]
اولريش توکور[سرهنگ دوم آنتون گروبيتز]
هانس يوئه بائر[پل هاوزر]
ولکمار کلينرت[آلبرت يرسکا]
ماتياس بره نر[کارل والنر]
١٣٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان.
برنده اسکار بهترين فيلم خارجي،
برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/موهه، بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از جوايز فيلم باواريا
برنده جايزه بهترين بازيگر/موهه، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه از مراسم فيلم اروپايي
برنده شش جايزه از مراسم فيلم آلماني
نامزد گلدن گلاب بهترين فيلم خارجي
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم Guldbagge
برنده جايزه تماشاگران از جشنوراه لوکارنو
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان لس آنجلس
برنده جايزه مردم پسندترين فيلم از جشنواره ونکوور
برنده جايزه تماشاگران جشنواره ورشو
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از جشنواره فیلم فجر
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/the_lives_of_others/_group_photos/martina_gedeck7.jpg
خلاصه داستان:
آلمان شرقي، اوايل دهه ١٩٨٠. گئورگ درايمان نمايشنامه نويسي موفق است که مدت هاست با هنرپيشه اي زيبا به نام کريستا ماريا زيلاند زندگي مشترکي دارد. کريستا هنرپيشه محبوب مردم و روشنفکران است که اغلب نقش اول نمايش هاي درايمان را نيز بازي مي کند تا اين که يک شب در نمايش افتتاحيه يکي از کارهاي آن دو، توجه وزير فرهنگ به کريستا جلب مي شود. اما کريستا اعتنايي به او نمي کند و همين امر وزير را خشمگين مي سازد. وزير از سرهنگ گروبيتز صاحب منصب اشتازي[سرويس اطلاعاتي آلمان شرقي] مي خواهد تا زندگي اين دو هنرمند را زير نظر بگيرد. گروبيتز نيز به نوبه خود زبده ترين مامور خود سروان ويسلر را مامور اين کار مي کند. ويسلر در تمامي آپارتمان درايمان و کريستا دستگاه هاي شنود و دوربين مخفي نصب کرده و بيست و چهار ساعته آنها را زير نظر مي گيرد. اما کم کم جذب زندگي اين دو و دنياي هنر و ادبيات مي شود. تا جايي که برخي کارهاي قابل مجازات آن دو را نيز ناديده مي گيرد. اما انتشار مقاله اي بدون امضا در اشپيگل درباره خودکشي يکي از نويسندگان آلمان شرقي همه چيز را به هم مي ريزد. مافوق هاي ويسلر از او مي خواهند کشف کنند آيا درايمان نقشي در نوشتن اين مقاله داشته يا خير؟ ويسلر سعي مي کند تا درايمان را تبرئه کند، اما گروبيتز با به دام انداختن کريستا پي به واقعيت مي برد. ولي در بازرسي خانه ماشين تحريري که تنها مدرک جرم درايمان است، يافت نمي شود و کريستا خودکشي مي کند. سال ها بعد از فروپاشي درايمان که پي به نقش ويسلر در نجات خود و بيگناهي کريستا برده کتاب خود با نام سمفوني انسان خوب را به او تقديم مي کند. اما از ديدارش چشم مي پوشد...
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/the_lives_of_others/ulrich_muehe/lives1.jpg
یک نگاه:
يکي از بخت هاي مسلم اسکار بهترين فيلم خارجي امسال که رقيبي سرسخت مانند هزارتوي پان دارد. زندگي ديگران يکي از بديهي ترين نشانه هاي اوج مجدد سينماي جديد آلمان –پس از افول غم انگيز وندرس- است. فيلمي به غايت زيبا، خوش ساخت و مدرن که مي تواند مايه افتخار سينماي هر کشوري باشد. با موضوعي به شدت جدي و انساني که نشان از آگاهي و بصيرت کارگردانش دارد. فلوريان هنکل فون دونرسمارک نام آشنايي براي ايراني ها نيست[ البته با نمايش اين فيلم به شکل تکه و پاره در جشنواره امسال اين آشنايي شکل گرفت]. کارگرداني جوان-متولد ١٩٧٣- که از دانشگاه آکسفورد در رشته فلسفه فارغ التحصيل شده و سپس در داشنگاه مونيخ سينما خوانده و نزد سر ريچارد آتن بارو کارآموزي کرده است. زندگي ديگران اولين فيلم بلند وي پس از ساخت چهار فيلم کوتاه[نيمه شب، قرار، دوبرمن، مجاهد] است. تقريباً همه فيلم هاي کوتاه او موفق به دريافت جوايز با ارزشي از جشنواره هاي معتبر شده اند و زندگي ديگران نيز با استقبال خوب مردم آلمان، فروش بيش از ١٠ ميليون يورويي اش و نامزدي اش در ١١ رشته از مراسم بهترين فيلم آلمان نقطه آغاز درخشاني براي کارنامه وي رقم زده است.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/the_lives_of_others/_group_photos/ulrich_tukur10.jpg http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/sony_pictures_classics/the_lives_of_others/ulrich_muehe/lives4.jpg
شايد بهترين تعريف از اين فيلم را بتوان در اين جمله خلاصه کرد که دلباختگي جلاد به قرباني زمينه ساز کشف رگه هاي انسانيت نهفته در درون وي مي شود. دلباختگي خويشتن دارانه ويسلر به کريستا که هرگز بر زبان نمي آيد، اما باعث مي شود که او دنياهاي تازه اي را کشف کند. با برشت واقعي آشنا شود و کار عاري از احساس خود را با ملاحظات انساني پيوند بزند. تماشاي زندگي ديگران به عنوان نمونه اي تحقيقي از آن چه در آلمان شرقي قبل از فروپاشي اردوگاه چپ و بعد از آن رخ داده، ضروري است. هر چند گاه عملکرد مکانيسم غير انساني دستگاه هاي اطلاعاتي را تا حد ارضا اميال جنسي سياستمداران تخفيف داده و جنگ سرد را به موضوعي فاقد انسجام تبديل کند. چون گاه به نظر مي رسد زن ديگري غير از کريستا در شهر وجود ندارد و دستيابي به او-به مثابه آزادي از دست رفته اي که توسط وزير به کثافت کشيده يم شود- غايت آرزوي هر مردي است. بازي خوب اولريش موهه و ديگر بازيگران فيلم گرماي اطمينان بخشي به فيلم داده و آن را از ديگر محصولات سينماي در حال احتضار آلمان متمايز مي کند، اما نمي تواند در نيمه اول از بي تابي تماشاگر که حاصل طبيعت ساکن و خسته کننده کار تعقيب و مراقبت چندان بکاهد. شايد زندگي ديگران به دليل فقدان فانتزي[عنصر محبوب آمريکايي جماعت] بازي را به هزار توي پان ببازد، اما اين اتفاق از ارزش و جايگاه آن در سينماي امروز اروپا و دنيا چيزي کم نخواهد کرد. بسيار مشتاقم بدانم چگونه چنين فيلمي[ وب ا چه ميزان حذفي] در هجو سرويس هاي اطلاعاتي و انحراف هاي جنسي رايج در آنها در جشنواره سرداران به نمايش در آمده!؟
http://i.imdb.com/Photos/Ss/0405094/08.jpg
آرينا امير سليماني
napoleon
08-03-2007, 14:59
The Good Shepherd چوپان خوب
http://i15.tinypic.com/4h9lqhe.jpg
کارگردان: رابرت د نيرو.
فيلمنامه: اريک راث.
موسيقي: بروس فاولر، مارچلو زارووس.
مدير فيلمبرداري: رابرت ريچاردسون.
تدوين: طارق انور.
بازيگران: مت ديمن[ادوارد بل ويلسن]،
آنجلينا جولي[مارگرت آن راسل]،
الک بالدوين[سام موراک]،
تامي بلانشارد[لورا]،
بيل کرداپ[آرچ کامينگز]،
رابرت د نيرو[ژنرال بيل ساليووان]،
کاير داليا[سناتور جان راسل]،
مايکل گامبون[دکتر فردريکس]،
ويليام هرت[فيليپ آلن]،
تيموتي هاتن[تامس ويلسن].
١٦٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.
نامزد اسکار بهترين طراحي صحنه،
نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا،
نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه،
نامزد خرس طلايي جشنواره برلين و...
http://thecia.com.au/reviews/g/images/good-shepherd-2.jpg
خلاصه داستان:
ادوارد ويلسون، تنها شاهد خودکشي پدرش در دوران تحصيل در دانشگاه ييل عضو انجمن Skull and Bones مي شود. انجمني که بسياري از روساي جمهور و صاحب منصبان بالا رتبه در آن عضويت دارند. موقعيت خانوادگي ويلسون و هوش سرشارش باعث مي شود مورد اعتماد بزرگان اين محفل قرار گرفته و شغلي خوب در دفتر خدمات استراتژيک OSS به دست آورد. اين دفتر که در دوران جنگ دوم جهاني تاسيس شده، بعدها پايه تشکيلات آزانس مرکزي اطلاعات CIA مي شود. ويلسون نيز که از سال هاي آغاز جنگ سرد تجربه فراوان اندوخته، وارد اين سازمان مي شود. دليل اصلي اين کار اعتقادات ميهن پرستانه شديدي است که دارد و براي اعتلاي ميهن خود حاضر به هر گونه فداکاري است و خويشتن را وقف کارش مي کند. اما با شدت گرفتن جنگ سرد در دهه ١٩٦٠ کم کم شروع به شک در اعتقادات خود مي کند، مخصوصاً زماني که در مي يابد بهاي سنگيني براي حفظ باورهاي خود پرداخته است. از جمله فروپاشي خانواده و حتي نابودي عروس آينده اش...
http://onmilwaukee.com/images/articles/thegoodshepherd_story1.jpg
چرا بايد ديد؟
اول دليل حضور خيل عظيم بازيگراني است که هر کدام به تنهايي مي تواند سکان هدايت و موفقيت يک فيلم را بر عهده بگيرد. دومين دليل نشستن رابرت دنيروي ٦٣ ساله- اسطوره بازيگري عصر ما- پس از سيزده سال از ساخت يک قصه برانکسي روي صندلي کارگرداني است و سومين دليل را بعد از خواندن پاراگراف پايين خود پيدا خواهيد کرد:
به نظر مي رسد ميراث دوره جنگ سرد هنوز براي بسياري از فيلمسازان کشش خود را از دست نداده و درام هاي اين چنيني در واقع تسويه حساب کارگردان ها و فيلمنامه نويس ها با آن دوران و سياستمداران آن زمان است. شبان نيک همان گونه که از نامش برمي آيد درام شخصي يکي از کساني است که قرار بوده نقش چوپان و راهنماي ملتي از گوسفندان باشد. ولي نه خيلي زود، در مي يابد که شايد گرگي بيش نبوده و آن چه به خاطرش جنگيده ارزش واقعي چنداني نداشته است. اريک راث فيلمنامه نويس کهن سال شبان نيک[برنده اسکار براي فارست گامپ و نامزد اسکار براي نفوذي و مونيخ] که قبلاً چنين موقعيتي را در نفوذي نيز تصوير کرده بود، اين بار ابعادي گسترده تر به آن داده و نه يک شرکت، بلکه يک آزانس اطلاعاتي و گردانندگانش را به خاطر روش هاي شان زير سوال مي برد. اما مشکلي که گريبان گير نفوذي بود، يعني طولاني بودنش، بر سر شبان نيک هم نازل شده و در کنار گريم نه چندان قابل قبول مت ديمون [که نتوانسته چهره کودکانه اش را پنهان کند] حوصله تماشاگر را به چالش مي طلبد. موضوع عمده فيلم نه بحران موشکي کوبا و نه برخورد اردوگاه کمونيسم با جهان سرمايه داري، بلکه باورهاي ميهن پرستانه است. شخصيت هاي فيلم مانند ژنرال ساليوان که خود دنيرو نقش وي را بازي مي کند، مدام از دوست داشتن آمريکا سخن مي گويند. اما دو راهي اخلاقي ايجاد شده براي ويلسون نشان مي دهد که آنها در اين بازي ميهن پرستانه تنها خواهند ماند. اگر به درام هاي سنگين و جدي علاقه داريد و زمان نمايش سه ساعته شبان نيک شما را آزار نمي دهد، ديدن دومين تجربه کارگرداني دنيرو مي تواند لذت بخش باشد. مخصوصاً اگر خاطره خوبي از فيلم اول او داشته باشيد. اگر درام هاي جاسوسي جنگ سرد را هم مي پسنديد، شبان نيک مسلماً انتخابي خوب براي گذراندن وقت است که فيلمبرداري و طراحي صحنه خوب فيلم آن را غني تر کرده است. تصوير کردن چهره واقعي جاسوس ها و سرويس هاي اطلاعاتي-فارغ از جيمزباند و مقلدانش-گاه نتايج تکان دهنده اي داشته، که شبان نيک توانسته به آنها نزديک شود. اما اين کار هميشه با اقبال تجاري همراه نبوده و شبان نيک هم با فروش ٥٤ ميلون دلاري اش بر اين امر صحه گذاشته است.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/universal_pictures/the_good_shepherd/_group_photos/matt_damon17.jpg
آرينا امير سليماني
napoleon
10-03-2007, 15:13
شب بخیر، و موفق باشی Good Night , And Good Luck
http://adorocinema.cidadeinternet.com.br/filmes/good-night-and-good-luck/good-night-and-good-luck-poster04.jpg
کارگردان: جرج کلونی
فیلمنامه: گرانت هسلوف
فیلمبردار: رابرت السویت
تدوین: استفن میریونی
بازیگران: جف دنییلز
دیوید استراتیرن
رز عبدو
جرج کلونی
رابرت داونی جونیور
محصول 2005 آمریکا , ساه وسفید , مدت 93 دقیقه
http://adorocinema.cidadeinternet.com.br/filmes/good-night-and-good-luck/good-night-and-good-luck-poster01.jpg
دمکراسی برای سرمایه داری
فیلم "شب بخیر ، و موفق باشی" یک مستند داستانی است که زیرکانه خود را از وجوه مستند دور ساخته و وجه کاملا دراماتیک یافته است. جرج کلونی (کارگردان و یکی از فیلمنامه نویسان) با هوشمندی کل فیلم را به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری کرد تا بتواند با کمترین تناقض تصویری مابین فصل های داستانی و غیر داستانی فیلم ، صحنه های مستند دادگاههای کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی و صحبت های سناتور مک کارتی در اوایل دهه 50 را در میان آن بگنجاند . بنابراین فیلمنامه "شب بخیر ، و موفق باشی " را که کلونی به همراه"گرنت هسلاف" نوشت اساسا متکی بر مستندات گفتاری ، شنیداری و نوشتاری است. به این مفهوم که علاوه بر الهام مستقیم از وقایع مستند ، دیالوگ های فیلم خصوصا سخنرانی های ادوارد مورو (شخصیت اصلی) چه در برنامه تلویزیونی اش و چه در محافل دیگر مثل سخنرانی در گردهمایی سالانه انجمن دست اندرکاران بخش اخبار رادیو تلویزیون به تاریخ 15 اکتبر 1958 ، بطور کامل و دقیق از نوشته ها و یادداشت های وی گرفته شده که به همان کنگره مزبور ارائه گردیده بود.
این به جز دیالوگ های فیلم های مستند کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی و یا مصاحبه های مربوطه است که مستقیما از فیلم های مستند فوق شنیده می شود و همچنین دیگر صحبت هایی که از روزنامه ها و نشریات آن روز گرفته شده است. هنر فیلمنامه نویسان "شب بخیر ، و موفق باشی " در واقع نوشتن دیالوگ هایی است که در صحنه های دراماتیک ، هم بتواند روابط شخصیت ها را توصیف نماید و هم فضاسازی لازم را انجام دهد ، ضمن اینکه با نوع گفتار و نوشته های مستند سایر بخش های فیلم هم سازگار باشد. با این توضیح که ساختار روایتی چنین فیلمنامه ای اصلا براساس دیالوگ و گفتار کاراکترها قرار می گیرد . به این معنی که فراتر از صحنه پردازی های معمول و میزانسن و حرکات بازیگران و دوربین و مونتاژ و سایر عناصر سینمایی ، این دیالوگ هاست که شخصیت پردازی می کند ، فضا می سازد و قصه را به پیش می برد. بنابراین دیالوگ در فیلمنامه "شب بخیر ، و موفق باشی " در واقع وجه ساختاری می یابد و کارکرد دراماتیک عناصر دیگری مانند مکان (که در این فیلم از چند اتاق و محل سربسته و ساده فراتر نمی رود) ، حرکات دوربین (که برای سازگاری با سایر بخش های تلویزیونی فیلم ، متناسب با ساختار برنامه های زنده تلویزیون در نخستین سالهای دهه 50 میلادی طراحی شده و اغلب بر نماهای ثابت با اندازه کادر متوسط استوار است) ، اکشن و ری اکشن بازیگران (که آن هم هماهنگ با همان برنامه های تلویزیونی ، ساده و معمولی است) و...را برعهده می گیرد.
http://image.guardian.co.uk/sys-images/Film/Pix/pictures/2005/09/07/goodnightngood.jpg
فیلمنامه با گفتار نسبتا طولانی سکانس افتتاحیه فیلم توسط سیگ میکلسن و سپس ادوارد مورو ، مخاطبش را وارد قصه می کند و با دیالوگ های ورشبا و شرلی در صحنه بعد متوجه قانون ناعادلانه عدم ازدواج کارکنان شبکه تلویزیونی سی بی اس با یکدیگر می شویم و اینکه فضای سوءظن و اتهام آنچنان شدید است که همه مجبور شده اند سوگند وفاداری به آمریکا را برای این شبکه امضاء نمایند و متعهد شوند که با هیچ گروه یا فرد کمونیست ارتباط نداشته اند. در صحنه بعدی از آن ، دیالوگ های خبرنگاران شبکه سی بی اس در اتاق نمایش باعث می شود که با برنامه های عادی و معمول این شبکه آشنا شویم و سپس با دیالوگ بین ادوارد مورو و فرد فریندلی به چالش اصلی قصه یعنی برخورد با سناتور مک کارتی و کمیته مبارزه با فعالیت های ضد آمریکایی نزدیک می شویم. با همین گونه دیالوگ هاست که وارد فضای چالش مذکور شده و با فراز و نشیب هایش درگیر می شویم. مهم ترین صحنه و اوج فیلمنامه که در برخورد مستقیم سناتور مک کارتی و ادوارد مورو اتفاق می افتد ، تنها در دیالوگ ها و مونولوگ های فی مابین شکل می گیرد و حتی تراژیک ترین فصل فیلمنامه ، یعنی خودکشی دان هنبک را هم از خلال دیالوگ ها متوجه می شویم و بعد از آن با صحنه ای نارسا (که اتفاقا گفتار شرلی به نقل از خبر روزنامه آن را کامل کرده و توضیح می دهد) تصویرش را می بینیم. همه دغدغه ها و بحران روحی دان که موجب خودکشی اش می شود را از درون همین دیالوگ ها در می یابیم و تقریبا هیچ گونه عمل یا عکس العملی مبنی بر درهم ریختگی روحی اش از بین تصاویر فیلم و یا توضیحات فیلمنامه بارز نیست.
و بالاخره مورد سوال قرار گرفتن سناتور مک کارتی از سوی کمیته سنا ، پیروزی ادوارد مورو ، بقای مک کارتی در سنا و تمامی چالش های مورو و تهیه کننده برنامه اش یعنی فریندلی با مسئولان شبکه و اسپانسرهایشان را هم از دیالوگ های آنها با خود و همکارانشان و همچنین رییس شبکه یعنی ویلیام پیلی می فهمیم .
http://www.terapija.net/fotke/muviz/20060212_150823_10.jpg
اما با این دیالوگ ها به هیچ وجه نمی توان به عمق کاراکترها و شخصیت ها پی برد تا جایی که به نظر می آید این شخصیت ها در حد یک تیپ باقی می مانند. ولی فیلمنامه نویسان در واقع کاراکترها را متناسب با فضای بسته و خفقان آور دوران مک کارتیسم ، کاملا غیرقابل انعطاف ، خشک و نفوذناپذیر ترسیم کرده اند. از شخصیت اصلی یعنی ادوارد مورو که به ندرت حتی در زمان موفقیت می توان سایه یک لبخند را برلبانش دید تا فرد فریندلی و سایرین . این خشکی را حتی در شخصیت شرلی و رابطه عاشقانه اش با همسر پنهانی اش یعنی جو ورشبا (که قاعدتا بایستی از عاطفی ترین و احساسی ترین بخش های فیلمنامه باشد) هم به خوبی می توان دید . نوع بازی و حتی آرایش و لباس عصا قورت داده شرلی (با بازی استیلیزه پاتریشیا کلارکسن ) نیز به این نوع کاراکتر تا حدودی کمک کرده است.
شاید بتوان گفت تنها صحنه هایی که به نوعی توصیف فضای ترسیم شده در هر بخش از فیلم به نظر می آید ،فصل هایی است که آن خواننده سیاه پوست آواز می خواند .فصل هایی که به نوعی گریز از آن فضای خفقان بار به نظر می آیند.
اگر از موضوع مک کارتیسم که یکی از سوژه های اصلی فیلم است ، بگذریم ، به مسئله رسانه ها برمی خوریم. مسئله ای که فیلم های متعددی در یکی دو دهه اخیر به آن پرداخته اند. پرداختی که غالبا از منظر انتقاد و اعتراض بوده است . از "برش های کوتاه" و "لباس حاضری" (رابرت آلتمن) گرفته تا "قاتلین بالفطره"(الیور استون) و "نمایش ترومن"(پیتر ویر) و "ادتی وی"(ران هاوارد) و"پلزنت ویل" ...
http://www.cineboom.it/immaginiarticoli/7.jpg
اما داستان "شب بخیر ، و موفق باشی " در زمانی می گذرد که رسانه تلویزیون تازه قدم به زندگی مردم گذارده و دریچه های نوینی از اطلاع رسانی و ارتباط را گشوده است. در ان زمان به نظر می آمد که این رسانه نبایستی درگیر محدودیت های روزنامه ها و رادیو شود و فضای بازتری از اطلاع رسانی را ایجاد می نماید. اما هزینه های بیشتر تولید برنامه های تلویزیونی نسبت به رادیو و نشریات ، باعث شد که محدودیت های بیشتری شامل حال برنامه سازان و تولیدکنندگان و البته خبرنگاران و ژورنالیست های تلویزیونی گردد. به این صورت که برای تامین هزینه های تولید برنامه های تلویزیونی ، پای موسسات ، شرکت ها و کمپانی های تجاری و بزرگ به طور موثرتر به میان آمد و این کمپانی ها و موسسات نیز بالطبع بیشتر دغدغه تامین نظرات و منافع صاحبان خود را مد نظر داشتند تا فی المثل اطلاع رسانی صحیح و درست.
همین جا بود که دمکراسی رسانه ای در آمریکا شکل و فرم تازه ای به خود گرفت. صاحبان رسانه ها به خاطر حفظ آن وجهه آزادی خواهانه و دمکرات منشانه ، کمتر به طور شخصی در مقابل برنامه های افشاگرانه و روشنگرانه می ایستادند ، اما آنچه محدودیت تازه ای را برای برنامه سازان ایجاد می کرد و می کند ، منافع صاحبان کمپانی های تجاری بود که در واقع حامی مالی برنامه های مذکور به شمار می آمدند و با قطع حمایت های مالی کمپانی مذکور ، در حقیقت برنامه فوق با کسر بودجه و در نتیجه تعطیلی مواجه می شد. و اینچنین بود که برنامه سازان ناچار بودند که تا حد امکان تابع نظرات کمپانی های حمایت کننده خود باشند و از همین رو ناگزیر بر بسیاری از حقایق که منافع صاحبان و مالکان سرمایه دار کمپانی ها و موسسات تجاری فوق را تهدید می کرد ، آگاهانه سرپوش گذاشتند.
ادوارد مورو در همان سخنرانی ابتدای فیلم می گوید:"...ساختار پیچیده شبکه ها ، موسسات تبلیغاتی و حامیان مالی نه متزلزل خواهد شد و نه تغییر خواهد کرد...اگر پنجاه سال یا صد سال بعد ، مورخانی باشند و اگر یک هفته از برنامه های ضبط شده هر سه شبکه بزرگ سالم مانده باشد ، آن مورخین با تصاویری سیاه و سفید و شاید هم رنگی رو به رو می شوند که شاهدی است بر انحطاط ، واقع گریزی و جدایی از واقعیات دنیایی که در آن زندگی می کنیم...تلویزیون بیشتر استفاده می شود تا حواس ما پرت بشود ، فریب بخوریم ، سرگرم بشویم و جدا بمانیم..."
http://www.cineboom.it/immaginiarticoli/10_3.jpg
این واقعیت رسانه های امروز آمریکاست که فریاد دمکراسی و حقوق بشرشان به آسمان هاست ولی بدیهی ترین وقایع را سانسور می کنند تا منافع صاحبان سرمایه دارشان حفظ شود. در واقع این واقعیت دمکراسی سرمایه داری است. ویلیام پیلی ، رییس شبکه سی بی اس خطاب به ادوارد مورو می گوید :"...این منم که چک حقوقی تو را امضاء می کنم. اگر من نبودم تو آن خانه اربابی را نداشتی . به خاطر من است که بچه ات به مدرسه می رود..." بنابراین نباید با سناتور مک کارتی درگیر شود که در حامیان مالی شبکه نفوذ جدی دارد!
در اینجاست که پای منافع شخصی ناشی از رفاه و عافیت طلبی و مصلحت اندیشی سرمایه داری نیز در وسط میدان دمکراسی قرار می گیرد! ویلیام پیلی در مقابل اعتراض مورو به سانسور پنهان در شبکه تلویزیونی سی بی اس می گوید :"...چرا وقتی مک کارتی گفت آلجر هیس باید به جرم خیانت محکوم شود ، سعی نکردی آن را اصلاح کنی ؟ او فقط به جرم شهادت دروغ محکوم شد. تو سراغ هر مسئله دیگری رفتی . غیر از این بود که نمی خواستی دیگران فکر کنند ، علنا داری از یک کمونیست حمایت می کنی؟ ...من اینطور استدلال می کنم که همه دارند سانسور می کنند ، حتی خود تو..."
و در آخر، این برنامه "حالا ببین" ادوارد مورو است که دچار بحران اسپانسر مالی می شود. چراکه دیگر صاحبان کمپانی ها (به دلیل ارتباط تجاری با امثال مک کارتی) حاضر نیستند به وی آگهی بدهند و در نتیجه اسپانسر مالی برنامه یعنی شرکت "آلکوا" دچار ضرر هنگفتی می گردد. ویلیام پیلی به مورو می گوید :"...اد ، من برنامه سه شنبه شب را دارم که برنامه شماره یک ماست . مردم می خواهند شاد باشند ، نمی خواهند یکی به آنها درس شهروندی بدهد...نمی خواهم که هربار شما سراغ یک سوژه جنجالی می روید ، دل درد بگیرم..."
سرانجام برنامه ادوارد مورو علیرغم پیروزی ظاهری بر سناتور مک کارتی به دلیل قطع حمایت مالی سرمایه داران حامی اش ، تعطیل می شود و برای آنکه قضیه صورت بدی پیدا نکند به جای آنکه مورو به قول خودش از شبکه اخراج شود ، صاحب برنامه ای بی خاصیت در زمانی مرده (در اصطلاح تلویزیونی ) می شود . اما سناتور مک کارتی با وجود محکومیت در سنا باقی می ماند و تفکر مک کارتیسم نه تنها از بین نمی رود ، بلکه تا امروز شدیدتر و شدیدتر هم شده است. امروز سردمداران آمریکا با حدت و شدت بیشتر از مک کارتی به مخالفان خود برچسب می زنند و اگر آن زمان با عنوان کمونیست هر صدای مخالفی را سرکوب می کردند ، امروز با القابی همچون :تروریسم ، محور شرارت ، ضد دمکراسی و حقوق بشر و امثال آن ، منافع سرمایه داران خود را در سراسر جهان تامین می نمایند.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_independent/good_night__and__good_luck_/_group_photos/george_clooney1.jpg
اما به نظر می آید آنچه فراتر از مک کارتیسم و ژورنالیسم و مقوله رسانه ها ، در لایه های زیرین فیلمنامه "شب بخیر ، و موفق باشی" به چشم می خورد مواجهه ای واقع گرایانه با مسئله لیبرال دمکراسی باشد که این روزها با سوءاستفاده از کم حافظه بودن تاریخی اغلب ملت ها توسط برخی به اصطلاح روشنفکران تازه به دوران رسیده ، مطرح می شود و طبق معمول هم گروهی برای بیرون کشیده شدن این مقوله لیبرال دمکراسی از گوشه های تاریک صندوق خانه های تفکر و اندیشه ، کف می زنند و به به و چه چه می گویند!! اگرچه سالها پیش تئوری لیبرال دمکراسی توسط نظریه پردازان و تئوریسین های روشنفکر و آزادیخواه و همچنین در عمل رد شد. چراکه دمکراسی آن فقط و فقط در جهت تامین منافع سرمایه داران بود و بس ! و طبیعی است لیبرالیسمی که نخستین ثمره اش در اقتصاد ، رشد بی حد و حصر سرمایه داری است ، نمی تواند حامی دمکراسی ناب باشد ، حتی آن دمکراسی که ریشه های سرمایه داری فوق را مستقیما نمی زند. البته اگر بپذیریم سرمایه داری عین عدالت است و هیچ ظلم و ستم و دیکتاتوری برپا نمی سازد ، دمکراسی تعریف شده فوق پذیرفتنی است ولی متاسفانه تجارب تاریخی چنین پدیده ای را نشان نمی دهند.
پرفسور شاندل در این باب می گوید :"...بزرگترین دشمن آزادی و دمکراسی از نوع غربیش ، خود دمکراسی و خود لیبرالیسم و آزادی فردی است..."
مرحوم دکتر علی شریعتی حدود 40 سال پیش در سخنرانی" امت و امامت" خود درباره لیبرال دمکراسی گفت:"...رای ساختن همه اش به شکل معروفی نیست که می شناسیم. آن شکل معروف که چند مامور دهها هزار رای دهنده موهوم را به پای صندوق آورده و دهها هزار اسم مجعول در اوراق انتخاباتی نقش بندد و یا نیمه شب در صندوق باز شود و رای ها عوض شود...نه این سبک رای سازی ها متعلق به کشورهای عقب مانده ای است که در کار دمکراسی غربی هنوز ناشی اند ...در خود غرب چنین نمی کنند ، آنها اصیل اند و می دانند چگونه پخته عمل کنند ، چگونه پنهانکاری کنند و چگونه بر پلیدترین اعمال ضد انسانی شان نیز پاکترین عنوان ها را بدهند، زیباترین و فریبنده ترین پرده ها را بپوشانند. آنها رای قلابی را نیمه شب ها پنهان در صندوق های اخذ رای نمی اندازند بلکه رای قلابی را شب و روز آشکارا اما سخت عالمانه و ماهرانه در صندوق های خلق رای یعنی مغزها و دل ها می افکنند بی آنکه صاحب صندوق از آن آگاه شود! و از اینجا لیبرالیسم و دمکراسی واقعی و عملی آغاز می شود...این است تقلب طبیعی و قانونی !!گاه نزدیک انتخابات می بینیم ناگهان صدها مقاله ، دهها کتاب ، فیلم ، تئاتر ، هزاران گونه تبلیغ های مستقیم و غیر مستقیم با لحن ها و رنگ ها و جلوه های متنوع و جالب و مختلف از نوشتن شرح حال گرفته تا چاپ عکس و اسم بر روی پاها و دست ها و دیگر نقاط حساس انتخاباتی و دمکراتیک مانکن ها و رقاصه ها و هنرپیشه های بسیار معروف و محبوب ، در سینماها و دانسینگ ها و حتی پیاده روهای خیابان و گردشگاهها و باغ ملی ها ، درباره یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری از در و دیوار بر سر و روی مردم می ریزد.
http://i.imdb.com/Photos/Ss/0433383/12.jpg
مگر شناخت ها و رای ها و احساسهای مردم چگونه شکل می گیرد؟ بخصوص در مسائل اجتماعی و بالاخص سیاسی که بسیار ساده لوحانه و خیالاتی خواهد بود اگر فرض کنیم توده ساده مردم که اکثریت را دارند و خواه و ناخواه اکثریت آراء را ( و اکثریت ، عددی است که در دمکراسی و لیبرالیسم پدید آورنده حکومت و تعیین کننده است) از طریق تحقیقات عمیق شخصی درباره کاندیداها یا غیر کاندیداها و مبتنی بر یک تفکر فلسفی و جامعه شناسی خاصی که با مطالعه و بررسی و تتبعات علمی و تحقیقات به یک رای رسیده اند و راه خانه تا صندوق انتخابات را خود تعیین کرده و خود پیش گرفته اند؟ اگر چنین است پس کارگردانان انتخابات، بیهوده و از روی جهل ، میلیونها دلار صرف تبلیغات می کنند و هزاران گونه ابتکار و تفنن در این راه نشان می دهند؟ اگر چنین است ، اگر اکثریت مردم فرانسه گلیست بودند ، چرا دوگل را ساقط کردند و اگر اکثریت نداشت چرا جانشین او را که یک گلیست معروف است و شخصیت و نفوذ و وجهه سیاسی را که دارد از شخص دوگل گرفته است ، براثر انتساب سیاسی به وی ، برمی گزیند؟
در شورش جوانان فرانسه سال 1967 دیدیم که نه تنها فرانک بلکه دلار نیز در آراء فرانسه ، نه تنها در آراء دست راستی ها یا محافظه کاران و یا سرمایه داران ، بلکه در آراء دست چپی ها و جوانان و تحصیلکرده ها و دانش آموزان و دانشجویان فرانسه ، پنهانی دست اندرکار است. بیهوده نیست که رییس جمهور آمریکا یا فرانسه و یا نخست وزیر انگلستان در مبارزات انتخاباتی و در نطق های سیاسی خود بیش از آنکه جانب توده مردم را بگیرند ، با احتیاط و وسواس و حتی با تملق و چاپلوسی مسائلی را طرح می کنند که بانکداران و قمارخانه ها و نژادپرستها را به رسالت سیاسی خود معتقد سازند. زیرا یک قاچاقچی یا گانگستر در آمریکا صدبار از یک نویسنده یا متفکر برای رییس جمهور بیشتر رای جمع می کند ، زیرا بیشتر رای در اختیار دارد. تصادفی نیست که مردی چون رابرت کندی در نطق های انتخاباتی خود مصلحت می داند که برخلاف انتظار افکار عمومی جهان از وی و حتی برخلاف مشی کلی سیاست خارجی که همیشه کندی ها ادعا می کردند ، رسما از اسراییل ستایش و جانبداری کند و با جهودهای خرپول نیویورک که سرنوشت سیاسی ملت آمریکا را به کمک گانگسترهای مافیا می سازند ، لاس بزند و برای آرائی که با پول و جنسیت و هفت تیر تهیه می شود ، شرف خویش را گرو بگذارد ، اگرنه انتخاب نمی شود.
http://www.safecom.org.au/images/goodnight-luck.jpg
بی شک این پول است ، این قدرت است که با استخدام تمام وسایل موجود تبلیغاتی امروز ، با استخدام تمام استعدادها و امکانات هنری و ادبی و اجتماعی ...رای می سازد. آری آزادند در دادن رای اما برده اند در ساختن رای ! زیرا رای اش را با پول در مغزش جا داده اند و سپس آزادش گذاشته اند که به هرکه خواست رای بدهد. وضع سیاسی امروز اروپا و آمریکا را اگر نگاه کنیم ، اهانت بزرگی است . اگر بگوییم کسانی که با رای اکثریت مردم اروپا انتخاب شده اند ، برجسته ترین و شایسته ترین انسانهای امروز این جامعه های نمونه قرن حاضر در تمدن و فرهنگ بشری اند ! اینهم اهانت بزرگی به مردم اروپا و اهانت بزرگی به جامعه بشری است..."
همین سخنان را به گونه ای دیگر ادوارد مورو در آخرین صحنه فیلم می گوید :"...اما اگر حق با آنها باشد (که مردم بیش از حد قانع ، بی تفاوت و منزوی هستند ) پس این وسیله یعنی تلویزیون به غیر از سرگرم کردن به هیچ درد دیگری نمی خورد . پس این وسیله به پت پت افتاده و خیلی زود متوجه خواهیم شد که همه تلاش هایمان برباد رفته. این ابزار می تواند آموزش بدهد ، می تواند روشنگری کند ، می تواند الهام بخش باشد ، اما این کارها را تا جایی می تواند انجام بدهد که آدم ها (سرمایه دارها و اسپانسرها) برایش تعیین می کنند. در غیر این صورت این وسیله تنها یک جعبه سیم و نوره...شب بخیر ، و موفق باشید"
نوشته: سعيد مستغاثي ، منتقد سينما ، برگرفته از وبلاگ سعيد مستغاثي (http://smostaghaci.persianblog.com/)
afshin_shelmon
11-03-2007, 21:48
سلام دوستان میشه راجب فیلم beautiful mind یک توضیح بدین اخه من این فیلم را دیدم ولی توش ابهام بود ممنون از شما
http://www.antoniogenna.net/doppiaggio/film/theothers.jpg
دیگران
محصول2001 (http://www.imdb.com/Sections/Years/2001))
ژانر:ترسناک.مهیج.درام
به کارگردانی:Alejandro Amenábar (http://www.imdb.com/name/nm0024622/)
فیلمنامه:Alejandro Amenábar (http://www.imdb.com/name/nm0024622/)
http://www.kinoweb.de/film2002/Others/pix/to03.jpg
بازیگران:
Nicole Kidman (http://www.imdb.com/name/nm0000173/)
Fionnula Flanagan (http://www.imdb.com/name/nm0001217/)
Christopher Eccleston (http://www.imdb.com/name/nm0001172/)
Alakina Mann (http://www.imdb.com/name/nm0542635/)
James Bentley (http://www.imdb.com/name/nm0972848/)
Eric Sykes (http://www.imdb.com/name/nm0843059/)
Elaine Cassidy (http://www.imdb.com/name/nm0144187/)
Renée Asherson (http://www.imdb.com/name/nm0038914/)
Gordon Reid (http://www.imdb.com/name/nm0717276/)
Keith Allen (http://www.imdb.com/name/nm0020717/)
Michelle Fairley (http://www.imdb.com/name/nm0265610/)
رده بندی سنی: P 13
داستان:
در آخرين روزهای جنگ جهانی دوم زنی جوان به اسم Grace با دو فرزندش به يک عمارت بزرگ مربوط به دوران ويکتوريا می رود تا در امان باشند و منتظر شوهرش می ماند که از جنگ برگردد . بچه ها بيماريي دارند که آنها نمی توانند در معرض نور مستقيم خورشيد قرار بگيرند . زمانيکه گروهی خدمتکار جديد وارد عمارت می شوند ، حوادث عجيب و وحشتناکی آغاز می شود . دختر Grace می گويد که او يک روح را که مدام در اتاقها رفت و آمد می کند ديده است . ابتدا Grace باور نمی کند اما کم کم حس می کند که مزاحمی در ساختمان وجود دارد . اين مزاحم چه کسی است و از خانواده Grace چه می خواهد ؟
از نکات برتر این فیلم حرکت عالی دوربین و نورپردازی حرفه ای این فیلم است صحنه ها همواره در فضایی تاریک و مه الود پیش میره با اینکه بیشتر لوکیشن های فیلم بسته است اما بیننده به هیچ وجه خسته نمیشه .و این به خاطر تنوع صحنه ها و غیر پیش بینی بودن داستان است.فیلمنامه قوی و بازی بازیگران خرد سال و بازی استثنایی کیدمن از دیگر عوامل موفقیت این فیلم به شمار میروند . بیننده هر پایانی را برای فیلم متصور بشه کاملا غلط است .چون در انتهای فیلم بیننده بهت زده و شک زده میشود برای پایانی تراژدیک و عجیب.....در مورد این فیلم دارم یک نقد مینویسم که هنوز اماده نیست اما به زودی نقد و بررسی این فیلم را شروع میکنم
http://www.kinoweb.de/film2002/Others/pix/to02.jpg
سینما و ماورا
دیگران چه کسانی هستند ؟ ارواح مردگان پس از مرگ کجا زندگی میکنند ؟ایا در همین جهان و یا جهانی دیگر .ایا میتوان با ارواح مردگان ارتباط داشت و یا نه؟ این سوالات مجهول را تا حدودی ودر حد باورهای قابل لمس در فیلم دیگران میتوان به پاسخی معقول رسید......فیلم داستان خانواده ای است که از یک شهر ویا روشن تر بگویم از یک سرزمین دیگر و یا جهانی دیگربه مکان جدید نقل مکان میکند در این خانه و مکان جدید یک نفر چند مستخدم وجود دارد که از دیگران و مزاحمینی صحبت میکند که پا در حریم انها میگذارد و موجبات ترس خانواده میشود و البته حقیقتی که هنوز اعضا خانواده جدید از ان بی اطلاع هستند .اعضا خانواده هیچ وقت نمیتوانند از خانه دور بشوند به خاطر مه زیاد ممکن است دچار خطر شوند....در یکی از سکانسهاس شاهکار این فیلم که کمتر کسی به ان توجه کرده پدر خانواده از جنگ به صورت کاملا پریشان برمیگردد و در حالی که روی تخت نشسته و روبه روی اینه اما اینه هیچ کسی و هیچ تصویری راایئه نشان نمیدهد ...و فیلم تا جایی پیش میرود که چهره مزاحم واقعی باید نمایان شود دیگران ما هستیم ....................................
نگاه دگر:
بله حقیقت فیلم از این قرار است که یک مادر(نیکل کیدمن) پس از دوری از همسرش که به جنگ جهانی رفته و در جنگ کشته شده است دچار جنون میشود و دو فرزند دختر و پسر خودش را میکشد و در نهایت دست به خودکشی میزند....فیلم از جایی شروع میشود که بیننده فقط متوجه یک تغییر مکان معمولی میشود از شهری به شهر دگر ....اما در واقع این انتقال از جهانی به جهان دیگر صورت گرفته .در ادامه انها متوجه اتفاقاتی میشوند و وجود اشخاصی دیگر در منزل میشوند که در حقیقت همان انسانهای زنده هستند .صاحب خانه حقیقی جلسات احضار روح دارد ودر هرجلسه یک روح که در واقع مادر(کیدمن)و فرزندانش هستند را احضار میکند و در سکانس پایانی فیلم شخصیت اصلی داستان که مادر بچه هاست احضار میشود و متوجه میشود که انها مرده اند و کم کم همه چیز را به خاطر می اورد که همسرش کشته شده و او خود و دو فرزند خودش را کشته است .....
اما پس از دیدن این فیلم انسان دچار یک نوع شوک و بهت زدگی میشود و نا خوداگاه به فکر فرو میرود همان کاری که عوامل فیلم میخواستند برای تولید این فیلم کارگردان فیلم با چند کلیسا ..انجمن احضار ارواح انگلستان .و اساتید متا فیزیک ملاقات میکند تا اطلاعاتی درست به دست بیاورد تا بتواند فیلمی بسازد که به واقعیت نزدیک باشد البته واقعیتی که هنوز در پرده ابهام قرار دارد.......این فیلم نا خوداگاه با اموزه های دینی ادقام میشود و حالتی معنوی بوجود می اورد..
انسان همواره به این فکر میکند که از کجا امده و به کجا میرود.و جهان دیگر چگونه جهانی است جواب این سوال تا حدودی در اموزه های دینی به خصوص اسلام و مسیحیت کاتولیک امده است
که ارواح پس از مرگ به جهانی موقت بین این جهان و جهانی دیگر(عالم برزخ) انتقال داده میشوندو حق ندارند به جهان زندگان پای بگذارند مگر تحت شرایطی ..دریک سکانس از فیلم پدر خانواده باز میگردد و میگوید من وقت زیادی ندارم و باید برگردم ..و بجنگم ...این همان اعتقاد مسیحیت و کاتولیک هاست که عده ای زیادی از انها عقیده دارند انسان پس از مرگ به چیزی و کاری و موضوعی که در دنیا به ان علاقه داشته تبدیل میشود.همین موضوع مهم دستمایه ای است برای فیلم سازان هالیوود که با همین چراهای ذهن بینندگان فیلم سازی میکنند و الحق که فیلمهای خوب و معناگرا یی میسازند از موضوعات جهان پس از مرگ .تناسخ.فرشتگان و شیطان
در نهایت و پایان فیلم ....ونتیجه گیری فیلم دیگران ....ترس از ارواح را بی دلیل اعلام میکند و ارواح را موجوداتی بی خطر و بی ازار نشان میدهد که اتفاقا انسانهای زنده مزاحم انها هستند ....ودر این مورد یک مثال وجود دارد در فیلم و ان جلسه احضار روح توسط یک پیرزن است که موجبات ترس و ناراحتی ارواح فیلم را ایجاد میکند و ارامش انها را به هم میزند...دیگران ما هستیم....انسانهای زنده............................
نقل از وبلاگ حسین یوسفی
napoleon
06-04-2007, 22:24
Little Miss Sunshine مسابقه زیبایی میس سان شاین خردسال
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/littlemisssunshineposterbig.jpg
کارگردان:
جاناتان دیتون
والری فاریس
نویسنده:
مایکل آرنت
فیلمبردار:
تیم سورتدت
موسیقی:
مایکل دانا
دو وشکا
بازیگران:
ابیگیل برسکین
گرگ کینییر
الن آرکین
تونی کولت
استیو کارل
تولید 2006 آمریکا
مدت: 101 دقیقه
http://napoleon.parsehgig.com/00807.jpg
برنده = کسی که از باختن نترسد!
فیلم "خورشید خانم کوچولو" یکی از غافگیرکننده ترین آثار سینمایی امسال عنوان شده که با کارگردانان و فیلمنامه نویسی تقریبا گمنام و ناشناس در سینمای حرفه ای آمریکا ، به توفیقی در خور توجه نائل آمده است. البته این توفیق بیشتر در جرگه منتقدین و جشنواره ها بوده تا گیشه های سینما و استقبال تماشاگران .
فیلمنامه ای اریژینال نوشته مایکل آرنت (به عنوان نخستین تجربه فیلمنامه نویسی در عرصه فیلم بلند داستانی) توسط مارک ترتل ناب تهیه کننده به قیمت 250 هزار دلار خریداری شده و به کمپانی "فوکوس فیچرز" ارائه می گردد تا ساخت آن در سال 2001 آغاز شود. تولید فیلم به کارگردانی مشترک جاناتان دایتن و والری فاریس (که پیش از آن بیشتر تجارب کار تلویزیونی و فیلم کوتاه داشتند) با کندی بسیار پیش رفت تا اینکه "فوکوس فیچرز" در سال 2004 به دلائل مشکلات مالی ، ساخت فیلم را رها کرد و خود ترتل تاب آن را مجددا تحویل گرفت و از سال 2005 تولیدش را با بودجه محدود ، شخصا عهده دار شد. بالاخره این کمپانی "فاکس سرچرز" بود که با پرداخت 5/10 میلیون دلار ( حدود نصف دستمزد یک بازیگر درجه یک امروز هالیوود) ، حقوق پخش آن را برای ارائه به جشنواره ساندنس 2006 خریداری کرد. و حالا این فیلمنامه افزون بر جوایز متعدد از جمله جایزه بافتا ، نامزد دریافت اسکار بهترین فیلمنامه اریژینال نیز هست. به طور خلاصه می توان گفت فیلم "خورشید خانم کوچولو" درباره زندگی ، اراده ، خانواده و انجام وظیفه است. دختر کوچولوی 7 ساله ای به نام "آلیو" (بابازی فوق العاده "ابیگیل برسلین" که او را نامزد دریافت جایزه اسکار هم کرده است) قرار می شود در یک مسابقه نمایشی شرکت کند . او در خانواده ای نه چندان به سامان زندگی می کند با پدری به نام ریچارد که به اصطلاح تئوریسین موفقیت به حساب آمده و در این زمینه مرتبا سخنرانی می کند و کتاب می نویسد ولی نه سخنرانی هایش ، مشتری چندانی دارند و نه کتاب هایش به فروش می رسند! تئوری او یک برنامه 9 قسمتی برای رسیدن به موفقیت است . از نظر این تئوری ، در جهان دو سری آدم زندگی می کنند ، برنده ها و بازنده ها . به نظرمی آید که ریچارد چندان در دسته اول قرار نمی گیرد!!
مادر "آلیو" به نام "شریل" هم زن گرفتار و آشفته ای به نظر می آید که بایستی خانواده 4 نفری خود را سر و سامان ببخشد ، به علاوه پدربزرگ یعنی پدر ریچارد ( با بازی خوب آلن آرکین ، دیگر نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگری ) که با آنها زندگی می کند و روابط بسیار خوبی هم با آلیو دارد و برادری به نام فرانک که استاد ادبیات است ولی به دلیل شکست در عشق و کار ، دست به خودکشی زده و همچنان ممکن است عمل فوق را تکرار نماید.
چهارمین عضو خانواده آنها ، پسر نوجوانی به نام "دوین" ، ادعا دارد کلا از خانواده اش متنفر است و عاشق رفتن به دانشکده خلبانی که به خاطر همین دلائل ، 9 ماه است روزه سکوت گرفته و کلامی با کسی صحبت نمی کند.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/_group_photos/abigail_breslin9.jpg
اما همه این خانواده متناقض و به هم ریخته ، وقتی قرار می شود آلیو برای شرکت در مسابقه نمایشی "خورشید خانم کوچولو " به کالیفرنیا برود ، با یکدیگر همراه شده و با یک استیشن قراضه وی را مشایعت می کنند که در مسیر برایشان اتفاقات متعددی روی می دهد. حوادثی که گام به گام آنها را از یک سو برای دستیابی به مقصد و هدف مصمم تر کرده و از دیگر سو ، خانواده شان را منسجم تر می کند.
فیلمنامه از موقعیت ناموفق و در هم ریخته تک تک افراد خانواده آغاز می شود : ریچارد در حال سخنرانی و بیان 9 مرحله دستیابی به موفقیت است ولی هنگامی که چراغ های سالن روشن می شود ، تعداد قلیلی را مستمعین سخنان وی می بینیم. شریل با حالتی عصبی به طرف محل بستری شدن برادرش فرانک که خودکشی کرده ، می رود و در حالی که سیگار می کشد ، می گوید سیگارنمی کشم و با غیظ آن را به بیرون اتومبیل پرتاب می کند . با دوین هنگامی مواجه می شویم که سکوت پیشه کرده و حاضر به حرف زدن با کسی نیست و از طرف دیگر حضور دایی سرخورده اش را به اجبار در اتاقش تحمل می نماید . پدر بزرگ را هم برای اولین بار هنگامی مشاهده می کنیم که به سر میز شام وارد شده و از تکرار غذای هر شب یعنی مرغ سوخاری شاکی است.
چنین ترکیب ناهمگونی را نخستین جمله "دوین" به خوبی تشریح می کند ، هنگامی که سکوت خود را پس از پی بردن به کوررنگی و برباد رفتن آرزویش یعنی رفتن به دانشکده خلبانی،می شکند ، وی در توضیح اینکه چرا حاضر نیست خانواده اش را همراهی کند و چرا از آنها متنفر است ، در حال اشاره به دیگر اعضای خانواده که چون لشگری شکست خورده در کنار هم ایستاده اند ، بر سر مادرش فریاد می کشد :"طلاق ؟ ورشکستگی ؟ خودکشی؟ شما همگی یک مشت بازنده لعنتی هستید."
اینچنین مخاطب در ورودیه هر شخصیت با میزان عدم تعادل وی آشنا می شود و از دنیای مشترک آنها پیش قضاوتی در ذهنش می پروراند.امادراین میان تنهاحضور همان دختر بچه 7 ساله یعنی "آلیو" است که ناگهان همه آن شخصیت های افسرده و سرخورده را سمت و سوی امیدوار کننده ای می بخشد و برای انجام برنامه ای ویژه آماده شان می نماید.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/_group_photos/alan_arkin3.jpg
اگرچه نخستین فضای مشترک همه این شخصیت ها ، سر میز شام است که به درگیری های لفظی متعدد هم کشیده می شود ، مانند اعتراض پدربزرگ به خاطر تکراری بودن غذا ، جر و بحث های متعدد شریل و ریچارد برای اینکه آلیو از علت خودکشی دایی فرانکش مطلع نگردد یا کمتر شعارهای ریچارد را گوش دهد و یا ...(نابهنجاری تفرق و پراکندگی جمع خانواده آنچنان است که فرانک به آهستگی به دوین می گوید :" تو چطور تحمل می کنی؟!") اما فردای آن روز فقط هل دادن ماشین قدیمی ریچارد نشان می دهد که این جمع پراکنده ، چقدر به یکدیگر نیاز دارند.
قضیه شرکت در مسابقه نمایشی "خورشید خانم کوچولو" باعث تحولی در جمع فوق شده و آنها را برای رسیدن به یک هدف مشترک متحد می گرداند. حالا افراد یک گروه بازنده می خواهند به کمک یکدیگر برای اولین بار در زندگی شان برنده شوند. برای همین سوار بر استیشنی ، راهی دراز از آلبوکرک تا کالیفرنیا را می پیمایند.
از این به بعد فیلمنامه در مسیری مابین تقدیر و اراده انسانی پیش می رود . این خانواده مسیرشان را با اراده برنده شدن آغاز می کنند . قبل از تصمیم برای حرکت ، ریچارد چشم در چشم از آلیو می پرسد که آیا واقعا می خواهد در این مسابقه برنده شود؟ و آلیو با تکان دادن سر ، تصمیم محکم خویش را برای برنده شدن به پدرش اعلام می دارد. و آنها با شنیدن همین کلام حرکت خود را شروع می کنند. به قول دوین :" آنچه را که دوست داری انجام بده ، گور بابای بقیه چیزها !"
از این پس تقریبا شاهد یک فیلم جاده ای هستیم که کاراکترها را در مسیر خود دچار تغییر و تحولاتی می گرداند. ریچارد وقتی تمام وعده وعیدهای ناشرش را پادرهوا می یابد و با حقیقتی تلخ مواجه می گردد که تئوری هایش خریدار ندارد ، به تدریج متوجه می شود که راههای برنده شدن و برنده بودن ، با چارچوب های خشک تئوریک چندان سازگاری ندارد ، چراکه اراده انسانی حساب و کتاب دودوتا چهارتا را برنمی تابد. اراده انسانی که از ایمانی محکم و اعتقادی راسخ برمی آید در همان لحظاتی که منطق محاسبه نمی کند ، کار کارستان را انجام می دهد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/_group_photos/valerie_faris10.jpg
فرانک هم بیشتر به حماقت خود در خودکشی پی می برد ، تاسف می خورد از اینکه روزگارانش را به درستی نگذرانده و حتی از رنج بردن گریخته است که حالا در می یابد ، دوران رنج و سختی از ارزشمندترین لحظات زندگی هر فرد است. او خطاب به دوین که آرزو دارد همه آزمایشات و امتحانات زندگی را به یکباره پشت سر بگذارد ( مثلا یک دفعه بخوابد و بیدار که می شود ، بفهمد که دوران دبیرستان را پشت سرگذارده است )، می گوید :" ...مارسل پروست 20 سال برای نوشتن کتابی وقت صرف کرد که هیچکس آن را نخواند ، اما او حقیقتا پس از شکسپیر بزرگترین نویسنده است . او در پایان زندگی اش وقتی به گذشته نگاه کرد ، دریافت که همه آن سالهایی که رنج کشیده بود ، بهترین دوران عمرش بوده اند ، چون او را آنچنان که اینک هست ، ساخته بودند. آیا او در همه آن سالها خوشحال بود؟ ...حالا تصور کن ، اگر تو بخوابی تا 18 ساله بشوی ، همه رنج هایی که باید متحمل شوی را از دست داده ای .( رنج هایی که به تو خیلی چیزها یاد می دهند.) منظورم دوران دبیرستان است . چون این دوران آغاز ایام رنج کشیدن تو هست. و رنج کشیدن بهتر از آن را نمی توانی پیدا کنی ..."
دوین هم بعد از آن شوک روحی که به علت کور رنگی دیگر نمی تواند به آرزویش یعنی خلبانی دست یابد ، از تلاش و همت خواهرش ، روحیه می گیرد و به فرانک می گوید :
"اگر بخواهم پرواز بکنم ، بالاخره یک راهی پیدا می کنم. باید آنچه را که علاقه داری ، انجام بدهی ، بی خیال بقیه اش!"
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/_group_photos/greg_kinnear1.jpg
در واقع آنچه که همه گروه فوق از پدر و پدر بزرگ و مادر و برادر و دایی را برای رسیدن به هدف مصمم تر کند همانا شور و شوقی است که وجود آلیو را سرشارکرده است . او در همان نخستین لحظات که متوجه می شود ، می تواند در مسابقه "خورشید خانم کوچولو" شرکت نماید ، دور تا دور خانه می دود و با خوشحالی فریاد می زند که :"من برنده می شوم." اما همین باور یک بعدی هم وقتی شبی را بین راه در متلی اقامت می کنند ، حرف های پدربزرگش معنایی تازه می بخشد. پدربزرگ مفهوم نو و تازه ای از برنده شدن را برای آلیو تشریح می کند که از همه تعاریف قبلی پدرش در کسب موفقیت ، امیدوارکننده تر به نظر می رسد.
در صحنه ای در اتاق پدربزرگ ، آلیو با همه امیدش به برنده شدن ، لحظه ای تردید می کند و در حال گریستن به پدر بزرگ می گوید که از بازنده شدن می ترسد ، چرا که پدرش از بازنده ها بدش می آید. اما پدربزرگ جمله ای کلیدی به او می گوید که همه باورهای سابقش را در هم می ریزد . جمله ای که شاید حرف اصلی مایکل آرنت (فیلمنامه نویس) هم باشد. پدر بزرگ خطاب به آلیو می گوید : "یک بازنده حقیقی کسی است که از برنده نشدن خیلی می ترسد و حتی آن را امتحان نمی کند."
این همان جمله ای است که بسیاری از فضلاء و عرفای شرق و عالمان دینی هم به نوعی دیگر بیان داشته اند : عمل به تکلیف و وظیفه . آنچه در این میان اهمیت ندارد ، پیروزی و شکست(به مفهوم رایج) است . چراکه خود عمل به آنچه وظیفه و تکلیف آدمی است ، یک پیروزی مطلق به حساب می آید ، حال نتیجه هر چه می خواهد باشد ؛ بردن و یا باختن. همین تفکر است که همواره باعث حرکت انسانها در طول تاریخ بشری شده است . انجام آنچه که انسان فکر می کند ، درست است ، بدون توجه به سختی و مشقت راه و یا بزرگی و صعب العبور بودن موانع. همین تفکر، بسیاری از مبارزات طول تاریخ بشریت را علیه ظلم و ستم شکل داده است . مبارزاتی که عقل و محاسبات رایج از شکست آنها خبر می داده ولی خود تاریخ ، حکایت اثبات پیروزی آنها بوده است.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/_group_photos/greg_kinnear2.jpg
آلیو و خانواده اش هم در یک محدوده بسیار کوچکتری با همین ایده و آرمان حرکت می کنند ، تنها و تنها برای اینکه آنچه را درست دانسته اند ، در حد توانشان انجام دهند . آنها در طول مسیر ، پدربزرگ را از دست می دهند ولی همین قضیه هم نمی تواند مانعی بر سر راهشان شود. از همین رو معطلی برای مراسم کفن و دفن او را در یک شهر غریب ، قبول نمی کنند و با دزدیدن جنازه پدر بزرگ از بیمارستان ، به راه خود ادامه می دهند.
مادر در آستانه مرگ پدربزرگ به بچه هایش که احتمالا در اثر فوت او دچار لطمه روحی خواهندشد ، توضیح می دهد :
" ...پزشکان هر کاری که از دستشان برمی آید ، حتما برای پدربزرگتان انجام می دهند . او زندگی پرماجرایی داشته و مطمئنم که به هر دوی شما به شدت علاقمند بوده است اما اگر خدا بخواهد او را از ما بگیرد ، باید آمادگی اش را داشته باشیم..."
اینجاست که آنها علیرغم همه تلاش و سرسختی برای ادامه راه در مقابل تقدیر و خواست خداوند ، تسلیم می شوند. آنان که تمامی موانع کوچک و بزرگ در مسیر راه را برای رسیدن به هدف و برنده شدن ، از میان برداشته اند ، اینک در مقابل مسئله مرگ پدربزرگ ، بی چون و چرا تسلیم شده و حتی پیش از وقوع آن ، خود را آماده می سازند. در این مورد تنها عملی که می تواند همچنان در رسیدن به مقصد کمکشان نماید ، همانا از یک سو کنار آمدن با واقعیت است و از دیگر سو حقیقتی که مادر مطرح می کند و یکی از درونمایه های اصلی فیلمنامه هم به شمار می آید.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/_group_photos/abigail_breslin5.jpg
مادریعنی شریل درادامه صحبت هایش برای آماده کردن ذهن بچه ها جهت پذیرفتن مرگ قریب الوقوع پدر بزرگ می گوید :"...هر اتفاقی بیفتد ، ما یک خانواده ایم . و مهم آن است که ما هم دیگر را دوست داریم ...."
این هم از مهمترین حس هایی است که در پایان فیلم گریبان همه کاراکترها و البته تماشاگران فیلم را می گیرد. احساسی که مدتهاست تم مشترک بسیاری از فیلم های سینمای آن سوی آب ها شده است. سینمایی که بيش از يك دهه است از آن عصيانگري دهه 70 و 80 خود به سمت پارامترهاي اخلاقي به ویژه اصالت خانواده و سرپناه اجتماعي گرايش يافته است. اين موضوع حتی در كارتونها و انيميشنها هم به چشم می خورد ، مثلا قسمت اول «بانو و ولگرد» اساسا درباره رفاقت يك سگ خانواده و يك سگ ولگرد و گريز آنها از محيط خانه و خانواده به سوي بيقيد و بندي و به اصطلاح رهايي بود اما قسمت دوم آن كه دو سه سال پیش بر پرده رفت ، حضور همان سگهاي لا ابالی قسمت قبل را در محيط يك خانواده نشان ميداد و پشيماني فرزند آنها كه قصد داشت با الگوگيري از پدر ولگردش به عصيان و فرار از خانواده روي بياورد ، ولی حتی دوست كوچه گردش هم به سوي خانواده او گرایش یافت.
عنصر خانوادهگرايي حتي در تريلري همچون «مخمصه» مايكلمان آنجا كه وجه روانشناختي مييابد ، بارز ميگردد و اساس درهم ريختگي کاراکتر پليس (با بازی آل پاچینو) از آشفتگي اوضاع خانوادگياش نشان داده می شود ، امروز حتي تارانتينو ياغي نيز در آخرين فيلمش «بيل رابكش: جلد دوم» تشكيل خانواده را انگيزه اصلي كاراكترش (كه سالها عضو گروه آدمكشها بوده) ، مينماياند تا وي براي هميشه دنياي تبهكاران را ترك كرده و براي حفظ خانواده و آينده فرزندش نبرد نابرابرانهاي را با آنها آغاز كند.
خانواده آشفته و درهم ریخته فیلم "خورشید خانم کوچولو" گويا نمونه بارزی از جامعهاي است كه در آمريكا و غرب حدود 2 تا 3 دهه بر اثر افراطگريها و پشت پا زدن به همه موازين اخلاقي و انساني به نقطهاي بحراني رسيده بود و در آن نقطه ، ناگزیر به بازسازی خانواده براي حفظ بقاي خود بازگشت و به اين نتيجه رسيد كه حفظ خانواده از مهمترين اصول اين بقاست.
"دوین" که مظهر تردیدناپذیر گریز و تنفر از خانواده به شمار می آید ، در حالی که تمامی آرزوهایش را بر باد رفته می بیند ، وقتی پای هدف خواهر کوچکش به میان می آید ، همه تمایلاتش را به فراموشی سپرده و برای مقصد او حرکت می کند ، نگرانش می شود وقتی حس می کند که ممکن است بر روی سن نمایش مورد مضحکه و تمسخر قرار گیرد و زمانی که می بیند می خواهند برنامه نمایشی وی را برهم بزنند ، همراه دیگر اعضای خانواده ، به روی سن رفته (کاری که اصلا با روحیه منزوی "دوین" نمی خواند) و در کنارشان به نمایش می پردازد تا با همدیگر بگویند که ما یک خانواده ایم. کاری که دایی فرانک سرخورده هم می کند و با آن حرکات ناموزون سعی می کند ، خود را جزو این خانواده نشان دهد.
این مهمترین بردی است که ریچارد و شریل و دوین و فرانک و آلیو بدست می آورند . اینکه ثابت می کنند یک خانواده هستند و یکدیگر را دوست دارند. دیگر اهمیتی ندارد که از طرف برگزار کنندگان آن مسابقه نمایشی برنده اعلام شوند یا نه ! در واقع آنها به همان حرف پدر بزرگ عمل کرده و از نبردن نترسیده و حتی آن را امتحان کرده اند ، پس برنده واقعی هستند. از همین روست که حتی وقتی از نمایش اخراج می شوند و پایشان به کلانتری کشیده می شود و به آنها اخطار می شود که دیگر هرگز حق ورود به چنین نمایشاتی را ندارند ، ناراحت و غمگین نشده و خود را نمی بازند. در اینجا وقتی کلانتر با ناکید به آنها می گوید که دیگر هرگز حق شرکت در مسابقات نمایش در کالیفرنیا را ندارند ، دایی فرانک جمله کنایه آمیزی می گوید که به نوعی مکمل همان حرف پدربزرگ است :" من فکر می کنم ، هنوز می شود زندگی کرد !"
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/fox_searchlight/little_miss_sunshine/_group_photos/greg_kinnear6.jpg
یعنی با این باخت و اخراج از نمایش ، زندگی که به پایان نرسیده و آنگونه که معمولا بازنده ها فکر می کنند ، همه چیز آخر نشده است . آخرین صحنه فیلم نشان می دهد که آنها همچنان با انگیزه ، مثل همیشه همان استیشن قراضه را هل می دهند تا روشن شود و بعد یکی یکی در حال حرکت ، سوار آن شوند و در جاده ای مستقیم پیش روند.
"خورشید خانم کوچولو" ، در واقع یک درس کامل زندگی برای نسل امروز و دیروز است که علاوه بر سرگرم کنندگی و لحن شاد و شنگول ، واقعیات زندگی اعم از تلخ و شیرین را به رخ می کشد : طلاق ، ورشکستگی ، سرخوردگی ، مرگ ، باختن از یک طرف و با هم بودن ، رسیدن ، عمل کردن به وظیفه و دوست داشتن و همیشه برنده بودن از طرف دیگر. همه این فراز و نشیب ها جزیی از زندگی است که در "خورشید خانم کوچولو" با چشم اندازی امیدوارکننده و دلپذیر به نمایش در می آید ، آنهم در این دوره و زمانه ای که جهان را مملو از تراژدی و سیاهی و تلخی و تباهی گردانده اند و همین لااقل برای روحیه دادن به نسل جوان امروز غنیمت است!
نوشته: سعيد مستغاثي ، منتقد سينما ، برگرفته از وبلاگ سعيد مستغاثي (http://smostaghaci.persianblog.com/)
چشمان کاملاً بسته
http://www.hometheaterhifi.com/volume_7_1/images/movie-eyes-wide-shut.jpg
پوستر فیلم
چشمان کاملاً بسته (Eyes Wide Shut) فیلمی در گونهٔ معمایی به کارگردانی استنلی کوبریک و محصول سال ۱۹۹۹ است
شناسنامه
کارگردان: استنلی کوبریک
تهیه کننده: استنلی کوبریک
فیلمنامه: استنلی کوبریک با همکاری فردریک رافائل و با نگاهی بر داستان «داستانک رویایی»[1]* نوشتهٔ آرتور شنیتسلر.
بازیگران
تام کروز (دکتر ویلیام "بیل" هارفورد)
نیکول کیدمن (آلیس)
سیدنی پولاک (ویکتور زیگلر)
ماری ریچاردسون (ماریون ناتانسون)
توزیعکننده: برادران وارنرانتشار۱۳ ژوئیه
۱۹۹۹مدت۱۵۹ دقیقه
زبان: انگلیسی
بودجه۶۵ میلیون دلار
داستان
دکتر ویلیام هارفورد که به همراه همسرش به مهمانی یکی از سرشناسان نیویورک - ویکتور زیگلر - رفته است، توسط صاحبخانه به طبقه بالا خوانده میشود تا زن جوانی به نام مَندی را که در مصرف مواد مخدر زیادهروی کرده و در حال معاشقه با زیگلر بیهوش شده است، معاینه کند. آلیس، همسر او، در غیابش با مهمان دیگری سرگرم گفت و گو میشود. در انتهای شب در خانه، بحثی در مورد روابط جنسی زن و مرد و حسادت بین آنها در میگیرد و آلیس پیش شوهرش اعتراف میکند که زمانی به یک افسر نیروی دریایی علاقمند بوده است. بین زن و شوهر بحث در میگیرد و مرد برای انجام یک فوریت شغلی از خانه بیرون میآید. سپس پریشان از حرفهای آلیس در شهر راه میافتد و به شکلی میخواهد با خیانت کردن، از حسی که آلیس نسبت به آن ملوان داشته است انتقام بگیرد.
بیل با آدمهای مختلفی برخورد میکند و یکی از دوستان قدیمیاش به نام نیک که در یک کافه پیانو میزند، درباره یک میهمانی مخفی برایش تعریفهایی میکند. برای رفتن به این میهمانی حاضران باید کلمه عبور را بدانند. نیک این کلمه را به بیل میگوید. بیل برای رفتن به این میهمانی به لباسی مخصوص و ماسک نیازمند است، این لباس را به سختی تهیه میکند و به میهمانی میرود. در آنجا با صحنههای آئینی و مجلس عیاشی[2]* اسرارآمیزی روبهرو میشود. در این بین زنی نزد بیل میآید و او را ترغیب به رفتن میکند، ولی بیل میماند و گرفتار میشود. یکی از مسئولان مهمانی کلمهٔ عبور دوم را از وی سوال میکند که او آن را نمیداند. مرد به او میگوید که باید مجازات شود و از او میخواهد که ماسکش را بردارد. در این بین زنی اعلام میکند که حاضر است تاوان کار بیل را بدهد و به جای او مجازات شود. بنابراین دکتر هارفورد از مجازات رهایی مییابد و به خانه میرود.
چند روز بعد، بیل اطلاع مییابد که مَندی - مانکن جوانی که در مهمانی ابتدای فیلم معاینهاش کرده بود - بدلیل زیادهروی در مصرف مواد مخدر، مرده است و پی میبرد که آن زن همان نجاتدهندهاش است. به سردخانه میرود و جسد او را میبیند. دوست ویلیام - زیگلر - که در مهمانی بوده به او میگوید که این همان دختر است ولی به خاطر مصرف بیش از حد مواد مخدر جانباخته است و توطئه و قتلی در میان نیست. ویلیام به خانه باز میگردد و میفهمد که آلیس ماسکی که در مهمانی به چهره داشته را یافته است و از آشکار شدن مخفیکاری و حس گناه میگرید.
آلیس از خواب بیدار میشود، کابوسی که دیده را برای بیل تعریف میکند. سپس بیل تمام ماجرا را برای آلیس نقل میکند و به هنگام صبح به همراه دختر کوچکشان برای خرید کریسمس میروند. در فروشگاه، آلیس در انتهای گفتگوی پایانی فیلم به بیل میگوید که «در مورد آینده چیزی نمیدانم، اما اولین کاری که باید بکنیم، عشقبازی است».
منبع: ویکی
دوستت دارم، پاریسParis, je t'aime
http://www.cherrycoloured.com/wordpress/wp-content/uploads/2006/09/parisjetaimeheart.jpg
نویسنده و کارگردان: الیویه آسایا/اپیزود کارتیه د انفان روژ، فردریک ابورتن/اپیزود کارتیه لاتن، گریندر چادها/کی د سینه، سیلویا شومه/برج ایفل، اتان کوهن و جوئل کوهن/ اپیزود تویلری، ایزابل کویکسه/اپیزود باستیل، وس کریون/اپیزود پر لاشز، آلفونسو کوارون/اپیزود پارک مونسو، ژرار دپاردیو و امانوئل بنبی/اپیزود کارتیه لاتن، کریستوفر دویل/اپیزود پورت د شوز، ریشار له گراونسه/اپیزود پیگال، وینچنزو ناتالی/اپیزود کارتیه د مادلن، الکساندر پاین/اپیزود ناحیه چهاردهم، برونو پودالیدوس/اپیزود مون مارتر، والتر سالس و دانیلا توماس/اپیزود لویی شانزدهم، الیویر اشمیتز/اپیزود پالاس د فه ته، نوبوهیرو سووا/اپیزود پالاس د ویکتوآر، تام تیکویر/اپیزود فوبورژ سن دنی، گاس ون سنت/اپیزود له ماره بر اساس ایده ای از تریستان کارنه. موسیقی: پی یر آدنو، مایکل اندروز، رینهولد هیل، جانی کلیمک، ماری صباح، تام تیکویر. مدیر فیلمبرداری: ماکسیم الکساندر، میشل آماتیو، برونو دالبونل، اریک گوتیه، فرانک گرایب، اریک گیوشار، ژان کلود لاریو، دنی لنوآر، کاتی لی، پاسکال مارتی، تتسوئو ناگاتا، ماتیو پوآره-دلپاش، دیوید کوئسماند، پاسکال رابو، میشل سرسین، ژرار استرین. تدوین: لوک بارنیه، ماتیلد بونوفوی، استن کولت، سیمون ژاک، آن کلوتز، ایزابل مریه، الکس رودریگز، هیساکو سووا. طراح صحنه: بتینا وان دن اشتینن. بازیگران: ماریان فیث فول[ماریان]، گاسپار اولیل[گاسپار]، استیو بوسمی[توریست]، باربه شرودر[مسیو آنری]، لی زین[مادام لی]، سرجیو کاستلیتو[شوهر]، ژولیت بینوش[سوزان]، ویلم دافو[کابوی]، مگی جایلنهال[لیز]، نیک نولتی[وینسنت]، فانی آردان[فانی فورستیه]، باب هاسکینز[باب لیندر]، الیجا وود[توریست]، روفوس سیویل[ویلیام]، ناتالی پورتمن[فرانسین]، ژرار دپاردیو[صاحب کافه]، بن گازارا[بن]، جینا رولندز[جینا] و ...١٢٠ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ لیختن اشتاین، سویس، آلمان، فرانسه.
پاریس و عشق! مثل دوقلوهای جدانشدنی هستند و این فیلم مجموعه ای از داستان های عاشقانه کوتاه زیر آسمان این شهر خیال برانگیز است.
چرا باید دید؟
دوستت دارم، پاریس که برای اولین بار در بخش نوعی نگاه جشنواره کن ٢٠٠٦ به نمایش در آمد پروژه ای بلندپروازانه است که ساخت آن چهار سال به طول کشیده و ١٦ میلیون دلار هزینه در برداشته است. دوستت دارم، پاریس مصداق عینی تکثرگرایی در سینماست. بیست نگاه متفاوت از سوی بیست و دو کارگردان مشهور چند قاره به ماجراهای های عاشقانه زیر آسمان شهری اسطوره ای که بسیاری آن را پایتخت فرهنگی جهان و همین طور شهر عشاق می دانند.
دوستت دارم، پاریس واریته چشمگیری از سبک های دیداری و شنیداری این کارگردان هاست که هر کدام در ژانری متفاوت از دیگری تبحر دارند. مانند گاس ون سنت که در اپیزود له ماره عشق در اولین نگاه میان دو پسر جوان را به نمایش می گذارد یا وینچنزو ناتالی که در اپیزود کارتیه د مادلن عشق میان خون آشام و قربانی اش را به تصویر می کشد. یا عشق مادر به فرزند در اپیزود پالاس د ویکتوآر[نوبوهیرو سووا]، عشق میان دو بازیگر عجیب و غریب در پیگال[ریشار له گراونسه] و از همه غریب تر عشق میان پسری نابینا و دختر بازیگر در اپیزود فوبورژ سن دنی[تام تیکویر] که به جرات می شود گفت برجسته ترین اپیزود فیلم به شمار می رود. هر کارگردان محله ای متفاوت را برگزیده که زندگی در آنها سیری متفاوت با دیگری دارد. حال و هوا و روش های زندگی خاصی بر آن حکمفرماست و طبیعی ست که عشق میان آدم هایش نیزجلوه ای دیگر دارد. هر کارگردان تقریبا پنج دقیقه برای روایت قصه خود فرصت داشته که همین امر به خودی خود چالشی به شمار می رود. چون نماهایی از همه این اپیزودها در کنار هم در پایان فیلم، بایستی نمایی کامل از این شهر راز و خیال را به نمایش بگذارند. اتفاقی که می افتد و تماشاگر را به این باور رهنمون می کند که معشوق واقعی خود همین شهر است.
http://www.linternaute.com/paris/magazine/dossier/06/paris-je-t-aime/images/8.jpg
تماشای فیلم تاثیر یک داستان کوتاه عاشقانه و رابطه ای عاشقانه و کوتاه را دارد که گاه از رابطه ای طولانی و خواندن رمانی بلند بسیار هیجان انگیزتر و به یاد ماندنی تر است. این قصه های کوتاه برای تماشاگر حیرت، شادی، رمانتیسم و هیجان به ارمغان می آورد. و از همه مهم تر مانند روابط عاشقانه یک شبه، یاد آوری آن مدت ها بعد می تواند لذتی مضاعف را در بر داشته باشد، مانند اپیزود برادران کوئن که استیو بوسمی کتک جانانه ای از یک عاشق حسود در ایستگاه متروی تویلری می خورد.
http://www.linternaute.com/paris/magazine/dossier/06/paris-je-t-aime/images/7.jpg
اما آن چه اهمیت دارد، تصویر نهایی پازل گونه ای است که با کنار هم چیدن این تکه ها شکل می گیرد. دوستت دارم، پاریس به عنوان یک کل یکی از سخت ترین فیلم های زمانه ماست، چون ترکیب حیرت انگیزی از سبک ها، نگاه ها و استعدادهاست. اما همه این اپیزودها در یک چیز مشترک هستند و همین عنصر این اجزای ناهمگون را تبدیل به یک کلیت هنری می کند. این چیز رمانتیسم زیر این آسمان است که حتی خون آشام هایش نیز از آن بی نصیب نمی مانند. حتی اپیزود کی د سینه[ساخته گریندر چادهای هندی تبار] با مضمون کلیشه ای عشق پسر غربی به دختر شرقی خالی از تفریح نیست. شاید اپیزود وس کریون را تعجب برانگیزترین قسمت فیلم نامید که در پر لاشز می گذرد و روح اسکار وایلد برای ترمیم رابطه یک زوج به شوهر کمک فکری می کند.
اما زیباترین اپیزود فیلم به نظر من ساخته تام تیکویر است که وجه کور کننده عشق را به تصویر کشیده است و امتیاز دیگری بر کارنامه بازیگری ناتالی پروتمن می افزاید. راستی چند بازیگر زن می شناسید که در سال های اخیر به اندازه او و به خوبی او در فیلم ها گریسته و خندیده باشد؟
http://www.linternaute.com/paris/magazine/dossier/06/paris-je-t-aime/images/1.jpg
حیف است این مطلب را بدون اشاره به اپیزودپورت د شوز-با شرکت باربه شرودر- ساخته کریستوفر دویل[فیلمبردار برجسته در حال و هوای عشق، روابط جهنمی، ٢٠٤٦ و آمریکایی آرام که بیش از ٤٠ جایزه بین المللی در کارنامه اش دارد] به پایان ببرم. دوستت دارم، پاریس پنجره ای به دنیای خیال است و تماشای آن مساوی است با دو ساعت تمام مزمزه کردن عشق! و خواهش می کنم بعد از تماشای فیلم در پرسیدن این سوال از خودتان کوتاهی نکنید: قصه عاشقانه من در زیر آسمان پاریس چگونه حکایتی می شد؟
برگرفته از وبلاگ امیر عزتی
alirezaf
26-04-2007, 13:51
http://i17.tinypic.com/48ei1is.jpg
فیلم: وی برای وندتا
کارگردان: جیمز مک تیگ (ماتریکس، شهر تاریک، جنگ ستارگان)
نویسندگان : اندی و لری واچوفسکی (ماتریکس. قاتلین)
ناتالی پورتمن (ایوی هامند) ـ هوگو ویوینگ (وی) ـ ویلیام هارت (ساتلر) ـ استفن ری (فینچ)
بر اساس رمان تصویری آلن مور
ـ روز پنجم نوامبر را بخاطر داشته باش
روز پنجم نوامبر انگلیسی ها جشن غریبی برگزار می کنند که شب گای فاوکس (یا شب آتش بازی) نامیده می شود و یادواره توطئه "گان پاودر" (باروت) در سال 1605 است؛ در شب 5 نوامبر سال 1605گای فاوکس توطئه ای برای منفجر کردن ساختمان پارلمان و ترور جیمز اول ـ پادشاه انگلستان ـ طرح ریزی کرد که شکست خورد. گای فاوکس و همراهانش دستگیر، به جرم خیانت محاکمه و اعدام شدند، اما میراث وی تا به امروز یعنی چهار صد بعد باقی مانده است و برخی آن را معادل انگلیسی روز استقلال آمریکایی ها می دانند.
از نظر بسیاری پنجم نوامبر شب آتش بازی و نشانه شکست تروریسم است، اما برخی گمان می کنند که در این شب تروریسم جشن گرفته می شود. ناظران بدبین تر فاوکس را قهرمان دانسته، تلاشش برای ترور سیاستمداران را نادیده می گیرند. حتی در سال 2002 جامعه انگلیس به نفع ذکر نام وی در فهرست بزرگترین بریتانیایی های شبکه بی.بی.سی رای داد. بنظر می رسد چهارصد سال بعد، وی برای وندتا نیز چنین زنجیره ای از واکنشها ـ نمایش حیرت انگیز آتش بازی و احساسات ضد حکومتی ـ را بر انگیزد.
آلن مور نویسنده و دیوید للوید نقاش در واکنش نسبت به حوادث سیاسی کشور خود وی برای وندتا را خلق کردند؛ توهمی تاریک از زندگی تحت سلطه حکومت فاشیسم در انگلستان، و مرد نقابداری که از سایه ها پدیدار می شود تا چنگال قدرت را خرد کند. البته لازم به ذکر است کتاب للوید سیاه تر، بیرحم تر و شاید کثیف تر و ناخوشایند تر بود، اما برادران واچوفسکی لایه ای از درخشندگی و نظم به داستان اضافه کردند که زمختی ـ لازم ـ کتاب را می گرفت.
ـ پشت این نقاب جسم نیست. یک ایده است و ایده ها هم ضدگلوله هستند.
داستان فیلم در سال 2020 اتفاق می افتد. انگلستان که یک سری فجایع ـ همچون یک بیماری مسری خطرناک ـ را پشت سر گذاشته است، پس از آشفتگی سیاسی از خاکستر برمی خیزد و تحت رهبر ساتلر فاشیست (هارت شباهت زیادی به هیتلر دارد) به شکل یک دیکتاتوری منظم، سالم و کارامد که پلیس مخفی و شبکه های تبلیغ خاص خودش را دارد دوباره متولد می شود. حکومت بریتانیا از سلطنتی به حکومت دیکتاتوری بدل شده و جامعه با مشت آهنین ترس اداره می شود. هنر و ابراز عقیده سانسور می شود. همجنس بازها، اقلیتها و مسلمانها به کمپ های بازداشت فرستاده می شوند. انگلستان بیشتر شبیه اردوگاه است تا یک کشور. شبها حکومت نظامی در شهر برقرار است، و شبگردانی که فینگرمن نامیده می شوند وظیفه کشیک را برعهده دارند.
زن جوانی به نام ایوی هامند پس از حکومت نظامی از خانه خارج می شود، توسط پلیسهای مخفی که "فینگرمن" (fingermen) نامیده می شوند دستگیر شده و مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. اما شبح شنل پوشی که نقاب گای فاوکس به چهره دارد (در ابتدای فیلم ماجرای گای فاوکس خیلی کوتاه تعریف می شود) با آن لبخند درخشان و تزلزل ناپذیرش فینگرمن ها را شکست داده و ایوی را نجات می دهد.
او وی نام دارد. حال که ایوی را نجات داده است گویی سرنوشت آن دو به هم پیوند خورده است. وی اهدافش، فلسفه اش و جنونش را ـ مبارزه علیه این حکومت و نجات مردم ـ بطور کوتاه و سریع برای ایوی توضیح داده و از او می خواهد تماشاچی نخستین برنامه اش باشد؛ منفجر کردن ساختمان قوه قضاییه و مجسمه فرشته عدالت و پخش آهنگ "مقدمه 1860" به عنوان اولین اقدامی که بعدها زنجیره ای از واکنشها را در بین مردم لندن برمی انگیزد، و همان شب به ایوی قول می دهد که سال آینده در همین روز ساختمان پارلمان نیز به تاریخ خواهد پیوست.
روز بعد وی به ساختمان تلویزیون ـ محل کار ایوی ـ نفوذ می کند و موفق می شود برنامه خودش را که سخنرانی برای مردم لندن است روی آنتن بفرستد. طی این برنامه با مردم از حکومت و اعمال آن، سکوت مردم و هزینه سکوتشان سخن می گوید و از آنها می خواهد "اگر شما هم چیزهایی را می بینید که من می بینم، اگر چیزی را حس می کنید که من حس می کنم، سال دیگر در همین روز جلوی ساختمان پارلمان در کنار من بایستید".
حین فرار وی به دام می افتد و به کمک ایوی ـ که به دست پلیس مضروب می شود ـ فرار می کند، و مجبور می شود ایوی را نیز با خود به خانه زیرزمینی مرموزش گالری سایه ها ببرد، تا به دست پلیسهای حکومتی نیفتد.
ایوی تنها او را به عنوان مردی سرشار از نفرت و خشم که تنها در پی انتقام است ـ انتقام بلایی که بر سر او آورده اند و انتقام آزادی از دست رفته ـ می شناسد، خود وی هم هم فکر می کند که تنها انگیزه او نفرت است؛ نفرتی که نفس می کشد و در خونهایش جاری است. اما به تدریج در می یابد چیز دیگری، قدرتمندتر و ماناتر، در زیر این لایه خشم و نفرت در حال شکل گیری است . . .
در باقی داستان از طریق تحقیقات سربازرس فینچ که مسئول پرونده شده است به گذشته وی پی می بریم. همچنین با زندگی ایوی هامند، چگونگی مرگ پدر و مادرش و ترسهای پنهان ایوی، چگونگی به قدرت رسیدن ساتلر ـ که در تمام فیلم از طریق یک تلویزیون چهل اینچی با ما سخن می گوید ـ و وضعیت کنونی جامعه آشنا می شویم. فینچ با تحقیق درباره اعضای بلندپایه حزب که به دست وی به قتل می رسند ـ سخنگوی دولت، اسقف کلیسای انگلیکان که یک کودک آزار است و یک پزشک ـ به حقیقت تاریک و تلخی درباره حکومت پی می برد . . .
* * *
ـ مردم نباید از حکومت بترسند. این حکومت است که باید از مردم بترسد.
وی برای وندتا شاید تنها فیلم سال 2006 باشد که چنین تفاسیر و تعابیری را بین سینمارو ها برانگیخت.
تروریسم، آزادی مذهبی، همجنس بازی، آزادی بیان همگی از موضوعات حساسی هستند که برادران واچوفسکی در این فیلم به آنها پرداخته اند. مسائلی که هریک از آنها برای جنجال برانگیز کردن یک فیلم کافی است و در ابتدا چنین تراکم موضوعی بنظر زیاده روی می رسد. اما به یمن ساختار هنرمندانه فیلم و بازی درخشان هوگو ویوینگ و خاصه ناتالی پورتمن به خوبی از عهده برآمده اند. ویوینگ در پس نقاب خندان گای فاوکس باشکوه و تسخیر کننده است. با اینکه در تمام طول فیلم ما چهره او را نمی بینیم، با حرکات بدنی و لحن موزون صدایش به خوبی توانسته است افکار و حتی احساسات وی را به مخاطب منتقل کند، و فوکوس مرکزی فیلم است. او ثابت می کند که می توان با طرز بیان کلمات به تاثیری روی مخاطب دست یافت که حتی بعضی بازیگران با استفاده کامل از حالت چهره خود از پس آن برنمی آیند. دیدن ماسک سرد و بیروح که بواسطه بازی درخشان ویوینگ جان می گیرد مجذوب کننده است.
اما می شود گفت که بار احساسی فیلم بر شانه های جوان ناتالی پورتمن است. او در این فیلم شکست جنگ های ستاره ای را جبران کرده و چنان بازی گیرایی ارائه می دهد، و نقش چنان برازنده اوست که تصور کس دیگری برای این نقش دشوار می نماید. او در نقش دختر جوانی که پدر و مادرش را در جریان مبارزات سیاسی از دست داده و ترسهای کودکی همواره همراهش هستند، دختری که همواره به دنبال حمایت می گردد ـ و حتی سعی می کند در ازای آزادی و امنیت وی را به اسقف لو بدهد ـ و سرانجام به کمک وی دگرگون می شود بازی درخشانی ارائه داده است.
وی برای وندتا فیلمی پیچیده و مبهم است. برخی مضامین فیلم ـ سیاستمدار قدرت طلب، حمله تروریستی دروغین، توصیف ساتلر به عنوان رهبری مذهبی و مصمم که حاضر است برای حفظ قدرت هرکاری بکند ـ برای ما مضامین آشنایی هستند. فیلم آشکارا حملات خود را به سوی بوش نشانه رفته است؛ مذهبی های افراطی که در ابتدای فیلم به حملات تروریستی متهم می شوند، متهمینی که طی فیلم با کشیدن کیسه سیاهی روی سر بازداشت می شوند ـ که اشاره به شیوه های زندان ابوغریب دارد ـ و رابطه کمپ لارک هیل در فیلم و زندان گوانتانامو. حتی وقتی در انتها مشخص می شود که ساتلر برای بدست گرفتن قدرت خودش حملات تروریستی را طراحی کرده است، اشاره به این موضوع است که شاید حملات یازده سپتامبر هم چیزی بیشتر از نمایشی ظاهری نبوده باشد.
شاید به همین خاطر بود که بسیاری نشریات آمریکایی فیلم را نادیده گرفته و برادران واچوفسکی را به ترویج و حمایت از تروریسم متهم ساختند. حتی برخی فیلم را ضد آمریکایی دانستند. اما یکی از منتقدین طرفدار فیلم در پاسخ به این دیدگاه گفت: "این افراد باید دید بسیار تاریک و بدی نسبت به کشور خود داشته باشند که آن را با فضای فیلم مقایسه می کنند"
اما نکته شاید مثبت فیلم در آن است علیرغم محتوای سنگین سیاسی، کسانی که بدنبال فیلم علمی تخیلی سرشار از انفجار و شلیک اسلحه و پرتاب چاقو هستند نیز از آن لذت خواهند برد. اما برای افرادی که به سیاست علاقه دارند وی برای وندتا تمثیلی از زمانه ماست؛ فراخوانی برای افرادی است که همچون ایوی و وی می خواهند جهان تغییر کند و دیگر مردم به راههایی که حکومت تعیین می کند رانده نشوند، جایی که مردم کشور نیز در تعیین سرنوشت خود دخیل هستند و برای خود تصمیم می گیرند.
ـ جایی که ترس ابزار نهایی حکومت نباشد
مریم آقازاده
برگرفته از مجله اینترنتی نسل نو
alirezaf
26-04-2007, 13:54
http://i13.tinypic.com/4crxxmd.jpg
من و تو انسان را رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود...
"شاملو"
فیلم "کرش" به کارگردانی "پل هاگیس" از برندگان اسکار امسال سینمای هالیوود است،
که به زیبایی هر چه تمام مسائل نژاد پرستی، بی اعتمادی و نبود امنیت را در شهر "لس آنجلس" ایالات متحده امریکا بعد از واقعه 11 سپتامبر به تصویر می کشد.
می توان گفت "کرش" یک فیلم اجتماعی بسیار قوی است که تقابل فرهنگها، اقوام و نژادهای مختلف را درقالب درگیریها و اختلافات بین سیاهپوستان و سفید پوستان امریکا و نیز سایر اقوام مهاجر از جمله آسیایی در برخورد با امریکایی ها و...را بیان میکند.
داستان فیلم جریان زندگی افرادی است با قومیتهای مختلف که در یک شهر زندگی می کنند و بر حسب تصادف با هم برخورد می کنند. دو سارق سیاه پوست که اغلب گفتگوهای آنان در مورد تبعیض نژاد و هراسی است که مردم از سیاهان دارند.
یک دادستان به همراه هسرش "جین" که دچار حس تنهایی و ترس عمیقی است، طوریکه خدمتکار را نزدیکترین دوست خود می داند و نمی تواند به آرامشی که می خواهد دست یابد.
یکی از دلایل گیرایی این فیلم برای فارسی زبانان وجود یک خانواده ایرانی است. در همان اوایل فیلم فرهاد و دخترش برای خرید اسلحه وارد مغازه می شوند و مکالمات بین آنها فارسی است، فرهاد که مردی نا آرام و عصبی به نظر می رسد، نمی تواند توهین و کنایه صاحب مغازه را تحمل کند و با داد و فریاد از آنجا خارج می شود.
اینجا اولین صحنه ایست که حقیر بودن یک قوم از نظر دیگری در قالب دعوای لفظی مطرح می شود. و از این پس در قسمتهای مختلف فیلم شاهد تحقیر کردنها و ترسهایی هستیم که افراد داستان نسبت به اطرافیان خود دارند. چرا که وجود نژادهای متفاوت و تقابل میان آنها و نیز بی اعتمادی افراد نسبت به یکدیگر از مسائل و مشکلات کنونی امریکا محسوب می شود. و در این شرایط هر قومی دیگری را عامل نابسامانی ها ی جامعه می داند.
"رایان" پلیس متعصب و نژاد پرستی است که به همراه "هنسون" پلیس تازه کار، مأمور گشت در سطح شهر هستند. زمانیکه حسی منفی از برخورد ناشایست رایان که ناشی از تعصبات نژادپرستانه اوست به بیننده القا می شود، در صحنه ای جذاب کاری انجام می دهد که تمام ذهنیات تماشاگر بهم می ریزد. او با به خطر انداختن جان خود سعی در نجات همسر "کامرون" (کارگردان سیاه پوستی که شب قبل هنگام گشت،رایان او و همسرش را آزرده و تحقیر کرده بود) داشت. و توانست او را از داخل اتومبیلی که هر لحظه امکان داشت منفجر شود،بیرون بکشد.
چنین حادثه ای که دور از انتظار است جایی دیگر توسط "هنسون" خلق می شود، پلیس جوانی که تا آن لحظه شخصیت مثبتی از خود ارائه کرده و به خاطر نژادپرست بودن رایان نمی خواهد کنار او کار کند. در یک لحظه حساس مرتکب قتلی می شود که این حرکت، ذهنیت مثبت تماشاگر را در مورد او دچار تردید می کند.
"هاگیس" به خوبی توانسته بی اعتمادی و نا آرامی را در مردم امریکا نشان دهد و نیز ترسی را که در لایه های مختلف اجتماع به چشم می خورد. نوعی هراس که به نظر می رسد پس از انفجار برجهای دو قلو تاثیر بیشتری در روابط افراد مختلف داشته است.
آنجا که قفل ساز برای آرام کردن دختر کوچکش از ترس گلوله ای که ممکن است از پنجره اتاقش وارد شود، شنل نامرئی را به او هدیه می دهد تا وی را در برابر گلوله محافظت کند و در صحنه ای دلخراش در اواخر فیلم، فرهاد که قفل ساز را عامل اصلی اتفاقی که برایش افتاده میداند به قصد کشت به روی او اسلحه می کشد و دختر کوچک به جای پدرش مورد اصابت گلوله قرار می گیرد، اما هیچ اتفاقی برایش نمی افتد! چون دختر فرهاد قبلاً به جای گلوله های واقعی، گلوله های مشکی کار گذاشته بود.
در فضای پایانی فیلم به نظر می رسد برای مدت کوتاهی آرامشی نسبی حاکم می شود ولی باز یک تصادف و باز درگیری ها و تقابل قومیتهای مختلف ...
معضلات نژاد پرستی و بی امنیتی در این فیلم فقط به شهر لس آنجلس یا حتی امریکا محدود نمی شود. می توان گفت این مشکلات کم و بیش و به گونه های مختلف در تمامی جوامع به چشم می خورد. حوادث غیر منتظره فیلم حکایت از مسائلی دارد که به نوعی گریبانگیر انسان امروز است. پیش فرضها و تفکراتی که بشر بدان دچار است و گاهی نمی خواهد بپذیرد که باید آنها را اصلاح کند.
انسان از خود بیگانه امروز به جای تقویت روابط و شناخت خود و دیگر اقوام و فرهنگها فقط دچار نوعی وحشت و هراس از برخورد با دیگران است و همین تفکرات نژادپرستانه بهانه ایست برای دور شدن اقوام مختلف از هم و حقیر شمرده شدن یک قومیت از نظر دیگری، و توانسته اصل انسانیت را زیر سوال ببرد و جهان را دچار آشوب و هراس کند.
تصادف Crash
کارگردان: پل هاگیس. فیلمنامه: رابرت مورسکو، پل هاگیس. موسیقی: مارک ایشام. بازیگران: دان چیدل( کارآگاه گراهام واترز)، مت دیلون(گروهبان رایان)، رایان فیلیپه(سرکار هنسون)، شاون توب(فرهاد). ١١٣دقیقه . محصول آمریکا، آلمان.
آرزو آقایی
برگرفته از مجله اینترنتی نسل نو
reza_bavaria
26-04-2007, 15:04
اگه ممکنه نقد فیلمهای زیر رو هم بیاورید :
1 - سگهای پوشالی با بازی داستین هافمن
2 - زوربای یونانی با بازی آنتونی کویین
3 - بچه رزماری اثر رومن پولانسکی
بی نهایت ممنونم .
آخر الزمان
Apocalypto
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/buena_vista/apocalypto/apocalyptobig.jpg
اخرالزمان
به کارگردانی:Mel Gibson
فیلمنامه:Mel Gibson ، Farhad Safinia
اهنگساز:James Horner
ژانر:اکشن ، ماجراجويي ، درام
رده بندی سنی:Rافراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند
مدت زمان:139 دقیقه
محصول:2006 USA
بازیگران:
Rudy Youngblood در نقش Jaguar Paw
Dalia Hernandez در نقش Seven
Jonathan Brewer در نقش Blunted
Morris Birdyellowhead در نقش Flint Sky
Carlos Emilio Baez در نقش Turtles Run
Ramirez Amilcar در نقش Curl Nose
Israel Contreras در نقش Smoke Frog
Israel Rios در نقش Cocoa Leaf
María Isabel Díaz در نقش Mother in Law
Espiridion Acosta Cache در نقش Old Story Teller
خلاصه فیلم:
حکمرانی مایا رو به انقراض است و سران این قوم تلاش میکنند با ساختن معابد بیشتر و تشویق مردم به قربانیدادن آن را نجات دهند. در این میان مرد جوانی که برای قربانیشدن انتخاب شده است از قلمرو فرار میکند.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/touchstone_pictures/apocalypto/_group_photos/rudy_youngblood2.jpg
مقدمه
اخرالزمان نام فیلمی بود که جنجال بسیاری آفرید شاید برای مل گیبسون تنها دفاعی که وجود دارد ارائه هنر خود در زمینه کارگردانی باشد او خواسته یا ناخواسته در گیر یک جنگ شده جنگ او با قدرتمندان هالیوود از زمانی اغاز شد که او کارگردانی فیلم مصائب مسیح را پذیرفت و با تمام فشارهایی که از جانب مافیای هالیوود بر او تحمیل شد سرانجام او فیلم مصائب مسیح را ساخت و اکران کرد این موفقیت بزرگی برای فیلمسازی که بر خلاف جریان اب شنا میکرد بود با اینکه مصائب مسیح فیلم شاه کاری از اب در نیامد اما برای شخص مل گیبسون این یک پیروزی بزرگ بود با اینکه بعد از ساختن فیلم مصائب مسیح مافیایی یهودی هالیوود سعی کرد تا به نحوی نام مل گیبسون را از هالیوود پاک کنند اما این کارگردان و مرد بزرگ ماند و فیلم ساخت مهم نیست که چه فیلمی با چه کیفیتی ساخت اما او فیلم ساخت گیبسون یک مسیحی متعصب است اما او یک شاخصه مهم دیگری دارد و ان شجاع بودن او است است گیبسون درست مثل شخصیت های اول فیلمهای خود از یک غرور و شجاعت خاصی پیروی میکند فیلم اخرالزمان اخرین ساخته وی محسوب میشود به شخصه کاری ندارم که در مورد این فیلم مل گیبسون منتقدان چه گفتند منتقدانی که اکثرا یهودی هستند باید چه بگویند ایا جز اینکه از این فیلم بدگویی کنند کاری از انها ساخته است؟جالب اینجاست که منتقدین داخلی هم به تقلید کورکورانه از همتایان خارجی خود میپردازند واقعاً پیدا کردن یک فکر آزاده سخت است ما به مشکلات گیبسون با یهودی ها کاری نداریم و کاری نداریم که او با احمدی نژاد ملاقات کرده است من به عنوان یک علاقه مند به سینما وظیفه دارم که حقیقت را بنویسم و ان حقیقت چیزی جز این نیست که مل گیبسون این بار فیلم خوبی ساخته است من شجاعت این فیلم ساز را می ستایم و به دور از هر آنچه که تا به حال در مورد این فیلم نوشته شده مینویسم چون من مدیون هیچ قدرتی نیستم نه عیسی مسیح را به قتل رسانده ام و نه کسی را در کوره ادم پزی انداخته ام !!!
نقد فیلم
فیلم اخرالزمان با یک جمله از ویل جیمز دورانت تاریخ دان برجسته جهان اغاز میشود:
<<هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد مگر انکه از درون نابود شده باشد >>
این جمله است که مل گیبسون انرا محوریت فیلم خود قرار داده است شاید فیلم اخرالزمان در نگاه اول فیلمی خشونت امیز با صحنه های سلاخی انسان باشد اما استفاده از خشونت مثل استفاده از ص ک ص در سینما میتواند حقایق زیادی را بازگو کند در پس صحنه های خشونت امیز اخرین فیلم مل گیبسون چیزی جز زیبایی و آزادگی نیست شاید برای کارگردانی که تحت فشارهای روانی شدید این فیلم را کارگردانی کرد شکست بزرگترین دست اورد باشد اما در مورد گیبسون این مصداق وجود ندارد فیلم اخرالزمان با کنایه بر مسائل سیاسی امریکا و موقعیت کنونی جامعه جهان ساخته شده این فیلم کنایه امیز ترین فیلمی بود که تا به حال دیده ام در فیلم اخرالزمان همه چیز هدفمند است اما اگر بخواهیم دقت بیشتری کنیم باید به این نکته اشاره کنیم که در واقع گیبسون یک بار دیگر فیلم مصائب مسیح خود را باز سازی کرد درست مثل مصائب مسیح ما در فیلم اخرالزمان هم تازیانه میبینیم رنج میبینیم و اتفاقا همان سربازان رومی یهودی را هم در قالب جدید میبینیم گیبسون سعی کرده است که کاراکتر های منفی فیلم خود را شبیه به سربازان رومی کند در فیلم تجاوز شاید اصلی ترین مقوله ای باشد که باید به ان پرداخت یک قوم به یک قوم دیگر حمله میکند قوم قدرتمند تر پیروز میشود اما این فقط ظاهر قضیه است شاید گیبسون اصولا تجاوز ابر قدرت به یک قوم ضعیف تر را کنایه برای حمله امریکا به عراق و افغانستان میداند استفاده گیبسون ار انسان های بدوی و لوکیشن های جنگل بی شباهت به فیلم اینک اخرالزمان فرانسیس فورد کاپولا نیست همان طور که در فیلم فورد کاپولا امریکا در با تلاقی که در ویتنام به وجود اورده بود غرق شد این بار هم همین اتفاق در قالب جدید تر و با یک شکل تازه تری در فیلم گیبسون رخ میدهد استفاده از جنگل و تمدن بدوی و صحنه های سلاخی از نکات مشترک فیلم گیبسون با فیلم فرانسیس فوردکاپولا است
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/touchstone_pictures/apocalypto/mayra_serbulo/apocalypto1.jpg
در واقع انتخاب اقوام مایان ها که در امریکای مرکزی زیسته اند بدون دلیل نبوده است در فیلمی که همه عوامل ان خوب بوده اند مثل طراحی صحنه ها و بازی خوب بازیگرانی که بسیاری از انها مردم بومی بوده اند و موسیقی متن مناسب فیلم و فیلمنامه خوب فرهاد صفی نیا همگی باعث شده اند تا ما با فیلم خوبی مواجه باشیم واقعاً دراین فیلم چهره پردازی ها و گریم بازیگران بسیار عالی است یک دوربین در حال حرکت و متحرک که باعث هیجان صحنه میشود و تصویری واقعی به تماشاگر نشان میدهد درد و رنجی که گیبسون در این فیلم نشان میدهد به نظر من خیلی بیشتر از شکنجه مسیح در مصائب مسیح است مخاطب با مردم درد دیده به شدت همزاد پنداری میکند و یک حس خشم و انتقام شدیدی برای تماشاگر ایجاد میشود صحنه ها به قدری واقعی و در عین حال ناراحت کننده است که ممکن است بی اختیار برای مردم ستمدیده فیلم و در کل برای انسانیت اشک بریزیم این حس فوق العاده و ملموس فقط با درایت مل گیبسون به عنوان کارگردان اثر و عوامل تهیه فیلم که همگی به خوبی کار خود را انجام داده اند بو جود امده است گیبسون به مانند خیلی از نقشهایش و کاراکتر های فیلم های گذشته خود خیلی ارمان گرایانه عمل میکند او در فیلم مسیحیت را تبلیغ نمیکند با وجود اینکه ما در این فیلم شهادت طلبی و ایثار را که از نقاط مهم دین مسیحیت است را بسیار میبینیم اما گیبسون سعی نکرده است که از نشان دادن صحنه های این چنینی دین خود را تبلیغ کند بالعکس او با نشان دادن آرمانهای بزرگ کاراکتر های فیلم عواملی مثل ایثار و شهادت طلبی را که از منظر خیلی ها توجه پذیر نمیباشد را با ارائه یک تصویر منطقی و ارمان گرایانه و مقدس توجیه میکند خیلی ها گفتند که گیبسون میخواهد عمل تروریست ها را توجیه کند اما این طور نیست چون اگر گیبسون واقعا قصد تبلیغ داشت میتوانست فیلم را با نشان مسیحیت به اتمام برساند اما او به آرمانهای یک ملت غیر مسیحی احترام گذاشت در سکانس های پایانی فیلم ما مشاهد میکنیم که کشتی هایی اروپايی به جزیره مایان ها نزدیک میشوند و اول چیزی که در دست مهاجران و اعضای اروپایی میبینیم ارم و نشان مسیح است در واقع در ان فضای خفقان اور فیلم که شدیدا حضور یک منجی احساس میشود گیبسون اروپایی ها را منجی بشریت نکرد بلکه او منجی را از میان خود مردم یک قوم و تمدن نشان داد در واقع چیزی که باعث نجات از دست ظلم و ستم بی حد و فصل در این فیلم میباشد در درجه اول خود وجود یک تمدن اصیل و انسانیت است در واقع بازهم حضور مردم غرب در یک تمدن جدید در سکانس های پایانی فیلم خود کنایه ای بود بر وضعیتی که قرار است بعد ها بر سر یک قوم و قبیله بدوی رخ دهد(وضعیتی بدتر) با اینکه قهرمان فیلم میتواند خود را بوسیله نیروی خارجی قدرتمند سازد اما این کار را انجام نمیدهد و در سکانسی خطاب به همسرش میگوید که محل زندگی ما جنگل است!در واقع همین حفظ ارزشها موجب نجات قهرمان فیلم اخرالزمان میشود با اینکه او میتواند وارد یک تمدن جدید و در ظاهر قانونمند شود اما قانون جنگل را ترجیح میدهد شاید خشونتی که در فیلم گیبسون نمایش میدهد در ظاهر خوب نباشد اما او از این خشونت برای واقعگرایانه تر کردن این اثر خود و انتقال مفهوم فیلم استفاده میکند فیلم اخرالزمان با تمام خشونت های خود انسانیت و آزادگی را هدف قرار داده است و البته خشونت افراطی فیلم هم درست در نقطه مقابل این انسانیت قرار دارد شخصیت های منفی و ضد انسانی در این فیلم به عمد روی انها بیشتر پرداخت شده است تا نقطه مقابل ان یعنی کاراکتر های مثبت و یا قهرمان فیلم بیشتر نزد تماشاگر جلوه کند این امر به عقیده من علت وجود داشتن صحنه های خشونت امیز را توجیه میکند !
http://www.kinomorgen.de/dateien/11420.1.k.jpg
اما در مورد سایر موارد هم اگر به ان اشاره ای گذرا داشته باشم نماد ها در این فیلم به خوبی نشان داده میشوند تصویر کودک پیش گو که قوم ظالم را نفرین میکند و از نمایی دور تر روی پیشانی خود زخمی شبیه به صلیب دارد و یا خورشید گرفتگی که در فیلم رخ میدهد و یا وسایلی به مانند صلیبی که مسیح بر روی دوش خود حمل میکرد همه نشان از یک تفکر مسیحی دارد اما همانطور که قبلا گفتم از این تفکر سو استفاده نشده است چون ان چیزی که در این فیلم باعث نجات از ظلمت میشود مسیح نیست بلکه خود مردم یک قوم هستند که میتوانند خود را نجات دهند و یا اینکه تسلیم قوم قدرتمند تر شوند اینجا جمله آغازین فیلم که نقل قولی از ویل دورانت است به خوبی نمایان میشود که : هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد مگر انکه از درون نابود شده باشد این فیلم و جمله ای که ویل دورانت تاریخ دان میگوید در واقعه میتواند نقطه امیدی باشد برای ملت هایی که تحت تجاوز قرار گرفته اند اصلا انتخاب نام اخرالزمان هم به همین خاطر است فیلم به صورت کنایه امیزی به حوادث اخرالزمان یعنی زمان کنونی میپردازد و الا داستان فیلم شاید برای قرنها پیش باشد !داستانی که داستان زیبایی است و در واقع فیلم خود قصه ای است از داستانهای اقوام مایان ها در امریکای مرکزی و جنوبی ما در سکانسی از فیلم هم میبینیم که تمام افراد قبیله دور هم جمع شده اند و مشغول شنیدن قصه از پیر مرد قوم خود هستند قصه هایی از اساطیر و خدایان و ارزشهای متعلق به یک قوم که همین ارزشها در نهایت موجبات پیروزی یک قوم را فراهم میکند شاید استفاده گیبسون از یک فیلمنامه نویس ایرانی بی دلیل نبوده است با اینکه فرهاد صفی نیا از چهار سالگی ایران را ترک کرده است اما به هر حال یک ایرانی است و مسلما برای نوشتن فیلمنامه از اساطیر ایران هم کمک گرفته چون داستان فیلم اخرالزمان یک داستان کامل خطی است و درست تماشای فیلم به مانند شنیدن یک داستان حماسی از شاهنامه فردوسی میباشد (شاید) با اینکه خیلی از منتقدین که اغلب یهودی هستند ارزش های فیلم را کتمان کردند اما هر سینما دوست بی طرفی که این فیلم را دیده است از تماشای یک فیلم مهیج و زیبا و خوش ساخت لذت فراوانی برده است با اینکه خیلی ها سعی کرده اند که از ورود کشتی های اروپایی که با ارم حضرت مسیح یعنی صلیب وارد جزیره میشوند (در سکانس های پایانی فیلم) از منجیان متمدن بشریت نام ببرند اما دیالوگ ی که خود شخصیت فیلم که نامش جا گوار (پلنگ خدای قدرت در اقوام مایان ها که جز اسطوره های انها میباشد) خط قرمزی بر این ادعا میکشد گبسون در فیلم خود سعی دارد حقیقت را نمایش دهد و نه چیز دیگری در نهایت این فیلم با تمام کمی و کاستی های موجود ان پیامی را که میخواهد به تماشاگر منتقل کند انتقال میدهد و همین عامل فیلم اخرالزمان را تبدیل به یک فیلم کاملا موفق میکند و این بهترین چیز برای مل گیبسون جنجالی و دوست داشتنی است که در این فیلم یاد و خاطره فیلمهایی که خود در ان ایفای نقش کرده است را برای تماشاگر زنده میکند فیلمهایی مثل میهن پرست و شجاع دل که با تمام وجود به سوی دشمنان حمله میکند و در نهایت با به شهادت رسیدن پیروز میشود این نوع نگاه ظریف و عمیق گبسون به مرگ و چگونه مردن برای من بسیار ارزشمند و دوست داشتنی است فیلمسازی که حماسی فیلم میسازد و مثل قهرمانان فیلمهایش شجاع دل است و با شجاعت فیلم میسازد.
http://blogs.indiewire.com/timbasham/apocalypto-775416.jpg
حاشیه های کار مل گیبسون
فیلم «آپوكاليپتو» به کارگردانی «مل گيبسون» در ایتالیا خشم دولت این کشور را برانگيخت!
اين فيلم عليرغم به تصوير كشيدن صحنههاي بسيار خشن و خونريزانه روز گذشته بدون هيچ محدويت سني براي عموم مردم به نمايش درآمد. اين مسئله باعث خشم دولت و انتقاد آن از مقامات ردهبندي مخاطب در سينماي اين كشور شد. عدهاي از مردم نيز از يك دادگاه مدني اين كشور خواستهاند تا تماشاي اين فيلم را براي ردههاي سني زير 14 سال ممنوع كند.
همراهی «مل گیبسون» با احمدینژاد درباره هولوكاست
ابراز تمایل «مل گیبسون» برای ساخت مجموعهای تلویزیونی درباره نسلکشی یهودیان در جنگ جهانی دوم یا همان «هولوکاست» با واکنش جمعی از یهودیان افراطی مواجه شد هاتون گیبسون» ،پدر کارگردان جنجالی هالیوود چندی پیش اعلام کرد باور ندارد که رویدادی به نام هولوکاست در طول تاریخ شکل گرفته باشد. اظهار نظرهای این شخصیت و موضعگیری مل گیبسون نسبت به یهودیان افراطی موجبات نگرانی این قوم را فراهم کرده است.«دیوید وایمن» کارشناس مطالعات مربوط به هولوکاست در این مورد میگوید: زمانی که درمییابید مل گیبسون قراراست این فیلم را بسازد کمی نگران میشوید. او بارها و بارها اعلام کرده که اعتقادی به هولوکاست ندارد. این در حالی است که گیبسون هرگز نسلکشی یهودیان را در زمره حرکتهای غیرانسانی جنگ جهانی دوم به شمار نمیآورد
مل گیبسون از "رمز داوینچی" انتقاد کرد
مل گیبسون، فیلمساز و بازیگر کاتولیک از کتاب و فیلم "رمز داوینچی" به سبب حمله به باورهای مقدس وی انتقاد کرد. این کارگردان که با ساخت فیلم "مصائب مسیح" جنجال های بسیاری به وجود آورد، اعلام کرد که سوژه فیلم "رمز داوینچی" مبنی بر ازدواج حضرت مسیح وی را آشفته کرده است. گیبسون خاطرنشان کرد آنچه او را آزار می دهد این حقیقت است که مردم چنین مضامینی را باور و تصور می کنند داستان واقعی است.وی در این مورد گفت: "این فیلم فی نفسه تمامی باورهایی را که نزد من مقدس هستند رد می کند. "رمز داوینچی" به عنوان یک اثر تخیلی می تواند فیلم خوبی باشد، اما حقایق را به گونه ای در تئوری های بی ریشه تلفیق کرده که این احتمال وجود دارد برخی از مخاطبان آن را جدی بگیرند."
گیبسون هنوز فراموش نشده است
رابرت دانری جونیور به حمایت از مل گیبسون که در هنگام دستگیری به خاطر مستی به یهودیان توهین کرده بود برخاست و بیان داشت که هیچ انسانی کامل نیست. دانری که در سال 1990 در فیلم " هوای آمریکا " با گیبسون همبازی بود بیان داشت زمان آن رسیده است که هنرپیشه فیلم " اسلحه مرگبار " بخشیده شود زیرا او آن حرفها را در هنگام مستی زده بوده است.گیبسون در 28 جولای سال گذشته در کالیفرنیا به علت مستی دستگیر شد و در لحظه دستگیری شروع به توهین به افسر یهودی که او را دستگیر کرده بود کرد.با وجود این که دانری خود یهودی است بر این باور است که گیبسون به اندازه کافی تنبیه شده است و تحریم کردن وی دیگر فایده ای ندارد گیبسون خطاب به پلیس یهودی:Fucking Jews. The Jews are responsible for all the war in the world"
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/touchstone_pictures/apocalypto/mel_gibson/apocalypto3.jpg
نظر منتقدین در مورد فیلم:
تاد مک کارتی از واریتی: مل گیبسون همیشه برای سورپریز کردن خوب است و آخرین فیلمش آپوکالیپتو فیلم با ارزشی است.
سکات فاونداس از ال ای ویکلی: برای کسانی که ترجیح میدهند فقط از بابت هنری فیلم گیبسون را نقد کنند، فیلم یک قطعه خوش ساخت از سینمای حادثهای است. اما نیمه دیگر قضیه اشکال دارد... با اینکه در این نزدیکیها فیلمهایی که به تقبیح فجایع جنگ و بیرحمی آدمیان پرداخته باشند کم نیستند اما هیچکدام تا به این حد تهوع آور، قدرتمند نیستند
ویلیام آرنولد از سیاتل پست اینتلجنسر: با وجود تمام افراط گریها این فیلم جذاب آشفتهکننده و به شکل بیرحمانهای یک فیلم «جادهای» زیباست و به شکل خارقالعادهای دیدگاه شخصی یک فیلمساز رده آ است که شایسته لقب «مستقل» نیز هست
جیمز برادینلی از ریل ویوز: بهترین چیزی که درباره این فیلم میتوانم بگویم این است که با وجودی که فیلم متعلق به ژانر بسیار شلوغی است اما شبیه به هیچ فیلم امسال نیست و به این خاطر که به کلی یک تجربه تصویری است بهتر است روی پرده سینما دیده شود
کرک هانی کات از هالیوود ریپورتر: این مرد میداند که چطور میتواند یک فیلم دلخراش بسازد. او اتفاقا یک سادیست سینمایی تمام عیار است.
دیوید انسن از نیوزویک: فیلم در انتقال تماشاگر به حال و هوای آن دوره موفق است: لباسها رنگهای روی بدنها نقابهای خشمگین مایایی. همه چیز درست است و قرار دادن دیالوگها (به زبان انگلیسی) در زیرنویس فیلم حرکت هوشمندانهای است. حتا بهتر از این صورتها هستند که هیچگاه از جذابیت نمیافتند. اما با وجود تمام این تحقیقاتی که از نظر انسان شناسی درباره فیلم صورت گرفته است، آپوکالیپتو چه میخواهد بگوید؟
شاون لوی از پورتلند اورگونین: برای یک قلب و مغز طرد شده هم مقدور است که یک اثر هنری عظیم بسازد. و اگر گیبسون در آپوکالیپتو این کار را نکرده بود نمیتوانست فیلمی به این اثرگذاری و جذابی بسازد. اگر تصمیم گرفتید که به کلی فیلم را نبینید، که به خودتان بستگی دارد چیز بزرگی را از دست خواهید داد.
کنت توران از لوسآنجلس تایمز: چیزهای خوب زیادی درباره این فیلم میتوان گفت اما هر کدام از آنها زیر سایه علاقه شدید گیبسون برای به تصویر کشیدن مقدار دیوانهواری خشونت قرار میگیرد
لارنس تاپمن از شارلوت آبزرور: این فیلم شجاع قلب، بدون معنای تاریخی و مصائب مسیح بدون روحانیت است اما هر دوی اینها را سطحی کرده است و بیشرمانهترین خودکشی حرفهای است که میتوانم در مورد یک کارگردان شاخص به یاد بیاورم. اگر او یک کارگردان تازهکار میبود هیچگاه دیگر کار نمیکرد.
برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
The Departrd
http://moviesmedia.ign.com/movies/image/article/731/731829/the-departed-20060908024221443-000.jpg
درگذشتگان ( مردگان، مرحوم )
به کارگردانی:Martin Scorsese
فیلمنامه:William Monahan ، Siu Fai Mak ، Felix Chong
اهنگساز:Howard Shore
مدت زمان:151 دقیقه
محصول:2006 USA
ژانر:جنايي ، درام ، مهيج
رده بندی سنی:R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند
بازیگران:
Leonardo DiCaprio در نقش Billy Costigan
Matt Damon در نقش Colin Sullivan
Jack Nicholson در نقش Frank Costello
Mark Wahlberg در نقش Dignam
Martin Sheen در نقش Oliver Queenan
Ray Winstone در نقشMr. French
Vera Farmiga در نقش Madolyn
Anthony Anderson در نقش Brown
Alec Baldwin در نقش Ellerby
Kevin Corrigan در نقش Cousin Sean
James Badge Dale در نقش Barrigan
خلاصه فیلم:
یکی از ماموران اداره پلیس شهر بوستون به اسم بیلی کاستیگان از سوی دو تن از فرماندهانش یعنی کاپیتان کوئینان و سرجوخه دیگنام ماموریت پیدا می کند تا بصورت ناشناس در تشکیلات یک باند گانگستری بسیار مهم و خطرناک که رهبری آن برعهده فردی به اسم فرانک کاستلو است نفوذ نماید تا خبرهای آنجا را به اداره پلیس منتقل کند . از سوی دیگر یکی از افراد مهم و وفادار به کاستلو به اسم کالین سالیوان بعنوان یک پلیس به اداره پلیس شهر می پیوندد تا برای کاستلو خبرچینی کند . پس از گذشت مدتی از این اتفاقات بیلی پی می برد که گانگسترها یک جاسوس در اداره پلیس دارند و کالین نیز از سوی دیگر متوجه می شود فردی در تشکیلات آنها برای اداره پلیس جاسوسی می کند . با این وجود کالین و بیلی از ماموریت و هویت واقعی همدیگر اطلاعی ندارند و هر کدام در تلاشند تا هر چه زودتر فرد جاسوس را بدام بیندازند .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/_group_photos/leonardo_dicaprio22.jpg
نقد فیلم:
خداوند نگهدار رفتگان است
فیلم مرده (رفتگان) اخرین اثر مارتین اسکورسیزی کارگردان شهیر امریکا است این فیلم اقتباسی از یک فیلم هنگ کنگی به نام روابط جهنمی به کارگردانی اندرو سوفای ماک میباشد .شاید برای اسکورسیزی ساختن یک اثر اقتباسی زیاد جالب نباشد اما ارتباط دادن این اثراز سینمای هنگ کنک با یک فرهنگ پیچیده کار هرکسی نیست!شاید نکته ای که بیش از پیش و جدا از روایت داستان به چشم میخورد موضوع مهاجران ایرلندی است و واژه ایرلندی که ما به کررات در این فیلم میشنویم و جالب اینجاست که اکثر کاراکترهای داستان هم ایرلندی هستند اسکورسیزی در این باره میگوید: سینمای کلاسیک هالیوود را خیلی دوست دارم. و در میان فیلم هایی که با آنها بزرگ شده ام فیلم های جان فورد و رائول والش ایرلندی تبار هم وجود دارند. وقتی از یک فیلم جان فوردی صحبت می کنیم یا به ساختار خانواده در آنها اشاره می کنیم حتی اگر این فیلم داستان زندگی معدن چیان گالی هم باشد باز هم قصه ای است که از دید یک ایرلندی روایت شده است. همیشه چیزی وجود دارد تا این حس را به شما منتقل کند. منظور من ساختاری است که مرا به قصه ای که از صافی فرهنگ خاص خانوادگی ایرلندی عبور کرده نزدیک می کند. ایتالیایی ها این را راحت تر حس می کنند. البته موقعی که آدم های متعلق به این دو فرهنگ در یک محله ساکن می شوند بلافاصله وجود تفاوت بین آنها احساس می شود با وجود همه این تفاوت ها ادبیات ایرلندی برای من بسیار مهم است. شعر ایرلندی همیشه به نظر من فوق العاده بوده برای من باور های خاص کاتولیکی آنها از برداشت های کاتولیکی ایتالیایی جالب تر است .فیلم مرده نمایی است از تاریخ پر اغتشاش شهر بستون است تصاویر اولیه فیلم که مستند میباشد مربوط است به تظاهرات و ناارامی های شهر بستون و اعتراض قشر فرودست و کارگر امریکا در شهرهای دیگر در سال 1970 است. حرکت نمادین اتوبوس ها به نشانه اعتراض از وضعیت سیاه پوستان و مهاجران اقوام مختلف در ان روزگار امریکا میباشد که اسکورسیزی به ان در ادامه فیلم میپردازد .شاید کاراکترهای اصلی فیلم به خصوص فرانک کاستلو (با بازی جک نیکلسون)نماد فرهنگی همان نا ارامی ها باشند و البته دو شخصیت دیگر فیلم یعنی بیلی (با بازی دی کاپریو) و سالیوان (با بازی مت دیمون) محصول این وقایع اتفاق افتاده هستند .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/_group_photos/leonardo_dicaprio10.jpg
در واقع مجدد همان طبقه کارگر که اکثریت انها را ایتالیایی ها و ایرلندی های مهاجر تشکیل میدهند درگیر همان بازی خطرناکی میشوند که در دهه 70 و کمی قبل تر نیز مرتکب ان شدند .جنگ درونی خونین بین خلافکارهای ایرلندی و ایتالیایی که پدیده هایی مثل مافیا را متولد کردند و گانگسترهای خطرناک که به راحتی اب خوردن ادم میکشند هم جزء همان ناهنجاری های فرهنگی است که البته اگر بخواهیم ریشه یابی کنیم باید یک فلش بک طولانی به تاریخ شکل گیری امریکا بزنیم مثلا ما در فیلم دارو دسته های نیویورکی که اسکورسیزی ان را کارگردانی کرد به وضوح با این ناهنجاری ها و تاریخ خونین امریکا اشنا میشویم و چند سال بعد در فیلم مرده اسکورسیزی همان وقایع را البته در قالب یک ماجرای پلیسی و گانگستری به تصویر میکشد .البته جدا از فیلم روابط جهنمی که فیلم مرده از روی ان اقتباس شده است شاید فیلم تقاطع میلر اثر برجسته برادران کوئن نمونه مناسبی باشد از نظر شباهت و البته فرم روایت دو فیلم با اینکه خیلی شبیه به هم میباشد اما تقاطع میلر یک اثر کلاسیک است درست مثل فیلم برادران کوئن ما در فیلم مرده هم شاهد یک جاه طلبی از سوی کاراکترهای اصلی فیلم هستیم فرانک کاستلو و سالیوان که مرکز این جاه طلبی ها هستند برای رسیدن به قدرت هر عملی را مرتکب میشوند ما در نمایی از فیلم میبینیم که سالیوان که دست پرورده همان فرانک کاستلو است به ساختمان مجلس خیره شده است با اینکه او هنوز یک پلیس ایالتی بیشتر نیست اما این خیره شدن او به ساختمان مجلس شهر ماساچوست نشان از یک جاه طلبی بزرگ دارد و البته هدفی بزرگ که برای رسیدن به این هدف او دست به هر کاری میزند و البته در این بین نقش فرانک کاستلو در شکیل گیری این نوع جاه طلبی در شخصیت سالیوان نقشی انکار نشدنی است ما در اولین دیالوگ این فیلم که از سوی فرانک کاستلو گفته میشود این نوع جاه طلبی را به خوبی مشاهده میکنیم او میگوید که:من نمیخوام که محصول دنیالی اطرافم باشم !من میخوام دنیای اطرافم محصول من باشه !با اینکه کاستلو (با بازی جک نیکلسن) دنیای اطراف خودش را میسازد اما او هم در واقع محصول دنیای اطراف خودش است .اسکورسیزی در این فیلم نشان میدهد که همان نسل بعدی گانگسترهای معروف ایتالیایی و ایرلندی و فرانسوی (همان مهاجران اروپایی) حالا تمام شهر را در اختیار دارند .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/warner_brothers/the_departed/_group_photos/jack_nicholson9.jpg
پلیس ایالتی ماسوچوست همان ایرلندی مهاجر است و گانگستر معروف فیلم هم همان گانگستر ایرلندی مهاجر است !در واقع ما در این فیلم بر خلاف فیلمهای دیگر گانگستری شاهد یک پارادوکس بین پلیس و خلافکار نیستیم هم پلیس و هم خلاف کار در این فیلم از یک امتیاز برابر برخوردار هستند و ان امتیاز جاه طلبی کاراکترهایی است که سعی دارند دنیای اطرافشان محصول خودشان باشند .شاید در این فیلم تشخیص قهرمان و ضد قهرمان کمی سخت باشد اما با رسیدن فیلم به نیمه دوم خود ما در مییابیم که این فیلم قهرمان ندارد!شاید یکی از کاراکترهایی که قهرمان نیست شخصیت بیلی کاستینگ(با بازی لئوناردو دی کاپریو)باشد شخصیتی که دارای یک کشمکش و جنگ روانی درونی است او هم جز همان نسل بعدی مهاجران اروپایی است و مثل شخصیت سالیوان (مت دیمون)لهجه ایرلندی هم دارد اما با وجود اینکه ما در این شخصیت ها ضعفهایی میبینیم اما به واقع انها به قدرتی قدرتمند هستند که میتوانند دنیای اطرافشان را تحت تاثیر قرار دهند شاید دیالوگی که بین مت سالیوان(مت دیمون) و پزشک روانشانس (با بازی ورا فارمینگ)رد و بدل میشود نمونه خوبی برای مثال باشد .فروید روانشانس بزرگ میگوید:ایرلندی ها تنها مردمی هستند که در زمینه روانشناسی غیر قابل نفوذ هستند !و ما این نکته را به خوبی درک میکنیم شخصیت های ایرلندی فیلم حتی قادرند که پزشک روانشناس را هم تحت تاثیر قرار دهند بیلی و سالیوان با این قدرت خود هر دو دکتر روانشناس را تبدیل به بیمار میکنند و با مراجعه هر بار بیلی به دکتر روانشناس میبینیم که بیلی به عنوان یک بیمار پزشک خود را تحت تاثیر افکارش قرار میدهد تا انجایی که با او هم اغوش میشود!اما اسکورسیزی برای جنگی که قرار است بین این ایرلندی های باهوش رخ دهد چه فکری کرده است و چگونه میخواهد داستان خود را به پایان برساند؟جواب این است:اسکار بهترین فیلم سال 2007 !واقعا اسکورسیزی به قدری هنرمندانه این فیلم و داستان را تمام کرد که من متحیر شدم شاید اگر کارگردانی دیگری بود سعی میکرد از قالب فیلم مثل اکثر فیلمهای هالیوودی یک قهرمان بسازد اما اسکورسیزی این خطا را مرتکب نشد !فیلم مرده فیلم خوش ساختی است یک جاسوس پلیس در میان گانگسترها و در نقش یک خلافکار و یک جاسوس گانگسترها در نقش پلیس که اتفاقا همگی هم محصول فرهنگی دنیای اطراف خود هستند به خودی خود موضوع نو و جدیدی میباشد.به کارگیری اسکورسزی از یک موسیقی متن عالی(هاوارد شور)و فیلمنامه عالی ویلیام موناهان و شخصیت پردازیهای قوی کاراکترهای موجود فیلم مرده را تبدیل به یک اثر برجسته میکنداما برای دریافت جایزه اسکار ایا این فیلم به اندازه کافی خوب بود ؟به نظر من بله خوب بود اما فیلم بابل به نظر من شایسته اسکار بود اما با این وجود شاید فیلمی مثل گاو خشمگین و یا راننده تاکسی به تنهایی به تمام فیلمهایی که گنزالس ایناریتو ساخته برتری داشته باشد بر خلاف کسانی که معتقد هستند که این فیلم گیشه ای است اما برخلاف نظر انها باید بگویم که فیلمی که حتی بدون داشتن یک صحنه تعقیب و گریز پلیسی مهم مثل اکثر همان چیزهایی که ما در سینمای هالیوود سراغ داریم انقدر خوب باعث کشش و جذب تماشاگر میشود چطور میشود که فیلم گیشه ای باشد .فیلم مرده هم مثل اکثر اثار اسکورسیزی دارای شاخصه هایی همچون هویت امریکایی-ایتالیاییها و مفاهیم بنیادی مسیحیت کاتولیک چون گناه و رستگاری رفاقت و خشونت مردانه و تاکید زیاد بر روی قدرت مردان در آدمهایی غالباً ضدجامعه جزو بنمایههای آثار او شناخته میشوندمرده فیلمی است که قهرمان ان تمام کاراکترهای ان هستند قهرمانی که میمیرند و البته مرگی به مانند قهرمانان گمنام شاید بزرگترین قهرمانان فیلم اسکورسیزی همان از دست رفتگان باشند(کسانی که در فیلم مردند) و البته خداوند نگهدار از دست رفتگان است.
جوایز:
اسکار
برنده: بهترین فیلم
برنده: بهترین کارگردان (مارتین اسکورسیزی)
برنده: بهترین فیلمنامۀ اقتباسی (ویلیام ماناهان)
برنده: بهترین تدوین (تلما شون میکر)
نامزد: بهترین بازیگر مکمل مرد (مارک والبرگ)
انجمن منتقدان فیلم بوستون
برنده: بهترین فیلم
برنده: بهترین کارگردانی (مارتین اسکورسیزی)
برنده: بهترین بازیگر مکمل مرد (مارک والبرگ)
برنده: بهترین نویسندگی (ویلیم موناهان)
جشنوارۀ گلدن گلوپ
برنده: بهترین کارگردانی (مارتین اسکورسیزی)
نامزد: بهترین فیلم درام
نامزد: بهترین بازیگر (لئوناردو دی کاپریو)
نامزد: بهترین بازیگر مکمل مرد (جک نیکلسون)
نامزد: بهترین بازیگر مکمل مرد (مارک والبرگ)
نامزد: بهترین فیلمنامه (ویلیام ماناهان )
برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
دختر همسایه (http://hossein-ussefi.blogfa.com/post-85.aspx)
http://www.999see.com/imgfilm/The%20Girl%20Next%20Door.jpg
The Girl Next Door
به کارگردانی: Luke Greenfield
فیلمنامه: David Wagner ، Brent Goldberg ، Stuart Blumberg
اهنگساز: Richard Patrick ، Pharrell Williams ، Paul Haslinger ، David Gray ، Elliott Smith
مدت زمان:110 دقیقه
ژانر:کمدی
محصول 2004 USA
رده بندی سنی: R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند
بازیگران:
فيلم نامه:
Emile Hirsch در نقش Matthew Kidman
Elisha Cuthbert در نقش Danielle
Timothy Olyphant در نقش Kelly
James Remar در نقش Hugo Posh
Chris Marquette در نقش Eli
Paul Dano در نقش Klitz
Timothy Bottoms در نقش Mr. Kidman
Donna Bullock در نقش Mrs. Kidman
Jacob Young در نقش Hunter
Brian Kolodziej در نقش Derek
Brandon Irons در نقش Troy
Amanda Swisten در نقش April
خلاصه داستان:
متیو پسر 18 ساله ایست که در سال آخر دبیرستان درس می خواند . او دانش آموزی مودب و درس خوان است که تنها هدفش قبولی در یک کالج سطح بالاست و بنابراین توجهی به دختران ندارد . در همین احوال دختر جذاب و زیبایی به اسم دانیله همسایه متیو می شود و زیبایی او توجه متیو را جلب می کند . بزودی رابطه ای عاطفی بین آندو شکل می گیرد اما در ادامه دوستان متیو به او اطلاع می دهند دانلیه ستاره فیلمهای ***** است هر چند که تصمیم دارد این کار را کنار بگذارد . متیو با شنیدن این خبر دچار پریشانی روحی می شود و سپس تصمیم می گیرد هر طور شده به دانیله کمک کند تا این حرفه شرم آور را برای همیشه کنار بگذارد . متیو درس را رها می کند و تمام وقت خود را صرف این کار می کند اما حل این مشکل کار ساده ای نیست زیرا دوست پسر سابق دانیله و تهیه کننده فیلمهای او شدیداً مخالف این کار است و برای حفظ دانیله اقدام به تهدید و ارعاب متیو می کند .
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/twentieth_century_fox/the_girl_next_door/_group_photos/elisha_cuthbert4.jpg
شخصیت به سبک امریکایی
فیلم راه بعدی دختر محصول سال 2004 (در سال ۱۹۹۸ هم یک فیلم با همین نام ساخته شده است لازم به ذکر است که قسمت دوم این فیلم هم ساخته شد)به کارگردانی لوک گرین فیلد میباشد این کارگردان با ساختن مجموعه های طنز تلویزیونی راه خود را باز کرد و این فیلم به نوعی بهترین اثر کاری وی محسوب میشود راه بعدی دختر یک فیلم کمدی به سبک امر یکان پای و فیلمهای مشابه است اما چیزی که این فیلم را از فیلمهای مشابه خود متمایز میکند پرداختن به مسائل مختلف و معضلات اجتماعی است که در قالب طنز با یک ساختار ساده بیان میشود شاید مقوله طنز تنها به خودی خود تنها جایی باشد که یک فیلمساز و یا یک شخص معمولی میتواند از مسائل اطراف پیرامون خود مثل سیاست معضلات اجتماعی و فرهنگی و سایر موارد به راحتی صحبت کند چون بیان صحبت و یا عمل در قالب طنز ان بعد مخرب قضیه یعنی واکنشها ی منفی را خنثی میکند اینها همگی از ویژه گی های طنز است در سینما و خصوصا سینمای هالیوود هم تقریبا به همین شکل میباشد بیان مشکلات یک جامعه در قالب طنز و یک نتیجه گری احمقانه از دست اوردهای این نوع سینمای کمدی هالیوودی است که اتفاقا کارگردان سعی میکند به جای مخاطب نتیجه گیری کند فیلم راه بعدی دختر شاید از نظر دوستداران سینما یک فیلم در رده ب فیلمهای هالیوودی باشد اما چیزی که مهم است پرداختن لوک گرین فیلد به آنچه که مشکل جوامعی مثل امریکا است را بیان میکند البته مشکلاتی که در جوامع شرقی هم وجود دارد لوک گرین فیلد در فیلم راه بعدی دختر به شکل گیری شخصیت های سیاستمداران امریکا از همان دوران کودکی و مدرسه اشاره میکند و چیزی را که به عنوان شخصیت نمایش میدهد بسیار جالب و در خور توجه است شاید شخصیت متیو کیدمن مثال مناسبی باشد جایی که در سکانسی میبینیم که او یکی از رهبران بزرگ اینده امریکا خطاب میشود شخصیتی که قانون مند است و از یک نظم و دیسیپلین خاص پیروی میکند همان چیزی که یک رئیس جمهور اینده به ان نیاز دارد !در واقع شخصیت متیو کیدمن نمادی است از یک رئیس جمهور ازادی خواه اینده با این تفاوت که او هنوز به سن ریاست جمهوری نرسیده است و هنوز یک جوان دبیرستانی است نکته جالب این است که شخصیت او ازادی خواه است او در عین اینکه به فکر اینده خود است اما به فکر مردم جهان سوم است در این فیلم او سعی میکند که یک جوان کامبوجی را که یک استعداد خاص در زمینه ریاضی است را به امریکا بیاورد تا استعداد او را شکوفا کند !در واقع این بعد اصلی قضیه این نیست چیزی که به عنوان کمک های غربی در حرف زدن و نه عمل کردن همواره انجام شده است اما در عمل قضیه طور دیگر ایست در سکانسی از فیلم جایی که متیو کیدمن در حال سخنرانی برای جوانان دبیرستانی است چهره جوان کامبوجی از اسنوبورد دبیرستان نمایش داده میشود اما خب دیالوگهای که جوان کامبوجی میگوید جالب است مثلا در حالی که تصویر یک کامبوجی جهان سومی برای بچه های دبیرستانی امریکا نمایش داده میشود از لابه لای جمعیت جوانان امریکایی خطاب کامبوجی میگویند :میخواهیم بزنیم ت و کامبوجی هم میگوید برید وحشی ها !در واقع این همان چیزی است که عملا بین جوامع غرب و شرق وجود دارد ان چیزی که از شخصیت متیو کیدمن به عنوان یک رهبر اینده آزادی خواه جوان ارائه میشود درست همانند ان چیزی است که رهبران امریکایی از ان صحبت میکنند اما در عمل فقط چیزی که در جهان وجود دارد فقط جنگ است اما جدا از این مسائل مسئله مهم دیگری که در فیلم وجود دارد مسئله شخصیت است لوک گرین فیلد شکل گیری شخصیت یک رهبر اینده و یک جوان امریکایی و یا هر جایی را نمایش میدهد معضلی که به عقیده من غرب و شرق ندارد و شاید مشکل خیلی از جوامع باشد متیو کیدمن که یک ارمان گرای منظم و تحت قواعد و قوانین خویش بود به یک باره ساختار شکن میشود و تمام قوانینی را که خود به ان عقیده داشت را زیر پا میگذارد و این اتفاق زمانی رخ میدهد که او عاشق یک دختر جوان که بازیگر فیلمهای پور نو است رخ میدهد !
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/twentieth_century_fox/the_girl_next_door/_group_photos/amanda_swisten12.jpg
از اینجا به بعد کارگردان فیلم راه بعدی تمام دختران امریکانی را نشان میدهد جایی که متیو کیدمن شخصیت خود را در گرو داشتن یک دوست دختر زیبا میبیند در واقع در فیلم کسانی را که یک شکل انسانی تری برای زندگی انتخاب کرده اند را احمق نشان داده میشوند و کاراکترهایی که چند دوست دختر در اختیار دارند اشخاصی قدرتمند نمایش داده میشوند جوانی که در امریکا دوست دختر نداشته باشد و دختری که در دبیرستان ب .ا .ک .ر .ه. باشد احمق و کودن به زعم فیلم راه بعدی دختر هستند جالب اینجاست که در این فیلم تمام ان راههایی که یک دختر امریکایی در پیش رو دارد بعد از دوران دبیرستان نمایش داده میشود !بازی کردن در فیلمهای پ .و .ر .ن .و این همان راهی است که لوک گرین فیلد در این فیلم سعی دارد به ان اشاره کند .راهی برای بدست اوردن شخصیت تجربه ای که شخصیت اصلی داستان متیو کیدمن سعی دارد ان را بدست اورد شاید تصویری که ما از این شخصیت در ابتدای فیلم میبینیم با ان تصویری که در انتهای فیلم از این کاراکتر مشاهده میکنیم در نظر اول یک چرخش 180 درجه ای باشد اما با کمی دقت میبینیم که در واقع متیو کیدمن همان ارمان گرای ازادی خواه احمقی است که در ابتدا در او سراغ داشتیم در سکانسی متیو کیدمن برای اولین بار به یک بار ا س ت ر ی پ ت ی س میرود مکانی که در ان هیچ قوائدی از نظر اخلاقی وجود ندارد اما جالب اینجاست که این مکان فاسد هم قانون خاص خود را دارد متیو کیدمن در این مکان از استادان مدرسه خود تا همسایگان خود و تمام کسانی را که پیرامون او وجود دارند را میبیند کسانی که در ظاهر یک اخلاق گرا جلوه میکردند اما در واقعیت جدا از ان چیزی بودند متیو کیدمن به ان فکر میکرد این نمادی است از تمام مردمی که در ظاهر ازادی خواه و اخلاق گرا هستند اما در باطن انسانهای هرزه روانی بیش نیستند لوک گرین فیلد در این فیلم به مسائل اخلاقی درون دبیرستان های امریکا اشاره میکند و به نوعی عملکرد شرکت های فیلمسازی پ و ر ن و را زیر سوال میبرد به هر حال لوک گرین فیلد به عنوان یک کارگردانی که از طریق طنز به این مسائل پرداخته است در نوع خود موفق عمل کرده است و شاید جدا از قضیه تکنیکی سینمای طنز در زمینه روایت معضلات در قالب یک جریان طنز بسیار موفق عمل کرده است خصوصا اینکه این فیلم از تمام فاکتورهای هالیوود پیروی میکند فیلم راه بعدی دختر آنچنان در زمینه سینمایی و بعد تکنیکی فیلم قدرتمندی نیست اما از لحاظ جامعه شناختی و مسائل فرهنگی فیلم خوبی است که میتوان به ان پرداخت و مشکلات مطرح شده فیلم را با جوامع شرقی مقایسه کرد مشکلاتی که شاید در بسیاری از ساختارها با هم مشترک باشند .از نقاط برجسته فیلم اهنگ و موسیقی متن فیلم است که به خوبی ساخته شده است در نهایت شاید در نظر این فیلم هم همانند فیلمهایی ضعیفی مثل امریکان پای به نظر برسد اما در واقع این طور نیست این نکته را میتوان از فیلم قبلی کارگردان فیلم متوجه شد فیلم با نام انیمال و یا حیوان که در ان فیلم گرین فیلد تمام شخصیت های حیوانی انسان را در قالب یک کمدی و طنز حساب شده ارائه میدهد پس این نگاه دقیق به مشکلات اجتماعی نمیتواند اتفاقی باشد شاید راه بعدی دختر در واقع راه قبلی هم باشد !
برگرفته از وبلاگ حسین یوسفی
alirezaf
18-05-2007, 14:20
اقلیتهای قومی و نژادی ساکن آمریکا همگی به تدریج پای خود را در هالیوود باز کردند. ایتالیاییها و پورتوریکوییها قهرمانان خشن و آسیبپذیر سینمای گانگستری شدند، چینیها با جکیچان محبوب شدند و موج فیلمهای هنرهای رزمی را در هالیوود به راه انداختند. هیسپانیاییها هم گاهی در فیلمهای روبرتو رودریگوئز (دسپرادو، ال ماریاچی، روزی روزگاری در مکزیک) سنت گیتارنواز/انتقام گیرندهی تنها را زنده کردند و گاهی رئالیسم جادویی را محمل قرار دادند و در فیلمهای اقتباس شده از ادبیات آمریکای لاتین (مثل آب برای شکلات) راه خود را باز کردند.
اما تاکنون جمعیت عظیم ایرانی لس آنجلس نتوانسته بود به هالیوود راه پیدا کند. تعداد فیلمهایی که ایرانیها را حتی در نقشهای فرعی مطرح کنند، تقریبا انگشت شمار بود و به جز «بدون دخترم هرگز» که نوعی توهین به ایرانیها محسوب میشود، هیچ فیلم دیگری دربارهی این اقلیت پرشمار ساخته نشده بود. از طرف دیگر جمعیت مهاجران ایرانی در آمریکا نیز هنوز آنقدر پا نگرفته که بتواند ادبیات و هنر خود را تولید کند. هنوز متن هنری مهمی که رابطه یک ایرانی و زندگی در خارج از ایران را توصیف کند – لااقل به زبان انگلیسی – وجود ندارد. این وضعیت مانند به سر بردن در یک سکوت اجباری است. سکوتی که هرچند از طرف یک جامعهی دیکتاتوری تحمیل نشده است، اما به هر حال یک خفقان است.
خب این بار آستین را خود آمریکاییها بالا زدند. آندره دوبوسی کتاب «خانهی ماسه و مه» را دربارهی سرهنگ امیر مسعود بهرانی، مهاجر گریخته از ایران نوشت. تلاش سرهنگ برای بازگرداندن شکوه گذشته و حفظ خانواده و همسرش او را به پافشاری در تصاحب خانهای که آن را به قیمت ارزان در حراج خریده است، وا میدارد. صاحب اصلی خانه،کتی، زنی تنها و رها شده است که خانه تنها تعلقش محسوب می شود. نبرد میان سرهنگ و کتی بر سر خانه، قصه را به پیش می برد و به فاجعهی نهایی منجر میشود. این داستان گیرا با شخصیتهای پر رنگ، صحنههای تأثیرگذار، و مقدار کافی از ****** و خشونت و عاطفه، نظر تهیه کنندگان هالیوود را به خود جلب کرد و نهایتا زندگی ایرانیها و زبان فارسی را به روی پردههای هالیوود کشاند.
فیلم خانهی ماسه و مه به یکی از فیلمهای مطرح امسال تبدیل شده است. منتقدان نقدهای بسیار خوبی روی آن نوشتهاند. دو تن از بازیگران آن، بن کینگزلی و شهره آغداشلو (بازیگر فیلمهای «سوتهدلان» و «گزارش» در سالهای قبل از انقلاب، همسر سابق آیدین آغداشلو، گرافیست ایرانی، و یکی از بازیگران فعال تئاتر ایرانی در خارج از کشور) نامزد جایزهی اسکار شدهاند.
http://www.ghasedakonline.com/images/issue4/a2_house.jpg
اما همهی اینها تا آنجا برای من اهمیت دارد که میبینم فیلمی دربارهی ایرانیها ساخته شده و سایهی مخوف تروریسم و خشونت بیدلیل بر سر آن نیفتاده است. اهمیت اصلی خانهی ماسه و مه – لااقل برای من– در این است که با نگاهی انسانی و بدون دروغ و پردهپوشی ساخته شده است. وقتی کتاب خانهی ماسه و مه را میخواندم، خدا خدا می کردم که روزی به فیلم تبدیل شود. نه به دلیل این که کتاب من را خیلی متأثر کرده بود، بلکه صرفا به این دلیل که میدیدم در موقعیت فعلی، این نقدترین و دم دستترین و بهترین متنی است که در آن چند نفر ایرانی قادرند دربارهی اندیشهها و احساسات و عواطف خود حرف بزنند. حالا که این فیلم در این سطح کلان مطرح شده و حتی شهره آغداشلو را تا نامزدی اسکار کشانده است، احساس می کنم که این حرفها تا حد زیادی شنیده هم شده است.
از این بحث های جنبی که بگذریم، یکی از جنبههای جذاب فیلم برای من حداقل، تقابل فرهنگ خانوادهی جمعگرای ایرانی و فردگرای آمریکایی بود. در دنیایی که زنی به خاطر یک اشتباه اداری تمام زندگی خود را بر باد رفته مییابد و به قدری از درون احساس خلأ میکند که حتی عشق یک مرد نیز نمیتواند او را نجات دهد، زندگی خانوادهی ایرانی (که به دلایل دیگری طوفان زده است) محلی امن و انسانی به نظر میرسد. وقتی کتی خودکشی میکند تنها کسانی که حضور دارند و به دادش میرسند همان خانوادهی متخاصم ایرانی هستند. خانوادهای که بر خلاف جامعهی سرد آمریکایی به او «محبت» نشان میدهند، بی آن که دلیلی پشت آن باشد و او در امنیتی که این خانواده در خود دارد، برای اولین بار احساس آرامش را تجربه میکند.
آندره دوبوسی کتاب خود را با مشاهدهی دقیق و ریز ریز زندگی ایرانیها نوشته است. چنان که شهره آغداشلو هم به او گفته بود که «تو پشت میز بودی یا زیر تخت قایم شده بودی؟ چطور همهی جزئیات زندگی خصوصی ما را می دانستی؟»
در مقابسهی میان کتاب و فیلم، اگرچه فیلمنامهی اقتباسی فیلم تحسین برانگیز است، اما چند صحنهی خوب کتاب که به نظرم خیلی حیف بودند، از آن حذف شدهاند. یکی از این بخشها جایی است که برای اولین بار کتی و لس در کنار ساحل به هم ابراز علاقه میکنند که به علت نامنتظره و غیر عادی بودن موقعیت، بسیار تکان دهنده است. توصیف دوبوسی از فضای ساحل و سردی نیمکتی که بر آن نشستهاند و طعم نوشابهای که کتی مینوشد، (او از ترس بازگشت به عادت سابق، از نوشیدن الکل امتناع میکند) بسیار تکان دهنده و همچنین پیشبینی کنندهی عشق آسیبپذیر و در عین حال آتشین میان آن دو است.
حذف شدن این صحنه از فیلم، رابطهی آن دو را به یک رابطهی عشقی معمول هالیوودی تبدیل کرده که با موسیقی و نماهای کلیشهیی همراه شده است و نه تنها قدرت تکاندهندگی کتاب را ندارد، بلکه عمق آن را نیز (که دربردارندهی مفهموم آسیبپذیری عشق دربرابر سرنوشت است) از دست داده است.
صحنهی دیگری از کتاب که متأسفانه در فیلم حذف شده است، صحنهیی است که کتی بعد از آرام گرفتن در خانهی سرهنگ، از خواب بیدار شده، به آشپزخانه می رود و در آنجا عکسهای خانوادگی سرهنگ را می بیند. دیدن عکسها و مخصوصا عکس عروسی دختر سرهنگ، کتی را منقلب می کند. تضاد میان آرامش و خوشبختی دختر سرهنگ و آشفتگی و بی پناهی کتی، او را به آخر خط میکشاند و تصمیم مجدد به خودکشی میگیرد. با حذف شدن این صحنه، دلیل خودکشی دوم کتی که منجر به انتقام خشم آلود لس و فاجعهی نهایی می شود، مشخص نمیگردد.
یکی دیگر از ضعفهای فیلم در مقایسه با کتاب، شخصیت لس است. در کتاب، لس مرد آرام و جا افتادهای است که زندگی خوبی دارد، اما از درون احساس خوشبختی نمیکند. آشنایی او با کتی مانند حادثهای پیشبینی نشده و عشق ناخواستهای است که بر سر او هوار میشود. او در تنگنای اخلاقی کمک به زن بی پناه و تحت تآثیر کشش غریبی که به این زن حس میکند، تصمیمهای سریع و جنون آسا میگیرد. در فیلم اما، لس مردی نامتعادل به نظر میرسد که بدون فکر و تحت تآثیر احساسات آنی عمل میکند.
با این حال فیلم از کتاب روانتر و جذابتر جلو میرود. کتاب با توصیف ذهنی سرهنگ شروع میشود در حالی که در گرمای چهل درجهی روزه است و همراه جمعی از کارگران مهاجر جادهسازی میکند. این فصل چند صفحهای کتاب، در یک فصل کوتاه بسیار تأثیرگذار فیلم خلاصه میشود. چهرهی مغرور، دانا و پیچیدهی بن کینگزلی در مقابل صورت خندان و بی معنی کارگران قرار میگیرد. او کوچکترین شباهتی به همکاران خود ندارد. کلنل به سراغ کارفرما میرود و به او میگوید که استعفا میدهد. کارفرما هم نمیفهمد که این استعفا برای او بیشتر یک اعادهی حیثیت و ترمیم عزت نفس آسیب دیده است.
صحنههای فیلم و حوادثی که یکی بعد از دیگری اتفاق میافتند و فاجعهی اصلی فیلم را در هم میتنند، خیلی خوب ساخته شدهاند. کارگردان اوکراینی الاصل فیلم (که خود را همدرد سرهنگ ایرانی میدیده است) به شکل نمادینی از نماهای زیبای طبیعت، درختان، تاریکی، مه و دریا استفاده میکند تا انقلابات درونی شخصیتها را نشان دهد.
قصه دربارهی آدمهایی است که در ته خط قرار دارند. کتی شوهرش را از دست داده و به جز خانهای که از پدرش به ارث رسیده، تقریبا هیچ تعلقی ندارد. کلنل اگر نتواند خانه را نگه دارد و از این طریق عزت نفس از دست رفتهی خود و خانواده اش را بازیابد، آخرین امید برای حفظ زندگیاش را از دست داده است. لس سالهاست با همسری که عاشقش نبوده زندگی کرده و با نزدیک شدن به کتی برای اولین بار عشق زندگیاش را یافته است. در عین حال عشق میان او و کتی، همسر و فرزندانش را از او گرفته است. بنابراین برای او از دست دادن کتی به معنی از دست رفتن همه چیز است.
در این نقطهی حساس این سه نفر با هم برخورد میکنند. جنگ برای هر سهی آنها نبرد مرگ و زندگی است. در نتیجه هیچ سازشی وجود ندارد. هر چه قصه جلوتر میرود، هر یک از آنها متوجه پایداری شدید دیگری در ادامهی نبرد میشود. همهی آنها در واقع دارند «برای زنده ماندن» میجنگند و در نتیجه هیچ مصالحهای در کار نیست. همچون تراژدیهای یونانی، سرنوشت این نبرد سهمگین را خدایان با قربانی کردن یک معصوم رقم زدهاند. پسر سرهنگ (که نام او اسماعیل است) به طور تصادفی کشته میشود و پدر را به نقطهی خودکشی خود و خانوادهاش میکشاند. کتی و لس هم برنده نیستند. کتی دیگر نمیتواند خانهای را که در آغوش آن خانوادهای به کام مرگ رفتهاند، به عنوان خانهی خود بپذیرد. لس کار خود را از دست داده و احتمالا به زندان رفته است.
بسیاری از تماشاگران، فیلم را به عنوان نقدی بر رویای آمریکایی دیدند. من خیلی با این خوانش موافق نیستم چون فکر نمیکنم که فیلم قصد تعمیم دادن زندگی کتی و لس و سرهنگ به همهی جامعهی آمریکا را داشته است. اما فکر میکنم خشونت و نامهربانی زندگی آمریکایی را به زیبایی تصویر کرده است. همچنین ناسازگاری این جامعه را با مردمی که از فرهنگی مهربانتر و آرامتر وارد آن میشوند و از قضا به شکل تناقضآمیزی کارشان به خشونت و ترور هم کشیده میشود.
یکی از جنبههای کتاب که در فیلم وجود ندارد، فحشهایی است که به زبان فارسی در کتاب داده میشود و فکر میکنم دلیل اصلی حذف آنها، ترس از غلط تعبیر شدن آنها بوده است. مخصوصا که حس نژادپرستی تماشاگران را نباید دست کم گرفت. (مرد مهاجر ایرانی، خانهی یک زن بی پناه آمریکایی را تصاحب کرده و تازه او را به انواع و اقسام حرفهای رکیک نیز مزین میکند!) حدف فحشها البته باعث شده که جنبههای مفرح و مزاح گونهی قصه (که تازه در کتاب هم تعداد آنها خیلی نیست) از فیلم حذف شوند و به فیلم حالتی غمانگیز و تکرنگ ببخشند.
این تکرنگی شاید مهمترین دلیلی است که فیلم را به جای تبدیل شدن به یک اثر ماندگار و هنری، به فیلمی معمولی و حادثهای تبدیل میکند. با این حال نکتهی قابل تقدیر فیلم، نغلطیدن آن به فیلمی افسرده کننده و نومیدانه و انتخاب قالب تراژدی برای به نمایش در آوردن اندوه و چاره ناپذیری انسانها است. پایان فیلم اگرچه غمانگیز، اما افسردهکننده نیست. زیرا که آدمها همگی قهرمانانه میجنگند و اگر میمیرند مانند قهرمان میمیرند.
وقتی فیلم تمام شد، فکر کردم که انتخاب خودکشی سرهنگ، در واقع همان انتخابی است که ایران (لااقل تا مدتی مدید) دربرابر آمریکا کرد. انتخابی که فیلم نشان میدهد چقدر چارهناپذیر بوده است.
ساخته شدن خانهی ماسه و مه و مطرح شدن آن در این سطح وسیع در آمریکا را باید به فال نیک بگیریم. بعد از تبلیغات وسیعی که دربارهی تروریسم و متهم کردن ایران به محور شیطانی در آمریکا شده است، حالا فیلمی ساخته شده که تصویری انسانی و همدردانه نسبت به ایران ارائه میدهد. فیلم یک قدم به سوی درک متقابل و نگاه انسانی به آدمهای دارای فرهنگ متفاوت است. بعد از آشفتگی غریبی که آمریکاییها در خاورمیانه ایجاده کردهاند، شاید کمکم به فکر افتادهاند که ببینند پشت قضیهی تروریسم و خشونت و «مرگ بر آمریکا» چیست. ما که آن طرف خط قرار داریم، قبلا به فکر افتاده و آمده و دیدهایم که پشت قضیهی «مک دونالد» و «دیزنیلند» و رویای آمریکایی چیست. حالا بد نیست که آنها هم به این فکر بیفتند. شاید در پشت این کنجکاوی نوعی غافلگیری نهفته باشد...
صابره محمد کاشی
برگرفته از وبلاگ قاصدک
napoleon
21-05-2007, 15:11
نگاهی به فیلم تعطیلات مستر بین Mr.Bean's Holiday
http://mix.fresqui.com/files/images/mr_beans_holiday.jpg
وقتی مستر بین جشنواره کن را به هم می ریزد!
این سومین فیلم سینمایی بلندی است که درباره مستر بین ساخته می شود. (دو فیلم قبلی ، "بین" در سال 1997 و "جانی انگلیش" به سال 2003 بودند ). مستر بینی که حدود دو دهه است ، به عنوان کاراکتر اصلی مجموعه ای از نمایشات کوتاه تلویزیونی ، مردم دنیا را می خنداند. (از جمله تلویزیون خودمان هم به کرات برنامه های تلویزیونی مستر بین را در مناسبت های گوناگون از شبکه های مختلفش پخش کرده و حتی بنا بر همین کاراکتر ، در ایران شخصیتی به نام مستر سین بوجود آمد که ابتدا ادای وی را در می آورد ولی بعدها با نام حمیدرضا ماهی صفت ، کمدین مستقلی در شوهای مختلف شد!) کاراکتری که خالقش را به نام خود "روان اتکینسن"(بازیگر نقش مستر بین) ثبت کرده اند ، چراکه اساس آن بر فیزیک بدنی ، حرکات و رفتار و میمیک های خاص این بازیگر 52 ساله انگلیسی استوار است. از همین رو همواره در فهرست نویسندگان فیلمنامه مجموعه ها و فیلم هایی که درباره این شخصیت ساخته شده ، خلق کاراکتر آن به نام همان "روان اتکینسن" در تیتراژ می آید. کاراکتری که نه بر دیالوگ و تکیه کلام و شوخی های خاص زبانی ، بلکه به خاطر نوعی حرکات کاریکاتوری ویژه که با قد دراز و دست و پاهای بلند و کله کوچک وی کاملا هماهنگ است و فیگورهای چهره که با فرم گرد صورت و چشم های درشت و دماغ بزرگ آن ، ترکیب خنده آوری را پدید می آورد.
http://www.worstpreviews.com/images/mrbean2.gif
اما تازه ترین فیلم مستر بین (که به قول خودش قرار است ، آخرین آن هم باشد) درباره مسافرت او به سواحل کن واقع در جنوب فرانسه است که طبق معمول با وقایع و اتفاقات کمیک و مضحکه آمیزی نیز همراه می شود. مستر بین در یک قرعه کشی بخت آزمایی کلیسا ، برنده سفری به کن و سواحل جنوب فرانسه همراه 2000 یورو خرج سفر و یک عدد دوربین دیجیتال شده و با خوشحالی زائدالوصفی راهی آنجا می گردد. در همان ابتدای راه و در پاریس براثر تاخیر ، قطار کن را از دست می دهد و در مرتبه دوم باعث نرسیدن فرد دیگری به قطار بعدی می شود که اتفاقا آن فرد ، کارگردانی روس به نام" امیل" ، عضو هیئت داوران جشنواره کن بوده و از پسرش "استپن" هم که در آن قطار انتظارش را می کشد ، جا می ماند. از آن پس ، مستر بین و استپن ، اگرچه زبان یکدیگر را نمی فهمند ، اما همسفر می شوند. این درحالی است که "بین "سعی می کند از تمامی اتفاقات و حوداثی که در طول راه از سر می گذراند ، با دوربین دیجیتال خود فیلم برداری کند. این درحالی است که با هنرپیشه فرانسوی یکی از فیلم های حاضر در جشنواره کن به نام "سابین" هم ، همراه می شوند.
http://english.people.com.cn/200703/08/images/bean1.jpg
فیلم "تعطیلات مستر بین" در مایه های آثاری همچون "دنیای دیوانه دیوانه دیوانه" و یا نسخه دهه نودی آن یعنی "موش دوانی"(که خود روان اتکینسن هم در آن بازی داشت)، مسابقه ای برای رسیدن به مقصدی خاص (در اینجا کن)را موضوع خود قرار می دهد که در واقع بازنده ای ندارد . (برخلاف دو فیلم مذکور که اساسا برنده ای نداشتند) . همه شخصیت های ماجرا از همان عضو هیئت داوران و پسرش گرفته تا کارگردانی به نام "کلی کارسون"(با بازی ویلم دافو) و سابین که هنرپیشه فیلمش است و تا خود "بین" که هیچ علاقه ای هم به جشنواره کن ندارد و تمام هم و غمش این است که به ساحل دریا برسد، به طور ناخودآگاه در این مسابقه اعلام نشده شرکت دارند. اما در این میان دست و پا چلفتی های مستر بین است که موانع و مشکلات متعددی در میانه این سفر ایجاد می کند و البته باعث خنده و مضحکه می گردد. مضحکه فوق ، این بار علاوه بر آداب و رسوم خشک و پرافاده انگلیسی که معمولا سوژه اصلی کمدی های مستر بین است ، کمی فرا مرزی شده و شیوه رفتار و سلوک بسیاری از آدم های تازه به دوران رسیده (در هر شغل و مقامی ) را در کادر دوربین به هجو می کشد. از خوره بازی برای آن دوربین دیجیتالی گرفته که این روزها در دست و بال هر قشر و طبقه ای به چشم می خورد تا بدون علم به فرهنگ و دانش استفاده از آن ، در هر موقعیتی مورد استفاده قرار دهند! (فیلم های دوربین دیجیتال " بین" از آن زجری که امیل برای رسیدن به قطار از دست رفته اش متحمل می شود ، را دربر می گیرد تا ثبت تصویری شماره تلفنی که قرار است نقطه ارتباطی با پدر "استپن" ، یعنی همان امیل باشد ) و همچنین خوردن مشقت بار غذاهای ناشناخته دریایی در آن رستوران تا سر و کله زدن مستر بین با موبایل سابین که حتی تا زمان به خواب رفتن همه ادامه دارد ( این هجواستفاده از موبایل در چند صحنه دیگر نیز به چشم می خورد ، از جمله وقتی که بین و استپن سعی می کنند با حدس زدن دو رقم نا معلوم شماره تلفن امیل با وی تماس بگیرند ، یک بار با فردی تماس می گیرند که در دستشویی است و موبایلش درون چاه توالت می افتد ، بار دیگر نوزادی ، گوشی را برمی دارد که با آن شربتش را هم می زند، بار دیگر موبایل متعلق به مرده ای است که مرده شورش آن را جواب می دهد و یک بار هم با کسی تماس می گیرند که پس از پاسخ به موبایل ، خود را از فراز پلی مرتفع به پایین پرتاب می کند !!) و نمایشات خیابانی و جذب مردم برای کمک های خیریه (که به اجرای آن نمایش عجیب و غریب مستر بین و استپن با ترانه ای که از بلندگوی عاریتی پخش می شود ، می انجامد!) ...
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/universal_pictures/mr__bean_s_holiday/rowan_atkinson/bean1.jpg
و بالاخره هجو اساسی فیلم "تعطیلات مستر بین" ، با دست انداختن جشنواره فیلم کن و البته فیلم و سینمای به اصطلاح هنری به کمال می رسد.
فیلمی که "کلی کارسون" ساخته و سابین هم از بازیگران آن است ، "زمان پلی بک" نام دارد و موقع نمایش آن در کاخ جشنواره فیلم کن ، امیل هم به عنوان عضو هیئت داوران در سالن حاضر است. فیلم که آغاز می شود نام "کلی کارسون" به عنوان بازیگر بر پرده نقش می بندد . عبارت بعدی بر تصویر بعدی ، نام تهیه کننده را نشان می دهد که بازهم "کلی کارسون" است !! و سپس بر صحنه بعدی این عبارت نقش می بندد : در فیلمی از "کلی کارسون" !!!
خود بزرگ بینی و به اصطلاح از دماغ فیل افتادن این دسته از فیلم سازان در سکانسی هم که همین جناب "کلی کارسون" برروی فرش قرمز به سوی سالن می آید ، وقتی همراه زنی نشان داده می شود که در کنار یکدیگر همچون فیل و فنجان به نظر می آیند!!! ، به شکل قابل درکی ، مورد تمسخر قرار می گیرد .
http://www.trailerdownload.net/createthumb.php?url=cats/Mr.%20Bean's%20Holiday/mrbeansholiday1.gif&width=500&always=2
فیلم "زمان پلی بک" در سالن نمایش جشنواره کن ، با نماهای بسیار کشدار و کسالت بار از کلوزآپ "کلی کارسون" آغاز می شود که گویی در تونلی پیش می رود و نریشن خود وی شنیده می شود که از بیگانگی و غربت و یاس و مانند اینها می گوید .نریشنی که با تکرار بیش از حد کلمه" هیچ چیز" ادامه می یابد. دوربین ، حاضران در سالن را نشان می دهند که اغلب خسته شده ، خمیازه می کشند و حتی خوابیده اند !! اما ورود مستر بین با لباس مبدل مادربزرگ "سابین" به همراه استپن ، همه چیز را برهم می ریزد. او وقتی متوجه می شود که کلی کارسون نماهای مختصر سابین را هم حذف کرده ، به آپاراتخانه رفته و به جای فیلم "زمان پلی بک" ، فیلم هایی را که در طول سفرش با دوربین دیجیتال خود برداشته بود ، به نمایش می گذارد ، در حالی که همچنان نریشن کلی کارسون برروی آنها شنیده می شود. مانند نماهایی از تلاشی که او و استپن پس از دست دادن وسایلشان برای درآوردن پول از طریق نمایش خیابانی انجام دادند ، تصاویری از حضور مستر بین در میانه صحنه های فیلم تبلیغاتی کلی کارسون و یا در رستورانی که به زور آن خرچنگ های بد هیبت را می خورد و بالاخره هنگامی که شادمانه همراه سابین و استپن به کن رسیدند ... تماشاگران به شدت "بین" را که به دنبال تعقیب و گریزش با کلی کارسون و امیل همراه استپن به روی صحنه رسیده ، تشویق می کنند ، چراکه در واقعیت هم همان را می بینند که در فیلم دیده اند. به عبارتی دیگر آنها از این رو پس از چرت زدن های طولانی هنگام تماشای فیلم "زمان پلی بک" ، حالا همگی ایستاده ، برای هنرمندان فیلم به شدت دست می زنند ، که برخلاف آن صحنه های ملال آور فیلم "زمان پلی بک" ، از درون تصاویر دوربین دیجیتال مستر بین ، به تماشای زندگی نشسته اند و واقعیت زندگی را مشاهده نموده اند. این همان سینما و هنر واقعی به نظر می آید که متاسفانه در قرن بیست و یکم و پس از تجارب فراوان اساتید فیلمسازی تاریخ سینما ، هنوز هم عده ای قلیل با عنوان سینمای هنری و مخاطب خاص و امثال این گونه القاب خود فریب ، آن را فراموش می کنند.
کلی کارسون در مصاحبه مطبوعاتی پس از نمایش فیلم اگرچه همچنان فیلم نمایش داده شده را نتیجه ریسک پذیری شخص خودش اعلام می کند ، اما اعتراف دارد که سینما یک تجربه جمعی است برای نمایش واقعیات زندگی .
http://news.bbc.co.uk/media/images/42719000/jpg/_42719611_bean416b.jpg
پیش از این وودی آلن نیز در فیلم "پایان هالیوودی" نگاهی طعنه آمیز به هنر روشنفکر نمایانه حاضر در برخی از جشنواره های اروپایی داشت. در آن فیلم یک فیلمساز مشهور ، پس از سالها بیکاری ، پیشنهاد ساخت فیلمی را از همسر سابقش که اینک مدیر یکی از کمپانی های فیلمسازی است ، دریافت می کند ، اما هنگام شروع تولید فیلم براثر استرس و فشار روانی ، نابینا می شود. او به توصیه کارگزارش ، این موضوع را افشاء نکرده و به کمک وی و مترجم فیلمبردار چینی پروژه ، با همان حالت نابینایی ، به کارگردانی فیلم می پردازد ولی کار افتضاح درمی آید به طوری که کمپانی سفارش دهنده ، آن را یک آشغال به تمام معنا می نامد . اما وقتی وی همین فیلم را به جشنواره های اروپایی می برد ، مورد استقبال شدید قرار گرفته و به عنوان نابغه از سوی آن جشنواره ها شناخته می شود!!
فیلم "تعطیلات مستر بین" در ایامی به نمایش درآمده که اتفاقا در آستانه برگزاری شصتمین دوره جشنواره فیلم کن قرار گرفته ایم و به این ترتیب وجه تسمیه مناسبی هم پیدا می کند. جشنواره ای که اگرچه دیگر از آن فضای روشنفکرنمایی فیلم های به اصطلاح هنری فاصله گرفته ولی به طور باورنکردنی ، آلترناتیو آن آثار شبه هنری را فیلم های هالیوودی قرار داده است. چنانچه در جشنواره امسال از میان 30 فیلم بخش اصلی مسابقه و خارج از مسابقه ، 12 فیلم(یعنی نزدیک به نیمی از فیلم ها ) متعلق به سینمای آمریکا هستند. که چند فیلم از این آثار (برخلاف قانون بخش مسابقه جشنواره کن )قبلا در سطح گسترده ای اکران عمومی پیدا کرده اند از جمله فیلم "زودیاک" (دیوید فینچر) و فیلم "سند مرگ" کویینتین تارانتینو .
http://i168.photobucket.com/albums/u180/v360iran/bean22_02.jpg
به نظر می آید آنچه استیو بندلک (کارگردان ) در فیلم "تعطیلات مستر بین" به تصویر می کشد ، حق مطلب است که جشنواره هایی همچون کن با فیلم های واقعی و مستقل از کمپانی های هالیوودی بایستی پوست اندازی کنند تا بلکه آن مسیر حقیقی شان را بیابند.
نوشته: سعيد مستغاثي ، منتقد سينما ، برگرفته از وبلاگ سعيد مستغاثي (http://smostaghaci.persianblog.com/)
یادداشتی بر داگویل
http://www.follow-me-now.de/assets/images/Dogville-Grundriss.jpg
داگويل و دين
سينماي فون ترير در فیلم داگويل يك سينماي ديني است. اگرچه بيشتر منتقدان به جنبههاي سياسي آن توجه بيشتري كردهاند. اما اشارات و نشانه هاي ديني و مذهبي در فيلم چنان واضح اند كه شكي براي بيننده دقيق باقي نمي گذارند.
واژه گريس كه نام قهرمان فيلم است ، علاوه بر لطافت و شكوه و زيبايي به معناي بخشش و عفو الهي است كه طبق آموزه هاي مسيحيت(رومن كاتالويك) شامل حال همه، حتي آن هايي كه سزاوار نيستند، مي شود.(Unmerited favor)مسيحيت پنج فاكتوري را كه هر كدام به تنهايي موجب بخشش و عفو مي شود بيان مي كند؛ هر كدام از اين "سولوها" كه در واژه به معناي به تنها يي است، به تنهايي بخشش و عفو را اجتناب ناپذير مي كند، نخستين آن ها "بخشش توسط عفو الهي است"يا"Sola Gracia , Saved by God's Grace" كه در تفاسير مسيحيان به آن اشاره شده است.
اكثريت مسيحيان پا از اين فراتر گذاشته و به "از پيش بخشودگي" ياPre-salvation معتقدند. اين كه مسيح با تحمل رنجي بي پايان و به جاي همه به خاطر بشريت مجازات شده و لاجرم نابخشوده اي وجود نخواهد داشت؛ جهنمي نيست و هر كه هر چه انجام بدهد مجازاتي گريبانگيرش نخواهد شد.
در انجيل (Mathew 6:14-15) همچنين از كساني ياد مي شود كه به سبب گذشت و رحمت و عفو نسبت به ديگران بخشيده مي شوند. فون ترير علاوه بر چالش كشيدن مسئله عفو و سلب مسئوليت از خاطي با شيوه خويش اشاره به مضمون اين نوشته در انجيل دارد كه مي گويد:" گريس(رحمت و عفو) توسط شهر پذيرفته نشد و اين نپذيرفتن منجر به لعنت و نابودي شهر شد."(Gospel Of Mathew 11:20-24)
فرم خاص داگويل با نگاه محاط از بالاGod like point of view)) به خانه هايي كه به سبب نداشتن در و ديوار هرگز نمي تواند رازي را مخفي كند و آگاهي دائمي از آنچه در خفا مي گذردو همچنين فرم روايت داستان توسط روايتگري كه همه ماجرا را مي داند و داناي كل است به اين نگاه خداگونه اشاره دارد.
http://z.about.com/d/movies/1/0/J/r/2/dogvillepubn.jpg
در واقع فون ترير ديوارها را قراردادهاي بسيار ابتدايي در حد مرزبنديهاي گچي مي داند كه هرگز قادر به پنهان كردن رازها و اتفاقات نيستند؛ چشمان خدا همه چيز را مي بيند، گريسي كه در معدن پنهان شده ،تمام قد آشكار است و حتي صحنه شنيع تجاوز چاك به گريس، در معرض ديد كل قرار دارد و يا گريس كه در وانت بار در كنار سيبها پنهان شده از وراي پوشش بار نيز كاملا مشهود است و به قول متن فيلم: "سيب كاملا رسيد ه اي است" كه شيطان به خوردنش اغوا مي كند، همچنان كه آدم و حوا را اغوا كرد.
در تمام متن فيلم، به نخوت و تكبر بارها و بارها هم با واژه مستقيم(Arrogance) و هم به صورت مضمون اشاره مي شود. نخوت و تكبر در آموزشهاي مسيحيان بسيار تقبيح مي شود و حتي در پاره اي از تعليمات بدترين گناه محسوب مي شود. گريس از اين كه با تكبر بزرگ شده ناخشنود است و فرار به داگويل را شرايطي براي مجازات در برابر آن مي داند. لزوم قضاوت و برقراري عدالت نيز از مسائل مهمي است كه فيلم مطرح مي كند. جمله "قضاوت نكن" از جملات اعتقادي برجسته مسيحيان است كه در اين فيلم مورد انتقاد و چالش قرار مي گيرد.
فيلم فون ترير به ابعاد مختلف واژه تكبر و استكبار پرداخته مخصوصا در مكالمه پاياني گريس با پدرش دلايل متكبر بودن گريس بحث و نتيجه گيري مي شود، اينكه "تكبر بخشش" به معناي بخشش كساني است كه سزاوار بخشش نيستند و مجازات حق آنهاست و از اين رو بدترين نوع تكبري است كه پدر گريس مي شناسد.
مجازات يا بخشش مسئله اين است!
فيلم داگويل بي پرده و در صحنههاي زيادي به حق مجازات و مسئله مجازات اشاره مي كند. مثلا گريس به سبب اينكه به تام شك كرده خود را مستحق مجازات مي داند يا خود را مستحق نان صدقه تام نمي داند چون استخوان سگ را دزديده و بايد تاوان آن را پس دهد. جيسون پسر چاك كتك را مجازات عادلانه خود مطرح مي كند و... تام در سكانش پاياني ترس و ضعف و حقارت خود را خصلت غير قابل انكار انساني مطرح مي كند كه سزاوار مجازات نيست!
اما پدر گريس به او مي گويد كه نبايد ديگران را به سبب آن چه خودش را به خاطر آن نمي بخشيد، ببخشد و بايد مجازات را اعمال كند؛اين كه بخشش گريس يك عمل اخلاقي و انساني نيست بلكه به سبب تكبر او است.
مانند فيلم هاي ديگر فون ترير" بس" در شكستن امواج و "سلما" در رقص در تاريكي زن قهرمان اين داستان نيز مسيح وار رنج و مشقت بسيار را مي پذيرد. گريس در مقابل تجاوازات پي در پي به روح و جسمش تاب مي آورد و حتي رام تر مي شود(سمت چپ صورتش را براي سيلي جلو مي آورد) اما بر خلاف فيلم هاي ديگر فون ترير اين رويه را تا انتها ادامه نمي دهد و مجازات متجاوزان را بر مي گزيند. در اين فيلم شايد نمايش پدر قدرتمند و گريس، دخترش، اشاره اي به تثليث مسيحيان هم باشد. پسر مسيح وار است و پدر قدرت مطلق،"خدای گانگستر" عنوان یکی از نقدهای فرانسویان بر این فیلم است که دیدگاه فوق را نقد می کند. پدر، گريس را به اين تفكر راهنمايي مي كند كه بخشش اين موجودات سگي عين بي عدالتي است و حق بخشش گناهكاران، بشريت را به خطر مي اندازد و سزاوار نيست.
فيلم طولاني داگويل كه در يك مقدمه و نه فصل و مدت 177 دقيقه به نمايش در آمد و عده اي آن را خسته كننده و تمام نشدني خواندند، تلاش مي كند تا مخاطب را به جايي ببرد كه خود تصميم بگيرد كه بايد اين افراد را قضاوت و مجازات كرد و يا نه؟ اين كه بخشش سگان درنده و دادن فرصت به آن ها آيا موجب تكرار فجايع و جنايات بشري نخواهد شد؟
http://z.about.com/d/movies/1/0/D/r/2/dogvillepubk.jpg در مونولوگ گريس با خودش كه توسط "جان هارت" روايتگر بيان مي شود، نتيجه نهايي گرفته و حكم صادر مي شود. داگويل شهري است لعنت گريبانگيرش مي شود مانند آن چه در آيه انجيل به آن اشاره شد و اين به سبب اعمال اهالي آن است. آن ها، خود بخشش را پذيرا نشده اند.
آنها كفران نعمتي چون گريس را در اوج آن كرده اند. گريسي كه در" زمان مقدس" برداشت محصول( وفور نعمتها) مورد تجاوز قرار مي گيرد! اگر آن ها مجازات نشوند آنچنان كه درمونولوگ گريس مي شنويم، ضعف و انحرافشان را درباره ديگري اعمال خواهند كرد و از اين رو براي بشريت هم كه شده نبايد از مجازات آن ها چشم پوشيد.
نقشه اي كه لوكيشن فيلم است و با خطوط گچي نمايش داده مي شود در انتهاي فيلم از بين مي رود. استوديوي خالي نشان از نابودي كامل دارد و نور آتش بر چهره گريس اين سوختن و نابودي را تصوير مي كند.
فرم خاص صحنههاي داگويل ، نام و اسامي افراد و خيابان ها و جزييات صحنهها همگي معني دار و دقيق اند و اين چيزي است كه هر فيلمساز مطرح امروز سينما بلد است. اين كه نام ها و نشانه ها بايد به ياري زبان تصوير، پيام فيلم را القا كنند.
موسيقي فيلم هم مويد نگاه ديني فيلم است""Nisi Dominus اثر آنتونيو ويوالدي با عنوان "مگر خدا" اشاره به آيه(Psalms 126) كتاب مقدس مسيحيان دارد كه در بخشي از آن مي گويد"جز آن كه خدا شهر را حفظ كند ...."
داگويل و سياست
اگرچه نگارنده اين يادداشت داگويل را بيشتر فيلمي ديني و با جهان بيني خاص مي داند اما نگاه سياسي فون ترير در اين فيلم غير قابل انكار است و به قول
Darrel Manson" " نمي توان به سادگي از آن گذشت. با اين كه ملهم شدن از شيوه نمايش برتولت برشت و نگاه بدبينانه او به انسان، ديدگاه فلسفي فون ترير را به رخ مي كشد اما نامها و وقايع به شكل غير قابل انكاري ديدگاه سياسي نويسنده را نشان مي دهد." الم استريت"، خيابان اصلي داگويل كه بر خلاف نامش از درختان نارون بهرهاي ندارد و مردم داگويل اين موضوع را به روي مباركشان هم نمي آورند، همچنين نام خياباني است كه كندي رييس جمهور آمريكا در آن ترور شد. علاوه بر اين الم استريت نام مكاني است كه كابوسهاي سينمايي در آن جشن گرفته مي شد.
توماس اديسون نام پدر سينما، راديو ... روشنايي است اما همين توماس اديسون مانند مردم آمريكا شعور و دانش سياسي اندكي دارد و در پي آن هم نيست. آن چنانكه هنگام سخنراني رييس جمهور راديو را خاموش مي كند و كتاب ماجراهاي تام سايرش را مي خواند! آ نچنان كه امكانات روز ، متنوع و تكنولوژيكي مردم آمريكا در بسياري موارد چيزي به دانش و آگاهي آن ها نيفزوده وبي خبري و خوش خيالي و راحتي را بر دانستن آن چه اتفاق مي افتد، ترجيح مي دهند. در صحنه اي كه پليس به دنبال گريس آگهي جديدي مي آورد هم اين نكته شنيده مي شود؛ در پاسخ پليس كه مي پرسد كه مگر مردم از آن چه مي گذرد بي اطلاعند ،تام پاسخ مي دهد كه آن ها از راديو تنها براي شنيدن موسيقي استفاده مي كنند.
http://www.openheaven.org/data/openheaven/images/Dogville_meeting.jpg مردم داگويل مانند آمريكاييان اهل تجارت(business people) هستند. حتي گريس(رحمت و عفو ) را در قبال خدمات مي پذيرند؛ يعني براي عمل خير و انساني هم شروط مادي قائلند. و مهم اين كه اين شرط با بحراني و حساس شدن شرايط سخت تر مي شود و به استثمار و مزدوري بي مواجب منجر مي شود. نگاه استثمارگرانه به اندازه اي حاد مي شود كه گريس را با كمك قلاده سگ داگويل به زنجير مي كشند كه آدم را به ياد فيلم" نبرد آخر" لوك بسون و يا "قلعه مالويل" روبر مرل مي اندازد كه استثمار انسان از انسان در آن به شكل فجيعي به نهايت مي رسد.
عشق تام به گريس عشقي حقيقي نيست. تام كه نماينده قشر روشنفكر جامعه است هم نگاهي كاسبكارانه و سوداگرانه به مسئله گريس دارد. او به دنبال پيدا كردن قدرت و نفوذ (سياسي گري ) و كشف رازهاي گريس و سوژههاي جديد براي خلق آثارش است؛ او كه كتاب " افكار پيشرفته در تفكر نقادانه" را مي خواند و دوربين تعمدا آن را نشان مي دهد، به دنبال كشف حقيقت است تا بتواند به قول روايتگر داستان با تصوير سازي"Illustration" آثارش را خلق كند اما اين كار را براي بشريت انجام نمي دهد بلكه براي ترقي و رشد خودش انجام مي دهد.
در داگويل آدمها شيشه هاي ظريف و شكنندهاي توليد مي كنند كه به شدت مشابه نمونه هاي اصلي اند و به سرعت ظريفتر و گول زنندهتر مي شوند اما به هر حال اصل نيستند و در جشن چهارم جولاي آن كه پرچم آمريكا را تكان مي دهد افليجي ناقص العقل است!
اين نگاه و اشارات سياسي آشكار و دقيق به "سرزمين فرصتها" و برخوردش با تازه واردين، هم در هنگام نمايش فيلم و هم تا امروز موجب بر آشفتن و ضديت با فيلم داگويل شده است. حتي "راجر ابرت" كه از طرفداران فون ترير بود اين فيلم را ايده خوبي خواند كه به خطا رفته و معتقد بود كه عده كمي اين فيلم را براي دومين بار خواهند ديد.
منتقدان ديگر هم به شدت فون تريردانماركي را به سبب ابن كه آمريكا را شخصا نديده و اما به خود اجازه قضاوت درباره آن را داده ، سرزنش كردند. قضيه براي حيثيت آن ها آنقدر حياتي بود كه ضعفهاي شخصي فون ترير را به رخ كشيدند تا او را اساسا محكوم و تحقير كنند؛ اين كه فون ترير فوبياي پرواز دارد و نمي تواند دورتر از دماغش را ببيند و ....يكي از منتقدان آبزرور مستقيما از او خواست و نصيحتش كرد كه براي فيلم بعدي زحمت سفر به آمريكا را بر خود هموار كند تا ديگر فيلمي فانتزي نسازد. ابرت هم در نقدش اين را يك فيلم ضد آمريكايي فانتزي خوانده بود كه به شدت متضاد با داگماي فون ترير است.
"فيليپ فرنچ" منتقد آبزرور فيلم را آزار دهنده و ساده لوحانه خطاب كرد گو اينكه "كيم نايت" فيلم را شاهكاري مي داند.
اين كه فيلم تقليدي از "our Town" اثر تورنتون وايلدر است، انتقاد ديگر به اين فيلم بود كه فون ترير گفت كه هرگز پيش از فيلم با آن آشنايي نداشته است و يا اين كه شخصيتهاي داگويل نزديك به شخصيتهاي نمايش "دورنمات" با عنوان "ديدار زن پير" است نظر عده اي ديگر از منتقدان بود."ديويد جانسون" فيلم را بچگانه ، متظاهرانه و گستاخانه خوانده وبه نظر نويسنده اين يادداشت اينها تا حدي واكنش به ديدگاه سياسي فيلم است تا كليت فيلم كه بي شك به شدت خلاقانه و متفاوت است.
اگرچه عدهاي فيلم را با نگاه خوشبينانهتري نگاه كردند مثلا "Darrel Manson" كه نگاه ديني فيلم را نگاه برجسته تر آن مي داند، معتقد است كه نمايش فيلم در كن 2003 درست پيش از حمله آمريكا به عراق كه خود "عملي استكبارانه"(Act Of Arrogance) است رخ داد، او مي گويد :" در واقع مانند مردم داگويل، ما آمريكاييها فكر مي كنيم كه مي توانيم جلو دار ديگران باشيم و ضعفهاي خود را پنهان كنيم."
همين منتقد همچنين معتقد است كه عكسهاي واقعي از دوران ركود اقتصادي آمريكا( كه فون ترير به سبب بسته بودن فضاي دوران ركود اقتصادي و ويژگي هاي خاصش انتخاب كرده) و در تيتراژ پايان فيلم ديده مي شود، چهره اي ديگر از آمريكا را نشان مي دهد كه به شدت متفاوت از چهره قدرت و موفقيت اوست.
انتقادهاي بي شمار از فرم فيلم و ميزان تاثير گذاري آن بر مخاطب شده است كه فون ترير پاره اي را پاسخ گفته است ؛ در اين باب فون ترير در دفاع از فضاي مجازي، بسته و تاريك فيلم مي گويد كه با اين تمهيدات تمركز ببينده از فرعيات به اصل ماجرا معطوف مي شود. عده ديگري مثل منتقد آبزرور به "مونو كنتراستي" فيلم ايراد گرفتهاند كه به نظر نويسنده اين يادداشت مي تواند به سبب نپذيرفتن ايده فيلم باشد و نه مشكلات نورپردازي. در فيلم بازِيهاي بصري تاثير گذاري با نور انجام مي شود مثل لحظه زيباي كنار كشيدن پرده توسط گريس و چهره رنگ آميزي شده او با نور سواحل شرقي! در زمينه سياه (قابل توجه از نظرديدگاه سياسي) و يا تغيير فصلها و فضا با تغيير نور و شرايط گريس در مكان جديد يا انعكاس شعله هاي آتش به هنگام مجازات در جهنم خود ساخته داگويل و .... و يا برف زود هنگامي كه نشانه و نمادي از پايان ماجراي داگويل است و سطح استوديو را فرش مي كند و يا ماهتاب كه لحظهاي داگويل و حقيقتش را مكشوف مي كند(به مثابه يك روشنگر)...حركتهاي دوربين هم در اين فيلم ويژه و جالب است و در خدمت فيلم است.چرخش بسيار ناگهاني دوربين از چهره اي به چهره ديگر و يا زاويه اي به زاويه ديگر، كه براي سرعت بخشيدن به ريتم فيلم و همچنين القاي تحولات و هيجاناتي كه در فيلم اتفاق مي افتد، انجام مي شود.
شخصيت هاي داگويل اگرچه محدود، نمادهاي تيپهاي انساني اجتماع بشري اند. مارتا نمادي از كليسا است.تام نمادي از روشنفكري، اديسون طبقه ثروتمند و ....نام افراد آنچنان كه پيشتر اشاره شد اشاراتي غير مستقيم و حتي مستقيم هستند. نام سگ چاك و يا فرزندانش كه اسامي الهه هاي يوناني و بعضا خونخواران تاريخ مثل آشيل است.
فون ترير در پاسخ به كساني كه به اين موضوع كه او آمريكا رانديده و درباره آن قضاوت كرده ايراد گرفته اند، مي گويد كه آمريكايي ها بايد خوشحال باشند كه كسي نگاهش را درباره آنها بيان مي كند چنانچه اگرغريبهاي نگاهش را درباره دانمارك به تصوير بكشد، ديدني خواهد بود و اين كه آمريكا خود درباره همه دنيا فيلم مي سازد مثل فيلم "كازابلانكا" كه شايد هرگز آن را نديده باشد. فون ترير بي پروا گفته كه اين فيلم سر آغازي براي فيلم هاي بعدي او با اين نگاه سياسي است و او از اين موضوع ابايي ندارد.
داگويل و انسانيت
اگرچه داگويل به دلايل ذكر شده، جهان بيني ديني و سياسي فيلمساز را در بر دارد اما به دلايلي نگاهي بشري و انسان دوستانه دارد كه فراتر از مذهب مسيحيت و يا جامعه آمريكاست. اين كه اتفاقات فيلم در زمان ركود اقتصادي و در كوههاي كلرادو رخ مي دهد و پرچم آمريكا و سرود آمريكا آمريكا كه در چهارم جولاي خوانده مي شود و جورج تاون نزديكترين شهر به داگويل است و ...... بي شك مستقيما به آمريكا اشاره دارد اما، گريس انساني است كه نياز به حمايت و دوستي و همدلي و انسانيت دارد كه از آن محروم است و هرچه تلاش مي كند از آن دورتر مي شود.فرار به داگويل به سبب چالش هاي انساني و نپذيرفتن ايدههاي گانگستري است؛گريس به دنبال انسانتر شدن است و آرمانگرايي او در همان لحظات اول كه خود را براي دزديدن استخوان سگ ملامت مي كند آشكار مي شود. در اپيزود چهار وقتي اهالي داگويل به هنگام راي گيري براي او هر كدام تحفه اي گذاشتهاند حس انساني دوستي آدم را قلقلك مي دهد؛ روايتگر ازدستاورد دوستي در قبال ارائه خدمات و بخشش سخن مي گويد كه خيلي زود در اپيزودي كه داگويل دندانهاي تيزش را نشان مي دهد رنگ مي بازد؛ عشقي كه تام مي تواند به گريس ببخشد نيز به هنگاه تجاوز چاك به گريس رنگ مي بازد. تجاوز به گريس هرگز واكنشي انساني را در تام بر نمي انگيزاند. دوستي اين آدمها مانند عشقشان آبكي است و اساسا آيا دوستي و عشق وجود دارد؟
اين نگاه انساني و پرسشگر از اين جهت كه داگويل نماد جامعه اي انساني است كه حيواني عمل مي كند قابل توجه و ذكر است.
موسي سگ چاك يعني تنها حيوان داگويل ،تنها سزاوار بخشش اين جامعه انساني است چون ناراحتي و تيزدنداني اش به سبب اين بوده كه گريس غذايش را دزديده و نامانند ديگران، زيادهخواه، استثمارگر و وحشي نبوده و چيزي جز به غير از حق خويش طلب نكرده است.
شيوه تجاوز حيواني به گريس كه با گذشت زمان حيواني تر مي شود نيز محكوم كننده اسراف انسان از طبيعت انساني و زياده خواهي او در اميال است. داگويل محيطي است كه در آن مراتب انساني به شدت افول كرده و لاجرم محكوم به نابودي و فنا است.
به نظر نويسنده اين يادداشت، داگويل با وجود اطناب نسبي در روايت و ريتمي كه گاهي كند به نظر مي رسد ،مخاطب را متعمدا به جايي مي برد كه از مجازات و انتقام از اهالي داگويل ناراحت نمي شود. بخشش و عفو اين موجودات آنقدر غير قابل پذيرش است كه اگر فيلم به شكلي ديگر تمام مي شد، قطعا ببينده را آزار مي داد.
http://z.about.com/d/movies/1/0/v/q/2/dogvillepubb.jpgاين كه تام تنها كسي است كه گريس شخصا او را اعدام مي كند هم آزار دهنده نيست. تام تزوير بيشتري نسبت به همه داشته، از در عشق درآمده اما دروغ و جنايت و ضعف او از همه بيشتر است و چون از در مصلحي در آمده كه ادعاي راهنمايي ديگران را دارد اما به شيوه مفسدان و رندان عمل كرده، مجازاتش شديدتر است. او نه تنها مجازات ديگران را مي بيند بلكه شخصا تقاص پس مي دهد. اين موجود به ظاهر قوي از همه ضعيف تر و پست تر است و اين كه گريس ضعف نفس اورا دريافته او را عاصي و عصباني كرده است ...افراد داگويل در اپيزود آخرين به جاي قضاوت درباره خود و آن چه با گريس كرده اند به دنبال دفاع از خود هستند از اين رو با آن ها اتمام حجت شده، اين جا حتي يك نفر نيست كه به حق راي بدهد. خوبي اين آدمهاي خوب به شدت مخدوش و نسبي است و مانند شاهكار كوبريك، "چشمان كاملاباز بسته" بر خلاف و حتي متضاد با آن چه مي نمايند، هستند. ورا مادري فداكار، رقيق القلب و حساس به نظر مي رسد اما سنگدلياش تا حدي است كه هنگام شكستنها "ثمرههاي" گريس، شيوهاي غير انساني بر مي گزيند(هفت مجسمه گريس كه سمبل رابطه او با شهر هم هست و تعداد فرزندان ورا هم به همين تعداد است).. تام ، بن ، مككوي و بقيه نيز اين چنيند. آن ها مانند يهودا پيش از آن كه زنگ صبح نواخته شده باشد، سه بار گريس را تكفير كرده اند.
مسئله عفو مجرمان امروزه از مسائل مهم جنجال برانگیز در غرب است که همواره ملهم بسیاری از فیلمسازان بوده است. اعدام در بسياري از ايالات آمريكا و اروپا ممنوع است. بسياري از قاتلان زنجيره اي در سراسر دنيا حتي آن هايي كه از نظر رواني راي به سلامتي نسبي شان داده مي شود، هرگز مجازات نمي شوند. روشنفكري هم از مسائل روز جهان است. مصلحان فاسد، اديبان سوداگري كه مانند فيلم قابل ذكر" كاپوتي" انسان ها را فقط به شكل سوژه مي نگرند. يا سياست و اعمال سياست از طرف جوامعي كه به شدت سياست زدايي شده اند و يا شعور سياسي ندارند ، در حالی که خود با مشكلات و ضعفهاي اساسي دست به گريبانند ، اما جلودار جوامع ديگرند و براي ديگران تصميم مي گيرند .
داگويل با حداقل فضا و استفاده بي نظير از فرم، نجواي گفت و گوها، موسيقي و البته هنرپيشگان قابل(مخصوصا نيكول كيدمن باشكوه در نقش گريس) اين مضامين و اين سوالات را و پاسخ خودش را مطرح مي كند.به چالش كشيدن آموزه هاي ديني ميليونها مسيحي همچنين هجو جامعه و مردم آمريكا بي شك جسارت قابل تاملي است. جزييات دقيق فيلم و پيام آن بر فانتزي و مجازي بودن فضاي قيلم مي چربد و ببينده گاهي آن فضا را اگرچه بسيار رو و تئاتري است، فراموش مي كند و سرانجام اين كه اين فيلم، مانند تمام فيلم هاي ارزشمند سينما، آدم را به فكر وا مي دارد.
مریم سپاسی
برگرفته از وبلاگ فیلم FILM COMMENT
عشق حقيقي استثنايي است كه در هر قرن تقريبا دو يا سه بار رخ مي دهد. بقيه اوقات صرف خودخواهي و يا ملال مي شود.( آلبركامو )
http://growabrain.typepad.com/growabrain/images/cinema_paradiso__1.jpg
خدعه ي عشق!*
غالباً در توصيف سينما پاراديزو گويند: ((فيلمي است درباره سينما)). اما سينما پاراديزو پيش از آنكه فيلمي درباره سينما باشد، فيلمي است درباره ي عشق! عشقي كه گاه در رابطه ي يك پسر بچه با پيرمرد آپاراتچي تجلي مي يابد، لحظه اي در ارتباط با مكاني به وسعت يك سينما ، و يا در وفاداري يك مادر به همسر و فرزندانش و گاه در رابطه با جنس مخالف.
فيلم با يك فلاش بك آغاز مي شود. كارگردان مشهور،سالواتوره (ژاك پرن) خبر مرگ آلفردوي آپاراتچي را دريافت مي كند و با اين خبر به دوران كودكي خويش پرتاب مي شود.
http://www.bfi.org.uk/features/cinemaitalia/images/bfi-00m-r2z.jpg
سالواتوره ي كوچك كه او را ((توتو)) (با بازي سالواتوره كاشو) صدا مي زنند، ديوانه وار عاشق سينماست.پاتوغ هر روزه ي او آپاراتخانه ي سينما پاراديزوست و دوست هميشگي او آپاراتچي سينما،آلفردو (با بازي به يادماندني فيليپ نوآره).
سينما پاراديزو مملو از تماشاچي است.تماشاچياني كه با ديدن آدم هاي متحرك بر روي پرده به وجد مي آيند و غوغايي بر پا مي كنند.
صحنه هاي ابتدايي فيلم به شدت نوستالژيك است ،اما نه براي ما.براي ما كه از وقتي خودمان را شناختيم پدرانمان دستمان را گرفتند و ما را با سينما آشنا كردند، آن صحنه ها شايد جالب و تماشايي و به يادماندني باشد، اما هيچ خاطره اي را در ما زنده نمي كند.
در عوض اين صحنه ها براي پدران ما به شدت خاطره انگيز است.آنها كه براي ديدن يك فيلم مسافت هاي طولاني را پياده گز مي كردند و يك قران،دو زار پول توجيبي شان را خرج سينما مي كردند و وقتي كه به خانه مي رسيدند يك كتك مفصل نوش جان مي كردند و ما چه نسل خوشبختي بوده ايم كه نه تنها كتك به ما نزده اند، بلكه پس از خروج از سينما با يك ساندويچ، كيفمان را تكميل كرده اند.
در اين لحظات فرصتي دست مي دهد تا تورناتوره به مقوله ي سانسور در سينما نيز اشاره كند. كشيشي زنگوله به دست وظيفه خطير! حذف صحنه هاي رمانتيك فيلم را بر عهده دارد اين در حالي است كه خود آشكارا از تماشاي چنين صحنه هايي به وجد مي آيد .
http://www.filmeducation.org/secondary/Representation/cinpar.jpg
سكانس هاي آغازين سينما پاراديزو در واقع حديث نفس تورناتوره (كه نويسنده ي فيلمنامه ي فيلم نيز هست ) تلقي مي شود. تورناتوره در جايي اشاره مي كند كه : (( من يك سينماگر خودآموخته هستم. شكل گيري علاقه به سينما در من،از تماشاي نامحدود فيلم در سينما شروع شد.باري نزديك شدنم به سينما بيشتر نتيجه ي ميل به دانستن بود.))
سينما پاراديزو اداي ديني به تاريخ سينما نيز هست. تورناتوره نه تنها مجموعه اي درخشان از فيلمهاي تاريخ سينما ، از در اعماق ژان رنوار گرفته تا زمين مي لرزد لوكينو ويسكونتي و يا دكتر جكيل و آقاي هايد ويكتور فلمينگ و ... را در فيلمش گنجانده است، بلكه در سكانس درخشان دوچرخه سواري مشترك آلفردو و توتو،از زبان آلفردو ،پدر توتو را همچون كلارك گيبل افسانه اي ترسيم مي كند و همين زمينه اي مي شود تا در سكانس اعلان خبر مرگ پدر، توجه توتو به پوستر فيلم بر بادرفته و مشخصاً كلارك گيبل جلب شود و لبخندي موزيانه بر لبانش نقش بندد.
http://www.hometheaterforum.com/ronsreviews/cinema1.jpg
در ادامه فيلم، سالهاي جواني سالواتوره را به تصوير مي كشد.حال سالواتوره (ماركو لئوناردي) جواني خوش سيما شده است و با يك دوربين هشت ميليمتري كه براخودش دست و پا كرده ، به اولين تجربه هاي فيلمبرداري خود مي پردازد.
تجريباتي كه مجددا يادآور تجربيات شخصي تورناتوره است : ((تصاوير را مي قاپيدم.از وقتي دوربين خريدم،تا هجده نوزده سالگي، فكر مي كنم هفت روز هفته دوربين را روي دوشم مي انداختم و از همه چيز فيلم مي گرفتم. از اعتصاب كارگران ساختمان گرفته تا گردهمايي دانش آموزان در حياط يك مدرسه.))
در يكي از اين تجربيات دختري درست در وسط قاب تصوير توتو مي ايستد. سالواتوره به فيلمبرداري از او ادامه مي دهد.دخترك تقريبا شانزده ساله است و چهره اي شيرين و ساده و چشماني آبي دارد.سالواتوره با دوربينش،بي اراده حركت هاي دخترك را دنبال مي كند.
دختر از كنار سالواتوره مي گذرد و لحظه اي به او نگاه مي كند،گويي سعي مي كند دريابد كه سالواتوره آن وسيله ي عجيب و غريبش را به كدام سو نشانه رفته است.سالواتوره با شيفتگي لبخند مي زند.
آري،سالواتوره به همين راحتي عاشق مي شود .سينمايي كه تمام عشق سالواتوره است، اينك يك عشق ديگر نيز به او هديه مي كند..
http://www.dvdbeaver.com/film/dvdcompare/cinema-paradiso/2new.jpg
يكي از صحنه هاي به ياد ماندني فيلم،صحنه اي است كه الفردوي نابينا در كنار سالواتوره نشسته است و سالواتوره در سكوت به تماشاي فيلم هايي كه از النا گرفته است نشسته است.
در اين صحنه آلفردو كه حالا پس از آتش سوزي سينما نابينا شده است، پي به وجود عشق توتو مي برد و از آن پس تلاش خستگي ناپذيرش را براي به سرانجام نرسيدن اين عشق انجام مي دهد.در حالي كه توتو و النا رومانتيك ترين صحنه هاي تاريخ سينما را خلق مي كنند، آلفردو نيز مشغول تدارك تلخ ترين هجران و جدايي تاريخ سينماست.
حال سوال اين است كه آيا به واقع آلفردو در حق توتو يا همان سالواتوره، خيانت كرد يا خدمت؟
شايد در نگاه اول اين حركت وي به خيانت تعبير شود. ولي حقيقت چيست؟
قرنهاست (شايد از آغاز حلقت) كه واژه ي عشق در هر ادبيات و ميان هر قومي تقديس مي شود و هر عاشقي وصل معشوق را مي طلبد و در رويايش با او به كمال مي رسد.
اما گر نيك بنگري در ميابي عشق حقيقي و معشوق جاوداني مدتهاست كه افسانه ي بيهوده ي گمراهان است. كدام عشق است كه به نتيجه برسد و فنا نشود؟ رومن گاري مي گويد: ((همين كه يك عشق به نتيجه مي رسد معني اش اين است كه كلكش كنده شده است. ))
كما اينكه تورناتوره از زبان آلفردو، تلويحاً اشاره مي كند كه (( هر آتشي خاكستر ميشه! حتي عميق ترين عشق ها هم دير يا زود به آخر مي رسن و بعد عشق هاي ديگه اي ظاهر مي شن؛عشق هاي بيشمار!))
و اگر از اين منظر به عملكرد آلفردو بنگري در ميابي كه او نه تنها عشق توتو را جاودان ساخته است،بلكه با عملش وي را بسوي آينده اي درخشان، كه سينما برايش رقم مي زند رهنمون مي سازد.
سينما پاراديزو سرشار از سكانس هاي دل انگيز است، ولي تاثر برانگيز ترين آنها سكانس فروريختن سينما و نابودي هميشگي آن است. صحنه اي كه قطع مي شود به چهره ي النا و نابودي دروني وي را به نمايش مي گذارد.
سينما پاراديزو ويران مي شود چرا كه تلويزيون و ويدئو سينما را از سكه انداخته اند و اينك پاركينگ! بيش از سينما به كار آدمها مي آيد. در سكانس از فيلم وقتي كه توتو اندر باب تلوزيون و امتيازاتش سخن مي گويد، آلفردو با اين جملات نفرتش از تلوزيون را آشكار مي سازد : ((ازش خوشم نميياد. يه چيزيش بو ميده!)) و اين مساله براي ما كه نسل تلوزيون و ويدئو و سي دي و دي وي دي قلمداد مي شويم ، بيش از هر چيز آزاردهنده است .ما كه لذت تماشاي فيلم بر پرده ي نقره اي را از كف داده ايم و دلمان را به صفحه ي بي بو و خاصيت و خالي از شور و هيجان تلوزيون هايمان خوش كرده ايم.
ما كي و كجا آن لذتي كه توتوي كوچك از تماشاي شعاع هاي نور خارج شده از ميان شير غران آپاراتخانه نصيبش مي شود را لمس كرده ايم؟
نمي توان از سينما پاراديزو ياد كرد و از موسيقي معركه اش هيچ نگفت. هر جا كه فيلم از نفس مي افتد اين موسيقي است كه جان دوباره اي در كالبد فيلم مي دمد و فيلم را حيات دوباره اي مي بخشد. انيو موريكونه آهنگساز برجسته ي ايتاليايي كه چندي پيش جايزه ي افتخاري آكادمي اسكار را تصاحب كرد و ساخت موسيقي فيلمهايي نظير خوب، بد و زشت،به خاطرچند مشت دلاروروزی روزگاری غرب و ... را در كارنامه دارد در اين فيلم به كمك پسرش آندره آ موريكونه موفق مي شود، فضاي نوستالژيك و عاشقانه فيلم را تاثيرگذارتر ارائه نمايد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/miramax_films/cinema_paradiso/_group_photos/brigitte_fossey3.jpg
سكانس پاياني فيلم نيز در سينما مي گذرد. جايي كه سالواتوره به تماشاي تكه هاي بريده شده از صحنه هاي عاشقانه ي فيلمهايي كه آلفردو سالها پيش براي او به امانت گذاشته است،نشسته است. فصلي از سينما در چند تكه فيلم چند ثانيه اي،خلاصه شده است:رژه اي عجيب،تاثيرگذار و حسرت بر انگيز. فصلي كه علاوه بر تاكيد بر پوچ بودن نقش سانسور در سينما ، به نوعي القا كننده اين حقيقت است كه سينما خود خود عشق است. جايي است كه مي تواني ناب ترين و در عين حال بي رياترين عشق هاي عالم را تجربه كني و در عين حال گدايي عشق نيز پيشه نكني.
در اين هنگام صداي آلفردو همچنان در گوش طنين انداز است :آه! عشق...عشق... چه رازي است اين عشق!
* عنوان مطلب : نام نمايشنامه اي از يوهان فردريش فن شيللر، ترجمه ي يوسف اعتصامي
نویسنده:فرهاد خالدار
برگرفته از وبلاگ cinema Comment
napoleon
19-06-2007, 20:46
هزارتوی پن (هزارتوی فاون) Pan's Labyrinth
http://athena.divshare.com/s03/files/2007/06/19/1003365/panslabyrinth2.jpg
نویسنده و کارگردان: گیلرمو دل تورو.
موسیقی: خاویر ناوارت.
مدیر فیلمبرداری: گیلرمو ناوارو.
تدوین: برنات ویلاپالانا.
طراح صحنه: یوجینو کابالارو.
بازیگران:
آدریانا گیل[کارمن ویدال]، ایوانا باکرو[اوفلیا]، سرگی لوپز[سروان ویدال]، ماری بل وردیو[مرسدس]، داگ جونز[پان/مرد رنگ پریده]، الکس آنگلو[دکتر فری یه رو]، مانولو سولو[گارسس]، اسکار وئا[سرانو].
١١٩ و ١١٢ دقیقه. محصول ٢٠٠٦ مکزیک، اسپانیا، آمریکا.
http://hera.divshare.com/hera2/files/2007/06/19/1003461/1024-2.jpg
جوایز و افتخارات:
نامزد اسکار بهترین طراحی صحنه، فیلمبرداری، چهره پردازی، موسیقی، بهترین فیلم خارجی و فیلمنامه اصیل،
نامزد بهترین طراحی صحنه از اتحادیه طراحان صحنه،
نامزد جایزه بهترین جلوه های ویژه، فیلمبرداری، طراحی لباس، چهره پردازی، طراحی صحنه، فیلمنامه، صدا برداری و بهترین فیلم خارجی از مراسم بافتا،
برنده جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم بوستون،
برنده جایزه طلای بهترین فیلمبرداری از Camerimage،
نامزد نخل طلای بهترین کارگردانی از جشنواره کن،
برنده جایزه بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم فلوریدا ،
نامزد ١٣ جایزه گویا،
نامزد ٩ جایزه از انجمن نویسندگان سینمایی اسپانیا،
نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم گلدن گلاب،
نامزد جایزه بهترین کارگردانی و فیلمنامه از انجمن منتقدان فیلم لندن ،
برنده جایزه بهترین طراحی صحنه از انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس،
برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از انجمن ملی منتقدان فیلم آمریکا،
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی و بهترین فیلمنامه از انجمن منتقدان فیلم آن لاین،
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان فیلم سن فرانسیسکو و ...
خلاصه داستان:
سال ١٩٤٤. جنگ داخلی اسپانیا با پیروزی ژنرال فرانکو به پایان رسیده، اما هنوز گروه هایی هستند که در مقابل فاشیست ها مقاومت می کند و نبرد در قسمت های شمالی کشور جریان دارد. همزمان اوفلیای ده ساله به همراه مادر آبستن اش کارمن عازم مناطق شمالی است تا به پدرخوانده اش سروان ویدال بپیوندد. سروان ویدال با مامور پاک کردن منطقه از وجود نیروهای مقاومت مردمی است و در این راه از ابراز هر گونه خشونت و ددمنشی ابا ندارد. او سخت شیفته قدرت است، از اوفلیا خوشش نمی آید و منتظر است همسرش پسری برای وی به دنیا بیاورد؛ حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. اوفلیا که دلبسته دنیای افسانه ها و قصه های پریان است با رسیدن به اقامتگاه تازه خود هزار تویی اسرار آمیز را در نزدیکی آن کشف می کند. یک شب با هدایت یک پری به داخل هزارتو پا گذاشته و با پان روبرو می شود. پان به او می گوید که اوفلیا فرزند پادشاه دنیای زیر زمین است و برای پیوستن به خانواده اش باید سه کار را قبل از کامل شدن قرص ماه انجام دهد. اوفلیا می پذیرد، اما هنگام اجرای دومین دستور العمل خطایی کوچک از وی سر می زند. پان او را ترک می کند. در دنیای واقعی نیز نبرد میان نیروهای مقاومت و افراد سروان ویدال به شدت جریان دارد. کارمن نیز به علت ضعف تحت نظر دکتر قرار گرفته و اتاق وی از دخترش جدا شده است. تنها همدم اوفلیا خدمتکار ارشد خانه به نام مرسدس است که پنهانی با پارتیزان ها ارتباط دارد. کارمن هنگام به دنیا آوردن فرزندش می میرد. سپس یک شب پان دوباره به سراغ اوفلیا آمده و به او می گوید که تصمیم گرفته تا فرصتی دیگر به او دهد. اوفلیا باید برادر تازه به دنیا آمده خود را برداشته و به هزار توی پان ببرد. اوفلیا به زحمت موفق می شود تا برادرش را ربوده و به مرکز هزارتو برساند، اما پان تقاضایی از او دارد که نشدنی است...
http://farm1.static.flickr.com/175/374312288_753042721c.jpg?v=0
نقد:
لالایی برای کودکان فراموش شده
"سالها پیش ، در یک دنیای زیرزمینی ، که در آن درد و رنجی نبود ، شاهزاده خانمی زندگی می کرد که همیشه رویای دنیای آدم ها را در سر داشت . او رویای آسمان آبی ، نسیم آرام و آفتاب تابان را می دید. تا اینکه یک روز که نگهبانان غافل ماندند ، شاهزاده خانم فرار کرد. در دنیای بیرون ، درخشندگی نور ، چشمانش را کور کرد و ذهنش را از هرگونه خاطره گذشته پاک نمود. او از خاطر برد که چه کسی بوده و از کجا آمده است. بدنش از سرما و بیماری و درد ، رنج می کشید تا سرانجام باعث مرگ او شد. پدرش ، پادشاه همان دنیای زیرزمینی ، همواره باور داشت که روح دخترش باز خواهد گشت ، شاید در جسمی دیگر ، مکانی دیگر و زمانی دیگر . و از همین رو در انتظارش ماند تا آخرین نفسش بیرون بیاید ، تا دنیا از چرخش باز ایستد..."
با این جملات به سبک و سیاق افسانه های پریانی ، فیلم "هزارتوی پن" آغاز می شود و مخاطبش را به تصور قصه ای خیالی ، ناگهان در میانه واقعیتی خشن و وحشیانه از جنگ های داخلی اسپانیا رها می سازد. سال 1944 ، سالی که دیکتاتوری ژنرال فرانکو با استفاده از آتش جنگ جهانی دوم ، نیروهای انقلابی و میهن پرست آزادیخواه را قلع و قمع کرد. یکی از افسران سنگدل فرانکو به نام کاپیتان ویدال قرار است همسر مادر قهرمان داستان" هزارتوی پن" شود که دخترکی 12 ساله به نام افلیاست و قصه ای که در ابتدای فیلم می شنویم ، در واقع متعلق به کتابی است که افلیا می خواند در حالی که همراه مادرش به سوی مقر کاپیتان ویدال در سفر است.
از همین جا گی یرمو دل تورو (نویسنده فیلمنامه و کارگردان "هزار توی پن" ) تماشاگرش را در میان دو دنیای افسانه ای پن و رئال کاپیتان ویدال معلق نگه می دارد. آنچه که کمتر در آثاری اینچنین سابقه پیدا نموده است. شاید تنها در فیلم های استیون اسپیلبرگ بتوان سراغ این گونه ترکیب تاثیر گذار از واقعیت و خیال را مشاهده کرد. چراکه قهرمانان اسپیلبرگ نیز برای گریز از جهان خشونت بار و تلخ واقعی ، رهسپار سرزمین های خیالی و افسانه ای می شوند. مثل ریچارد درایفوس و همه آدم هایی که خسته و دلزده از دنیای واقعی شان در"برخورد نزدیک از نوع سوم" تمامی خطرها و رنج ها را به جان می خرند تا همراه بیگانه های فضایی که تمایل به تماس با زمینی ها را داشته اند ، به سوی دنیاهای ناشناخته و تازه رهسپار گردند. یا همچون پیتر فیلم "هوک" که به نورلند می رود تا دوباره بتواند با بچه هایش ارتباط برقرار کند و یا ....از همین روست که فیلم های غیرافسانه ای اسپیلبرگ ، به شدت تلخ و تکان دهنده هستند ، مانند رنج آن زنان سیاهپوست فیلم "رنگ ارغوانی" ، له شدن کودکی و نوجوانی در اسارت فیلم "امپراتوری خورشید" ، سوختن زندگی عاشقانه در فیلم "همیشه" ، به بردگی کشاندن وحشیانه سیاهپوستان آفریقا در "آمیستاد" ، سلاخی انسانها در جنگی بی هدف در "نجات سرباز راین" و ...
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/picturehouse/pan_s_labyrinth/_group_photos/ivana_baquero2.jpg
اگرچه به نظر می آید که دل تورو در فیلم "هزارتوی پن" نوع ساختار روایتی فیلم های اسپیلبرگ را منبع الهام قرار داده ولی با هوشمندی به آن وجهی تازه ای بخشیده که به چنین شکل و شمایلی در همان فیلم های اسپیلبرگ نیز دیده نشده است.او دو دنیای افسانه و رئال فیلم را کاملا از یکدیگر جدا و منفک نگاه داشته ، که تا اواخر فیلم به نظرمی آید هر یک از این دو دنیا ، برای خود ساز جداگانه ای می زنند و حتی تماشاگر ناصبور از خود سوال می کند که اساسا این دو روایت نا همگون چه تناسبی با یکدیگر دارند که در کنار هم قرار گرفته اند. و تنها در آخرین صحنه فیلم است که گویی پازلی تکمیل شده و هر دو دنیای خیال و واقعی ، جایگاه خود را در کنار هم می یابند. این در حالی است که لحن دو پهلوی فیلم همچنان باقی می ماند ، به این مفهوم که بالاخره نمی توان حکم قطعی صادر کرد ، آیا همه آن دنیای زیرزمینی پن ، تصورات خیالی افلیا بوده که از خواندن کتاب مربوطه در ذهنش جای گرفته؟
آن طور که در موقع مرگ ، لحظه ای تصور می نماید ، واقعا همان شاهزاده گمشده است و اینک به قلمرو پادشاه بازگشته تا زندگی جدیدی آغاز نماید. اما تمام شدن آن دنیا با خاموش گشتن لبخند کم رنگ برروی لبان افلیای در حال مرگ و سپس جان دادن او ، می تواند باعث ابطال فرضیه یادشده باشد. اما وقتی پس از مردن افلیا ، دوربین از زمین فاصله می گیرد و همچنان صدای پن می آید و سرنوشت افلیا را در دنیای زیرزمینی حکایت می کند که قرن ها بر آن دنیا حکومت کرده و اینکه تنها افرادی می توانند نشانه های وی را در زمین ببینند که چشم بصیرت داشته باشند ، مجددا فرضیه حقیقی بودن دنیای افسانه ای پن تقویت می شود.
اما دل تورو ، هر دو دنیا را به غایت زشت و ناموزون به تصویر کشیده است. گویی وی علاقه داشته که همچنان موجودات کریه المنظر خود را در این فیلمش نیز به نمایش بگذارد. (به خاطر داریم که وی در فیلم های قبلیش مثل" هل بوی" و "بلید" و "میمیک" و...نیز در استفاده از مخلوقات مشمئز کننده ، نهایت علاقه را به خرج داده بود. به طوری که حتی چهره شخصیت های مثبت همچون خود هل بوی نیز چندان دوست داشتنی و قابل تحمل نبود ) از خود پن گرفته که گویا قرار است مجددا شاهزاده یا همان افلیا را به سرزمین پدری اش رهنمون گرداند و سر و شکل ترسناکی دارد ، تا آن ریشه درختی که افلیا برای بهبود مادرش به توصیه پن در زیر تخت وی قرار می دهد (به نظر از ریشه های زنده فیلم "هری پاتر و سنگ جادو" آمده باشد) تا قورباغه عظیم الجثه ای که با استفراغ خود ، کلید مورد نظر افلیا را به او می سپارد و تا آن موجودی که چشمانش را در کف دست گذاشته و به تعقیب افلیا می پردازد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/picturehouse/pan_s_labyrinth/ivana_baquero/pan.jpg
در دنیای واقع نیز کاپیتان ویدال دست کمی از آن مخلوقات کریه المنظر ندارد و اگرچه زمانی آن کراهت را درون خود پنهان نموده ولی هنگامی که با چاقوی مرسدس ، دهانش چاک می خورد و خود با نخ و سوزن آن را در مقابل چشمان تماشاگر می دوزد ، تقریبا با همان موجود چشم در دست ، تفاوتی پیدا نمی کند!!
دل تورو رنج زندگی در دنیای رئال را آنچنان مرارت بار و دشوار نشان می دهد که افلیا وقتی پس از مرگ مادرش ، بعد از مدتها پن را می بیند که می خواهد شانس دیگری برای بازگشت به دنیای زیرزمینی به وی بدهد ، مشتاقانه به آغوش آن موجود زشت و بی قواره پناه می برد و به وی التماس می نماید که با همراهش برود.
به نظر می آید آنچه در نظر دل تورو و فیلم "هزار توی پن" ، بیش از هر چیزی وحشتناک و محنت بار می نماید ، همان زندگی تحت سلطه فاشیسم است که در قتل و کشتار و شکنجه انسانها برای حاکمیت خود ، هیچ حد و مرزی نمی شناسد. این هراس و رنج در دنیای کودکانه افلیا که از دیکتاتوری و فاشیسم و مبارزه و انقلاب چندان درکی ندارد ، به شکل از دست دادن پدر و مادر و سپس زندگی زیر دست ناپدری خشن و بی رحم ، خود را نشان می دهد . ناپدری که در مقابل مرگ مادر و تنبیه و مجازات اطرافیان و حتی خود افلیا هیچگونه مروتی از خود بروز نمی دهد. درواقع دل تورو در فیلمنامه توانسته به خوبی دنیای ستمگر فاشیستی را با ساده ترین و ملموس ترین الفاظ و کلمات و رفتارها به زبان کودکانه برای افلیا و همسالان وی معنا ببخشد. مثلا علاقه شدید افلیا به شنیدن لالایی که از مرسدس خواهش می کند تا برایش بخواند ، یکی از همین معانی به نظر می آید.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/picturehouse/pan_s_labyrinth/_group_photos/ivana_baquero1.jpg
خواندن لالایی کودکانه به عنوان عصاره محبت یک مادر که در آواز آرام و حزینی تبلور پیدا می کند تا آرامش و امنیت را به کودکش هدیه نماید ، ساده ترین حق یک کودک است که افلیا از آن محروم شده است . اینکه سرش را برروی زانوی مادر بگذارد و مادرضمن نوازش موهای وی ، در گوشش لالایی زمزمه کند را دیگر بعد از مرگ مادر و در خانه کاپیتان ویدال ، لمس نخواهد کرد.. دل تورو نا امنی و تنش فضای حاکمیت فاشیسم را در خوانده نشدن ساده لالایی برای کودکان معنی می کند تا نشان دهد که چگونه کودکان در یک محیط اشغال شده توسط بیگانگان ، حتی در خانه حفاظت شده هم همواره در هراسی گنگ و ترسی ناشناخته به سر می برند.
غم انگیزترین صحنه فیلم ، سکانس پایانی است که افلیا در حال مرگ برزمین افتاده و مرسدس بالای سرش لالایی می خواند تا آن امنیت و آرامشی را که هیچگاه در زندگی درک نکرد را هنگام مردن به او هدیه کند و همین لالایی است که به ملودی موسیقی فیلم "هزار توی پن" تبدیل شده و یکی از زیباترین موزیک های فیلم سال گذشته را به وجود می آورد.
http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/picturehouse/pan_s_labyrinth/doug_jones/pan.jpg
البته "هزار توی پن" برخلاف نامش لایه های چندان پنهان و تودرتویی ندارد. قصه ای سرراست و ساده که شاید بارها نظیرش را شنیده ، خوانده و یا دیده باشیم در دو سویی موازی که البته در آخر به یکدیگر می رسند. حتی قضیه آن مبارزان علیه فرانکو و نفوذشان در مقر کاپیتان ویدال توسط خواهر یکی از انقلابیون (مرسدس که رییس قسمت غذا و آشپزخانه است) و پزشک پایگاه سربازان فرانکو دیگر پس از فیلم هایی مانند زیر زمین (امیر کاستاریکا ) بیشتر به قصه و افسانه های قهرمان پردازانه شبیه است. خصوصا با آن قلع و قمع افراد کاپیتان ویدال در حالی که مرسدس را محاصره کرده اند که وسترن های معمولی دهه 40 و۵۰هالیوود را به ذهن متبادر می سازد.می گویند در جریان جنگ ها ، بمباران ها ، اشغال بیگانه ، آوارگی ها ، خرابی ها و ...بیشترین آسیب را کودکان تحمل می کنند ، آسیب هایی که بیش از آنکه جسمشان را زخمی کند ، روح لطیفشان را می آزارد. آزاری که جراحتش تا آخر عمر با آنهاست و در هر شرایطی ، گذر زندگی شان را تحت تاثیر قرار می دهد. شاید بتوان گفت آنچه بیش از هر نتیجه ای می توان در فیلم "هزارتوی پن" مورد اشاره قرار داد ، همین باشد.
نوشته سعید مستغاثی برگرفته از وبلاگ مستغاثی دات کام (http://smostaghaci.persianblog.com/)
st4r-s4t
08-07-2007, 22:09
ببخشید میشه نقد فیلم Full of it رو بنویسید ؟؟
خیلی ممنون میشم
"TICKETS" (http://cine.blogfa.com/post-27.aspx)
بلیطها
کارگردان: کن لوچ ، عباس کیارستمی ، ارمانو اولنی
فیلمنامه : عباس کیارستمی ، پائول لاورتی
بازیگران: کارلو دل پیان ، والریا برونی تدشی ، سیلوانا د سانتیس ،فیلیپو تروجانو
محصول 2005 ایتالیا انگلیس ایران
زمان : 109 دقیقه
http://www.cineclick.it/recensioni/images/tickets_loc.jpg
فيلم بليط ها محصول مشترك ايتاليا و انگليس و كار مشترك سه كارگردان مطرح سينما، "كن لوچ "،"ارمانو اولمي" و "عباس كيارستمي" بود. فیلمی سه اپیزود که سفر خانواده ای آلبانیائی را از مرکز اروپا به رو به تصویر میکشد خانواده ای که به رم مهاجرت میکنند تا به پدر خانواده که دوسال است برای کار به ایتالیا رفته است بپیوندد .
روايت سفر اين خانواده پناهجو ، روايت حساسي از نظر آلبانيايي ها بود. اين را كن لوچ هم مي دانست و به همين دليل پيش از نمايش فيلم، استرس خود را از عكس العمل مردم آلباني با اين جمله كه نمي داند واكنش مردم پس از ديدن فيلم چه خواهد بود ، ابراز كرد.
البته استرس او بي مورد نبود، پس از نمايش فيلم يكي از تماشاگران آلبانيايي با فرياد به لوچ و برگزار كنندگان پرخاش كرد و گروهي از حاضران در سالن با كف زدن با اين اعتراض همداستان شدند.
روز بعد از نمايش يكي از آلبانيايي هاي حاضر در سالن سينما كه در كنار من نشسته بود با اعلام نظر خود و ترجمه اعتراض هاي روز گذشته ، نظر من را هم جويا شد كه اين اهميت موضوع را بيشتر از پيش براي من آشكار كرد كه در ادامه اين نوشته به آن خواهم پرداخت.
http://www.cineclick.it/recensioni/images/tickets_3.jpg
فيلم "بلیطها" يك فيلم سه بخشي است كه سه داستان مختلف را به هم مربوط مي كند. لوكيشن اين فيلم عمدتا در قطار است كه هميشه مورد علاقه فيلمسازان تاريخ سينما بوده است. لوكيشني كه مي گويند توان برقراري ارتباط هاي شخصي و خاص بين غريبه ها و تعامل آن ها در چهره به چهره شدن را دارد و ان چيزي است كه داستان را غير قابل پيش بيني و مهيج مي كند. همچنين با حضور افراد طبقات مختلف در چنين لوكيشني، توان استعاري نشان دادن جوامع و طبقات خارج از قطار را هم دارد.
هر سه فيلمساز پيشينه دلبستگی به سينماي نئو رئاليست انسان گرايانه را دارند.
http://www.cineclick.it/recensioni/images/tickets_4.jpg
قسمت اول فيلم توسط "اولمي" ايتاليايي ساخته شده است كه داستان پروفسور داروساز ايتاليايي است كه نقش او را "كارلو دل پيانه" بازي مي كند كه چون پرواز خود را به دليلي از دست داده با بليط درجه يك قطار به رم باز مي گردد. هنگام حضور در رستوران قطار درباره زن جذاب و سرزنده اي كه در تداركات اين سفر او را مراقبت و ياري كرده ،خيالپردازي مي كند. اين خيال ها با به ياد آوردن خاطرات دوردست شيرين كودكي اش به هم مي آميزد. اين خيالپردازي ها توسط رخدادهاي ساده اي كه در قطار اتفاق مي افتند هر بار قطع مي شوند، مانند حضور نظامي خشن و يا ريختن شير كودك آلبانيايي بر زمين در كريدوري كه آلباني هاي فقير مهاجر در فضاي بيرون رستوران درجه يك تنگاتنگ عده اي نشسته و عده اي ايستاده اند .
اين قسمت از فيلم علاوه بر بازي هاي قوي و دوست داشتني ، بدايعي هم دارد، آن جا كه پيرمرد تلاش مي كند تا نامه تشكر آميز و عاشقانه ای براي زن با لپ تاپش بنويسد اما هر بار ذهنياتش و اتفاقات او را متوقف مي كنند و و يا سطور را كه به نظرش گويا نيستند از نو پاك مي كند و دوباره مي نويسد .
تلاقي نگاه عاشقانه پيرمرد با نگاه بسيار مهربان و زندگي بخش دختر و همچنين جزييات خداحافظي اش بارها و بارها در خيال پيرمرد تكرار مي شود ، در واقع پيرمرد متناوبا به اين خاطرات مسرت بخش مي انديشد.
اگر چه حضور نظامي با عينك دودي بر چشم كليشه است اما برخورد خشن او با مهاجران همدردي پروفسور را تحريك كرده و براي كودكي كه شيرش را با تيپا بر زمين ريخته اند و بي تابي مي كند ليواني شير گرم سفارش مي دهد.
قسمت اول فيلم "تيكتز" كه به نظر من بهترين قسمت آن است ،از قطعات پيانو هم بهره برده ، جايي كه موهاي مشكي دختر هندي حاضر در رستوران قطار ياد آور خاطره نوجواني مو مشكي است كه در دوردستي از خاطره ها پيانو مي نوازد خاطره مسرت بخش ديگري كه متناوبا و با هر بار نگاه به دختر نوجوان كه بين مسافران است، در ذهن او جان مي گيرد.
قسمت دوم فيلم را كيارستمي ساخته است كه بي شك هم براي كيارستمي و هم براي مخاطباني كه آثار كيارستمي را دنبال مي كنند ،تجربه جديدي است.
روايت بيوه ميانسال يك ژنرال با موهاي سفيد است كه نقش او را "سيلوانا دسانتيس" بازي مي كند كه با مرد جوان و زيبايي"فيليپو تروجانا" سفر مي كند، رفتار اين زن غير قابل تحمل و پر از خرده فرمايش هاست. جوان كه حالت نوكر و پيشكار آن زن را دارد همه فرمايش هاي او را بدون اعتراض انجام مي دهد . زن براي حفظ وجهه متكبرانه خود ، دائما به جوان امر و نهي مي كند. بليط اين زن درجه دو است اما او نمي خواهد اين واقعيت را بپذيرد و اما نهايتا جايش را عوض مي كنند.
http://www.universcinema.com/film/tickets/imago1.jpg
نكته خاص اين فيلم اين است كه اگرچه زن به جوان فرمان مي دهد اما عميقا به او نيازمند و وابسته است تا حدي كه حتي از برخورد اين جوان خوش قيافه با زنان جوان و زيبا در هراس است و به شكل كودكانه اي جاي فيليپو را عوض مي كند تا زن زيبا در معرض ديدش نباشد. درگيري هاي لفظي و رفتاري اين زن با ديگر مسافران و صحبت هايش با تلفن همراه نشانگر ناسازگاري عميق اين زن است. زني كه دوران قدرت اش و زيبايي اش! به پايان رسيده است.
سكانس تعويض لباس هايش _كه ما از پشت كركره آن را مي بينيم_ با كمك فيليپو كه اين زن چاق را در تعويض لباس هايش ياري مي كند ، قطعا سكانس معني داري است.
در نهايت فيليپو با دختر نوجواني كه در راهروي قطار ايستاده همصحبت مي شود و اين او را متحول كرده و براي تغيير زندگي خود و فرار از دست آزارهاي زن او را ترك مي كند.
زن به دنبال فيليپو مي دود و براي بازگشتش التماس مي كند كه چهره اصلي و ضعيف و نيازمند او را نشان مي دهد. تنهايي اين زن و هبوط اش از قطار با تواضع در برابر مرد ديگري كه در قطار با او درگير شده بود و حالا براي حمل بارهايش به او كمك مي كند همه به نوعي پيامي اخلاقي دارند . و هجو جوامع طبقاتي و آدم هاي موجود در آن است. اگرچه اين قسمت از فيلم به جذابيت قسمت هاي ديگر نيست اما همانطور كه اشاره شد تجربه نويي براي كيارستمي است. جالب اين است كه ژانر اين قسمت را كمدي نوشته اند اما خالي از لحظات درام نيست. مثل لحظه اي كه زن با بارهاي بر زمين مانده اش و تنها و سرگردان از شيشه قطار در حال حركت كه او را ترك مي كند ، ديده مي شود.
http://www.cineclick.it/recensioni/images/tickets_1.jpg
قسمت سوم فيلم كه توسط كن لوچ ساخته شده است ، بحث برانگيز ترين قسمت فيلم است. كن لوچ در سال 1936 در انگلستان متولد شد . او فيلمساز محبوبي است كه واقعيت هاي اجتماعي را به تصوير مي كشد . فيلم هايي مانند "kes " محصول 1968 "نام من جو است" محصول 1999 ، "AE found kiss" محصول 2004 و"sweet sixteen" محصول 2002كه ماجراي نوجواني است درگير با مسائل گوناگون از كارهاي اوست كه با استقبال زيادي روبه رو شد . فيلمنامه قسمت لوچ را مثل فيلم نامه "sweet sixteen" "پال لاورتي" نوشته است.
قسمت سوم فيلم تيكتز ، درباره سه نوجوان اسكاتلندي است كه براي طرفداري از تيمشان به رم مي روند. "مارتين كامپستون" كه در "sweet sixteen " هم بازي كرده است، يكي از اين نوجوانان است .
http://www.cineclick.it/recensioni/images/tickets_7.jpg
دوستاني پر سرو صدا و دوست داشتني كه با شورت و پيراهن تيم محبوب خود سفر مي كنند پرشور و پر انرژي با ديگران ارتباط برقرار مي كنند و به نظر نمي رسد كه هيچ دغدغه اي به جز فوتبال دارند تا اين كه يكي از آن ها در مي يابد كه بليط خود را گم كرده است كه در اين جا خانواده آلبانيايي درگير ماجرا مي شود. در واقع بليط اين نوجوانان را يكي از افراد خانواده آلبانيايي كه يك بليط كم داشته اند، دزديده است . و اگر ماموران متوجه شوند سفر آن ها ناتمام مي ماند. اين جا دختر آلبانيايي كه انگليسي را خوب صحبت مي كند، با التماس و خواهش از آن ها مي خواهد كه گذشت كنند ، از سختي هاي خود و از ارزش اين بليط براي خانواده آن ها مي گويد كه احساسات پسرها را تحريك مي كند و مخالف ترين و سرسخت ترين آن ها خودش مي پذيرد كه از خير بليط بگذرند. دختر از آن ها مي خو اهد كه آدرس خود را بنويسند تا هزينه بليط را بعدا به آن ها بازگرداند و به آن ها دفتري براي اين ياد داشت مي دهد كه دفتر مشق انگليسي مدرسه! است.
نكاتي كه موجب اعتراض آلبانيايي هاي حاضر در سالن سينما بود اين بود كه اين فيلم آلبانيايي هاي مهاجري را نشان مي دهد كه از فرط فقر دزدي كرده اند، و اين دزدي به هر دليلي كه باشد كاري غير اخلاقي است در واقع كرنش و التماس دختر و يا كرنش مادربزرگ پير آلبانيايي هنگام گرفتن ساندويچ هايي كه نوجوانان اسكاتلندي براي تبليغ تيم محبوبشان توزيع مي كنند و تحقير مهاجران اگرچه از واقعيت هاي موجود باشد اما به هر حال توهين و تحقير محسوب مي شود .لوچ اگر چه تعمدا قصد تحقير و توهين نداشته است اما اين همان نگرش طبقه بندي كننده جوامع جهاني است.
اين كه عده اي هميشه كمك مي گيرند و عده اي هميشه كمك مي كنند. عده اي خوبند و ثروتمند و سخاوتمند و اخلاق گرا و عده اي فقير و بد و دزد ، حتي اگر اين بدي توضيحي داشته باشد. اين سوالي بود كه مرد آلبانيايي در سالن سينما پرسيد و البته برگزار كنندگان به جاي جواب ، شلوغ اش كردند.
در همين قسمت پسر نوجوان خانواده آلبانيايي با نوجوانان اسكاتلندي دوست مي شود و همه آن ها "بكهام" را و فوتبال را دوست دارند و در واقع فوتبال اشتراك دنيا ي متفاوت آن هاست. سوال اين است كه چرا نوجوان آلبانيايي براي يافتن بليط گم شده به اسكاتلندي هاي كمك نمي كندبه جاي اين كه بليطشان را بدزدد. آيا نمي شد سناريو را اين جور نوشت؟
http://www.cineclick.it/recensioni/images/tickets_6.jpg
اگر چه پايان خوش اين داستان با فرار اين نوجوانان از دست مامور پليس و گم شدنشان در بين عده اي ديگر از فوتبال دوستان است اما اين تلخي آن چه را كه گذشته به هيچ وجه كم نمي كند. اين پايان بسيار كودكانه است و اين انديشه را در ذهن مخاطب مي پروراند كه فيلم نخواسته براي اين بذل و بخشش جوانمردانه ، متقبل هيچ بهايي شود حتي اگر محروميت از ديدن يكي از بازي هاي جام ملت هاي اروپا باشد. با اين همه ايده بليط ها و تفاوت ارزشي شان و تاثيرشان در زندگي آدم ها ايده برجسته اي است كه در قسمت ساخته شده توسط "كن لوچ" به آن توجه بيشتري شده است
نوشته سرکار خانم سپاسی برگرفته از وبلاگ زبان سینما
یادداشتی بر فیلم زیبایی ربوده شده (http://hossein-ussefi.blogfa.com/post-95.aspx)
http://a4.vox.com/6a00c2251f46698e1d00d41431d92c685e-200pi
عشق پاک
سینمای برتولوچی همواره یک سینمای جنجال بر انگیز و سیاسی بوده فیلم زیبایی ربوده شده محصول 1996 فیلم دیگری از برناردو برتولوچی است که در بین فیلمهای او کمتر به ان پرداخته شده است اما این فیلم هم پرده از مفاهیمی عمیق بر میدارد و البته باید گفت که شاید با فیلمهایی چون رویا پردازان و اخرین تانگو در پاریس و فیلمی مثل بودای کوچک تفکرات مشترکی را دنبال میکند مثل نظام سرمایه داری ،سیاست،رابطه امریکا با اروپا،و مسائلی از این دست که بارها و بارها از ان صحبت شده است و بازگو کردن مطالب این چنینی در مورد این فیلم ,با اینکه بدون ربط نخواهد بود اما از گفتن انها اجتناب میکنم و فیلم را از ابعاد دیگری چون مذهب در سینمای برتولوچی برسی میکنیم موضوعی که اغلب در مورد سینمای برتولوچی نادیده گرفته میشود و حال اینکه او فیلمی چون بودای کوچک را در کارنامه هنری خود دارد!فیلم زیبایی ربوده شده یک درام کند و کسل کنند و خالی از هیجان است که البته همیشه خلاء عنصر هیجان در سینمای برتولوچی با نمایش صحنه های اروتیک پر میشود و برتولوچی معمولا با این ترفند, اینگونه هیجان کاذب تصاویر اروتیک را به تماشاگر خود انتقال میدهد تا از ریتم کند فیلمهایش بکاهد!یکی از بزرگترین مشکلات این فیلم همان ریتم کند فیلم است که واقعا در بسیاری از مواقع از حوصله تماشاگر خارج میشود اما برتولوچی در همین ریتم کند مطالب بسیاری را به همان ارامی و سکون درامهایش بازگو میکند .برتولوچی در این فیلم هم در پاره ای از مواقع از دوربین غیر ثابت و به اصطلاح دوربین متحرک به سبک فیلمهای مستند استفاده میکند که این نوع سبک تصویربرداری در سینمای اروپا خصوصا سینمای فرانسه بسیار رایج است و این به ان خاطر است که تصاویر واقعی تر به نظر برسند .خصوصا اینکه در اغاز فیلم هم ما شاهد یک دوربین و یک شخص نظاره گر که به صورت دزدانه ای مشغول گرفتن فیلم از لوسی(Liv Tyler) هستیم
http://www.frankduchene.com/images/stealingbeauty.jpg
و جالب این جاست که همین جا برتولوچی کد های فیلم را به تماشاگر میدهد و ما در ادامه شاهد نگاههای دزدانه مردان به لوسی هستیم که این نگاهها تا اخر داستان همچنان ادامه دارد .یکی از نقات قوت فیلم استفاده برتولوچی از یک لوکشین باز و زیباست که تماشاگر را در این فیلم با تصاویر زیبایی از طبیعت رو به رو میکند و البته توجه برتولوچی به هنر معماری در این فیلم کاملا مشهود است مجسمه ها و طراحی صورت انها که گاها تمثال هایی از انسانهای نیمه عریان هستند ما را به یاد پتراگ هنرمند بزرگ می اندازد .چیزی که با دیدن این طراحی ها و معماری ها کاملا مشخص است توجه ویژه برتولوچی به تاریخ و فرهنگ و اثار باستانی است !و البته طراحی این مجسمه ها در این فیلم بی دلیل نبوده و هریک از این مجسمه ها نمادی از انسان خوب و انسان بد است که در اکثر سکانسهای فیلم ما شاهد این نمادها و مجسمه ها هستیم !و البته یک سکانس زیبا که هنرمند(پدر لوسی) مشغول ساختن مجسمه لوسی است و اتفاقا هنگام ساختن وطراحی مجسمه لوسی را مجبور میکند که تا قسمتی از بدن خود را عریان کند!در واقع اینجا کارگردان پرده از رازی که لوسی برای یافتن پدر واقعی خود به دنبال ان است بر میدارید و همان کسی که مشغول ساختن مجسمه لوسی است شخصی است که لوسی حقیقی و واقعی را چند سال قبل طراحی کرده است و در واقع طراح مجسمه ساز همان پدر لوسی است .عریان شدن لوسی هم در این سکانس کار بسیار زیرکانه برتولوچی است که واقعا در این صحنه و سکانس معروف فیلم استادانه عمل میکند .برتولوچی در این فیلم عشق را هم مورد ارزیابی قرار میدهد او نماد عشق دروغین را در مورد شخصیت میراندا (Rachel Weisz )و شوهرش و خود لوسی و دوست پسر قدیمیش به خوبی نمایش میدهد به عنوان مثال سکانسی از فیلم زمانی که دوست پسر اسبق لوسی به او ابراز عشق میکند لوسی روی او ناخواسته استفراغ میکند!و این به خودی خود عشق دروغین را با نشان دادن این صحنه باز گو میکند .در واقع دغدغه های برتولوچی در این فیلم هم درست به مانند تمام فیلمهایش کاملا اشکار است !عشق ,س ک س،کثافت،سیاست,و البته مذهب و هنر که از شاخصه های سینمای برتولوچی است !اگر از بعد سیاسی بخواهیم به این فیلم نگاه کنیم تمام شخصیت های مردی که به نوعی لوسی زیبایی خود را دزدانه به انها میفروشد و انها هم دزدانه زیبایی او را سرقت میکنند متوجه میشویم که از تمام طبقات جامعه در شخصیت هایی که لوسی به نوعی با انها در ارتباط است استفاده شده خصوصا امریکایی و انگلیسی که انگلیسی در این فیلم شخصیت جالب تری دارد !جوان انگلیسی لوسی را بعد از یک مهمانی همراهی میکند و بعد به خانه لوسی میرود اما هرگز در کنار او نمیخوابد!حال انکه همگان فکر دیگری میکردند !در واقع لوسی با این کار خود در این فیلم از یک سیاست ساده مثل دروغ استفاده میکند و جالب اینجاست که کارگردان این دروغ لوسی را که برای رهایی او از فشارهای اطرافیان مبنی بر علت باکره گی او تا این سن و سال میباشد را با حضور یک شخصیت انگلیسی در این فیلم انجام میدهد !در واقع وقتی لوسی از سیاست دروغ استفاده میکند درست همزمان است با حضور یک فرد انگلیسی در منزل لوسی و البته نکته های زیادی از این دست که ما در فیلم رویا پردازان برتولوچی به صورت عمده ای با این نگاه سیاسی کارگردان و نمایش ارتباط کشورها در قالب ارتباط انسانها یی مثلا از کشور فرانسه و امریکا بوده ایم !اما پیام اصلی این فیلم در یکی از سکانسهای پایانی فیلم است ،تا قبل از این سکانس برتولوچی شخصیت لوسی را که یک دختر باکره است را در موقعیت های گوناگونی قرار میدهد و البته خود این موضوع که یک دختر 19 ساله چرا تا این سن باکره مانده است موضوعی است که برتولوچی با حالت طعنه امیز با ان برخورد کرده است و به نوعی زندگی ناپایدار و غیر اخلاقی غرب را زیر سوال میبرد !طوری که در طول فیلم لوسی از اینکه تا این سن و سال باکره و پاک مانده است از نظر تمام شخصیت های داستان یک نکته عجیب است طوری که تمام اطرافیان به نوعی سعی در کمک کردن لوسی برای از بین بردن باکره گی او دارند و خود شخصیت لوسی که بارها از باکره بودن خود شرمسار میشود !درست نکته عکس جوامع شرقی و دینی که عدم باکره بودن یک دختر برای او باعث ننگ و بدنامی است !ما در این فیلم نقطه عکس این ماجرا را میبینیم !
http://new.iranupload.net/photo/img/037f0ebe82526956fda4c393ec6635ca/normal_stealingbeauty_004.jpg
و در نهایت و در یک سکانس کاملا اروتیک و البته زیبا ،زیبا از نظر پیام کارگردان و فیلم که خود شاید بعد مذهبی این فیلم در این معاشقه س ک س ی بازگو میشود !در نهایت لوسی در این فیلم بکارت خود را با یک عشق ناب عوض میکند ! لوسی با تمام زیبایی های منحصر به فردش از گزند تمام عشق های دروغین و نگاههای هرزه مردان اطاف خود رها میشود و با یک پسر پاک که هیچ رابطه ای قبلا نداشته همبستر میشود!شاید این سکانس همان نمونه گفتار کتاب مقدس باشد که :زنان پاک از ان مردان پاک هستند و مردان پاک از ان زنان پاک؛پیام نهایی این فیلم به تماشاگر همین نکته مهم است که واقعا قابل تامل است!این یک نگاه مذهبی است که نشان گر علاقه و دیدگاه این کارگردان به مقوله مذهب دارد ما در فیلم بودای کوچک یک سیر تکاملی از مذهب بودایی را مشاهده میکنیم و فیلم اخرین امپراتور که نشان گر علاقه برتولوچی به فرهنگ شرق است !شاید توجه سینماگری که سینمای او به استفاده زیاد از تصاویر ******ی محکوم است اما این این رویکردها و این نگاههای برتولوچی به مذهب و فرهنگ شرقی نکته ای عجیب اما درخشان است .کارگردانی که از در پس هر یک از صحنه های اروتیک فیلمهایش حرفهای زیادی بازگو میشود .به هر حال برناردو برتولوچی کارگردان بزرگی است که هنر خود را به اثبات رسانده است زیبایی ربوده شده هم درست به مانند تمام فیلمهای برتولوچی از شاخصه های اصلی سینمای او بهره جسته است به طوری که اگر کسی واقعا سینما را حرفه ای دنبال کند و این فیلم را بدون دانستن نام کارگردان فیلم تماشا کند به زودی متوجه ردپای برتولوچی در این فیلم خواهد شد .در هر حال زیبایی ربوده شده فیلم به مراتب تمیز تری نسبت به رویا پردازان است و دیگر فیلمهای برتولوچی است یک درام ساده که تمام اتفاقات ان در یک روستا زیبا رخ میدهد که در هر حال طرفداران ژانر درام از دیدن این فیلم لذت خواهند برد .تنها ایراد این فیلم جدا از بازی خوب و طبیعی Rachel Weisz در نقش میراندا به عنوان بازیگر نقش دوم بود و بسیار خوب و روان بازی کرد و تا حدودی خود LivTyler که بعد از این نقش پیشرفت چشمگیری در کارنامه بازیگری او نمیبینیم .
http://new.iranupload.net/photo/img/f6d3de9e93d02d310887c1f7d83d7d47/stealingbeauty4.jpg
و البته بازی بسیار زیبای جرمی ایرون که نقش یک نویسنده بیمار را بازی می کند و یکی از نقاط قوت این فیلم بازی احساسی و تاثیر گذار جرمی ایرونس بود.برتولوچی شاید در انتخاب بازیگر خوب عمل نکرده است و البته این نظر شخصی من است !هر چند که تمام بازیگران فیلم در حد خود عالی بودند اما در کل نه تنها در این فیلم بلکه در تمام فیلمهای برتولوچی به عقیده من این یک ظعف محسوب میشود !در مورد موسیقی هم این فیلم حرفی برای گفتن ندارد یعنی اصلا موسیقی در این فیلم جایی نداشته هر چند که صدای طبیعی طبیعت این خلا را به خوبی پر کرده است و در نهایت تصویر برداری فیلم که از نقاط قوت فیلم محسوب میشود تصاویری کاملا ساکن از یک نما به همراه تصاویر متحرک دوربین که گاهنا در بعضی سکانسها این تصاویر شبیه به تصاویر مستند هستند و نکته دیگر نگاه دوربین در قالب نگاه شخصیت های فیلم که دوربین به جای انها نگاه میکند خصوصا در نگاههای دزدانه مردان به لوسی این امر کاملا مشهود است .
نوشته حسین یوسفی برگرفته از وبلاگ cinema Comment
" پنهان" اما حقيقت است. (http://hossein-ussefi.blogfa.com/post-96.aspx)
يادداشتي بر فيلم پنهان
http://www.dvd.co.uk/show.asp?id=ART312DVD&type=JPG
در عصر شتاب و سرعت و در زماني كه ريتم كند موجب دلزدگي و فراري دادن مخاطبان سينمايي مي شود و هيچ مخاطبي حوصله تمركز و ماندن در يك نما را ندارد، "ميشاييل هانكه" فيلم "پنهان" را با نماي ايستاي خارج خانهي" ژرژ" قهرمان داستانش كه سه دقيقه طول مي كشد، آغاز مي كند؛نمايي كه همه عنوان بندي فيلم مانند رژهي كلمات با حروف ريز بر آن نقش مي بندد!
آرامش آغازين فيلم و جايگاه دوربين پنهاني كه قصد آشكار كردن حقايق را دارد نماهاي ساختمانهاي معمولي در يك محلهي پاريس را نمايش مي دهد و از جاذبه هاي خاص تهي است ؛ ما انتظار شديد ي براي حركت و تغيير اين نما و پيامش پيدا مي كنيم و تمايل داريم هر حركت كوچك، ساده و بي معني را _مانند عبور دوچرخه سواري از عرض خيابان _ به اين داستان و معمايش مرتبط كنيم.
هانكه در عصر بي صبري و شتاب ما را به تمركز و دقت دعوت مي كند؛عدم وجود موسيقي يا جلوهاي خاص هم پيام صريح سينمايي است كه هانكه با آن فرياد مي زند كه براي دريافت پيام سينمايش نياز به صبر ، دقت و تمركز هستيم ؛حتي اگر آن تصاوير از دوربيني ثابت دیده شود كه گاه بر مدرسه ، گاه خانه و گاه بر افراد در حين ديالوگ متمركز مي شود و لزوما همیشه بر معماي خاص يا ويژه اي تاكيد نمي كند ؛ دوربيني كه خيلي زود در ديالوگ ابتدايي در مي يابيم كه كسي متوجه آن نشده است اما، اثر آن يعني فيلم كه نشانه از شعور و نيت تهيه ی آن است، وجود دارد. در همان نماي كاملا ايستا، نور ماشين هاي عبوري در شب گاهی تصوير را روشن مي كند تا شايد گريزي به حقيقتي باشد كه به زودي آشکار خواهد شد.
خانواده ژرژ يك خانواده روشنفكر امروزي است كه ازبيماري هایی كه گريبانگر خانواده هاي اين عصر است، بي نصيب نيست. اين خانواده خانواده اي است كه ازحال و روز و درونيات هم بي خبرند. دغدغه هاي بحران بلوغ پسر دوازده ساله اگرچه خانواده مي داند كه بحراني است(در ديالوگ ژرژ و مادر پيرش در مي يابيم)، اما از نظر خانواده دور است. مادر كه براي انتشارات كار مي كند و يا پدري كه مجري يك برنامه موفق تلويزيوني نقد و بررسي ادبي است، هيچ كدام به اين دغدغه ها اشراف ندارند. حقيقت پسر كه دارد بزرگ مي شود پشت كتاب كودكانه ي"سگي در ماه" كه خود را پشت آن پنهان كرده ، پنهان شده است. روابط نزديك مادر و رييس و همکار او هم شايد چيزي در خود پنهان دارد كه ما نمي دانيم و البته فيلم در صدد نشان دادن آن نيست.
http://media-cyber.law.harvard.edu/blogs/static/ceerock/hidden1.jpg
دنياي سرد و روابط اين آدمها بي هيچ گرما و زيبايي و هيجاني است و در ميهماني شام به وضوح لودگي و هيجان كاذب و مسخره بازي دوست خانواده را مي بينيم كه تنها لحظه اي يخ اين موجودات سنگي را مي شكند و آنها را مي خنداند.
در دو سكانس تصاوير تلويزيوني پشت زمينه اتفاقات داستان هستند؛ يكي از آنها صحنههاي مستندي است كه تصاويروقايع خشونت بار را نشان مي دهد و ديگري .پيوستن نيروهاي ايتاليايي به بقيه نيروهاي مستقر در خاورميانه براي برقراري تعادل جديد و يكدست شدن نيروهاي غربي است كه در مصاحبه با مسئول ايتاليايي مي شنويم ،پشت زمينه اي واقعي كه اثرات خود را بر جامعه بشري خواهد گذاشت.
نكته برجسته كار هانكه اين است اتفاقات و يا ديالوگ ها و نماها به دنبال ترس و وحشت و هيجان كاذب نيستند. آن چه كه ما مي بينيم كاملا به مستندي شبيه است. حتي ديالوگهاي زوج قهرمان داستان به شدت واقعي و دور از رمانتيسم و يا هر آرايه ي ديگري هستند در حالي كه اين ديالوگها در نشيمني با كتابهاي بي شمار كه به سليقه و دقت چيده شده اند انجام مي شود!
نكته قابل ذكر ديگر در اين فيلم تدريجي و بطئي بودن رسيدن به حقيقت است. فيلم ها ، نقاشي هاي كودكانه، تلفن هاي تهديد آميز، به تدريج تكميل مي شوند تا ما را به حقيقت برساند.. اين شيوه با اشكال كندي ريتم فيلم به شكلي خلاقانه مقابله مي كند و موجب كشش داستاني مي شود. عكس سربريده خروس نشانه اي است آشكار كه ژرژ چاره اي جز پنهان كردن آن در جيب باراني اش ندارد. در واقع دروغ و پنهانكاري ژرژ هم همچنان كه حقيقت آشكار مي شود، بيشتر و بيشتر مي شود و او تلاش مذبوحانه بيشتري براي پنهانكاري انجام مي دهد كه ثمري ندارد.
حسادت و بدجنسي ژرژ در زماني كه كودكي شش ساله بوده زندگي مجيد شش ساله را تباه كرده است ؛ مجيدي كه در يك سيكل معيوب سياسي و اجتماعي پدر و مادر مهاجرش را در "La Nuit Noir" "شب سياه" در اكتبر سال 1961 در يك اعتصاب سراسري الجزايري ها از دست داده است؛ جايي كه دويست مهاجر توسط پليس به رودخانه ريخته شده اند. اين واقعه تاريخي مصيبت بزرگي نمي شد اگر حسادت ژرژ شش ساله از به فرزند خواندگي پذيرفته شدن مجيد يتيم جلوگيري نمي كرد اما ژرژ با دروغ و حيله چنين اتقاقي را ناممكن مي كند. اين حيله ويرانگر اين است كه با خشونتي پنهان مجيد را كه طبعي آرام و به روايت فيلم "نا پرخاشگر" دارد را وا مي دارد تا سر خروس شيطان خانه بورژوايي پدري را ببرد و مرگ تدريجي و دردناك خروس بي قرار و سر بريده و فوران خون چنان ضربه ي رواني بر مجيد وارد مي كند كه حتي در مقابل تروماي ضرب و شتم براي به زور بردنش به پرورشگاه چيزي نيست.
اين اثر بر مجيد باقي مي ماند و ما نتيجه اش را در شيوهي خودكشي او در چهل سال بعد مي بينيم. اگرچه پيش از اين از نگاه دوربين ويدئويي گريه و رنج او را پس از خروج ژرژ از اتاقش ديده بوديم.
http://cfs1.tistory.com/upload_control/download.blog?fhandle=YmxvZzIxMDU3QGZzMS50aXN0b3J5LmNvbTovYX R0YWNoLzAvMjMuanBn
هانكه تلاش مي كند تا از اثر پنهان و مخرب اين خشونت ها بگويد و براي همين تصاوير خونين درگيري هاي جنگ را پشت زمينه تصاوير فيلمش كرده_آن هم درست در زماني كه ژرژ و آن نگران غيبت پسرشان هستند_ تا گريزي به اين حقيقت داشته باشد كه اين خونها و خشونتها اثري موقت ندارند و فاجعه تا سالهاي طولاني ادامه خواهد داشت؛ خشونتي كه بر خلاف فطرت آدمي است و لاجرم او را به هم مي ريزد و نكته مهم ديگر اين كه عاقبت آن گريبانگير همه مي شود و هيچ كس در يك سرزمين جهاني ازتبعات آن بي بهره نيست. اين اشاره در فيلم ديگري از هانكه هم گفته مي شود به اين شكل كه ديدن صحنه ذبح جانوري، موجب قتل دختري به آن شيوه مي شود.
خيابان لنين! خياباني است كه ژرژ را به خانه مجيد در محله هاي فقير نشين مي برد. ژرژ به خاطر ترس، مجيد را رديابي مي كند در حالي كه مجيد با دريافت واكنش هاي انفعالي ژرژ در مي يابد كه "ژرژ عوض نشده است." او قصد انتقام ندارد بلكه ناميدانه آرزومند است كه ژرژ حقيقت را دريابد اين را كه منش و خودخواهي ژرژ چگونه زندگي انساني او را نابود كرده و درد و رنجي عميق را به او تحميل كرده كه رهايي از آن ناممكن است.
ژرژ كه شخصيت كاذبش به شدت به خطر افتاده به دست و پا افتاده و در واقع حقيقت نيست كه آزارش مي دهد بلكه ترس و خودخواهي است. خشونت او لحظه به لحظه بيشتر مي شود و به تهديد و ارعاب روي مي آورد به شكلي كه اين واقعيت از ديد تهيه كننده برنامه هاي او هم پنهان نمي ماند و يا از نگاه پسر هوشمند مجيد كه دريافته است كه ژرژ هميشه تهديد گر است.
http://www.close-upfilm.com/pictures/hidden.jpg
هانكه در صحنه هاي بسياري ژرژ را در تاريكي نمايش مي دهد و ما چهره ي او را نمي بينيم شايد به اين دليل كه بدانيم چهرهي واقعي او از ديد ما پنهان است. خشونت و پنهانكاري حقيقت شخصيت ژرژ است كه او بر روي آن ماسكي يك مرد خانواده دوست و موفق در اجتماع را گذاشته است. در تدوين فيلم تلويزيوني هم با سانسور او روبه رو مي شويم كه اگرچه در واقعيت تدوين امري بديهي و لازم است اما هانكه آن را در فيلم به شيوه خودش گنجانده تا بر پنهانكاري ژرژ تاكيد كند.
خودكشي تكان دهنده مجيد نقطه اوج اين فيلم است و ما به هيچ وجه انتظار آن را نداشته ايم ( اگرچه در نماهاي قبلي افسردگي مجيد و روحيه آزرده اش را ديده ايم.) آيا اين واقعه ي خشن و مخرب بر ژرژ تاثير مي گذارد؟ چرا مجيد جلوي در ورودي اين كار را انجام مي دهد و چرا مي خواهد كه ژرژ حتما در صحنه خودكشي او حضور داشته باشد؟ آيا ژرژ به اين معرفت و شعور مي رسد كه با مجيد چه كرده است؟! آوراگي ژرژ پس از اين واقعه در شهر به اين علت است؟
ما پوستر سينمايي را در نماي حضور او در تاريكي جلوي فروشگاه مي بينيم كه در آن فيلم "دو برادر""deux freres نمايش داده مي شود. شايد اين اشاره به اين موضوع دارد كه او برادر كشي كرده در حالي كه اگر بر روند فرزند خواندگي مجيد تاثير نمي گذاشت ،مي توانست برادر مجيد باشد . مجيدي كه به سبب يتيمي از تحصيل و زندگي موفق محروم شده و عقده هايي عميق دارد كه هرگز باز نشده اند.
دردناك اين است كه ژرژ تا آخر هم آن چه را كه بايد از اين واقعه درك كند ، درك نمي كند؛ حتي با اين كه مجيد به خاطر آن به شكل فجيعي خود را سربريده است! در سكانس سكوت در آسانسور ما تصاوير پسر مجيد و ژرژ را در آينه مي بينيم و منتظر حادثه اي خشونت بار هستيم و نمي دانيم كه در پنهان ذهن اين آدمها چه مي گذرد. سر انجام پسر مجيد از عاقبت پدرش و اثر بر وجدان ژرژ سخن مي گويد؛ ژرژي كه تنها با دو قرص و خوابيدن بي مزاحمت در تاريكي ، دردِ وجدانش آرام مي گيرد. ژرژ به خونسردي پرده ها را مي كشد و باز تاريكي و ظلمات را بر مي گزيند؛ اينجا هم مثل درگيري با سياهپوست دوچرخه سوار"اشاره مستقيم يه آميختگي نژادهاو اجتماع چند مليتي بدون درك و احترام متقابل " ژرژ نمي خواهد بپذيرد كه خودش هم خطا كرده و خطا مطلقا و تنها به طرف مقابلش منسوب نيست(ديالوگ همسر ژرژ اين را بيان مي كند.)
اما خواب و رويا او را به مزرعه پدر مي برد آنجا كه مجيد را به زور و با ضرب و شتم از خانه به پرورشگاه مي برند؛ به هر حال حقيقت حقيقت است و از حافظه تاريخ پاك نخواهد شد. در صحنه هايي از فيلم كه چند بار عقب گرد فيلم ويدئويي را مي بينيم هم شايد اشاره ديگري به همين مطلب است و آن اين كه اگرچه آن چه اتفاق افتاده، گذشته است اما هميشه بازگشتي است حتي اگر در رويا و با كابوس باشد.
در نماي ايستاي چهار دقيقه اي آخر فيلم، فرزند خانواده و پسر مجيد را مي بينيم كه گفت و گو مي كنند؛ ظاهرا پسر مجيد چيزي را توضيح مي دهد و يا دارد پسر ديگر را كه جثه كوچكتري از او دارد، متقاعد مي كند. شايد رابطه ي اين دو كليد حل معماي نوارهاي ارسالي و محمل فيلم پنهان باشد اما، به نظر می رسد که برای هانكه اين مهم نيست و لزومي به پرداخت آن نمی بیند ؛مهم حقيقت پنهاني است كه آشكار شده است.
انتخاب هوشمندانه "دانيل اوتوي" براي نقش ژرژ درك بالاي هانكه را مي رساند چرا كه اين هنرپيشه معمولا شخصيت مثبت است و مخاطبان سينمايي او را دوست دارند و ما در نقش هايش با او همدردي مي كنيم و توقع نداريم كه در وراي اين شخصيت خوب ، خشونت، پنهانكاري ، ترس و پستي پنهان باشد.
بازي "موريس بنيشو" در نقش مجيد هم تحسين برانگيز است.. آشفتگي و چاقي اين فيگور براي نمايش يك شخصيت سرخورده و افسرده كارا است. اين كه ژوليت بينوش خودش براي همكاري با هانكه و بازي در فيلمهاي او داوطلب شده هم معني دار است؛ بينوش پس از تجربيات گرانبها با كيشلوفسكي و بقيه.. تفاوت فيلم خاص ، ارزشمند و ماندني را مي داند.
هانكه در پنهانش فيلمي سرگرم كننده ، جذاب و دوست داشتني نساخته اما، فيلمي جدي و با پيامي انساني و امروزي ساخته است كه به شدت معضلات عصر ما را در بردارد.
روابط سست و سرد خانوادگي و دوري افراد از هم، ترور شخصيت با فيلمينگ كه از ترفندهاي رايج عصر ماست و مهم تر اين كه اشاره به فضاحت جنگ نابرابر، خشونت ها ، خونريزي ها، تحقيرهاي نژادي و طبقاتي است كه دیر يا زود گريبانگير همه خواهد شد و فرزندان فردا به تساوي از ندانمكاريهاي گذشتگان خود آسيب خواهند ديد .
و لاجرم اين كه علاوه بر وجود ثبت كننده و شعور پنهان و رسواگر، ظلم پنهان و.... ، نفس پنهان در انسانها حقيقتي است كه به شدت در پشت ظاهري دورغين و فريبنده پنهان است. نفسي كه گاهي بسيار ظالم، اصلاح ناپذير و خشن است و بالقوه مي تواند آدمها و ودنيا را به خاك و خون بكشد.
نوشته شده توسط مریم سپاسی برگرفته از وبلاگ CINEMA COMMENT (http://hossein-ussefi.blogfa.com/)
/ نگاهی به "پرنسس و سلحشور" /
تام تیکور در فیلم "پرنسس و سلحشور" می کوشد با وارد کردن سویه های خاص و مدرن در شیوه روایت و تصویرسازی به گونه سینمایی جدید و به تعبیر برخی پسامدرنیستی دست پیدا کند. گونه ای که با هر عنوانی هنوز مرحله آزمون و خطا را طی می کند.فیلم "پرنسس و سلحشور" ساخته تام تیکور فیلمساز آلمانی که با فیلم "بدو لولا، بدو" مورد توجه قرار گرفت، هر چند از سوی تحلیل گران به فیلمی با نشانه های پسامدرنیستی تعبیر می شود، اما بیش از هر چیز فیلمی است که به شیوه ای سوررئال و با تکیه بر جنس قصه های افسانه ای و پریان فقدان عشق را در زندگی بشر مدرن کالبد شکافی می کند.
فیلم قصه ای امروزی را با نشانه های رئال به شیوه ای خاص روایت می کند. شیوه ای که با وارد کردن کدهای سورئال و فرا واقعگرایانه برجسته می شود و تلفیقی از مولفه های این دو گونه است که درام را شکل داده و در واقع ماجرا را پیش می برد. تیکور با انتخاب چنین شیوه ای دست خود را به اندازه کافی برای پرداختی نامتعارف از اتفاقات و ماجرایی که روایت می کند باز گذاشته تا خوانش خاص و مدرن خود را از افسانه های پریان ارائه کند.
http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/08/283106_orig.jpg
تیکور مولفه های واقعگرایانه را در سرتاسر کار لحاظ کرده و این گونه است که شیوه داستان گویی او بیش از هر چیز سلیقه و خواست فیلمساز را در بازنمایی ذهنیاتش برجسته می کند و در نهایت به شیوه ای از فیلمسازی نزدیک می شود که به علت نزدیک نبودن به تعاریف مرسوم از گونه های سینمایی و ... سینمای پسامدرن نام می گیرد.
فیلم در زمان معاصر قصه پرستار یک درمانگاه روانی (سی سی) را روایت می کند که بر اثر تصادف دچار آسیب جدی می شود و مرد جوانی (گودو) به نجات او برمی آید. فیلمساز در حالیکه از ابتدا با تماشاگر قرار می گذارد که با شیوه خاص او در بسط سلیقه ای روایت خو بگیرد، در صحنه تصادف هم به همین شیوه متوسل می شود تا با بسط آن جایگاه این اتفاق و تبدیل شدن گودو به یک منجی در ذهن سی سی را برجسته کند.
فیلم با انتخاب روایت اول شخص و حضور این نریشن در کلیت فیلم تلاش می کند فیلم را به روایت قصه های پریان نزدیک کند و در این میان موقعیت را برای مرور ذهنیات سی سی در چنان موقعیت خطیری که زیر تریلی گیر افتاده، فراهم کند. سی سی در لحظاتی که گودو در حال سوراخ کردن گلوی او و فرو کردن نی برای کمک به نفس کشیدن اوست (با تکیه بر همه جزئیات رئالیستی این عملیات) اشک های گودو را در حال جاری شدن می بیند و به یاد حرف های مادرش در کودکی می افتد که می گفت( مردها همیشه یه جایی می رن ولی برنمی گردن، یا زندان یا ... ).
روای در این آرزو به سر می برد که اگر مردی با چنین دلسوزی و مهربانی پیدا شود ارزش آن را دارد که کسی زندگیش را وقف او کند. همین منولوگ خارج از متن است که پس از آن جستجوی قهرمان قصه را به شیوه قهرمانان افسانه ای برای پیدا کردن گودو نمادین می کند و در عین حال وجهی از رئالیسم و سورئالیسم را در هم می آمیزد. سی سی با در دست داشتن یک دکمه از گودو همراه با یک نوجوان نابینا به جستجوی او برمی آید. جستجویی که با قواعد رئالیسم به نظر ناممکن می آید ولی اتقاق می افتد.
سکانس مستقلی در میانه راه این جستجو برای قوی کردن انگیزه های سی سی وجود دارد که پس از سرخوردگی او از اولین برخورد با گودو قرار دارد، وقتی مرد صراحتاً به او می گوید تمایلی به دیدنش ندارد. این سکانس بیش از هر چیز بر تنهایی و خالی بودن زندگی سی سی و تلاش او برای پیدا کردن یک ریسمان برای چنگ زدن صحه می گذارد. سی سی در اتاق ماتم زده خود در آسایشگاه در حال تماشای تلویزیون است و صحنه ای از فیلمی کلاسیک را می بیند که مرد به خواسته زن در شب خورشید را برایش به آسمان می آورد. صحنه ای که اشک بر چشم سی سی می آورد و او را شبانه در باران دوباره به کلبه گودو می کشاند.
در میان همه وجوه رئال که فیلم سعی می کند به نشانه های شاخص آن وفادار بماند، بسط و پرداخت سورئالیستی لحظاتی خاص که نقش تعیین کننده دارند به نوعی ساختار خاص و نامتعارف فیلم را شکل می دهند. مانند سکانسی که سی سی پس زده شده از خانه گودو پس از یک برخورد فیزیکی، در میان باران به روی تپه می رسد و ... باران سیل آسا ناگهان قطع می شود و به دختر جوان فرصت می دهد روی چمن های خیس دراز بکشد. یا پرداخت سکانس دزدی از بانک، چگونگی رهایی از دست نگهبان بیهوش شده، گرفتن اسلحه از دست مأمور بانک و نهایتاً فرار.
پرداخت ماورائی که تیکور در زیرلایه فیلم لحاظ کرده در لحظاتی پررنگ شده و زمانی خودخواسته جای خود را به رئالیسم می دهد و در کلیت اثر جای خاص خود را باز می کند. مانند تعبیری که دوست گودو از اتفاقی که برای همسر او افتاده ارائه می دهد ( باید از دستشویی در بیاد). دستشویی پمپ بنزین به مثابه ارتباط قطع شدنی گودو با گذشته و نوعی عذاب وجوان است که زندگی عادی او را در زمان حال دچار تنش و اختلال کرده و خارج شدن از دستشویی به نوعی در زمان حال زندگی کردن تلقی می شود.
http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/08/283102_orig.jpg
فیلم در بخش های پایانی تا حد زیادی تعادل لحن خود را در تلفیق رئالیسم و سوررئالیسم از دست می دهد و بدل به اثری معنا گرایانه و فراواقعی می شود. فرار سوررئال گودو و سی سی از آسایشگاه با شیرجه زدن در آب و آن نماهای رویا گون در عمق آب و پس از آن نوعی سرگردانی نمادین در جاده ای که به همان پمپ بنزین می رسد. فیلم در این بخش با غلتیدن به ورطه یکسویه نگری کاملاً در خدمت مفهوم و البته پایان آرمانی مورد نظر فیلمساز قرار می گیرد.
خروج وجدان یا تجسم افکار گذشته گودو از دستشویی پمپ بنزین، حضور او در خودرو، همراهی با سی سی و گودو و نهایتاً خروج او از خودرو در جهت آزاد شدن گودو از کابوس گذشته مفهوم پیدا می کند و نهایتاً رسیدن به اتوپیای فیلمساز در انتهای جاده ای کوهستانی که آرامش و آینده را برای این زوج به همراه می آورد.
"پرنسس و سلحشور" چه در زمره فیلم های پسامدرنیستی جای بگیرد و چه عنوانی دیگر، تلاش می کند از تلفیق حسی و چه بسا ذهنی دنیاهای واقعی و فراواقعی و همچنین دخیل کردن مفاهیم ماورایی به ساختاری نو و نامتعارف دست پیدا کند. هر چند معیاری برای سنجش کم و کیف رویکرد فیلمساز در اثری تجربه گرا موجود نیست ولی اگر اصل را میزان ارتباط برقرار کردن مخاطب با کلیت اثر و همخوانی تغییر لحن فیلم و تعادل در رویکرد به سویه های مختلف لحاظ شده قرار دهیم، باید گفت "پرنسس و سلحشور" قوام کافی در پرداخت و تلفیق این سویه ها ندارد
مهر
28 هفته بعد (Twenty Eight Weeks Later)
http://i9.tinypic.com/6gk44mf.jpg
نام:
28 هفته بعد (28 Weeks Later)
ژانر:
ترسناک ، علمی تخیلی ، هیجان انگیز
کارگردان:
خوان کارلوس فرسنادیلو (Juan Carlos Freanadillo)
فیلمنامه نویسان:
روان جاف (Rowan Joffe)
خوان کارلوس فرسنادیلو (Juan Carlos Freanadillo)
تهیه کنندگان:
انریک لوپز لواین (Enrique Lopez Lavigne)
اندرو مکدونالد (Andrew Macdonald)
آلن ریک (Allon Reich)
فیلم بردار:
انریکو چدیاک (Enrique Chdiak)
تدوین:
کریس گیل (Chris Gill)
موسیقی:
جان مورفی (John Murphy)
بازیگران:
رابرت کارلایل (Robert Carlyle)
رز بیرن (Rose Byrne)
کاترین مک کورمیک (Catherine Mccormack)
جرمی رنر (Jeremy Renner)
مکینتاش ماگلتون (Mackintosh Muggleton)
استودیو پخش کننده:
فاکس قرن بیستم
تاریخ اکران:
11 مه 2007
زمان:
99 دقیقه
درباره فیلم:
28 هفته بعد محصول مشترکی از سه کشور انگلستان ، آمریکا و اسپانیا است که در روزهای آغازین فصل تابستانی سینما به نمایش در آمد و در مقایسه با فیلم های هم زمانش که معمولا بسیار پر نقش و نگار هستند به توفیق کمتری دست یافت.
فیلم موضوع جدیدی را به نمایش نمی گذارد و داستان شیوع یک ویروس هولناک شالوده ی آن را تشکیل میدهد. 28 هفته بعد از لحاظ عنوان و ساختار شباهت زیادی به فیلم 28 روز بعد دارد و هر دو چهره سیاهی از انگلستان به نمایش می گذارند ولی نتوانسته تا موفقیت نسبی آن را تکرار کند.
http://i10.tinypic.com/5x435gg.jpg
نمایی از داستان:
ویروس ناشناخته ای به نام خشم در انگلستان شیوع پیدا کرده و مشکلات زیادی را برای مردم بوجود آورده است. پس از سپری شدن مدتی چنین به نظر میرسد که دیگر بحران سپری شده ولی به زودی مرحله جدیدی از حمله ویروس شروع میشود و ارتش آمریکا برای سرو سامان دادن به اوضاع و ایجاد منطقه ای امن برای بازماندگان وارد عمل میشود ، اما هیچ چیز طبق نقشه پیش نمیرود.
بررسی فیلم:
28 هفته بعد شباهت چندانی به فیلم های ژانر وحشت ندارد و در واقع تریلری مخلوط با صحنه های اکشن است. موضوع شیوع یک ویروس که تا به کنون بارها مورد استفاده قرار گرفته ، باعث شده تا این گونه فیلم ها صرف نظر از جزییات بسیار به هم شبیه باشند و خط داستانی مشخصی را دنبال کنند که هیچ گاه نقش نیروی ارتش آمریکا به عنوان یک منجی خیرخواه و فداکار در آن ها از قلم نمی افتد!
اگر از این جنبه به فیلم نگاه کنیم فیلم حامل بار سیاسی فراوانی می باشد که به توجیح مسایل میپردازد و به دفاع از دو کشور انگلستان و آمریکا کمک میکند.
عاملی که اکنون بخش های وسیعی از جهان را در بر گرفته و باعث شده تا مردم بی هیچ دلیلی به کشتن و خون ریزی بپردازند و به آن عادت کنند در فیلم «ویروس خشم» نامیده شده که در یک بزرگ نمایی به موضوع اصلی فیلم تبدیل میشود و ذهن تماشاگر را به این سمت هدایت میکند که تنها نیروی نظامی(به ویژه ارتش آمریکا!) میتواند از پس آن برآید و از مردمی که هنوز به آن مبتلا نشده اند حمایت کند.
شاید هم فیلم آینده شهرها و کشورهای بزرگی همچون انگلستان و آمریکا ... را به تصویر میکشد که چه اوضاع هولناک و دلهره آوری پیدا میکنند ، تقریبا مثل چیزی که در فرزندان آدمی هم شاهد آن بودیم.
http://i16.tinypic.com/6c30qhl.jpg
صحنه های اکشن که بیشتر در نیمه انتهایی فیلم قرار دارند بسیار ضعیف طراحی شده و تلاش برای ایجاد هیجان و دلهره بیشتر به نوعی نتیجه عکس داده و باعث «اعصاب خوردی» بیننده میشود. در صحنه های تعقیب و گریز دوربین به همراه بازیگرها بیش از حد تکان می خورد و صحنه های تاریکی که در تونل ها و ... می گذرد به سرعت از مقابل چشمان شما می گذرد و به شما اجازه دیدن چیزی را نمیدهد!
در کل قسمت های اکشن دچار ضعف شدیدی است و از مؤلفه های صحنه های اکشن مثل تیر اندازی به خوبی استفاده نشده است.
گرچه در فیلم زمانی صرف معرفی شخصیت ها میشود ولی در طول تماشای فیلم احساس هم دردی و سمپاتی خاصی با هیچ یک از شخصیتها به وجود نمی آید و به همین دلیل از لذت تماشای فیلم و میل به دیدن ادامه آن کاسته میشود. علاوه بر این عاملی مثل ضعف فیلم نامه و تکراری بودن آن نیز به کمک مشکلاتی که ذکر شد می آید و باعث میشود تا 28 هفته بعد تبدیل به یک فیلم متوسط مایل به ضعیف شود.
تیرانداز (Shooter)
http://i6.tinypic.com/625nbqd.jpg
نام:
تیرانداز(Shooter)
کارگردان:
آنتوئین فوکوا (Antoine Fuqua)
تهیه کننده:
لورنزو دی بوناونچورا(Lorenzo di Bonaventura)
ریک کیدنی (Ric Kidney)
فیلم نامه نویس:
جاناتان لمکین Jonathan Lemkin"
بازیگران:
مارک والبرگ (Mark Wahlberg)
مایکل پنا (Michael Pena)
دنی گلوور (Danny Glover)
کیت مارا (Kate Mara)
ند بیتی (Ned Beatty)
موسیقی:
مارک مانسینا (Mark Mancina)
فیلم بردار:
پیتر منزیس (Peter Menzies Jr.)
ادیتور:
کونراد بوف (Conrad Buff)
اریک سیرز (Eric A. Sears)
شرکت پخش کننده:
Paramount Pictures
تاریخ انتشار:
23 مارس 2007
زمان فیلم:
124 دقیقه
بودجه فیلم:
61 میلیون دلار
فروش فیلم:
95 میلیون دلار
درباره فیلم:
"تیرانداز" محصول سال 2007 آمریکا به کارگردانی "آنتوئین فوکوا" در ژانر اکشن ساخته شده است. این فیلم بر اساس رمانی به نام هدف ضربه از استفن هانتر ساخته شده است. داستان فیلم در زمان حاضر روایت می شود و اتفاقات یک تکتیرانداز آمریکایی را بعد از بازنشستگی خودخواسته به تصویر می کشد.
http://i19.tinypic.com/62fpoq8.jpg
این فیلم سیاسی از به قدرت رسیدن سناتور های آمریکا انتقاد می کند.این نوع فیلمها هر چند در ذهن مردم آزادی در فیلمسازی را نوید می دهد ولی از طرفی کاملاً نقشی دیگر ایفا می کند. فیلم فروش نسبتاً خوبی داشت و علاوه بر بودجه فیلم سود مفیدی هم برای تهیه کنندگان باقی گذاشت. دی وی دی این فیلم هم در 26 ژوئن 2007 به بازار آمد.
نمایی از داستان:
"باب لی سوواگر" تک تیر انداز آمریکایی است که بعد از عملیاتی در آفریقا که منجر به کشته شدن دوستش شد، دست از کار کشیده و در شمال آمریکا در یک کلبه، تنها زندگی می کند.
بعد از مدتی یکی از سناتورهای آمریکا به دیدار او می آید و از او می خواهد که برای در امان ماندن رئیس جمهور از دست تروریستها، در سخنرانی ها به آنها کمک کند و محل تروریست ها را تشخیص دهد.
http://i15.tinypic.com/68c7rex.jpg
سوواگر جواب مثبت می دهد و برای این کار به تمرین و ممارست می پردازد و راهی شهرهای مورد نظر می شود. در یکی از سخنرانی ها همه چیز به خوبی پیش می رود که ناگهان تروریستها رئیس جمهور را ترور می کنند و ... .
نقد فیلم:
"تیر انداز" (Shooter) ششمین ساخته این کارگردان آفریقایی آمریکایی 41 ساله است که از مهمترین آنها می توان به "روز تمرین" (Traning Day) و "پادشاه آرتور" (King Arthur) اشاره کرد. این کارگردان کار خود را با ساختن موزیک ویدئو شروع کرد و از سال 99 میلادی به طور کامل به دنیای سینما پا گذاشت و از تجارب کلیپ سازی در فیلمها استفاده کرد. در کل کارگردانی او در این فیلم قابل قبول است و مخاطب را خوب در طول 2 ساعت به دنبال داستان می کشد. انتخاب بازیگران فیلم هم خوب است و همگی آنها به خوبی از پس نقششان بر آمده اند.
جاناتان لمکین نیز فیلمنامه فیلمهایی مانند "وکیل مدافع شیطان" (The Devils Advocate) و " سیاره سرخ" (Red Planet) را دارد که فیلمنامه تیر انداز نیز قابل قبول بود و از این موضوع نخ نما شده شکل جدیدی ارائه داده بود.
http://i3.tinypic.com/67drcjc.jpg
مارک والبرگ نیز بعد تجربه درخشان "از دست رفته" (The Departed) و کار با آن گروه مجرب به کلاس جدیدی از بازیگری رسیده و نقشهایش را پخته تر ایفا می کند تا هر چه زودتر به اسکار برسد.
فیلمبرداری فیلم خوب بود و توانسته بود در هیجان دادن به فیلم کمک کند.این نوع فیلمها مانند "قرارداد" (The Contract) و ... در دید اول انتقاد از دولت آمریکا را در مخاطب نمایان می کند ولی اگر به اصل موضوع خوب دقت کنید متوجه می شوید که دولت امریکا نیست که به باد انتقاد گرفته می شود بلکه سناتورها و شخصیتهای وابسته به دولت هستند که کارهای شرورانه انجام می دهند. داستان فیلم در کل چیزی جدید برای ارائه ندارد و اتفاقات فرعی داستان فیلم را از بقیه فیلمهای این ژانر متمایز می سازد.
ریتم فیلم در طول 2 ساعت خوب است و بیننده را سرگرم می کند، به خصوص آن سیمینوف بازی ها بسیار مخاطب را به وجد می آورد. در کل فیلم از قدرت بسیار زیاد سناتورها در ایالات متحده انتقاد می کند وآنها را دلیل بسیاری از استعمارها و جنگهای خارجی می گردد. داستان فیلم غافلگیری های به موقع و خوبی دارد که هیجان فیلم را بالا برده است. داستان فیلم تقابل دو گناهکار است که هر دو در عملیات شرورانه به هم کمک می کردند ولی یکی از آنها توبه کرده و از این کارها دست کشیده و به تنهایی پناه برده ولی دیگری به راه خود ادامه می دهد. حال تقابل این دو در این زمان به تقابل خیر و شر تبدیل شده و موقعیت جدیدی پدید آمده است. فیلم به خاطر خشونت ها ودیالوگهایی که داشت درجه سنی R گرفته و فقط افراد بالای 17 سال بدون حضور والدینشان می توانند فیلم را تماشا کنند. تیتراژ اول فیلم بسیار خوب در جای خود نشسته است و وضعیت آن مکان را به خوبی نشان می دهد. تدوین فیلم نیز مناسب است. جلوه های بصری فیلم در بعضی صحنه ها ضعیف بود ولی در کل و در صحنه های انفجار و درگیری خوب است.
http://i19.tinypic.com/4vq3lms.jpg
سوواگر در این فیلم دوبار در موقعیت مشابه گیر می افتد که زندگی همکارش به واکنش او بستگی دارد و او در بار اول مغلوب می شود ولی در آزمایش دوم هرگز چنین اجازه ای به دشمن نمی دهد. در کل کاراکتر سوواگر آدمی سرد و حرفه ای است که در تنهایی زندگی می کند و از یک سگ به عنوان همدم استفاده می کند ولی او در ادامه داستان بسیار احساساتی می شود و به زندگی اجتماعی بر می گردد که اصلاً جالب نبود درست که رگه هایی از این دست در شخصیت او پیدا می شود ولی در طول چند روز از این رو به آن رو شدن او جالب نبود. کارگردان روی جلوه های بصری فیلم بسیار تمرکز کرده و سعی کرده که مناظر فیلم چشم نواز و خوش آب و رنگ باشند، در کل فیلم، شما با رنگهای زنده و زیبا سروکار دارید که همین عاملی است تا فیلم برای شما خسته کننده نباشد. دو پلان پایانی فیلم هم اوج این موقعیت هستند و بسیار بسیار منظره زیبایی را می بینید و لذت می برید. در کل این فیلم سرگرم کننده است و چند نکته جالب برای شما را به ارمغان می آورد.
نکات حاشیه ای:
- کیانا ریوز انتخاب اصلی برای نقش باب لی سوواگر بود.
- ارک والبرگ برای این نقش 20 پوند وزن کم کرده است تا خوب در نقش یک تک تیرانداز جا بیافتد.
- امینم بازی در نقش آدم بدها را در این فیلم قبول نکرد.
- در تبلیغات فیلم صحنه هایی وجود دارد که در خود فیلم به کار نرفته اند.
- فیلم در کانادا فیلم برداری شده است.
- مارک والبرگ در صحنه ای از فیلم کلاه و پیراهن تیم "Eagles" را پوشیده که او در فیلم "شکست ناپذیر" (Invincible) درآن تیم بازی می کرد.
- وب سایتی که در فیلم نشان داده می شود "Znet" است که یک سایت واقعی است.
- لوکیشنهای فیلم را می توان در بعضی از مراحل بازی "Rainbow S i x : Vegas" پیدا کرد.
زودیاک (Zodiac)
http://i10.tinypic.com/5xgj2uv.jpg
نام:
زودیاک (Zodiac)
ژانر:
جنایی ، درام ، هیجانی
کارگردان:
دیوید فینچر (David Fincher)
تهیه کنندگان:
سه ان چفین (Cean Chaffin)
برد فیشر (Brad Fischer)
مایک مدو وی (Mike Medavoy)
جیمز وندربیلت (James Vanderbilt)
فیلمنامه نویس:
جیمز وندربیلت (James Vanderbilt)
موسیقی:
دیوید شایر (David Shire)
فیلم بردار:
هریس سوایدز (Harris Savides)
تدوین گر:
انگس وال (Angus Wall)
بازیگران:
جیک جیلنهال (Jake Gyllenhaal)
مارک رافالو (Mark Ruffalo)
رابرت داونی جونیور (Robert Downey Jr)
آنتونی ادواردز (Anthony Edwards)
درموت مالرونی (Dermot Mulroney)
جان کارول لینچ (John Carroll Lynch)
تاریخ انتشار:
2 مارس 2007
استودیوی
پخش کننده:
کمپانی برادران وارنر و پارامونت پیکچرز
زمان:
158 دقیقه
درباره فیلم: زودیاک محصول سال 2007 آمریکا آخرین اثر کارگردان برجسته و صاحب سبک هالیوود ، دیوید فینچر است.
فیلم ، ماجرای واقعی یک قاتل زنجیره ای ، معروف به زودیاک که در سال های 1969 تا 1991 در شمال کالیفرنیا باعث ترس و وحشت مردم شده بود را بررسی می کند. زودیاک برای پلیس تبدیل به معمایی شد که برای همیشه حل نشده باقی ماند و هرگز هویتش کشف نشد.
فیلم بر اساس کتاب مستند «جنایت حقیقی» نوشته رابرت گری اسمیت ساخته شده و تا حد زیادی به آن وفادار مانده است. گری اسمیت روزنامه نگاری بود که به موضوع زودیاک علاقه مند شده و تحقیقات زیادی را شخصا در این زمینه انجام داد ولی او هم به نتایج قاطعی نرسید.
نمایی از داستان:
زودیاک قاتلی است که در مناطق شمالی کالیفرنیا اقدام به کشتن افراد میکند و برای این کار برنامه مشخصی دارد. پلیس که تاکنون موفق به کشف هویت او نشده ، امید خود را از دست نداده و همچنان در تعقیب اوست.
http://i12.tinypic.com/4xp8mtu.jpg
این در حالی است که دو روزنامه نگار که یکی از آن ها خود گری اسمیت است نیز به دنبال او هستند و تلاش میکنند تا معمای زودیاک را حل کنند.
زودیاک قاتلی است که در مناطق شمالی کالیفرنیا اقدام به کشتن افراد میکند و برای این کار برنامه مشخصی دارد. پلیس که تاکنون موفق به کشف هویت او نشده ، امید خود را از دست نداده و همچنان در تعقیب اوست. این در حالی است که دو روزنامه نگار که یکی از آن ها خود گری اسمیت است نیز به دنبال او هستند و تلاش میکنند تا معمای زودیاک را حل کنند.
نقد فیلم :
اثر فوق العاده « زودیاک » فیلمی متفاوتبا کارهایپیشین فینچر است ، به گونه ای که میتوان آن را جدا کرد. در کارهای قبلی فینچر همچون هفت ، باشگاه مشت زنی و اتاق وحشت شاهد ویژگی ها و سبکی بودیم که معرف کارگردانش بود ولی زودیاک به نوعی فاقد این سبک و ویژگی هاست و گویا او نخواسته است تا «مارک فینچری» بر روی این فیلم زده شود!
http://i16.tinypic.com/4qn8g9f.jpg
فیلم با زمان طولانی اش صبر و حوصله زیادی را از شما طلب میکند. در آغاز ، فیلم در سه
شاخه متفاوت داستان را دنبال میکند و به موازات هم آن ها را پیش میبرد ؛ قاتلی که درحال اجرای برنا مه هایش و به قتل رساندن قربانی هایش است ، پلیس هایی که در حال بررسی و دنبال کردن سرنخ ها هستند و در آخر روزنامه نگارانی که طبق عادتشان حدس و گمان هایی در گزارش ها میزنند.
در یک ساعت آغازین فیلم این رویه را به خوبی دنبال میکند ولی پس از این یک ساعت به آرامی دو شاخه دیگر یعنی زودیاک و پلیس ها حذف شده و بیش تر توجه فیلم معطوف گری اسمیت میشود. البته شاید در طول تماشای فیلم این نکته خیلی نظر شما را جلب نکند و متوجه آن نشوید ، اما پس از مدتی حس میکنید که دیگر خبری از زودیاک و پلیس ها نیست.
گری اسمیت که اکنون بیش از اندازه به این ماجرا کنجکاو شده است و علاقه دارد به طور نا متعارفی وقتش را صرف این موضوع میکند ، تمام دغدغه های ذهنی اش در زودیاک خلاصه میشود و شروع به تحقیقات گسترده ای در این زمینه میکند تا بتواند به هویت قاتل پی ببرد ؛ او مصاحبه های زیادی انجام میدهد و مطالب زیادی را جمع آوری میکند و در نهایت طبق فرضیات و اطلاعاتش شخصی به نام آرتور لی آلن را به عنوان قاتل معرفی میکند اما به دلیل محکم نبودن مدارکش موفق نمی شود تا پلیس را قانع کند که او را دستگیر کنند.
http://i16.tinypic.com/4ul2b7d.jpg
زودیاک بیش از آن که بخواهد به حقایق پای بند باشد و آن ها را در فیلم پیاده کند به کتاب وفادار مانده وبه طرفداری از گری اسمیت و فرضیات او پرداخته است به طوری که پس از تماشای فیلم این نکته به ما القا میشود که زودیاک همان لی آلن است و صد حیف که این حرف ها به گوش پلیس نرفت تا او را دستگیر کند! به همین دلیل فیلم با پایانی نسبتا بسته خاتمه می یابد. اما حقیقت آن است که زودیاک هیچ وقت دستگیر نشد و هویتش برای همیشه پنهان ماند. ولی کسی چه میداند ، شاید آلن واقعا همان زودیاک است و حق با فینچر!؟
فیلم زودیاک بسیار قوی و محکم است و هیچ ایرادی از لحاظ فنی و تکنیکی به آن نمیتوان گرفت و به قول معروف گافی در فیلم داده نشده است.
فیلم نقطه ضعف هایی نیز دارد که شاید به دلیل کارگردانش بتوان اسم آن را تفاوت گذاشت و نه نقطه ضعف !
فیلم های خوبی در ژانر جنایی درباره قتل های زنجیره ای که توسط قاتلان روان پریش به وقوع پیوسته ساخته شده است که یک چیز در آن ها مشترک است و آن فشار ، اضطراب و تشویشی است که بر مردم ، پلیس و در واقع کل فیلم حاکم است. در حالی که زودیاک از این لحاظ می لنگد و نتوانسته این تشویش و نگرانی را به خوبی به تصویر بکشد وبه مخاطب منتقل کند.
تعقیب و گریزی که بین پلیس و قاتلین انجام میشود معمولا یکی از جذاب ترین و پرهیجان ترین قسمت های این گونه فیلم هاست ، ولی به دلیل این که در نیمه دوم فیلم بیش تر به گری اسمیت پرداخته شده است هیجان فیلم به طور چشمگیری کاهش میابد و به اثری تقریبا معمولی تبدیل میشود که با ضرباهنگی ملایم به پیش میرود.
به هر حال زودیاک به شدت استعداد و کشش آن را داشت که بسیار پر تنش تر و جذاب تر از این از آب در بیاید ، ولی به نظر میرسد که فینچر به عمد نخواسته است که چنین اتفاقی بیافتد!
گرچه زودیاک در مقایسه با هم نوعانش مانند Se7en (هفت) ، هانیبال و ... در پله های پایین تری قرار میگیرد ، اما ویژگی های خود را دارد و اگر وقت خود برای دیدنش بگذارید پشیمان نخواهید شد و از دیدن آن لذت خواهید برد.
پس از مدتی که دیگر قضیه قاتل های زنجیره ای و روان پریش با قضایای تروریستی و کشتارهای دسته جمعی و ... جایگزین شده است ، فینچر بار دیگر این موضوع کلاسیک را به یاد ما می آورد و فیلمی زیبا ، قوی و تحسین برانگیز را به نمایش میگذارد.
مرد عنکبوتی 3 (Spider Man3)
http://i5.tinypic.com/5058l1t.jpg
نام:
مرد عنکبوتی 3 (SpiderMan3)
کارگردان:
سام ریمی (Sam Raimi)
فیلمنامه
نویسان:
سام ریمی (Sam Raimi)
ایوان ریمی (Ivan Raimi)
آلوین سارجنت (Alvin Sargent)
تهیه کنندگان:
لورا زیسکین (Laura Ziskin)
آوی آراد (Avi Arad)
گرنت کرتیس (Grant Curtis)
موسیقی:
کریستوفر یانگ (Christopher Younge)
مدیر فیلمبرداری:
بیل پوپ (Bill Pope)
تدوین:
باب موراسکی (Bob Murawski)
بازیگران:
توبی مگوایر (Tobey Maguire)
کریستین دانست (Kirsten Dunst)
جیمز فرانکو (James Franco)
توماس هیدن چرچ (Thomas Haden Church)
تافر گریس (Topher Grace)
بریس دالاس هاوارد(Bryce Dallas Howard)
ویلم دافو (Willem Dafoe)
کلیف رابرتسون (Cliff Robertson)
بودجه فیلم:
250 میلیون دلار
تاریخ انتشار:
4 می 2007
استودیو پخش
کننده:
کلمبیا پیکچرز ، سونی پیکچرز
ژانر:
اکشن ، علمی تخیلی ، درام ، فانتزی
زمان:
139 دقیقه
درباره فیلم: مرد عنکبوتی3 ، سومین قسمت از سری فیلم های مرد عنکبوتی ، محصول سال 2007 آمریکا به کارگردانی سام ریمی است. اولین قسمت مرد عنکبوتی در سال 2002 به روی پرده ها رفت و با عرضه ی ******** قهرمانی « مردمی تر» توانست دل مخاطبان را به دست آورد و توجه آن ها را به خود جلب کند و به در پی آن قسمت دوم نیز به دوستداران عرضه شد.
خالقان اصلی مرد عنکبوتی ، استن لی و استیو دیکو ، همانند بسیاری از ******** قهرمان های دیگر ، برای اولین بار مردم را به واسطه ی تصاویر کمیک با مرد عنکبوتی آشنا کردند ، تا به امروز که تمام مخاطبان بر روی پرده سینما به تماشای آن مینشینند و در گروی توجه آن هاست که spider man تبدیل به یکی از موفق ترین و پرفروش ترین بلاک باستر های سال های اخیر شده است.
http://i9.tinypic.com/4opa6gh.jpg
Spider man3 شخصیت ها و عوامل سازنده ی دو قسمت نخست خود را حفظ کرده تا بار دیگر
به جنگ بدمن های «ضد پارکری» بروند.
نمایی از داستان:
پیتر پارکر یا همان مرد عنکبوتی همانند دو قسمت قبلی سرش به زندگی متعادلش گرم است که ناگهان بد من های فیلم یکی یکی به وجود می آیند. این بار به جای یکی از آن ها سه ******** بد من وارد داستان شده که دوتای آن ها به قسمت اول فیلم مرتبط هستند و به طرق مختلف به انسانهایی با قدرت ماورایی تبدیل شده اند.در ادامه نیز شاهد درگیری و مبارزات آنها با قهرمان فیلم هستیم.
نقد فیلم:
مرد عنکبوتی 3 دیگر جذابیت و کشش دو قسمت قبلی خود را ندارد و نه از حیث تجاری و نه از حیث هنری نتوانسته موفقیت آن ها را تجربه کند.
http://i10.tinypic.com/54bvu6v.jpg
قسمت سوم فیلم از همه لحاظ به جز تعداد بدمن های فیلم افت کرده. جنبه ی درام فیلم که باید رشد بیشتری داشته باشد وبا کیفیت بهتری ارایه شود از قسمت دوم فیلم نیز ضعیف تر است و میتوان گفت که به قسمت اول نزول پیدا کرده است.
پیتر پارکر فیلم حتی با گذشت پنج سال تغییرات محسوسی نکرده و همان روابط تکراری و ملال آور گذشته را دنبال میکند ، که دیگر تا سر حد مضحک شدن پیش رفته است.چقدر سرد و بی تفاوت و تصنعی!؟ روابط مری جین و پیتر کاملا یکسان است و هیچ رشد و یا لا اقل کاهش و یا تفاوتی نداشته ، تا به روند فیلم کمکی کند و شاید به قالب کلی آن کمی تکان دهد و نه تغییر! تنها تفاوت این است که پیتر کمی بیشتر به خود میرسد و برای دوست دخترش عرض اندامی میکند و گاهی هم او را تحقیر. گویی پارکر جوان در زندگی «درجا» زده است و هیچ رشدی نکرده و وجود مری جین فقط برای خالی نبودن شخصیت زن در فیلم های هالیوودی و سمبولیک بوده است.
http://i16.tinypic.com/6cio2kp.jpg
هر سه مرد عنکبوتی تقریبا قالبی یکسان دارند ، به طوری که کافیست تنها بدمن قسمت های قبلی را حذف کرده و بدمن های جدیدی جای آنها کاشته و یا مانند این قسمت دوتای دیگر اضافه کنید! با این حال چیزی تغییر نمیکند؛ 3 مرحله دارد : 1- زندگی طبیعی تا پیدا شدن دشمن (یا همان بدمن) 2- مبارزه بین او و قهرمان فیلم 3- شکست بدمن و بازگشت به زندگی طبیعی. در ضمن در مبارزات نهایی مری جین هم گیر میافتد و باید توسط پیتر نجات داده شود.
معمولا اینها مشکلاتی است که برای اکثر فیلم های دنباله دار و به ویژه در قسمت سوم به وجود می آید! و عمده ترین دلیل آن موفقیت تجاری فیلم است که طمع تهیه کنندگان را زیاد کرده و آن ها را بر آن میدارد تا قسمت های دیگری از آن نیز تولید نمایند و شروع به کش دادن قصه میکنند که به هر حال جایی کم می آورد و هر چه قدر به آن شاخ و برگ بدهند نه تنها نتیجه ای نمیدهد که بعضا باعث نتیجه عکس میشود.
فیلم دزدان دریایی کارائیب 3 هم قضایایی مشابه مرد عنکبوتی دارد ، با این تفاوت که بسیار قدرتمند تر وپرکشش تر است و سازندگانش ذکاوت بیشتری به خرج داده اند ولی با این وجود این فیلم هم در قسمت سوم خودش به مشکل برخورده و با اظهار بی لطفی از سوی منتقدان و مخاطبان روبه رو شده است.
http://i11.tinypic.com/4lp72j5.jpg
به هر حال سینما شوخی ندارد! اگر از اول قرار نبوده که فیلمی دنباله دار باشد و یا کشش آن را ندارد ، همان بهتر که نباشد و یا بیش از حد کش نیاید.
تنها فیلم دنباله داری که حتی قسمت سوم آن بیش از بقیه مورد استقبال قرار گرفت ، سه گانه« ارباب حلقه» های پیتر جکسون است. ارباب حلقه ها که از ابتدا به دلیل حجم داستان به صورت سه اپیزودی تنظیم شده بود ، همه چیز را از پیش تعیین میکرد و هر سه فیلم با ساختاری یک دست و منسجم به یکدیگر متصل بودند و در هر قسمت به فراخور نیاز و ظرفیت آن ، محتوا و عناصر لازم اضافه شده است و به اندازه کافی اطلاعات در اختیار بیننده قرار میدهد. در صورتی که در فیلم هایی مثل مرد عنکبوتی و دزدان دریایی کارائیب به این قاعده توجه چندانی نشده است و در اپیزود های آغازین بیشتر جذاب بودن و جنبه تجاری فیلم مورد توجه بوده و به ادامه داستان وسواس خاصی اعمال نشده ، به همین دلیل زمانی که به پایان ماجرا نزدیک میشویم وبه اجبار باید داستان را جمع و جور کرد و نقاط تاریک و مبهم داستان اپیزود های پیشین را روشن ساخت ، در فیلم گره می افتد و از شدت فزونی شخصیت ها و حوادث و داستان های فرعی .... در شرف انفجار قرار میگیرد. که متاسفانه هر دو بلاک باستر موفق سالهای اخیر ، مرد عنکبوتی و دزدان دریایی کارائیب ، در قسمت سوم به این «بلا» مبتلا شده اند.به هر حال نمیشود همه چیز را برای قسمت آخر نگه داشت و باید یک دستی و توازن را حفظ کرد و بار داستان را در همه قسمت ها به تناسب پخش کرد.
البته شاید این مشکلات تا حدی هم به مای مخاطب بر میگردد.مخاطبی که هر بار چیزی بهتر از قبل می خواهد و از تکرار مکررات خسته میشود و مطلبی نو برای ارایه دادن میخواهد و با جا به جا کردن ، عوض کردن و یا اضافه و کم کردن چند شخصیت و کاراکتر و...نمیتوان به او کلک زد.
خود سازندگان فیلم مرد عنکبوتی 3 به این نکته اشاره کرده اند که هیچ طرح و ایده ای برای فیلم سوم وجود نداشته و اصلا نمیدانسته اند که چه اتفاقاتی برای پارکر جوان می افتد و کدام ******** بدمن ها برای مقابله با او به وجود می آیند.
کشش ذاتی ******** قهرمان دوست داشتنی و جوانی ساده است که همچنان مخاطبان را به سوی خود جلب میکند ، با این تفاوت که این بار با رضایت کمتری تماشای فیلم را به پایان میرسانند. فیلم از لحاظ تکنیکی قابل توجه و همانند دو قسمت پیشین خود است. البته برخی از جلوه های ویژه آن به دل نمی نشیند و قلابی بودن آن محسوس است. ایده ی مرد شنی نیز ایده جالبی بوده که سازندگان به کار برده اند.
در کل فیلم مرد عنکبوتی 3 با توجه به بودجه 250 میلیون دلاری اش نسبت به دو قسمت قبلی با شکست نسبی رو به رو شده است و به احتمال زیاد پرونده مرد های عنکبوتی و کار خانه پول سازی اش را برای سینما فعلا خواهد بست.
علی غیور
نکات جالب:
- تاریخ انتشار فیلم حتی قبل از اکران فیلم مرد عنکبوتی 2 تعیین شده بود.
- در رکورد سریع ترین فروش (100 میلیون دلار در 2روز) با دزدان دریایی کارائیب : صندوقچه مرد مرده شریک است.
- تمام جیغ زدن های کریستین دانست برای این فیلم از مرد عنکبوتی 2 مورد استفاده قرار گرفته است.
- الیشا کاتبرت و اسکارلت جوهانسن هر کدام برای نقش گوون استیسی مطرح شده بودند.
- مرد عنکبوتی 3 یکی از گرانترین فیلم ها ست که تا به حال تولید شده است ؛ 250 میلیون دلار. این رکورد فیلم کینگ کنگ رو هم با بودجه 207 میلیون دلار شکسته است.
- ساخت جلوه های ویژه مورد نیاز برای به تصویر کشیدن قدرت مرد شنی سه سال طول کشید و آزمایشهای گوناگونی برای فهمیدن دینامیک(رفتار حرکتی یا حرکت شناسی) شن انجام شد.
- در آزمایشگاه هری ، ماسک سبز دیو مانند پدرش به خوبی یه ماسک طلایی دیو مانند به نظر میاد. در کمیک ، هابگابلین (منظور همون ******** بدمن هست) یه ماسک زرد استفاده میکرد.
- فیلم در 4252 سینما به نمایش درآمد ، بیش از هر فیلم دیگه ای که قبلا اکران شده بود. این رکورد فیلم شرک2 رو که در 4223 سینما به نمایش درآمد رو شکست. این رکورد باز هم توسط فیلم دزدان دریایی کارائیب : در انتهای دنیا که در4362 سینما در ایالات متحده به نمایش درآمد شکسته شد.
منبع : The zirnevis
مالنا (Malena)
http://i12.tinypic.com/6bks4eh.jpg
نام:
مالنا (Malena)
کارگردان:
جوزپه تورناتوره (Giuseppe Tornatore)
تهیه کننده:
کارلو برناسکنی (Carlo Bernasconi)
فیلم نامه نویس:
جوزپه تورناتوره
بازیگران:
مونیکا بلوچی (Monica Bellucci)
جوزپه سالفارو (Giuseppe Sulfaro)
لوسیانو فدریکو (Luciano Federico)
ماتیلدا پیانا (Matilde Piana)
پیترو نوتاریانی (Pietro Notarianni)
موسیقی:
انیو موریکونه (Ennio Morricone)
فیلم بردار:
لاجوس کولتای (Lajos Koltai)
ادیتور:
ماسیمو کوالیا (Massimo Quaglia)
شرکت پخش کننده:
Medusa Produzione
تاریخ انتشار:
27 اکتبر 2000
زمان فیلم:
در ایتالیا 109 دقیقه در امریکا 92 دقیقه
ژانر:
درام، رمانتیک
درباره فیلم:
فیلم مالنا محصول سال 2000 است. کارگردان این فیلم جوزپه تورناتوره معروف ایتالیایی (برنده جایزه اسکار برای فیلم سینما پارادیزو) است و بازیگران اصلی این فیلم مونیکا بلوچی و جوزپه سالفارو هستند. این فیلم به بررسی مشکلات زندگی مردم ایتالیا در خلال جنگ جهانی و همچنین به بررسی بحران های دوره نوجوانی یک پسر می پردازد.
انجمن فیلم سازان امریکا(MPAA) بدلیل وجود تعدادی صحنه های برهنگی به این فیل رده R داده است.
نمایی از داستان:
فیلم درباره زندگی مالنا (مونیکا بلوچی) است وی دختر زیبارویی است که به تازگی به هرماهی پدرش- که یک معلم است- به یک شهر کوچک نقل مکان کرده است. زیبایی مالنا به گونه ای است که مردم شهر در مورد وی شایعه پردازی می کنند شایعه هایی که بالاخره باعث می شود که پدرش از او روی گردان شود تا اینکه .....
از طرف دیگر زندگی یک نوجوان (جوزپه سالفارو) را مشاهده می کنیم که در آستانه بلوغ قرار دارد و با مشکلات خاص این دوره روبرو است و ...
نقد فیلم:
فیلم مالنا از زیباترین فیلم هایی است که تا کنون دیده ام. تورناتوره در این فیلم به خوبی به آنچه که در آن تخصص دارد (یعنی نشان دادن زندگی انسان ها) پرداخته. با وجود اینکه در فیلم با دو داستان کاملاً متفاوت روبرو هستیم اما پیوستگی میان حوادث داستان به گونه ای است که به بیننده احساس دوگانگی در داستان دست نمی دهد. مونیکا بلوچی در ایفای شخصیتی که به خاطر فقر به بیراهه کشیده می شود موفق بوده از طرف دیگر جوزپه سالفارو را با آن رویاها و افکار مغشوش داریم که به راحتی می توان ادعا کرد بیشتر نوجوانان ما نیز به مشکل وی (شاید بعلت عدم آموزش مناسب) دچار هستند و به عبارتی می توان گفت این فیلم چیزی مشابه دوران نوجوانی هر فردی است. انیو موریکونه موسیقی متن این فیلم را به گونه ای بسیار زیبا ساخته که صد البته جزو نقاط قوت فیلم محسوب می شود. نکته دیگر که در این فیلم می بینیم نحوه برخورد عموم مردم با یک چالش و مشکل است و آن هم اینکه مردم همواره به فکر پاک کردن صورت مسئله اند و هیچگاه به این فکر نمی کنند که چرا این مشکل پیش آمد یا اینکه چگونه می توان آن را به صورت منطقی حل کرد. و همین مردم می توانند به گونه ای برخورد کنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و از کنار یک مساله براحتی بگذرند. در فیلم به خوبی تاثیرات فقر و جنگ را بر زندگی مردم را مشاهده می کنیم. در کل تماشای این فیلم را به شما توصیه می کنم چون باعث وسعت دید شما می شود و یک بعدی بودن بپرهیزید.
نکات حاشیه ای:
- اول اینکه دوچرخه رناتو در حدود بیست دقیقه فیلم از نوع مدرن است به گونه ای که دنهده هایش عوض می شود در سایر قسمت های فیلم رناتو یک دوچرخه عادی با زنجیر ثابت دارد.
- در صحنه ای که مالنا وارد توهمات رناتو می شود طول و مدل موهایش در طی این صحنه تغییر می کند. ( البته فقط در نسخه اروپایی فیلم)
بابل (Babel)
http://i6.tinypic.com/6b0xun7.jpg
نام:
بابل(Babel)
تهیه کننده و کارگردان:
آلخاندرو گونزالس ایناریتو (Alejandro Gonzalez Inarritu)
فیلمنامه:
گیلرمو آریاگ ا(Guillermo Arriaga)
مدیر فیلمبرداری:
رودریگو پریتو (Rodrigo Prieto)
موسیقی:
گوستاۀو سانتاۀولال (Gustavo Santaolalla)
تدوین:
استیون میرونه (Stephen Mirrione)
داگلاس کرایس (Douglas Crise)
طراح صحنه:
بریجیت بروش (Brigitte Broch)
بازیگران:
برد پیت (Brad Pitt)
کیت بلانشت (Cate Blanchett)
گاۀل گارسیا برنال (Gael Garsia Bernal)
رینکو کیکوچی (Rinko kikuchi)
کوجی یاکوشو (Koji Yakusho)
آدرینا بارازا (Adriana Barraza)
سعید ترچانی (Said Tarchani)
ابوبکر ایت ال کید (boubker Ait Caid)
ژانر:
درام،هیجان انگیز
زمان:
142 دقیقه
تاریخ انتشار:
16 دسامبر 2006 (ایران)
شرکت پخش کننده:
پارامونت ونتیچ (Paramount Vantage)
درباره فیلم:
فیلم بابل یا هیاهو اقتباس به روز شده ی حکایت کتاب مقدس است ، درباره انسان عصر حاضر به قلم توانمند گیلرمو آریگا.
http://i11.tinypic.com/66wcvpd.jpg
اين فيلم سومین تجربه سينمایی آلخاندرو گونزالس ایناریتو است. به گفته ایناریتو این اثر آخرين قسمت از "مجموعه سه گانه مرگ" اوست. فیلم با تهيه کنندگی وی در ماه می ساله 2005 در مراکش و تحت شرايط دشوار آب و هوايی آن منطقه آغاز به برداشت شد و در مکزيک و ژاپن ادامه پيدا کرد. او که کارگردانی خوش ذوق و صاحب سبک است این بار فیلمی با ارزش تر و پخته تر از کار قبلی خود به مخاطبان ارایه داده و بسیار آسان فهم تر از 21 گرم است.
اگر چه فیلم دارای سر نخ های به مسائل سیاسی و مبحث تروریسم ولی به سختی به توان آن را فیلمی سیاسی قلمداد کرد. بلکه این فیلم یک نمونه بارز در سینمای فلسفی است که در سطح هالیوود است که بازیگرانی همچون برد پیت و کیت بلانشت در آن نقش بازی می کنند.
نمایی از داستان:
بابل از چهار قسمت و یا قصه به ظاهر مجزا تشکیل شده اما در حقیقت این داستانها و شخصیت ها ی آن به آرامی به یکدیگر مربوط میشوند و یک داستان با بافتی محکم ویک پارچه را تشکیل میدهند.
http://i11.tinypic.com/6ahxeex.jpg
فیلم با شروع از وسط ماجرا در مراکش آغاز میشود و مسیر داستان از مراکشی های به توریست های آمریکایی در مراکش کشیده می شود و سپس به آمریکا و مکزیک می رود در حالی که به صورت موازی به ژاپن نیز منتقل می شود و در نهایت دوباره به وقایعی در مراکش ختم می شود.
در حین شکل گیری داستان ، مسیر های جداگانه به یکدیگر مرتبط شده وفیلم درد ورنج شخصیت ها و تکاپوی آن ها برای نجات از این مصیبت ها را به نمایش میگذارد.
نقد فیلم:
در ابتدا کمی در مورد عنوان فیلم صحبت کنیم:بابل یا هیاهو،عنوانی که همه فیلم را به نوعی در خودش نهفته دارد و به هوشمندی انتخاب شده است.
بابل در کتاب مقدس نام برج معروفی است که توسط آدمهایی از تمام ملت ها برای دستیابی به بهشت ساخته شد،این کار باعث خشم خداوند گردید.پس خداوند کاری کرد که تک تک آدم های دست اندر کار به زبانی متفاوت سخن گویند و جماعتی گیج و مبهوت در سراسر جهان پخش شدند که هیچ یک دیگری را درک نمیکرد و قادر به برقراری ارتباط با دیگران نبود.
این عنوان پس از نوشتن فیلم نامه ای انتخاب شده است که اقتباسی از روی حکایت کتاب مقدس برای انسانهای این عصر است.
http://i18.tinypic.com/67z1snl.jpg
حوادث فیلم در سه قاره متفاوت میگذرد ،با شخصیت هایی که فرهنگ و زبانی کاملا متفاوت دارند.کارگردان و عوامل فیلم سعی داشته اند تا با تکیه بر فیلمنامه کاری کنند که همه این شخصیت ها برای بیننده در یک سطح و بافت روایی قرار گیرند در عین حال تلاش داشته اند که تفاوت بین مکان و فرهنگ و زبان نیز ملموس و هویدا باشد.
به همین سبب است که در فیلم بابل سه نوع فرمت مختلف ،8نوع فیلم خام و 6 استودیوی مجزا برای انجام کارهای متداول پس از فیلم برداری به کار گرفته شده است.نور پردازیها نیز که تا حد زیادی به نور طبیعی شبیه است به سبک مستند فیلم کمک شایانی کرده و به گفته طراح صحنه فیلم ،به کارگیری سه نوع طیف رنگی قرمز برای سه کشور،در سه قاره مختلف،راهی جالب برای رسیدن به هدف کارگردان و فیلم بوده است.
کاراکترهای داستان به خوبی پرداخت شده اند به همین دلیل بیننده از همان ابتدا با آنها همراه میشود و رفتار واعمال آن ها برای او قابل قبول است ،از دو ******** استار هالیوود ،برد پیت و کیت بلانشت گرفته،تا نابازیگرهایی که بی شک اگر بازیگر بودند،فیلم در رسیدن به هدفش و انتقال حس و حالی که مد نظر نویسنده و کارگردان بوده است ناکام میماند.به هر حال بازی بازیگران بابل عمیق و تاثیر گذار است.
فیلم بابل کاملا تعاملی است و مشارکت فعال بیننده و توجه او را طلب میکند.تدوین نامنظم فیلم که در کار قبلی ایناریتو نیز شاهد آن بودیم نتیجه جالبی به بار آورده است:در بعضی از صحنه ها تماشاگر جلو تر از شخصیت ها قرار میگیرد و آگاهی بیشتری پیدا میکند و در بعضی صحنه ها این قضیه برعکس میشود،به این ترتیب نوعی احساس تازه در تماشاگر به وجود می آید و باعث لذت او از تماشای فیلم میشود.
فیلم حرف ها و مطالب زیادی برای ارایه دادن دارد،حرف هایی که شاید بدون دیدن فیلم صحبت درباره آن مشکل باشد.حرفهایی که به طور مستقیم ،نوع بشر ،اعمال و روان و احساسات او را هدف قرار میدهد،انسان عصری که با وجود رشد فزاینده وسایل ارتباطاتی بیش از پش تنها شده و در برقراری ارتباط با دیگران ناتوان است.نویسنده و کارگردان فیلم از تماشاگر میخواهند تا با دیدگاهی متفاوت و نگاهی بازتر و عمیق تر به روابط انسان ها و فرهنگ آن ها بنگرد و برای درک دیگران بکوشد.
http://i14.tinypic.com/4uxdrb8.jpg
فیلم بابل در انتقال احساسات و پیام های ارزشمندش بسیار موفق است. که قسمتی از آن را مدیون موسیقی متن زیبای سانتاۀولالا است. تلاش و تدبیر عوامل فیلم باعث شد تا بابل به یکی از برجسته ترین فیلم های سال 2006 هم از نظر منتقدان و هم مخاطبان عام تبدیل شود.
نکته جالب فیلم اینست که حمله به ظاهر تروریستی ، توسط دو نوجوان ، در کشوری که مردم آن مسلمان هستند صورت میگیرد (که البته فیلم ساز هدف دیگری را دنبال میکرده،بر خلاف بسیاری از فیلم های هالیوودی که سعی در خراب کردن چهره مسلمان ها دارند.)اما در ادامه به نوعی از مسلمان ها دفاع کرده و تصویری متفاوت از آن ها به نمایش میگذارد؛
هنگامی که زن آمریکایی به شدت آسیب دیده تنها راهنمای مسلمان محلی است که به کمک او و شوهرش میشتابد و در خانه خود به آنها پناه میدهد و باعث نجات جان او میشود،بدون هیچ چشم داشتی.در حالی که سایر توریستها آن ها را رها کرده وبه نوعی فرار میکنند.
در فیلم شاهد صحنه های زیبایی هستیم که حاصل تلاش پریتو و سبک خاص فیلم برداری اوست. که البته اوج آنها در صحنه های پایانی هرداستان شکل میگیرد.شاید زیبا ترین آنها سکانسی است که در آن هلیکوپتر امداد در هنگام غروب آفتاب برای بردن توریست مجروح آمریکایی به منطقه روستایی می آید.
نوشته علی غیور
نکته های جالب:
- رینکو کیکوچی در حدود یک سال برای آموزش زبان اشاره وقت گذاشت تا سرانجام توانست نقش چیکو را بدست آورد.
- ابوبکر ایت ال کید بازیگر نقش یوسف ، نوجوان مراکشی ای که به طریقه ای غلط اسلحه را به کار برد ، هنگامی برای این نقش انتخاب شد که ایناریتو او را در حین بازی فوتبال در یکی از میادین محلی شهر دید. - برد پیت برای شرکت در فیلم بابل یکی از نقشهای برجسته در فیلم the departed را رد کرد.زیرا او یکی از طرفداران فیلم های ایناریتو است.
- آدرینا بارازا برای نقش آملیا 35 بار تست داد.
- از آن جایی که هر داستان ، جداگانه و در قاره های متفاوت فیلم برداری میشد هیچ یک از بازیگران همتای خود را در داستان دیگر ندیده بودند مگر تا زمان پیش نمایش فیلم.
- 17 روز قبل از شروع فیلم برداری در مراکش آنها برای انتخاب بازیگر به آن جا رفتند.بازیگرهای حرفه ای مراکشی برای ایفای نقش صحرا نشینان ظاهری قلّابی پیدا میکردند به همین دلیل شروع به پخش اعلان هایی از تلویزیون ، رادیو و بلند گوهای مساجد کردند.روز بعد بالغ بر 200 نفر صف بستند تا از آنها تست گرفته شود.
- صحنه ای که در آن دختر کرو لال به همراه پدرش در ماشین بود بدون اجازه مقامات سینمایی ژاپن فیلم برداری می شد .عوامل فیلم با ایجاد ترافیک سنگینی شروع به فیلم برداری کردند ، به همین دلیل پلیس شروع به تعقیب آنها کرد تا فیلم برداری را متوقف کرد.
امپراطوری بهشت (Kingdom Of Heaven)
http://i3.tinypic.com/47a3m7o.jpg
نام:
امپراطوری بهشت (Kingdom Of Heaven)
کارگردان:
ريدلي اسكات (Ridley Scott)
تهیه کننده:
ريدلي اسكات Ridley Scott))
فیلم نامه نویس:
ويليام مونهن (William Monahan)
بازیگران:
اورلاندو بلوم (Orlando Bloom)
اوا گرين (Eva Green)
ليام نيسون (Liam Neeson)
جرمي ايرونس (Jeremy Irons)
ژانر:
تاريخي / حماسي
موسیقی:
هري گرگسون ويليام ((Harry Gregson-Williams
فیلم بردار:
مارتين هوم (Martin Hume)
ادیتور:
دودي درن (Dody Dorn)
شرکت پخش کننده:
فاكس قرن بيستم
تاریخ انتشار:
6th May 2005
زمان فیلم:
145 Min
بودجه فیلم:
110 ميليون دلار
درباره فیلم:
اين فيلم محصول سال 2005 است. بازيگران اصلي اين فيلم "اورلاندو بلوم" ، "اوا گرين" و "جرمي آيرونس" هستند.
"ريدلي اسكات" كارگردان هفتاد ساله ، اين اثر تاريخي/ حماسي را از وقايع جنگ هاي صليبي در قرن دوازدهم ساخته است. اين فيلم مربوط به شهر "اورشليم"(بيت المقدس) ميشود ، كه بخاطر آن بين مسلمانان و مسيحيان جنگ درگرفته ميشود.
آنچه در سالهاي اخير باعث شده كه نام "ريدلي اسكات" بر سر زبانها بيفتد ، سعي وي براي احياي ژانر مرده تاريخي/ حماسي است، كه با "گلادياتور" آن را آغاز كرده واينك به "امپراتوری بهشت" رسيده است.
نمایی از داستان:
آهنگر جوانی به نام "بالیان" که پس از خودکشی همسرش ایمان خود را از دست داده ، با ورود چند جنگجوی صلیبی به دهکده ، با پدرش "گادفری" آشنا می شود.
http://i5.tinypic.com/6bjfazn.jpg
"بالیان" که تا آن لحظه از وجود پدرش اطلاع نداشته، پیشنهاد او مبنی بر رفتن به بیت المقدس را رد می کند ، اما پس از مدتی کوتاه به دلیل کشتن راهبی سنگدل ، به دنبال پدرش به راه می افتد. در طول راه شیوه های شمشیرزنی و شوالیه گری را از پدر و همراهانش می آموزد...
نقد كوتاه:
فیلم با صحنه تاریک و پر از نگون بختی به خاک سپردن همسر "بالیان" آغاز می شود که نشان دهنده سرنوشت دورانی است که قهرمان فیلم در آن زندگی می کند.
در همین سکانس آغازین به تم اصلی فیلم اشاره می شود. زنی خودکشی کرده و از این رو طبق رسوم کاتولیک ها تشیع نمی شود. راهبی او را گناهکار و دوزخی اعلام می کند و امر به بریدن سرش و سپس به خاک سپردن او می کند.
"باليان" ، از طرفی فقدان خانواده و مرگ همسر بر روح و جانش چنگ انداخته و از طرفی دل نگران آخرت همسر است.
راه نجات از این حرمان توسط پدری ناشناس (تا آن لحظه) به او عرضه می شود : سفر به سرزمین مقدس و در پیش گرفتن زندگی سلحشوری و شوالیه گری.
نقطه شروع این سفر جغرافیایی که بعد تبدیل به سیر و سلوکی درونی هم می شود ، عذاب است و آن چه قرار است "باليان" به آن برسد ایمان و آرامش روحی و هم چنین نجات روح همسرش از سوختن در میان شعله های آتش دوزخ است.
"بالدوین چهارم" ، کسی که برای حفظ صلح میان مسلمانان و مسيحيان از هر راهی وارد می شود. او و "صلاح الدین" ؛ سلحشوران با تجربه تری هستند که لزوم همزیستی مسالمت آمیز را دریافته اند و آن گاه که جنگی ناگزیر پیش آید ، باز به اصول انسانی خود در برخورد با جنگجویان و اسرا وفادار می مانند.
امپراطوری بهشت فیلمی با اهمیت است و بر خلاف نامش که پیش داوری هایی را نیز بر می انگیزد ، درآن تبلیغی برای مسیحیت یا اسلام دیده نمی شود.
بهنام سحري
نکات حاشیه ای:
- لوكيشن هاي اين فيلم در مراكش و اسپانيا بوده است و در اين دو كشور تصويربرداري شده است.
- اين فيلم امتياز 7 از 10 را درimdb)) گرفته است.
سقوط شاهین سیاه (Black Hawk Down)
http://i12.tinypic.com/4l7sc2d.jpg
نام:
سقوط شاهین سیاه (Black Hawk Down)
کارگردان:
ریدلی اسکات (Ridley Scott)
تهیه کننده:
جری براکهیمر(Jerry Bruckheimer)
ریدلی اسکات (Ridley Scott)
فیلم نامه نویس:
کن نولان (Ken Nolan)
بازیگران:
جاش هارتنت (Josh Hartnett)
اریک بنا (Eric Bana)
اوان مک گرگور (Ewan McGregor)
تام سیزمور (Tom Sizemore)
ویلیام فیچنر (William Fichtner)
سم شپارد (Sam Shepard)
موسیقی:
هانس زیمر (Hans Zimmer)
فیلم بردار:
مارک ولف (Mark Wolff)
ادیتور:
پیترو اسکالیا (Pietro Scalia)
شرکت پخش کننده:
Columbia Pictures
تاریخ انتشار:
18 ژانویه 2002 ( USA)
زمان فیلم:
140 دقیقه
بودجه فیلم:
90 میلیون دلار
درباره فیلم:
"سقوط شاهین سیاه" محصول سال 2002 سینمای آمریکا ست که کارگردان آن را "ریدلی اسکات" شهیر به عهده دارد. این فیلم بدون شک یکی از موفق ترین فیلمهای ژانر جنگی بوده و تاثیر زیادی بر این ژانر گذاشت به طوری که در مدت زمان کوتاهی که از ساخت این فیلم می گذرد ، کارگردانان زیادی سعی در ادامه سبک آن داشته اند به طوری که تاثیر این فیلم بر فیلم هایی چون "اشکهای خورشید" غیر قابل انکار است .
به گفته ی فیلمساز ، فیلم روایت کننده ی یک داستان واقعی است که در سال 1992 به وقوع پیوسته و فیلمنامه ی آن نیز بر اساس کتابی با همین نام و به قلم "مارک بودن" نوشته شده است.
نمایی از داستان:
تعدادی از سربازان آمریکایی برای برقراری صلح و عدالت و پایان دادن به جنگ داخلی کشور سومالی و دستگیری "عیدید" دیکتاتور این کشور، راهی سومالی می شوند و در یک اردوگاه نظامی مستقر می شوند .
سرانجام خبر می رسد که تعدادی از سرا ن دولت "عیدید"قرار است در جلسه ای در نزدیکی بازار شهر ، دور هم جمع شوند . نیروهای آمریکایی برای دستگیری این افراد ، دست به طراحی یک عملیات گسترده می زنند . آنها به شهر می روند اما پس از گذشت زمان اندکی از آغاز عملیات توسط تمام مردم شهر محاصره می شوند.
نقد فیلم :
فیلم حماسی یا جنگی؟
اول :نگاهی گذرا به کارنامه هنری ریدلی اسکات ، شکی به جا نمی گذارد که او در حرفه ی خود یک تمام عیار است . کافیست از میان لیست آثار او تنها به فیلم "گلادیاتور" اشاره کرد تا به این مهم دست یافت .
دوم: بدون شک "سقوط شاهین سیاه" یکی از قدرتمندترین فیلمهای ساخته شده در ژانر جنگ است . فیلمی که نه تنها فروش نسبتا موفقی در گیشه داشت بلکه توانست نظر مثبت کارشناسان را نیز به خود جلب کند که بیشتر این موفقیتها را نیز مدیون تکنیک بالای فیلم در به تصویر کشیدن صحنه های جنگی و فیلمنامه ای با داستانی جدید است . فیلم در نهایت دو جایزه ی اسکار را نیز در رشته های تدوین و صدا به دست آورد که برای فیلمی در این ژانر موفقیتی کم نظیر است .
اما سوال اینجاست : فیلم تا چه حد به ادعای خود مبنی بر واقعی بودن اتفاقات پیش آمده پایبند است ؟
برای ساخت این فیلم "اسکات" باز هم به هنر اصلی خود یعنی حماسه روی آورده . چیزی که غالبا در آثار سایر کارگردانان این ژانر همچون "الیور استون" ،"اسپیلبرگ" و "ایستوود" به ندرت یافت می شود و لا اقل می توان گفت که به این غلظت هرگز یافت نمی شود . حماسی کردن یک فیلم جنگی تا حد زیادی از اعتبار مستند بودن آن می کاهد و این عنصر، بیشتر به کار فیلمهایی چون " گلادیاتور" و "پادشاهی آسمان" می آید نه یک فیلم جنگی.حتی جمله ی تبلیغاتی فیلم: (( هیچ کسی را پشت سر جا نگذار)) هم جمله ای به شدت حماسی است.
در فیلم دو جبهه خوب وبد به طرزی محسوس از هم تفکیک شده اند ، در جبهه خوبها که آمریکاییها هستند همگی انسانهایی فداکار ، از خود گذسته و مهربان هستند که برای کمک به مردمان "سومالی" راه زیادی را طی کرده اند . آنها در هر شرایطی به کمک همرزمان خود می روند ، هرگز به کودکان و زنها شلیک نمی کنند و حتی در آخرین لحظات مرگ هم به مسیری که طی کرده اند افتخار می کنند . در سوی مقابل مردمانی قرار دارند که نه تنها حاکمان ستمگرشان ، بلکه خودشان هم ، همگی وحشی و درنده هستند و به خون آمریکاییها تشنه .هر چند در طول روز چند باری هم نماز می خوانند که این هم به نوعی کنایه "اسکات" است.
سربازان آمریکایی به حدی خوب هستند که حتی برای برگرداندن جنازه همرزمان خود در موارد بسیاری جان خود را به خطر می اندازند!
در سکانسهای پایانی فیلم هم کاراکترهای اصلی فیلم با بیان جملاتی حماسی و ثقیل سعی در مقدس جلوه دادن نبرد خود دارند که در اوج این اتفاقات صحنه ای را میبینیم که زنان و کودکان آفریقایی در حال بدرقه قهرمانان آمریکایی خود هستند !
در کل به اعتقاد من فیلم، تجلیلی با شکوه بود از طرف هالیوود و سران آمریکا، از کسانی که در اینگونه جنگها کشته شدند ، که به اعتقاد سازندگان فیلم همگی قهرمانان راه آزادی ، عدالت و انسانیت هستند و اگر کسی بر خلاف این می اندیشد سخت در گمراهی است!
با این مطالب قصد انکار نکات مثبت فیلم را نداشتم بلکه بر آن بودم که برای سوالی که طرح کردم پاسخی مناسب بیابم .
نکات حاشیه ای:
-عکسی که زن و بچه یکی از سربازان فیلم را نشان می دهد ، در اصل عکس هسر و فرزند "اریک بنا" بازیگر نقش "هوت" است. عوامل فیلم که فراموش کرده بودند عکس مناسبی تهیه کنند از همسر و فرزند او که در این سفر همراه گروه بودند خواستند تا از عکس آنها در این فیلم استفاده شود.
-ایده اصلی پرووژه متعلق به "سیمون وست" کارگردان بود واین او بود که به "براکهیمر" اصرار کرد تا امتیاز کتاب این داستان را خریداری کند اما در نهایت "وست" ، برای کارگردانی یکی از قسمتهای فیلم "تامب رایدر"
این پروژه را نیمه کاره رها کرد.
-برخی از مکالمات سریع رادیویی فیلم ، از مکالمات واقعی صحنه ی نبرد برداشته شده است.
-تعدادی از صحنه هایی که از مانیتور سرلشگر گریسون مشاهده می کنیم، از صحنه های ماهواره ای نبرد واقعی برداشته شده است.
-"ریدلی اسکات"برای نقش هوت، رئیس گرو دلتا فورس، "راسل کرو" را پیشنهاد داد اما کرو این پیشنهاد را به خاطر بازی در فیلم "یک ذهن زیبا" به کارگردانی "ران هاوارد" رد کرد.
جوايز فيلم :
پیترو اسکالیا ---- > برنده بهترین ادیت ----- اسكار
مایکل مینکلر -----> برنده بهترین صدا ----- اسكار
ریدلی اسکات -----> نامزد بهترین کارگردانی - اسكار
منبع : The Zirnavis
بچه های کوچک (Little Children)
http://i19.tinypic.com/4y5ntr9.jpg
نام:
بچه های کوچک (Little Children)
کارگردان:
تاد فیلد (Todd Field)
تهیه کننده:
آلبرت برگر (Albert Berger)
تاد فیلد (Todd Field)
فیلم نامه نویس:
تاد فیلد و تام پروتا ( Tom Perrotta )
بازیگران:
کیت وینسلت (Kate Winslet)
جنیفر کانلی (Jennifer Connelly)
پاتریک ویلسون (Patrick Wilson)
جکی ارل هیلی ( Jackie Earle Haley )
موسیقی:
توماس نیومن (Thomas Newman )
فیلم بردار:
آنتونیو کالواچه ( Antonio Calvache )
ادیتور:
لئو ترومبتا ( Leo Trombetta)
شرکت پخش کننده:
New Line Cinema
تاریخ انتشار:
3 نوامبر 2006
زمان فیلم:
130 دقیقه
ژانر:
درام ، رمانتیک
بودجه فیلم:
26 میلیون دلار( آمریکا )
درباره فیلم:
فیلم بچه های کوچک محصول سال 2006 است. این فیلم بر اساس رومانی به قلم تام پروتا با همین نام ساخته شده است. بچه های کوچک به بررسی روابط بین انسانها و نحوه ارتباط آن ها با یکدیگر می پردازد. کارگردان این فیلم تاد فیلد است که با همراهی تام پروتا فیلم نامه این فیلم را نوشته اند. بازیگران اصلی این فیلم کیت وینسلت،جنیفر کانلی و پاتریک ویلسون هستند.
انجمن فیلم سازان امریکا(MPAA) بدلیل وجود صحنه های ******ی و همچنین برخی دیالوگ های فیلم به این فیلم رده R داده است.
نمایی از داستان:
این فیلم درباره زندگی یک مادر خانه دار (کیت وینسلت) است که از نحوه زندگی خودش خسته شده و همچنین در داخل زندگی خانوادگی اش( در اررابطه با همسر و فرزندش) با مشکلاتی روبرو است. زندگی این زن با ورود یک مرد دیگر (پاتریک ویلسون) به زندگی او در شرف تغییر است. رابطه آنها به تدریج عمیق تر می شود تا اینکه .......
همچنین در داستان یک منحرف جنسی رو داریم که به تازگی از زندان آزاد شده و با مادرش بین مردم عادی زندگی می کنه و .....
نقد فیلم:
فیلم بچه های کوچک به خوبی تونسته نظر منتقدین رو به خودش جلب کنه و نقدهای خیلی مثبتی رو بدست بیاره همچنین این فیلم در جشنواره های مختلفی ( از جمله آکادمی آواردز ) با استقبال خوبی روبرو شده. با وجود اختلافاتی بین فیلم نامه و کتاب اصلی فیلد و پروتا تونستن فیلم نامه یکدست و روانی بنویسن. با وجود بودجه 26 میلیون دلاری فیلم جزو اون دسته فیلم های پر خرج هالیوودی که فقط یه سری بازیگر مشور رو کنار هم مذارن قرار نمیگیره و فیلد با گرفتن بازی بسیار عالی کیت وینسلت و همچنین پاتریک ویلسون تونسته فیلم خوبی رو بسازه. فیلم به خوبی تصویر زنی رو که در زندگی به بن بست برخورد کرده رو به خوبی ترسیم کرده و بیننده به راحتی با شخصیت سارا همذات پنداری می کنه از طرف دیگه شخصیت دیگه داستان برد در زندگیش نتونسته به هداف دلخواه خودش برسه و به همین خاطر از درون احساسی پوچی می کنه. همین احساس کمبود در طرفین موجب نزدیک شدن اونا به هم میشه. ممکنه بگید فیلم داره یه چهره مثبت از خیانت کردن رو نشون می ده و به اصطلاح داره سر بیننده رو کلاه میذاره ولی به نظر من اصلاً اینطور نیست و فیلم فقط می خواد بگه همیشه لازم نیست در مسیر رودخانه حرکت کنید بعضی وقتا لازمه بایستید و یا حتی خلاف جهت آب شنا کنید و برای داشتن یه زندگی بهتر باید خودتون تلاش کنین.به نظر من تنها نکته منفی فیلم وجود یک داستان موازی با داستان اصلیه فیلمه که هیچ ربطی به ماجرای فیلم نداره و شایدم یه جورایی برای اینه که فیلم خسته کننده نباشه و بیننده با دو داستان متنوع روبرو باشه. نکته آخری که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که فیلم اینم نشون میده که همیشه به دید مثبت به اتفاقاتی که براتون رخ میده نگاه کنین و بدونیند که این بهترین اتفاقیه که می تونست براتون پیش بیاد و دائم نسبت به وضعیت زندگیتون اعتراض نکنین.
نکات حاشیه ای:
- کیت وینسلت پس از پذرفتن نقش سارا پاتریک ویلسون را برای شخصیت برد پیشنهاد کرد.
- اسم نریتوری (راوی) که در تیتراژ نیامده ویل لیمن ( Will Lyman) است.
- در کتاب اسم کارکتر پاتریک ویلسون تاد است که در فیلم به برد تبدیل شده. ( شاید به خاطر اینکه اسم کارگردانم تاد است)
- اولین فیلم جکی ارل هیلی پس از 13 سال است.
جوایز فیلم:
http://i8.tinypic.com/673uids.jpg
منبع : The Zirnavis
عبور از خط (Walk The Line)
http://i1.tinypic.com/4l4ty12.jpg
نام:
عبور از خط (Walk The Line)
ژانر:
زندگی نامه (بیوگرافی)، درام ، موزیکال ، رمانس
کارگردان:
جیمز منگولد (James Mangold)
تهیه کنندگان:
جیمز کیچ (James Keach)
کتی کانرد (Cathy Konrad)
نویسندگان:
جیمز منگولد (James Mangold)
گیل دنیس (Gill Dennis)
موسیقی:
تی بون برنت (T-Bone Burnett)
فیلم بردار:
فدن پو پمیشل (Phedon Papamichael)
تدوین گر:
مایکل مک کاسکر (Michael McCusker)
بازیگران:
خواکین فونیکس (Joaquin Phoenix)
ریس ویترسپون (Reese Witherspoon)
جینیفر گودوین (Ginnifer Goodwin)
رابرت پاتریک (Robert Patrick)
وی لین پین (Waylon Payne)
تاریخ انتشار:
18 نوامبر 2005
استودیوی پخش کننده:
فاکس قرن بیستم
جوایز:
برنده 1 اسکار ، برنده 28 جایزه دیگر و 24 کاندیداتوری
زمان:
136 دقیقه
درباره فیلم:
فیلم پر افتخار عبور از خط و منتخب جشنواره معتبر گلدن گلاب به عنوان بهترین فیلم سال ، محصول 2005 آمریکا ، اثری متفاوت و برتر در ژانر بیوگرافی است.فیلم که روایتگر داستان زندگی جانی کش ، یکی از خوانندگان محبوب در سال های متوالی از دهه 50 است ، بر اساس کتاب «مرد سیاه پوش» نوشته خود او بنا شده است.
جیمز منگولد که در عرصه ی تهیه کنندگی و کارگردانی در تلویزیون کارنامه پرباری دارد توانسته تا به مدد دو بازیگر اصلی خود ، خواکین فونیکس و ریس ویترسپون ، کاری موفق در فیلم گرافی خود ثبت کند. یکی از ویژگی های فیلم که آن را متمایز میکند انتخاب بازیگران توسط دو شخصیت اصلی یعنی جانی و جون حقیقی است.
خواکین فونیکس که پیش از این در فیلم های مطرحی همچون گلادیاتور و نردبان شماره 49 در سال 2004 حضور داشته است ، این بار نیز به ایفای نقشی متفاوت می پردازد و علاوه بر این که بر تنوع بازی هایش می افزاید بیش از پیش توانایی هایش را به رخ میکشد.
فیلم موقعیتی را به وجود می آورد تا ریس ویترسپون نیز شایستگی های خود را به نمایش بگذارد و به عنوان بهترین بازیگر زن از طرف آکادمی اوارد انتخاب شود.
نمایی از داستان:
فیلم علاوه بر زندگی کش به بررسی تاریخچه سبک country نیز میپردازد.
جانی نوجوانی است که از همان کودکی به موسیقی علاقه دارد و از رادیو پی گیر آن است. اما مشکلات مالی از همان ابتدا گریبان گیر او و خانواده اش است. بعد از گذشت سال ها که او برای خدمت به نیروی هوایی میرود هم چنان به موسیقی علاقه دارد و با گیتاری که خریده است آوازهایی زمزمه میکند و اولین آهنگ خود را میسازد. پس از پایان خدمتش و تشکیل خانواده ، روزی که به اقتضای شغلش در خیابان ها میگشت به طور تصادفی به استودیو ی ضبط موسیقی می رسد و تصمیم میگیرد که با گروه کوچک و آماتورخود ، متشکل از دوستانش ، به آن جا رفته و آواز هایی که تاکنون ساخته اجرا کند و .....
نقد فیلم :
فیلم هایی که در ژانر بیوگرافی هستند ، معمولا فیلم هایی اند با تایمی طولانی ، یکنواخت و نسبتا کسل کننده که طرفداران خاص خود را دارند و اکثرا هم بینندگان صبوری هستند که یکنواختی و تعادل آن را در طول فیلم میپسندند ؛ با کمترین هیجان ممکن و سایر مؤلفه هایی که باعث جذب مخاطب می شوند.
فیلم هایی که در ژانر بیوگرافی هستند ، معمولا فیلم هایی اند با تایمی طولانی ، یکنواخت و نسبتا کسل کننده که طرفداران خاص خود را دارند و اکثرا هم بینندگان صبوری هستند که یکنواختی و تعادل آن را در طول فیلم میپسندند ؛ با کمترین هیجان ممکن و سایر مؤلفه هایی که باعث جذب مخاطب می شوند.
با این حال «عبور از خط» چهره ی دیگری از این گونه فیلم ها را به نمایش میگذارد و ابروی این ژانر را می خرد! اگر با توجه به داستان معروف از هیچ به همه چیز رسیدن و چسباندن مارک کلیشه و ... خود را از قید دیدن این فیلم رها کنید ، به احتمال زیاد شانس دیدن یک فیلم خوب را از خود گرفته اید.
فیلم شروع هوشمندانه ای را برای خود انتخاب کرده است به گونه ای که پس از پایان فیلم متوجه می شویم صحنه ای که فیلم از آن شروع میشود در واقع جایی است که فصلی نو در زندگی حرفه ای جانی کش به حساب می آید و شروعی دوباره را برای او رقم میزند. فیلم حکایت خود را از دوران کودکی و نوجوانی جانی شروع میکند و تا زمانی که به تعادل واقعی برسد آن را ادامه می دهد.هر چه قدر که فیلم بیش تر پیش می رود ، شما نیز بیش تر جذب آن شده و مشتاق برای دیدن ادامه فیلم.
فیلم فصلی از زندگی کش که مربوط به قبل از شروع همکاری اش با استودیو ضبط موسیقی است را نسبتا سریع حکایت می کند. اگر این 30 دقیقه آغازین را تحمل کنید فیلم بر روی غلتک می افتد و شما را به دنبال خود میکشد. فیلم پس از این 30 دقیقه مرحله ی جدیدی از زندگی کش را به نمایش میگذارد و خون تازه ای را به رگ های فیلم تزریق میکند.
جانی که تمام وقتش را با موسیقی میگذراند مورد اعتراض همسرش قرار میگیرد تا آن جا که به او میگوید : گروه تو چند تا مکانیک هستند که حتی به سختی میتوانند بنوازند. و هیچ حمایت و پشتیبانی از او نمیکند.به هر حال جانی با همان گروه ساده اش به استودیو ی سان رکوردز میرود و مسئول آن جا قبول میکند که کار آن ها را بشنود ولی بعد از شنیدن آواز آن ها را رد کرده و به آن ها میگوید که اگر چیز دیگری برای ارایه دادن ندارند بهتر است بروند. در همین لحظه جانی در عین نا امیدی شروع به خواندن آوازی میکند که در زمان خدمتش در نیروی هوایی ساخته بود ، درست مثل یک بازنده اما در پایان است که جانی کش واقعی را میبینیم. او آن شب اولین ضبط خود را انجام میدهد و این برای بیننده ای که از کودکی با او همراه شده است خبر خوبیست.
پس از این موفقیت فیلم سرشار از موسیقی های زیبا و دل نشینی است که توسط جانی و گروهش اجرا میشود و با ریتم ضرب دار خود که از ویژگی های سبک Country است انرژی و شادابی کافی را به شما میدهد تا با کیفیت لازم فیلم را دنبال کنید.
عبور از خط میتواند داستان زندگی خیلی از موزیسین ها و خوانندگان ... و حتی عامه ی مردم باشد. اوقاتی در زندگی همه ما هست که از جنبه های مختلف بسیار به هم شباهت دارند ؛ زمان های بدبختی و تیرگی و نا امیدی ، زمان های موفقیت و خوشبختی ، ستاره شدن و درخشیدن ، زمان هایی که انسان افول کرده و در پستی های زندگی سقوط میکند و بعد شروعی دوباره و رسیدن به هدف و عشق واقعی و گاهی هم شهرت و قدرت قبلی. چیز هایی که برای جانی نیز اتفاق میافتد؛ همان طور که پله های موفقیت را یکی پس از دیگری طی می کند ، زندگی خانوادگی او به شدت متزلزل است و مشکلات فراوانی با همسرش پیدا کرده ، از طرفی غرور و سرمست شدن از شهرت باعث شده تا بیش از حد مشروبات الکلی و قرص های مخدر مصرف کند تا جایی که خود را تباه میکند و توسط پلیس باز داشت میشود.
یکی از عواملی که Walk The Line را سرشار از انرژی کرده است بازی خوب ریس ویترسپون به همراه فونیکس در نقش جون کارتر است. جون فکر می کند چون صدای خوبی ندارد باید برای پوشاندن این عیب بر روی صحنه کمی مضحک رفتار کند و باعث خنده تماشاگران شود. در حالی که در زندگی شخصی و خانوادگی اش شخصیتی محکم ، عاقل و متفکر دارد. جانی از همان ابتدا به موسیقی هایی که توسط خانواده ی کارتر اجرا میشد گوش میداد و با جون آشنا بود. پس از اولین برخوردش با او عشقی نسبت به جون در وجودش شکل میگیرد که به تدریج رشد میکند و محکم تر می شود. ولی جون از ارتباط جانی با خودش جلوگیری میکند ؛ زیرا او را به عنوان یک مرد متاهل می شناسد و معتقد است که او باید با خانواده اش باشد. جانی که نمیتواند عشقش به جون را پنهان کند با همسرش (ویو) درگیر شده و سرانجام ویو به همراه فرزندانش او را ترک میکنند.
در چنین شرایطی تنها خانواده ی کارتر است که به او کمک میکند و در نهایت عشق جون است که سبب می شود جانی دوباره خودش را پیدا کند و برای رسیدن به او دست از اعتیادش بردارد و بار دیگر تبدیل به جانی کش واقعی شود.
فیلم بسیار روان و متین پیش میرود و روی هیچ قسمتی از زندگی کش تاکید نمی کند و بیش از اندازه به آن نمیپردازد. درست مثل این که فیلم شما بر روی خودش سوار کرده و در طول زندگی جانی با سرعتی یکنواخت حرکت میکند و به شما زیبایی ها و زشتی ها ، پستی ها و بلندی ها ی زندگی او را نشان میدهد ، اما سعی نمیکند که شما را هم حتما با او بالا و پایین کند!
هنر نمایی فونیکس و ویترسپون به راحتی شما را جذب میکند و تا حدی نیز شما را شگفت زده خواهد کرد که گروهبان آتش نشان نردبان 49 در نقشی کاملا متفاوت ، شخصیت جانی کش را این چنین باور پذیر ایفا کند و تمامی آوازها را به طرز قابل قبولی به نمایش بگذارد.
در فیلم دو صحنه وجود دارد که بیش از همه در ذهن تماشاگر نقش میبندد ؛ صحنه اول که شاید دلخراش ترین صحنه فیلم نیز باشد جایی است که جانی بعد از مصرف بیش از اندازه مشروب و قرص های مخدر با لباس هایی نا مرتب و صورتی که آشفتگی اش از آن پیداست برای اجرا به روی صحنه میرود. او به طرز دیوانه واری رفتار میکند و بعد از انداختن میکروفون و لگد زدن به لامپ های لب سن از حال میرود. او واقعاً شیطانی به نظر می رسد.
صحنه دوم که زیبا ترین صحنه فیلم است ، شما را هم متعجب میکند و هم احساس رضایت را به شما منتقل میکند ؛ در دقایق پایانی فیلم زمانی که جانی به همراه جون در حال اجرای کنسرت هستند جانی خواندن را متوقف کرده و در حضور همه از جون درخواست ازدواج میکند.
Walk The Line سرشار از انرژی است و شیرینی و مزه ی خاصی دارد که پس از تماشای فیلم آن را حس خواهید کرد. به قول یکی از منتقدین : عبور از خط برخی از مطالب را به ما یادآوری میکند و می آموزد ، و در اصل داستانی است که ما آن را میخواهیم و میپسندیم.
در پایان ، طبق سنت همیشگی این گونه فیلم ها جملاتی که در مورد شخصیت های حقیقی است را میبینیم که ذکر آنها خالی از لطف نیست :
- در سال 1968 «در زندان فولسم» تبدیل به یکی از محبوب ترین آواز ها برای همیشه شد. در همان سال جانی و جون با هم ازدواج کردند و در خانه ای کنار دریاچه در هندرسون ویل ساکن شدند. دو سال بعد آنها صاحب پسری به نام جان کارتر کش شدند. و برای 35 سال بعد ، آنها فرزندانشان را پرورش می دادند ، به ضبط موسیقی مشغول بودند ، در سرتاسر جهان با یکدیگر کنسرت برگزار می کردند و به اجرای آهنگ هایشان می پرداختند.
جون در ماه مه سال 2003 درگذشت و جانی نیز چهار ماه بعد یعنی در تاریخ 12 سپتامبر سال 2003 این دنیا را ترک کرد.
حال و هوای دهه های 1940 و 1950 در فیلم به خوبی به تصویر کشیده شده است و عوامل متعددی همچون انتخاب خوب بازیگران ، فیلمنامه روان و پرداخت خوب داستان ... باعث شده تا عبور از خط بسیار خوش ساخت و دل چسب از آب در بیاید و تبدیل به یکی از پر افتخار ترین و ماندگارترین فیلم های سال 2005 شود.
علی غیور
نکات جالب:
-خواکین فونیکس و ریس ویترسپون تمام آوازها را خودشان اجرا کردند. بدون این که دوبله شود. علاوه بر این آنها طریقه نواختن سازها شون رو هم یاد گرفتند.
- جون کارتر کش قبل از شروع شدن تهیه فیلم درگذشت ، بنابراین ریس ویترسپون درباره او از نزدیکان و .. تحقیق کرد تا نقش او را بهتر ایفا کند.
- جانی کش ، خواکین فونیکس را بر اساس بازی اش در فیلم گلادیاتور برای ایفای شخصیت خودش در فیلم انتخاب کرد.
- در حالی که در واقعیت جون بزرگتر از جانی است ، ریس ویترسپون(جون) جوان تر از فونیکس است.
- ریس ویترسپون و خواکین فونیکس ، برای 6 ماه تحت آموزش صدا(خواندن) توسط آهنگ ساز تی بون برنت قرار داشتند.
- سونی ، یونیورسال ، فوکس فیچرز ، پارامونت ، کلمبیا پیکچرز و کمپانی برادران وارنر همگی پروژه را رد کردند.
- صحنه ای که در آن جانی دستشویی رو از دیوار میندازد (میکند) از پیش تعیین نشده بود. او واقعا دستشویی را از جا میکند.
- جانی کش معروف به مرد سیاه پوش ، جمله ای داشت که از همان ابتدا تا همیشه در ابتدای کنسرت هایش آن را میگفت :
« Hello , I'm Johnny Cash» ؛ سلام ، من جانی کش هستم.
جوايز فيلم :
http://i2.tinypic.com/53fvwon.jpg
منبع : The Zirnavis
ماهی بزرگ (Big Fish)
http://i14.tinypic.com/67io2g3.jpg
نام:
ماهی بزرگ (Big Fish)
کارگردان:
تیم برتون (Tim Burton)
تهیه کننده:
بروس کوهن (Bruce Kohen)
فیلم نامه نویس:
جان آگوست (John August)
بازیگران:
اوان مک گرگور (Ewan McGregor)
آلبرت فینی (Albert Finny)
بیلی کرودآپ (Billy Crudup)
جسیکا لانگ (Jessica Lange)
آلیسون لوهمان (Alisson Lohman)
موسیقی:
دنی الفمن (Danny Elfman)
فیلم بردار:
فیلیپ روسلوت (Philippe Russelot)
ادیتور:
کریس لبنزون (Chris Lebenzon)
شرکت پخش کننده:
Columbia Pictures
تاریخ انتشار:
9 ژانویه 2004 (USA)
زمان فیلم:
125 دقیقه
بودجه فیلم:
70 میلیون دلار
درباره فیلم:
"ماهی بزرگ" ،محصول سال 2003 آمریکا ، یکی از بهترین آثار کارگردان خلاق و خوش فکر سینمای آمریکا ، "تیم برتون" است.
اگر چه پس از ساخت فیلم ضعیف "سیاره میمونها" ، بسیاری از طرفداران برتون از او ناامید و دلسرد شدند ، اما او با ساخت "ماهی بزرگ" ، نه تنها وجهه قبلی خود را به دست آورد بلکه طرفداران جدید بسیاری نیز پیدا کرد.
فیلم "ماهی بزرگ" بیان کننده رقابت همیشگی بین دو عامل شکل دهنده زندگی انسانهاست : قصه و واقعیت ، و به نوعی زور آزمایی این دو را در صحنه زندگی به شکلی هنرمندانه که مختص برتون است، به تصویر می کشد.
نمایی از داستان:
پدری که در طول زندگی اش عاشق قصه گویی بوده و همواره قصه های شیرینی از زندگی خود برای روایت کردن دارد و پسری که تمام قصه های پدر را زاییده ذهن او و کذب می داند و از اینکه همواره در طول زندگی اش مجبور بوده به این داستانهای دروغین گوش بدهد خسته شده، او فکر می کند که هیچ چیز از زندگی واقعی پدرش نمی داند و حالا که خودش در آستانه بچه دار شدن است دوست دارد به واقعیت زندگی خود وپدرش آگاه شود.
حالا پدر در آستانه مرگ است و قصه ها هم رو به پایان...
نقد فیلم :
"برتون" در این فیلم به خوبی از سنت قدیمی قصه گویی بهره برده است . فیلم در مرز روایت های مختلفی می گذرد و شاهد حضور چند راوی هستیم با دیدگاهها و نظرات مختلف:
1-ادوارد بلوم ، پیرمرد دوست داشتنی ما ، که قصه ها را به شیوه ای جذاب و شیرین تعریف می کند و اصرار دارد که ما هم داستانهای او را بی کم وکاست بپذیریم ، قصه های او مانند تمامی داستانهای دیگر نشات گرفته از واقعیت است اما به هنگام روایت شدن به سلیقه راوی بیان می شوند.
2-ویل بلوم پسر ادوارد ، گویا وظیفه او تکذیب تمامی داستانهای پدر است. او در برخورد با تمامی نزدیکان خود در صدد کاهش اعتبار داستانهای پدر است . او به پدر و داستانهایش با دید منفی می نگرد و به دنبال چیزهای دیگری است که خود آن را ((حقیقت ناب)) می نامد .
3-همسر بلوم که به شخصیت و داستانهای شوهرش به دیده احترام می نگرد و در پاسخ به سوالات فرزندش مبنی بر درجه اعتبار داستانهای پدر ، پاسخ مشخصی نمی دهد . شاید دلیل این موضع او این باشد که خود او یکی از زیباترین شخصیتهای داستانها ی ادوارد است.
4-باقی راویان . کسانی که به نوبت در داستان ظاهر می شوند و جنبه های تاریک داستناهای ادوارد را روشن می کنند . می توان گفت که به نوعی تمام این راویان داستانهای ادوارد را تایید می کنند . بزرگترین راوی این بخش دختر بچه ی کوچکی است که در شهر رویایی داستان ادوارد قرار دارد که بعدا متوجه می شویم او جادوگر قصه های او نیز هست.
در کل ویژگی مشترک تمام داستانهای روایت شده در این است که در آنها عنصر زمان نقشی را ایفا نمی کند و بارها در این داستانها شاهد جابجایی زمان هستیم.
با گذشت زمان و با مستنداتی که به دست می آید ، پسر کم کم به این نتیجه می رسد که چاره ای جز پذیرش داستانهای پدر ندارد و شاید زیباترین سکانس فیلم صحنه ایست که پسر به درخواست پدر داستان مرگ او را روایت میکند.
در این فیلم فضای فانتزی کارتونی به شدت محسوس است .برتون کار هنری خود را با انیمیشن کوتاه "وینسنت" آغاز کرد و در سال 2005 به خاطر انیمیشن تحسین برانگیز "عروس مرده" نامزد جایزه اسکار هم شد پس این فضای فانتزی در فیلم منطقی است .
در پایان به جرات می توان گفت که ساخت "ماهی بزرگ" ، آن هم با این قدرت و دقت تنها از برتون بر می آمد، کسی که به خاطر سبک شخصی و نامتعارفش بسیار شناخته شده است.
نکات حاشیه ای:
-ابتدا قرار بود فیلم را "استیون اسپیلبرگ" کارگردانی کند و او هم قصد داشت تا از "جک نیکلسون" استفاده کند اما "اسپیلبرگ" به دلیل نداشتن وقت این پروژه را رها کرد .
-دلیل انتخاب "اوان مک گرگور" به عنون نقش بلوم جوان ،شباهت زیاد او به عکسهای دوران جوانی "آلبرت فینی" ، بازیگر نقش ادوارد بلوم بود.
جوايز فيلم :
http://i12.tinypic.com/6cy6ic2.jpg
منبع : The Zirnavis
شعبده باز (Illusionist)
http://i12.tinypic.com/4pyu9ao.jpg
نام:
شعبده باز ( The Illusionist )
کارگردان:
نیل برگر (Neil Burger)
فیلمنامه
نویس:
نیل برگر ( Neil Burger )
تهیه کنندگان:
برایان کپلمن ( Brian Koppelman )
دیوید لوین (David Levien)
باب یاری (Bob Yari)
میشل لندن (Micheal London)
موسیقی:
فیلیپ گلس (Philip Glass)
تدوین:
ناومی گریتی (Naomi Geraghty)
بازیگران:
ادوارد نورتون ( Edward Norton )
جسیکا بیل ( Jessica Biel)
پال جیاماتی ( Paul Giamatti )
رافوس سول ( Rufus Sewell )
تاریخ انتشار:
1 سپتامبر 2006
استودیو پخش
کننده:
Bull's Eye Entertainment
ژانر:
درام - معمایی - عاشقانه - هیجانی
زمان:
110 دقیقه
درباره فیلم: شعبده باز محصول سال 2006 ، کاری مشترک از سینمای آمریکا و جمهوری چک ، دومین تجربه کارگردانی نیل برگر است. این فیلم اقتباسی از روی کتاب " آیزنهایم شعبده باز" نوشته استیون میلهاسر می باشد. نیل برگر با ساخت فیلم "گفتگو با یک قاتل" به طور حرفه ای به دنیای سینما قدم گذاشت ، و با مشارکت در نوشتن فیلمنامه ی هر دو کار خود ، توانایی هایش را در این عرصه نیز به اثبات رساند.
در این فیلم ادوارد نورتون یکی از هنر پیشگان مطرح هالیوود که در فیلم منتقد پسند " تاریخ مجهول آمریکا " نیز بازی کرده بود به همراه جسیکا بیل به ایفای نقش میپردازند.
نمایی از داستان:
فیلم Illusionist روایت گر داستان زندگی شعبده بازی چیره دست به نام آیزنهایم است. او در نوجوانی دلباخته دختر ثروتمند و اشراف زاده ایی می شود. اما تفاوت های طبقاتی و اجتماعی مانع از ارتباط این دو با هم می گردد. اکنون که پس از گذشت سال ها او به قدرت و شهرتی در هنر شعبده دست یافته است بر آن می شود تا به معشوقه ی دوران نوجوانی خود برسد.
نقد فیلم: شعبده باز از نمایشنامه ای بسیار خوب بهره می برد که نقطه قوت فیلم است. نمایشنامه ای که هم از نظر معمایی قوی و پر بار است و هم از نظر عاطفی و هیجانی. فیلمساز توانسته است با هنرمندی کامل ، فیلم را جذاب و دیدنی هدایت کند و با طرح معماهایی در طول داستان ، پایان هیجان انگیز و غیرمنتظرانه ای را رقم بزند.
این فیلم ترکیب ایده الی است از قصه های عاطفی ، معمایی و درام تاریخی. بازی قدرتمند بازیگران هم از دیگر نقاط قوت فیلم است. ادوارد نورتون ثابت کرده است در ایفای همه نوع نقشی تبحر کافی را دارد. در این فیلم نیز نشان می دهد که می تواند شخصیتی محبوب و دوست داشتنی را خلق کند. جسیکا بیل نیز بازی کاملا متفاوت و زیبایی را در فیلم به نمایش می گذارد که توانسته مکمل بازی نورتون برای خلق فیلمی موفق ، باشد. شعبده باز فیلمی است جذاب و سرگرم کننده که می تواند مورد پسند طیف وسیعی از مخاطبان قرار گیرد. نیل برگر با این فیلم نشان داد که می توان در این زمینه فیلم های موفقی ساخت.
اگر فیلم حیثیت را دیده باشید ، به هنگام تماشای " شعبده باز " ناخود آگاه ذهن شما به سوی آن منحرف میشود.Prestige که در حدود یک ماه بعد به روی پرده ها رفت ، را می توان از نظر پرداختن به فن شعبده و شعبده بازی و جزییات مربوط به آن موفق تر دانست. ولی"Illusionist" به دلیل گنجاندن داستان و روندی عاطفی در فیلم ، توانسته مخاطبان و بینندگان خاصی را برای خود فراهم کند. هر دو فیلم توانسته اند با ایجاد فضایی خاص در ضمن داستان ، پایان غیر منتظرانه ای را برای بینندگان رقم بزنند. در کل Illusionist وPrestige را می توان فیلم های موفقی در این ژانر به حساب آورد.
جزييات داستان:
آیزنهایم پسر بچه ی نوجوانی است از طبقه محروم جامعه که دلباخته دختر اشراف زاده و ثروتمندی به نام سوفی می شود. اما تفاوت های طبقاتی و خانوادگی مانع از ارتباط این دو با هم می گردد. آیزنهایم که به سبب ملاقات با پیرمردی شعبده باز به این کار علاقه پیدا می کند ، برای کسب تجربه راهی کشورهای مختلف می شود. اما 15 سال بعد که آیزنهایم به یک شعبده باز قهار تبدیل شده است ، پس از بازگشت به وین ، شهرت گسترده ای را برای خودش دست و پا می کند. بسیاری از مردم بر این باورند که آیزنهایم دارای قدرت های فوق بشری است. او در نمایش هایش دست به کارهای خارق العاده ای می زند که در تایید این مدعاست.
به دلیل شهرت نمایش های آیزنهایم ، پرنسس سوفی که حال نامزد شاهزاده لئوپلدی است که قرار است صاحب تاج و تخت امپراطوری شود ، در نمایش او شرکت می کند. شاهزاده لئوپلد ، سوفی را به عنوان داوطلب به روی صحنه می فرستد. موقعی که آیزنهایم با سوفی رو به رو می شود ، او را به یاد می آورد و دوباره آتش عشق میانشان شعله ور می گردد. پس از این ماجرا سوفی به دور از چشم شاهزاده ، شروع به برقراری رابطه با آیزنهایم می کند ولی شاهزاده متوجه این رابطه می شود. او که از قبل بر درستی کارهای آیزنهایم شک داشت ، قصد داشت با استفاده از بازرس یول کارهای او را تحت نظر گرفته و پرده از کارها او بردارد. ولی اکنون با احیای مجدد عشق میان آن دو ، ازدواجش با سوفی و همچنین موقعیتی که می تواند با این ازدواج بدست آورد را در خطر می بیند.
در همین حین در یکی از شب ها سوفی به شاهزاده می گوید که نمی خواهد با او ازدواج کند که همین امر باعث می شود شاهزاده لئوپلد عصبانی شود سپس سوفی از دست شاهزاده فرار می کند ولی در اسطبل شاهزاده ، سوفی را هنگام سوار شدن بر اسب گیر آورده و با شمشیرش به او ضربه ای میزند و سوفی در همان حال با اسب از کاخ بیرون می رود. فردای آن روز جسد سوفی در کنار رودخانه ای پیدا می شود. بازرس یول مامور رسیدگی به این قتل می شود. این جریان خشم آیزنهایم را بر می انگیزد. در حالی که او می دانست شاهزاده ، سوفی را به قتل رسانده ولی چگونه ادعای خودش را ثابت کند ؟
حال آیزنهایم با یک نمایش جدید به روی صحنه می آید : احضار ارواح ! او با این کار عده ی زیادی را به سمت سالن نمایش می کشد. در یکی از شب های نمایش ، او دست به کاری می زند که تمام قصد و هدفش برای اجرای برنامه همین بوده است : احضار روح پرنسس سوفی. اما در این احضار آیزنهایم نمی تواند حقیقت قتل سوفی را برای همگان فاش کند و ارتباطش با روح سوفی سریع قطع می گردد. این کار ترس و عصبانیت لئوپلد را به همراه داشت. به همین دلیل از طریق بازرس یول به آیزنهایم اخطار می کند که در صورت تکرار مجدد این کار ، وی را دستگیر خواهند کرد. و همچنین با گماشتن مامورین بسیار در سالن ، آیزنهایم را تحت کنترل می گیرد. اما آیزنهایم پا پس نمی گذارد و در شبی دیگر با احضار روح سوفی و پرسش از نحوه قتل وی ، گمانه زنی ها را به سمت لئوپلد معطوف می کند. اما هنگامی که مامورین در صدد دستگیری وی بر می آیند ، آیزنهایم با عملی غیر منتظره و عجیب خودش را غیب کرده و از دست مامورین فرار می کند.
صحبت های سوفی شک بازرس یول را برمی انگیزد. وی با بررسی مجدد صحنه ی قتل نگینی را پیدا می کند که متعلق به شمشیر لئوپلد است. یول به صحت حرف های آیزنهایم مبنی بر به قتل رسیدن سوفی به دست لئوپلد پی می برد. وی سریعا مقامات بالا را در جریان قرار می دهد و به سراغ لئوپلد می رود. اما بحث میان آن دو بالا می گیرد و باعث درگیری میانشان می شود که در این درگیری لئوپلد خودش را می کشد. اما این پایان داستان نیست . پس سرنوشت آیزنهایم چه می شود ؟
در پایان فیلم دو چیز مشخص می شود ؛
1- مشخص می شود که تمامی اتفاقات مربوط به قتل سوفی ، نقشه ی آیزنهایم و سوفی بوده است. وی با نقشه ای ماهرانه در صدد بر می آید تا سوفی را مال خود کند و بالاخره موفق به این کار می شود. سوفی در شبی که به قتل رسید ، ماده ای خواب آور در نوشیدنی شاهزاده می ریزد. لئوپلد پس از آنکه از سوفی می شنود که او نمی خواهد با وی ازدواج کند ، عصبانی می شود و به دنبال سوفی می رود و در اسطبل به سوفی می رسد ، ولی در همان حین از هوش می رود. سپس سوفی ادامه نقشه را اجرا می کند. نقشه ای که باید در آن نشان دهد با شمشیری ضربه خورده و می میرد. پس از پیدا شدن جسد سوفی ، کنار رودخانه توسط مامورین و پس از بازرسی جسد ، آیزنهایم با دادن دارویی سوفی را به هوش می آورد و پس از تغییر چهره وی ، او را به منطقه ای دوردست می فرستد.
2- تمامی نمایش های آیزنهایم شعبده و تردستی بوده است نه کارهای ماوراء الطبیعه.
منبع : The Zirnavis
آنجا که حقیقت نهفته است (Where Truth Lies)
http://i4.tinypic.com/6hh4odk.jpg
نام:
آنجا که حقیقت نهفته است (Where Truth Lies)
کارگردان:
اتم اگویان (Atom Egoyan)
تهیه کننده:
لیز بانتون(Liz Bunton)
فیلم نامه نویس:
اتم اگویان(Atom Egoyan)
بازیگران:
کوین بیکن(Kevin Bakon)
کالین فیرث(Colin Firth)
الیسون لوهمان(Alison Lohman)
دیوید هیمن(David Hayman)
راشل بلانچرد(Rachel Blanchard)
موسیقی:
مایکل دانا(Mychael Danna)
فیلم بردار:
پال ساروسی(Paul Sarossy)
ادیتور:
سوزان شیپتون((Susan Shipton
شرکت پخش کننده:
THINKFilm
تاریخ انتشار:
7 اکتبر 2005
زمان فیلم:
106 دقیقه
ژانر:
درام،هیجانی،اسرار آمیز
بودجه فیلم:
25 میلیون دلار(آمریکا)
درباره فیلم:
فیلم آنجا که حقیقت دروغ است محصول سال 2005 درباره گروه های کمدین می باشد و بیان کننده مسائل پشت پرده این گروه ها می باشد. کارگردان فیلم اتم اگویان (نامزد گرفتن جایزه اسکار) است.
بازیگران اصلی فیلم نیز کوین بیکن (بازیگر Mystic River)،کالی فیرث (Love Actually) و الیسون لوهمان (Big Fish) هستند.
انجمن فیلم سازان آمریکا به دلیل وجود صحنه های ******ی مصرف مواد و برخی مکالمات فاحش به این فیلم رده R داده که بیانگر این است افرادی که 17 سال و یا کتر سن دارند باید با اجازه و همراهی بزرگسالان فیلم را ببینند.
نمایی از داستان:
لنی موریس (بیکن) و وینس کالینس (فیرث) با هم در یک گروه کمدی کار می کنند و همچنین دوستان نزدیکی نیز هستند. گروهشان اخیراً شهرت فراوانی کسب کرده که ناگهان جسد یک زن جوان در سویت هتل آنان پیدا می شود که این حادثه موجب از هم پاشیدن گروهشان می شود. سال ها بعد از جدایی این دو خبرنگاری به نام کارن ا کانر(لوهمان) در جستوجوی یافتن حقیقت آن حادثه اسرار آمیز می باشد و ...
نقد فیلم:
هرچند این فیلم از نظر بیشتر منتقدین یه فیلم متوسط و یا حتی ضعیفه و منتقدین اگویان رو به تلفیق یک سری صحنه های ******ی با یه داستان کسل کننده متهم کردن(لا اقل بعضیاشون یه ذره انصاف داشتن و از بازی کوین بیکن تعریف کردن) اما به نظر من فیلم انقدر هم بد نیست که اون رو به چشم یه فیلم صرفاً ******ی بدون هیچ جنبه هنری نگاه کرد به نظر من صحنه ها اونقدر جذاب هست که بیننده پای فیلم احساس خستگی نکنه و فیلم رو تا آخر با لذت (شایدم بی لذت) ببینه سکانس های فیلم طوریکه کنار هم چیده شده که بیننده تا لحظه های آخر فیلم نمیتونه قاتل واقعی رو تشخیص بده (مگر اینکه خیلی با دقت باشه) فلاش بک ها توی فیلم به موقع هستند بطوریکه آدم نه گذشته رو از دست می ده و نه از حال غافل می مونه فضای اسرار آمیز فیلم هم که به کمک موسیقیه مایکل دانا بهتر درک میشه به جذابیت فیلم افزوده رابطه بین دو دوست هم خیلی خوب نشون داده شده(و این که همیشه تو از بین رفتن دوستی پای یه زن وسطه!!!) فیلم در کل مسیر روانی رو داره به طوریکه در آخر با هیچ نکته گنگی روبرو نمیشیم و کل فیلم رو به راحتی میشه درک کرد. البته از حق نگذریم پرداخت شخصیت اکانر (به بازی لوهمان) به خوبی صورت نگرفته و میشد یه شخصیت به واقعیت نزدیک تر رو به بیننده معرفی کرد . به هر صورت این فیلم بدی نیست و اگه براش وقت بذارین فکر نکنم پشیمون بشین.
مهران شهسواری
نکات حاشیه ای:
- اول اینکه اگویان مجبور شده صحنه های بسیاری از فیلم رو سانسور کنه تا از انجمن فیلم سازان امریکا رده NC-17(فقط افراد بالای 17 سال) رو نگیره ولی اگویان اعلام کرده نسخه به نمایش درآمده در سالن های امریکا همان نسخهاهدایی به جشنواره کن بوده همچنین گرفتن این رده منجر به محدود شدن فیلم میشد و بازده سرمایه خوبی رو به همراه نمی داشت.
دوست دارم تو این قسمت یه سری اشتباهات داخل فیلمم مطرح کنم:
- وقتی مورین قبض هتل رو به لنی می ده روی اون یه zip code رو می بینیم با توجه به اینکه فیلم مربوط به سال 1957 و همونطور که میدونین استفاده از zip code از سال 1963 شروع شد.
- ا کانر تو وان حموم داره با دوستش حر ف میزنه شامپوی مدل جدید امروزی رو لبه وان پشتش می تونیم ببینیم.
جزئیات داستان فیلم:
فیلم از اول با معرفی شخصیت های اصلی(گروه کمدی) شروع میشه که اتفاقاً در اوج موفقیت ان لنی موریس در گروه نقش شخصیتی شلخته و آس و پاس رو داره در حالیکه وینس کالینس همیشه تر و تمیز و مرتبه و دائم از کارای لنی یه جوری ایراد ایراد می گیره که تماشاچییا رو بخندونه. بعد صحنه پیدا شدن جسد یه زن جوون رو توی یه وان پر از آب میبینیم. بلافاصله به 15 سال بعد میریم که اکانر-که به شدت دنبال معروف شدنه- داره با کالینس درباره چگونه نوشتن زندگینامه کالینس صحبت می کنه که البته هدف اصلیش پیدا کردن راز قتل دختر جوانی به نام مورین ا فلریتی یه که به طرز اسرارآمیزی به قتل رسیده و هیچ کس نتونسته قتل اون رو به لنی یا وینس نسبت بده. خود ا کانر هم نمیتونه باور کنه که قتل کار اونا باشه چون از بچگی اونا رو مثل قهرمان ها دوست داشته و البته ما یک صحنه رو هم از دوران کودکی ا کانر می بینیم که در یک برنامه تلویزیونی از اونا تشکر میکنه.(به گذشته برمیگردیم) صحنه ای رو میبینیم که لنی و مورین برای اولین بار همدیگر و ملاقات میکنن. مورین که یه روزنامه نگار آماتوره از لنی یه وقت برای مصاحبه می خواد لنی ام فوراً !!؟ قبول می کنه. صحنه ای رو که بعد از این ملاقات مبینیم مشخص می کنه که داستان داره به روایت لنی گفته می شه (البته این رو از روی نریشن هم می شد فهمید ولی نکته اینجا ست که ا کانر داره این مطالب رو میخونه) بعد از این یک شب از شبهای اجرای برنامه رو می بینیم که لنی با بذله گویی هاش درباره یک دختر داره مردم رو میخندونه ولی دوست پسر دختره اصلاً خوشش نمیاد و با لنی درگیری لفظی پیدا می کنه وینس ظاهراً از جو (دوست پسر) عضرخواهی میکنه و به بهانه آوردن جو روی صحنه اون رو میکشه بیرون و در بیرون پسر رو حسابی به باد کتک میگیره (که میزان صمیمی بودن لنی و وینس رو نشون می ده)
{pagebreak}
به زمان حال برمی گردیم که اکانر خواندن خاطرات کنار می گذاره و از وکیل لنی علت اینکه چرا خاطرات به اون نشون دادن می پرسه و وکیل به اون می گه چون لنی داره خودش نوشتن زندگی نامه اش رو تموم می کنه و اینکه تو اون حقایق به طور کامل شرح داده شده و اینکه با وجود این کتاب مردم دیگه توجه زیادی به کتاب ا کانر نمی کنن چون کپی هیچ ارزش اصل رو نداره. حالا با یه شخصیت جدید آشنا می شیم به اسم بانی که از بچگی با ا کانر دوست بوده که اونم از طرفدارای لنی و وینس بوده. دوباره یه فلاش بک کوتاه به گذشته در مورد برنامه های گروه رو می بینیم و به زمان حال برمی گردیم که ا کانر اتفاقی لنی رو تو هواپیما می بینه همچنین تو این صحنه با یه کاراکتر دیگه به اسم روبین آشنا می شیم که برای لنی مثل یه غلام حلقه به گوش می مونه البته تو این صحنه مدیر برنامه های لنی رو هم به اسم ارو می بینیم که تاثیر زیادی تو حوادث داستان نداره ا کانر با توجه به موقعیت صندلیش غذا رو با لنی سر یه میز میخوره و برای اولین بار (البته در بزرگسالی) با لنی رو در رو صحبت میکنه البته اکانر خودش رو با مشخصات دوستش بانی تراوت معرفی می کنه و میگه که معلمه.هنوزم ا کانر به لنی به چشم یه قهرمان نگاه می کنه اما این بار علاقه اش به لنی از یه نوع دیگه اس (فکر نکنم لازم باشه نوع علاقه رم توضیح بدم) به خاطر همین نمیتونست فکر کنه که اون یه قاتل باشه. این اول آشنایی شون بود. دوباره یه فلاش بک به گذشته دارم که حکایت از موفقیت آمیز بودن شو لنی و وینس داره و صحنه اول فیلم رو هم به طور کامل تری می بینیم به طوریکه هنگامی که لنی و وینس وارد سویت هتل می شن جسد توی وان پیدا می شه. برمیگردیم به حال که ا کانر دوستش درباره اینکه خودش به جای بانی جا زده حرف میزنن و بانی هم میگه از طرف ا کانر بسته ای را تحویل گرفته که حاوی قسمتی از خاطرات لنی موریسه. خاطرات لنی حادثه رو جوری نشون می ده که موریس قاتل مورینه در این بین ا کانر درگیر رابطه عاطفی با لنی می شه و فکر می کنه خطرات درستن. خود موریس هم چون اون شب مواد مصرف کرده درست یادش نمیاد چه اتفاقی افتاده و یه جرایی باور کرده که قتل کار خودشه. در نهایت باعث میشه خودکشی کنه. البته مادر مورین یه فریضه خودکشی رو هم به ماجرا اضافه می کنه که باعث بیشتر پیچ خوردن داستان میشه.
ا کانر میره پیش وینس میره و در اونجا وینس به رابطه اکانر و لنی پی می بره و تصمیم می گیره برای ا کانر پاپوش درست کنه و از اون یه سری عکس ******ی میگیره که نشون میده ا کانر همجنس بازه (البته قبل از گرفتن عکسها به اکانر مواد داده) وینس می خواد اینجوری ا کانر رو بترسونه که داستانشو در مورد قاتل بودن اون چاپ نکنه. اما ا کانر اصلاً زیر بار نمیره. حالا یه فلاش بک در مورد شب حادثه در سویت لنی و وینس تو این صحنه میبینم که لنی،وینس و مورین سه تاییشون اون شب مواد مصرف میکنن و بعدشم قاعدتاً باید بدونین چیکار می کنن البته وینس کنترلش رو از دست میده و میخواد با لنی ****** داشته باشه که با مخالفت شدید لنی روبرو میشه (در تمام این مدت دستگاه ضبط صدای مورین روشن است و همه مجرا رو ثبت میکنه) مورین ام میخواد از این موقعیت حد اکثر استفاده رو ببره و در عوض منتشر نکردن داستان لنی و وینس و از لنی درخواست یه عالمه پول می کنه. لنی بدون قبول یا رد کردن پیشنهاد مورین میره بخوابه و صبح روز بعد با جسد مورین روبرو میشه. اون جوری که لنی قضیه رو تعریف می کنه هیچ دلیلی برای مرگ مورین وجود نداره به جز اینکه وینس قاتل باشه چون تمام درها از داخل قفل بوده و لنی نیز زود خوابیده. تا اینجا همه چیز روشن و واضح به نظر میاد تا اینکه سر و کله غلام حلقه به گوش(روبین) پیدا میشه که ادعا میکنه نوار ضبط شده زمان مرگ مورین رو داره و میخواد اون رو به اکانر بفروشه اما اکانر با پرسیدن یه سری سوال از روبین دستش رو می کنه که قتل مورین کار اون بوده نه وینس(وینس بیچاره!!!). البته روبین از شدت علاقه به لنی و وینس این کار کرد تا اینکه کسی اونا رو اذیت نکنه.
در پایان ا کانر به مادر مورین اطلاع میده که اون به قتل رسیده و خودکشی نکرده.(مادر مورین از اون متعصبای مذهبی بود.)
منبع : The Zirnevis
گمشده در ترجمه (Lost in Translation)
http://i12.tinypic.com/6fsyni1.jpg
نام:
گمشده در ترجمه
کارگردان:
سوفیا کاپولا (Sofia Coppola)
تهیه کننده:
فرانسیس فورد کاپولا (Francis Ford Coppola)
فرد روس (Fred Ross)
سوفیا کاپولا (Sophia Coppola)
راس کتز (Ross Kates)
فیلم نامه نویس:
سوفیا کاپولا (Sofia Coppola)
بازیگران:
بیل مورای (Bill Murray)
اسکارلت جانسون (Scarlett Johnson)
آنا فاریس (Anna Faris)
جیووانی ریبیسی (Giovanni Ribisi)
موسیقی:
برایان ریتزل (Brian Reitzel)
کوین شیلدز (Kevin Shields)
فیلم بردار:
لانس آکورد (Lance Acord)
ادیتور:
سارا فلاک (Sarah Flack)
شرکت پخش کننده:
Focus Features
تاریخ انتشار:
12 سپتامبر 2003
زمان فیلم:
102 دقیقه
بودجه فیلم:
4 میلیون دلار
فروش فیلم:
44 میلیون و566 هزار دلار در آمریکا
درباره فیلم:
گمشده در ترجمه یکی از موفق ترین فیلمهای سال 2003 سینمای آمریکا بود .
فیلمی در ژانر کمدی ، درام که کار گردانی آن را سوفیا کاپولا کارگردان خوش آتیه ی سینمای آمریکا و یکی از موفق ترین کارگردانهای سالهای اخیر سینما بر عهده دارد (سوفیا فرزند فرانسیس فورد کاپولا است).
دو تن از مشهورترین بازیگران هالیوود از دو نسل متفاوت: "بیل مورای" و "اسکارلت جانسون" هم ایفای نقش های اصلی را به عهده دارند.
نمایی از داستان:
فیلم روایت کننده دوره ایی کوتاه اززندگی دو انسان تنهاست که بر اثر اتفاق، در مسیر زندگی هم قرار می گیرند و با وجود اختلاف سنی زیاد از همان برخورد اول یک رابطه ی دوستی مستحکم بین آنها شکل میگیرد.
یکی "باب هریس" ، بازیگر سرشناس و بازنشسته ی سینما که برای شرکت در یک برنامۀ تبلیغاتی به ژاپن سفر کرده و دیگری شارلوت ، زن جوانی که به خاطر مسائل کاری همسرش که یک عکاس حرفه ایست در ژاپن به سر می برد.
نقد فیلم:
"گمشده در ترجمه" یکی از موفق ترین فیلمهای سال 2003 بود که به شدت مورد استقبال منتقدان قرار گرفت و موفق به کسب جوایز متعدد از جشنواره های مختلف شد.
سوفیا کاپولا ، کارگردان فیلم ، به واقع با این فیلم آینده ای درخشان را برای خود ترسیم کرد و به اعتقاد بسیاری از کارشناسان این فیلم نقطه عطفی در کارنامه ی هنری او به حساب می آید.
هنگامی که در حال مشاهده دقایق ابتدایی فیلم بودم و با توجه به عنوان فیلم در انتظار یک فیلم بسیار سنگین با فیلمنامه ای پیچیده یودم ، اما هرچه از ازمان فیلم گذشت بیشتر متوجه شدم که فیلم در حال روایت ماهرانه یک داستان بسیار ساده است.
فیلمنامه ای ساده و در عین حال زیبا که حتی توانست اسکار بهترین فیلمنامه را هم برای کاپولا به ارمغان بیاورد.
کاپولا با این فیلم بار دیگر ثابت کرد که از داستانهای ساده می توان بهترین فیلمها را ساخت.
فیلم درباره زندگی دو انسان تنهاست که از قضای روزگار به هم می رسند. دو انسان تنها و مایوس و سرد که حتی توسط نزدیکترین کسانشان هم درک نمی شوند.
فیلم به خوبی نحوه ی شکل گیری ارتباط بین آن دو را به تصویر می کشد و مخاطب را به خوبی با حس تنهایی و پوچی شخصیتهای داستانش آشنا می کند.
باب و شارلوت پس از آشنایی و با وجود اختلاف سنی زیاد ، به نکات مشترک زیادی که بینشان موجود است پی می برند و رابطه ی دوستی عمیقی بینشان شکل می گیرد و در مدت کوتاهی که با هم هستند گشتی در دنیای اطراف خود می زنند.
بازی خوب "بیل مورای" و "اسکارلت جانسون" در انتقال حس فیلم به مخاطب کمک شایانی کرده به خصوص مورای که گویی شخصیت فیلم برای او نوشته شده و در واقع نیز چنین است چون خود کاپولا گفته است که شخصیت باب را برای بازی مورای نوشته است.
نکات حاشیه ای:
- کل فیلم در 27 روز فیلمبرداری شده است.
- سوفیا کاپولا کاراکتر باب را برای بازی بیل مورای نوشت و اعلام کرد اگر قرار نباشد که مورای این نقش را بازی کند ترجیح می دهد این فیلم را نسازد.
- بخش زیادی از فیلمنامه را کاپولا بر اساس زندگی شخصی خودش نوشته ، به عنوان مثال شخصیت همسر شارلوت(ریبیزی) را ازشخصیت همسر سابق خود برداشت کرده ، همچنین گفته می شود کاراکتری را که آنا فاریس در فیلم ایفا می کند را کامرون دیاز در زندگی واقعی او دارد هر چند که هر گونه ارتباط بین این دو را تکذیب کرده است.
- ایده ی شرکت کردن کاراکتر باب هریس در آگهی تبلیغاتی شرکت سانتوری از آنجا گرفته شد که پدر سوفیا در سال 1970 به همراه آکیرا کوروساوا ، کارگردانی یکی از تبلیغات این شرکت را به عهده داشت.
جوایز فیلم:
(توضیح: این فیلم در جشنواره های مختلف چیزی بالغ بر 68 جایزه و 50 نامزدی رو کسب کرد که در جدول زیر به بخشی از مهمترین عناوین این فیلم اشاره می کنیم.)
http://i5.tinypic.com/5zc1hl5.jpg
منبع : The Zirnevis
فیلم ترسناک4 (Scary Movie4)
http://i14.tinypic.com/4qxr6ls.jpg
نام:
فیلم ترسناک4 (Scary Movie4)
کارگردان:
دیوید زا کر (David Zucker)
فیلمنامه نویسان:
جیم آبراهامز ((Jim Abrahams
کریگ مزین (Craig Mazin)
پت پرافت (Pat Proft)
تهیه کنندگان:
کریگ مزین (Craig Mazin)
رابرت کی وایس (Robert K. Wiess)
موسیقی:
جیمز ال وینبل (James L. Venable)
فیلمبردار:
توماس ای اکرمن (Thomas E. Ackerman)
بازیگران:
آنا فاریس (Anna Faris)
رجینا هال (Regina Hall)
کریگ بیرکو (Craig Bierko)
آنتونی اندرسون (Anthony Anderson)
لسلی نیلسون (Leslie Nielsen)
کارمن الکترا ((Carmen Electra
فیل مک گرو (Phil McGraw)
کوین هارت (Kevin Hart)
تاریخ انتشار:
14 آوریل 2006
استودیو سازنده:
Miramax
ژانر:
کمدی ، اکشن ، ترسناک
زمان:
83 دقیقه
درباره فیلم:
اولین قسمت از سری فیلم ترسناک در سال 2000ساخته شد که در آن فیلم های جیغ به شوخی گرفته شده بود.
فیلم ترسناک 1که نوع تازه ای از کمدی بود با مسخره کردن و دست انداختن فیلم های نام آشنایی که بیننده را ترسانده و باعث وحشت او شده اند ، خنده را به لب تماشاگر مینشاند و استقبال مخاطبین و موفقیت تجاری فیلم سبب شد که دنباله های دیگری از آن ساخته شود.
فیلم ترسناک 4 که فعلا آخرین قسمت از این دنباله دار است به کارگردانی دیوید زاکر روند سه فیلم قبلی را پیش گرفته است.
روش زا کر که کمدی های خوبی همچون هواپیما و تفنگ آخته را به دنیای هنر عرضه کرده ، بکاربردن انبوهی از شوخی های هجو است ، به طوری که در طول فیلم لحظه ای از آنها خالی نیست.
سری فیلم های ترسناک بهترین نمونه کمدی هجو در سالهای اخیر است.
نمایی از داستان: سیندی کمبل (شخصیت اصلی فیلمهای ترسناک) که در خانه یک مرد شرقی به عنوان پرستار استخدام میشود ، متوجه حضور روح یک پسر بچه در خانه شده ، همزمان زمین مورد حمله موجودات فضایی قرار میگیرد ...
نقد فیلم:
Scary Movie4مخاطبان خاص خود را دارد که علاوه بر دوست داشتن این گونه فیلم ها ، باید اهل سینما و تلویزیون هم باشند؛
زیرا لذت بردن از فیلم و درک شوخی های آن منوط به دیدن فیلم ها و شناختن شخصیت هایی است که در آن به شوخی گرفته میشوند.
در فیلم ترسناک 4 فیلم های معروف یکی دو سال اخیر نظیر: اره 1و 2 ، جنگ دنیا ها ، کینه ، دهکده ، کوهستان برو کبک ، فارانهایت 11/9 و... به سخره گرفته میشوند و تناقض بین صحنه های بازسازی شده در این فیلم و صحنه های جدی در فیلم اصلی باعث خنده تماشاگر میشود.
فیلم با ضرباهنگی سریع به پیش میرود و بیننده با حوادث فراوان و پشت سرهم از فیلمهای مختلف که با آمیختن شوخی های فراوان به هم ربط داده شده اند به رگبار بسته میشود و کسی نیست که از دست این شوخی ها ، که بسیاری از آنها قدیمی و عینا در این قسمت نیز تکرار شده اند که گاهی اوقات به بار مینشینند و بعضی وقتها هم «نمیگیرد» ، در امان بماند:از سازمان ملل و رییس جمهور آمریکا گرفته تا شکیل اونیل بسکتبالیست و مایکل جکسن خواننده ...
کسانی که از قسمتهای قبلی فیلم خوششان آمده از این قسمت نیز لذت خواهند برد و موفقیت تجاری فیلم گویای آن است که باید منتظر قسمتهای بعدی آن نیز باشیم.
علی غیور
نکات جالب:
- تصویرکینگ کونگرا در پوستر فیلم میبینیم ، ولی خود او را در فیلم نمی بینیم.
- موسیقی متن در سیاتل واشنگتن ضبط شد.
- ست ها آنقدر دقیق بودند که به نظر میرسید همان هایی هستند که در فیلم اصلی استفاده شده بود. تهیه کننده - - فیلم اره درخواست کرد که اگه بشه از ست حمام برای اره 3 استفاده بشه.
- قرار بود که فیلم خانه ای از موم در آغاز به سخره گرفته شود و در آن پاریس هیلتون و الیشا کاتبرت شرکت کنند ، اما لغو شد.
- در فیلم ، اره 1و 2 دست انداخته شده است. در پوستر فیلم اره دو انگشت تباه شده را میبینیم ولی در پوستر این فیلم انگشتها عدد4 را نشان میدهند.
منبع : The Zirnevis
عطر ، داستان یک قاتل (Perfume, The Story of a murderer)
http://i6.tinypic.com/4qpx9ts.jpg
نام:
عطر ، داستان یک قاتل (Perfume, The Story of a murderer)
کارگردان:
تام تایک ور (Tom Tykwer)
تهیه کننده:
برنارد آیشینگر (Bernd Eichinger)
داستان نویس:
پاتریک سوسکیند (Patrick Suskind)
فیلم نامه نویس:
کارولین تامپسون (Caroline Thompson)
اندرو بیرکین (Andrew Birkin)
برنارد آیشینگر (Bernd Eichinger)
تام تایک ور (Tom Tykwer)
بازیگران:
بن ویشائو (Ben Wishaw)
راشل هاردوود (Rachel Hurd-wood)
آلن ریکمن (Alan Rickman)
داستین هافمن (Dustin Huffman)
موسیقی:
تام تایک ور (Tom Tykwer)
رینهولد هیل (Reinhold Heil)
فیلم بردار:
فرانک گریبه (Frank Griebe)
ادیتور:
آلکس برنر (Alex Berner)
شرکت پخش کننده:
پارامونت (Paramount)
تاریخ انتشار:
27 دسامبر 2006
زمان فیلم:
147 دقیقه
بودجه فیلم:
65 میلیون دلار
فروش فیلم:
132 میلیون دلار
درباره فیلم:
فیلم "عطر ، داستان یک قاتل" برگرفته شده از کتاب درام نوشته پاتریک سوسکیند (پرفروشترین کتاب سال 1985) نوشته و ساخته شده است.
"استنلی کوبریک" ، کارگردان مشهور آمریکایی این کتاب را مطالعه کرد و در نهایت تصمیم گرفت که این فیلم را نسازد و چنین استدلال کرد که : "نمی دانست با قسمت میانی داستان چه بکند و آن شخصیت میانی برای همیشه در آن قار می نشنید و نمی تواند آن را در فیلم تصور کند".
برچسب فیلم:
"برای جستجوی زیبایی زندگی کرد. برای مالکیتش آدم کشت."
“He lived to find beauty. He killed to possess it.”
نمایی از داستان:
ماجرای فیلم درباره یک فرانسوی با قدرت استثنایی در بویایی است که در قرن هفدهم زندگی می کرده است. او در یتیم خانه بزرگ می شود و سپس به بردگی گرفته می شود. این فرد پس از شناسایی و تقویت قدرت خود دست به سفری دراز برای تکمیل آرزوی زندگی اش می زند.
نقد فیلم:
فیلم "عطر" قطعا یکی از فیلم هایی است که به عنوان فیلم هنری باید از آن یاد کرد. اگر چه این فیلم در گیشه هیاهو به راه نیانداخت ، اما پر خرج ترین فیلم کشور آلمان محسوب می شود. داستان فیلم به سوژه ای جالب اشاره می کند و تخیل وجود آدمی با قدرت بویایی بالا را در محتوای یک داستان جنایی به خوبی می گنجاند.
نویسنده داستان زندگی را به سه قسمت تقسیم می کند. ابتدا از تولد و محل تولد و رشد شخصیت اصلی داستان در کثیف ترین محله های پاریس ، قسمت دوم داستان رشد شخصیت و کشف استعدادش و بهره گیری از این استعداد. قسمت سوم آزمندی در این قدرت استثنایی برای رسیدن به آرزوی دیرینه شخصیت اصلی داستان و شاید تمام عطر فروشان.
فیلم بیننده را با عطر از دیدگاه دیگری آشنا می کند. مخصوصا این جزئیات زمانی بهتر نمایان می شود که عطر در زندگی طبقه پایینی مردم قرن هفدهم در اروپا اصلا وجود نداشته و در طبقه میانی فقط آن را از دور می دیدند و در فقط در طبقه فوقانی جامعه ، یعنی اشراف و ثروتمندان معنی پیدا می کرده است.
قطعا هر کسی تصدیق می کند که فیلم در ترسیم جنبه های مختلف شهر پاریس و مردم طبقه پایین و بالای آن تلاش خوبی کرده است و نتیجه جالبی در ترسیم و همچنین دکوراسیون آن گرفته است.
اما این سوال در زندگی شخصیت داستان پیش می آیند که آیا او فطرت یک قاتل تمام عیار را داشت؟ یا اینکه یک دانشمند بود که تنها برای انگیزه های علمی یا بویایی تحریک به قتل می شد؟
به طور کلی درباره کارگردانی فیلم باید گفت اگر کارگردان این فیلم استنلی کوبریک بود ، قطعا باید از او بیشتر از این حرف ها انتظار داشت. اما کارگردان جوان این فیلم که تجربه کم ولی نه محدودی در سینما دارد ، اثری شایسته ارائه کرده است و متاسفانه مثل خیلی از اثرات با ارزش سینما نادیده گرفته شده است.
نکته های جالب:
-مارتین اسکورسیزی نیز کارگردانی این پروژه را بررسی کرد ولی در نهایت به همان نتیجه کوبریک رسید.
-ریدلی اسکات و تیم برتون از سالها قبل از شروع پروژه برای این فیلم در نظر گرفته شده بودند.
-برنارد آیشینگر (Bernd Eichinger) سالها تمایل به ساختن این فیلم را داشت اما نویسنده حاضر به فروش حقوق فیلمسازی آن نشد که در نهایت در سال 2001 تصمیم به فروش گرفت.
-ساخت موسیقی فیلم هم زمان با پروژه آغاز شد به طوری که موقع شروع برداشت موسیقی آن حاضر بود و موقع برداشت موسیقی برای بازیگران نواخته می شد.
جوايز فيلم :
http://i15.tinypic.com/54lstb6.jpg
منبع : The Zirnevis
خانه ای از شن ومه (House of Sand and Fog)
http://i18.tinypic.com/6aq8w90.jpg
نام:
خانه ای از شن ومه (House of Sand and Fog)
کارگردان:
ودیم پرلمن (Vadim Perelman)
تهیه کننده:
میشل لاندن (Michael London)
موسیقی:
جیمز هرنر (James Horner)
فیلنامه نویس:
ودیم پرلمن
تدوین:
لیزا زنو چرگین (Lisa zeno Churgin)
بازیگران:
بن کینگزلی (Ben Kingsley)
جنیفر کانلی (Jennifer Connelly)
شهره آغداشلو (Shohreh Agdashloo)
سمیرا دماوندی (Samira Damavandi)
جاناتان اهدوت (Jonathan Ahdout)
سبک:
درام،خانوادگی
استودیوی سازنده:
DreamWorks
تاریخ انشار:
26 دسامبر 2003
زمان فیلم:
123 دقیقه
درباره فیلم:
فیلم خانه ای از شن و مه ، که از روی کتاب آندره دوباس با همین عنوان ساخته شده است زندگی یک خانواده ایرانی ، که در زمان پیروزی انقلاب ایران به آمریکا مهاجرت کرده اند را به نمایش میگذارد.
شاید این فیلم بارزترین فیلم سینمای هالیوود باشد که به ایرانیان و مخصوصا ایرانیان مقیم آمریکا تکیه می کند.
شهره آغداشلو ، یکی از بازیگران این فیلم ، که نام واقعی او شهره وزیری تبار است در سال 1952 در تهران متولد شد و پس از بازی در چند فیلم در سال 1972 ایران را به قصد انگلستان ترک کرد و در رشته روابط بین الملل به تحصیل مشغول شد.
او پس از راهیابی به هالیوود و بازی در چند فیلم نه چندان مشهور موفق شد تا نقش نادی را در خانه ای از شن ومه از آن خود کند و در کنار هنرپیشگان توانمندی هم چون بن کینگزلی (برنده جایزه اسکار برای فیلم گاندی) و جنبفر کانلی (برنده جایزه اسکار برای فیلم یک ذهن زیبا) به ایفای نقش بپردازد و پس از چندی خود را در میان نامزدهای جایزه اسکار بیابد که برای او افتخار بزرگی بود و باعث شد تا به طور جدی به سینمای هالیوود و جهان معرفی شود و بعدها در فیلم های مشهوری نظیر مردان x و خانه کنار دریاچه شاهد حضور او باشیم .
اواخر هم آخرین فیلم او به نام داستان میلاد به روی پرده رفت که در آن نقش دختر عموی مریم قدیس را بر عهده داشت.
نمایی از داستان:
فیلم به حوادث زندگی خانواده یک ژنرال ارتش شاهنشاهی میپردازد که در زمان پیروزی انقلاب ایران به آمریکا مهاجرت کرده اند.
کلنل بهرانی که اکنون برای تامین معاش زندگی خانواده اش در چند شیفت و جای مختلف(حتی کارگری) کار میکند،مجبور میشوند که خانه نسبتا مجلل خود را بفروشند و خانه دختری افسرده که به دلیل عدم پرداخت مالیات به مناقصه گذاشته شده است(با وجود نارضایتی او) را بخرند.
نقد فیلم:
فیلم خانه ای از شن ومه فیلمنامه ای بدون پیچیدگی و تکلف ، و بسیار روان دارد. حوادث فیلم به زیبایی چیده شده اند و به دنبال هم با ضرباهنگی ملایم به وقوع می پیوندند.
یکی از نقاط قوت فیلم نسبت به سایر فیلم های هم نوع آن ، نداشتن هیچ صحنه و سکانس اضافی در حاشیه داستان برای جذب مخاطب و برانگیختن افراطی احساسات او است.
یکی از ویژگی های بارز دیگر فیلم که در کمتر درامی دیده میشود کشاندن بیننده دنبال خود به نحوی جالب است؛فیلم آن قدر به سادگی و هنرمندی داستان را حکایت میکند و به پیش می برد که وقتی به پایان میرسد، بیننده نه تنها متوجه گذر زمان نشده بلکه در عین ناباوری به حال خود رها میشود و شاید تا ساعتها به فیلم فکر کند.
می توان گفت که نویسنده بسیار کم به اتفاقات و احتمالات برای پیش برد داستان تکیه کرده است.(چیزی رایج در این گونه فیلم ها،به طوری که همه مصیبت ها متوجه یک فرد خاص میشود)به همین دلیل فیلم کاملا واقع گرایانه به نظر میرسد و برای بیننده قابل قبول است و به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می کند.
کارگردان در به تصویر کشیدن یک خانواده ایرانی و خلق صحنه های تاثیر گذار موفق بوده است؛
از عکس ها و موسیقی وسینی قلمکار ساخت اصفهان گرفته، تا شامی کاملا ایرانی و روابط اعضای خانواده با یکدیگر و با دیگران(مهمان نوازی)، همه و همه ویژگی های یک خانواده ایرانی را به خوبی بیان میکند.
بن کینگزلی نیز ،استادانه به شخصیت و کاراکتر یک ژنرال بازنشسسته و یک پدر ایرانی جامه عمل پوشانده و آن را ایفا کرده است.
فیلم کاملا بی طرفانه به داستان نگاه میکند وجز حقایق موجود به چیز دیگری نمی پردازد و در انتها نتیجه گیری را به عهده مخاطب می گذارد.
یکی از بهترین و برترین سکانس های فیلم ، سکانسی است که در آن کلنل بهرانی پس از حوادثی که ناخواسته برای او و پسرش اتفاق می افتد در یکی از اتاق های بیمارستان زانو زده و برای زنده ماندن پسرش به خداوند التماس کرده و برای نجات او از مرگ نذر میکند.
خانواده بهرانی که جز پدر(Ben Kinsgley)تمام بازیگران آن ایرانی هستند در صحنه های زیادی به زبان فارسی صحبت میکنند،این در حالی است که پدر خانواده در طول فیلم تنها دو بار به زبان فارسی صحبت میکند که یک بار آن فقط کلمه «پسرم» است.در صحنه هایی هم که نادی (شهره آغداشلو) با او به زبان فارسی صحبت میکند،بهرانی با زبان انگلیسی پاسخ او را میدهد.
با این حال همین هم برای یک هنرپیشه آمریکایی جای تقدیر دارد.
The house of sand and fog فیلمی متفاوت در نوع خود است و توانایی جذب کسانی را که علاقه چندانی به این ژانر ندارند را خواهد داشت.
علی غیور
نکته های جالب:
- آندره دوباس ، نویسنده کتاب ،بیش از 100 پیشنهاد از استودیو های مختلف فیلم سازی که میخواستند این کتاب را به فیلم تبدیل کنند دریافت کرد.
- در یکی از صحنه ها در پایان فیلم کانلی ماشین را اشتباهی پارک میکند. به همین دلیل آسیب جدی به موقعیت دوربین در درب ماشین میزند. او ضمن عذر خواهی از کارگردان میخواهد که صحنه را ادامه بدهند که در پایان یکی از بهترین صحنه ها میشود.
- قبل از اینکه بن کینگزلی حتی فکرش بکنه که به ایفای نقش اصلی در فیلم میپردازد ، یک نسخه از کتاب توسط همسر دوباس به او داده شده بود.
- خانه مورد نظر در شماره 34 خیابان بیسگروو در منطقه افسانه ای پاسفیک کالیفرنیا واقع شده است.
- در صحنه داخل بالکن تیرهای کابل های برق و تلفن کاملا مشهود هستند.این ها توسط عوامل فیلم اضافه شد تا منطقه ای که در آن فیلمبرداری میشد ، به منطقه ای با کلاس متوسط تبدیل شود.
جوایز فیلم:
http://i1.tinypic.com/5xrc8xv.jpg
منبع : The Zirnevis
پسرها گریه نکنید (Boys Don’t Cry)
http://i6.tinypic.com/664xhs7.jpg
نام:
پسرها گریه نکنید (Boys Don’t Cry)
کارگردان:
کیمبرلی پیرس (Kimberly Peirce)
تهیه کننده:
جان هارت (John Hart)
فیلم نامه نویس:
کیمبرلی پیرس (Kimberly Peirce)
بازیگران:
هیلاری سوانک (Hilary Swank)
کلو ساویگنی (Chloë Sevigny)
پیتر سارسگارد ( Peter Sarsgaard ) موسیقی:
ناتان لارسون ((Nathan Larson
فیلم بردار:
جیم دونالت (Jim Denault)
ادیتور:
تریسی گرنگر (Tracy Granger)
شرکت پخش کننده:
هارت شاپ اینترتیمنت (Hart-Sharp Entertainment)
تاریخ انتشار:
1 اکتبر 1999
زمان فیلم:
118 دقیقه
بودجه فیلم:
2 میلیون دلار
فروش فیلم:
11 میلون دلار در آمریکا
درباره فیلم:
"پسر ها گریه نکنید" محصول سال 1999 میباشد. فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده و موضوعی متفاوت را دنبال میکند. کاگردان فیلم "کیمبرلی پیرس" است که در کارنامه اش تا قبل از این فیلم فقط 2 فیلم را دارد. و برای یک کارگردان بی تجربه چون او، این اثر موفقیتی بزرگ است زیرا که فیلم برنده یک جایزه اسکار به عنوان بهترین بازیگر برای "هیلاری سوانک" و برنده 40 جایزه معتبر دیگر شده است.
http://i1.tinypic.com/6f8lsbc.jpg
نمایی از داستان:
"پسرها گریه نکنید" به ماجرای دختری میپردازد که تمایلات شدیدی به تغییر جنسیت دارد. "براندون" که به لحاظ درونی یک پسر است به خاطر شرایط خاص خود دچار زندگی نابسامانی میشود و فیلم سعی در پیگیری و نمایش دردناک زندگی او میکند.
نقدی کوتاه:
به جرات میتوان گفت که این اثر، اثری متفاوت است. اولین عنصری که اثر را متفاوت میکند، برگرفته شدن داستان از واقعیت است. کاملا طبیعی است که وقتی قرار است واقعیت دستمایه ساخته شدن فیلمی بشود، دیگر از عوامل گیشه پسند نمیتوان استفاده زیادی کرد. و همین امر موجب ساخته شدن فیلمی نسبتا مستقل میشود. به گمان من فیلم قبل از اینکه به زندگی شخصی "براندون" بپردازد به شرایط موجود در بخشی از جامعه آمریکا پرداخته است. افرادی که به طور سنتی فقیر هستند و برای فرار از درد و حقارت ناشی از فقر، به مواد مخدر، الکل، خشونت و س ك س پناه میبرند. در این فیلم آمریکایی ها سوار بر لیموزین، یا در کنار دریا در حال معاشقه نشان داده نمیشوند. بلکه دختری را میبینیم که پول عمل تغییر جنسیت خود را ندارد و یا دو پسری که تمام زندگی آنها را الکل و مواد مخدر و زندان پر کرده است. دخترانی که باید روزانه 8 الی 10 ساعت در کارخانه کار کنند و دست آخر برای تهیه مخارج زندگی تن به فاحشگی بدهند.پوچی حاکم بر این سبک از زندگی که گویی فراری از آن نیست، بیشتر از همه گریبان "براندون" را میگیرد و دست آخر او را به کام مرگ میکشاند."پسرها گریه نکنید" در مدت زمان 2 ساعته خود بیشتر از آنکه به عمق شخصیت ها بپردازد و افراد را محور قرار دهد، به شرایط حاکم و عوامل بیرونی و سیر زندگی "براندون" توجه میکند. اما در مورد کلیت داستان باید گفت که بیشتر، فیلم از موضوعی جالب بهره میبرد تا اینکه داستانی پخته و با چفت و بست داشته باشد. به عبارت دیگر "کیمبرلی پیرس" به عنوان فیلم نامه نویس و کارگردان، خیلی تمایل داشته که به طرح موضوع اختلالات جنسی و همینطور سرنوشت "براندون" بپردازد و به همان نسبت از محتوا و پختگی داستان صرفنظر میکند. گویی یک ماجرای چند خطی را دو ساعت کش بدهیم. بازی "هیلاری سوانک" در خور ستایش است. او بسیار خوب توانسته خود را به نقش نزدیک کند و به بیننده این باور را بدهد که این دختر در اصل یک پسر است. اما گفتن این نکته نیز ضرورت دارد که "هیلاری" بیشتر از آنکه از هنرش بهره بگیرد از حالت چهره و فرم بدنی خود بهره میگیرد و عین همین ماجرا را در فیلم "دختر میلیون دلاری" نیز میبینیم. دیدن این فیلم را میتوان به همه علاقمندان سینمای رئالیستی پیشنهاد کرد.
http://i12.tinypic.com/4qy04rd.jpg
http://i4.tinypic.com/66dmgyv.jpg
شرح ماجرا:
"براندون تینا" مشغول تغییر قیافه خود است. او که یک دختر است تمایل زیادی دارد که خود را شبیه به پسر ها درست کند.
"براندون" به یک کافه میرود یعنی جایی که با یک دختر قرار ملاقات دارد. او تمایل زیادی برای پیدا کردن دوست دختر دارد و در این کار نیز موفق است. پسر خاله "براندون" از اینکه او مدام سعی میکند خود را جای پسر ها جا بزند، بسیار ناراحت است و او رابیرون میکند.
"براندون" به یک بار میرود و آنجا دوستانی تازه پیدا میکند. دو پسر به نامهای "جان لوتر" و "تام" و دختری به نام "کندیس". "براندون" با رفقای تازه اش به شهری دور افتاده به نام "فالز سیتی" میرود. او از همنشینی با رفقایش خوشحال است.
http://i11.tinypic.com/4p2ce28.jpg
"براندون" به دلیل دزدی های متعدد و مشکلات جنسی اش و تلاش او برای تغییر هویتش تحت تعقیب قرار داشته و باید به زودی در دادگاه حاضر شود. او با "لونی" پسر خاله اش تماس میگیرد و از او میخواهد در مورد دادگاه تازه ای که در پیش دارد کمکش کند.
"براندون" به یک بار میرود و اینبار دختری را به نام "لانا تیسدل" میبیند. در همان نظر اول از آن دختر خوشش می آید. "براندون" به خاطر "لانا" تصمیم میگیرد بیشتر در شهر اقامت کند. "براندون" به همراه بقیه جوانها به خارج شهر میروند و تفریح میکنند.
همان شب "براندون" تصمیم میگیرد به سراغ "لانا" برود.
"براندون"، "لانا" را در حالیکه مواد مصرف کرده در س و پ ر مارکت پیدا میکند. او "لانا" را به خانه میرساند و یک انگشتر به او هدیه میدهد. "لانا" به "براندون" علاقه پیدا میکند. "جان" از همسرش جدا شده است و صاحب یک دختر است او اکثرا در خانه "لانا" زندگی میکند و به "لانا" نیز علاقمند است. از طرفی مادر "لانا" نیز به "جان" علاقمند است. "جان" و "تام" دوست های صمیمی هستند و هر دو سابقه کارهای خلاف و تبهکاری دارند.
"براندون" به همراه "تام" و "جان" و " لانا" درگیر یک ریس خیابانی میشوند و ماشین آنها توسط پلیس نگه داشته میشود. "جان" که سابقه شرارت زیاد دارد از این ماجرا به هراس می افتد و با "براندون" و بقیه در گیر میشود. "تام" به "براندون" میگوید که "جان" فرد غیر قابل کنترل و خطرناکی است. او همچنین از سابقه خلافکاریهای خود با "جان" نیز برای "براندون" تعریف میکند.
"براندون" با "لانا" برخورد میکند آنها عاشق هم شده اند اما "براندون" باید برای شرکت در دادگاه به "لینکون" برود. او شب را در منزل "لونی" میگذراند. "لونی" به او اخطار میکند که بهتر است زودتر عمل تغییر جنسیت را انجام دهد و به او گوشزد میکند که او در حال حاضر یک دختر است نه پسر! "براندون" از عشق خود برای "لونی" تعریف میکند و به او میگوید که اینبار جدا عاشق شده است. "براندون" تصمیم میگیرد به دادگاه نرود و در نتیجه فراری و تحت تعقیب محسوب میشود. او شبانه به محل کار "لانا" میرود و با هم معاشقه میکنند. در حین معاشقه "لانا" در مورد جنسیت "براندون" شک میکند.
"لانا" و مادرش برای "براندون" جشن تولد میگیرند و دیگر بر کسی پوشیده نیست که این دو همدگیر را دوست دارند. در همین حین "جان" سر میرسد. او از رابطه بین "براندون" و "لانا" خبر دارد و چون همچنان به "لانا" علاقمند است، سعی میکند او را از این رابطه منصرف کند. اما "لانا" به "جان" میگوید که به "براندون" علاقمند است. "جان" سعی میکند با "براندون" درگیری لفظی پیدا کند. "لونا" به "براندون" میگوید که مایل است با او به شهر "ممفیس" برود و در آنجا شغل خوانندگی را آزمایش کند.
"براندون" در حین پرداخت یک قبض جریمه بازداشت میشود و به زندان می افتد. "کندیس" از هویت "براندون" اطلاع پیدا میکند و ماجرا را به "لونا" میگوید. "لونا" به سراغ "براندون" در زندان میرود و "براندون" به او میگوید که یک زن است نه مرد. "لونا" اهمیتی نمیدهد و به "براندون" کمک میکند که از زندان آزاد شود.
"کندیس" ماجرای "براندون" را به "جان" اطلاع میدهد. "جان" به شدت عصبی میشود و به سراغ مادر "لانا" میرود و همه جریان را به او میگوید. در همین حین "لانا" به خانه میرسد. "جان" و مادر "لانا" از او در مورد "براندون" سوال و جواب میکنند. "براندون" نیز وارد خانه میشود."جان" به شدت عصبی شده و میخواهد که از جنسیت "براندون" اطلاع پیدا کند. آنها به زور "براندون" را لخت میکنند و متوجه میشوند که او یک دختر است.
http://i15.tinypic.com/632s4kx.jpg
"جان" و "تام"، "براندون" را به شدت کتک میزنند و او را به خارج شهر برده و به او تجاوز میکنند. "براندون" از دست آنها فرار میکند و به خانه "لانا" میرود. ماجرا به پلیس کشیده میشود و "براندون" به پلیس اطلاع میدهد که چه بلایی بر سرش آمده است.
پلیس با "جان" تماس میگیرد و از او و "تام" میخوا هد که خود را به پاسگاه معرفی کنند.
"براندون" بعد از همه اتفاقات به خانه "کندیس" رفته است. "لانا" پیش او میرود و به "براندون" میگوید که او را دوست دارد و حاضر است با او به شهر "لینکون" بیاید. "جان" به خانه "لانا" میرود و از مادر "لانا" آدرس "براندون" را میگیرد و به همرا "تام" به آنجا میروند. آنها قبل از حرکت با "لانا" برخورد کرده اند و او را نیز همراه خود میبرند.
"جان"، "براندون" را میکشد و "تام" نیز به سمت "کندیس" شلیک میکند. و هر دو متواری میشوند. در پایان "لانا" نامه عاشقانه "براندون" را میخواند و "جان" و "تام" هر دو بازداشت میشوند.
دانلود اين فيلم با كيفيت DVDRip (http://www.asrejavaan.com/showthread.php?t=172341)
منبع : Imdb و The Zirnves
گروگان (Hostage)
http://i9.tinypic.com/4mk3drn.jpg
نام:
گروگان (Hostage)
کارگردان:
فلورنت سیری (Florent Siri)
تهیه کننده:
مارک گوردون (Mark Gordon)
آرنولد ریفکین (Arnold Rifkin)
فیلم نامه نویس:
داج ریچاردسون (Doug Richardson )
بازیگران:
بروس ویلیس (Bruce Willis)
کوین پلاک (Kevin Pollak)
جیمی بنت (Jimmy Bennett)
موسیقی:
آلکساندر دسپلت (Alexandre Desplat)
فیلم بردار:
جیوانی کلتلاچی (Giovanni Fiore Coltellacci)
ادیتور:
ریچارد بیارد (Richard Byard )
شرکت پخش کننده:
میراماکس فیلمز (Miramax Films)
تاریخ انتشار:
2005
زمان فیلم:
113 دقیقه
بودجه فیلم:
52 میلیون دلار
فروش فیلم:
34 میلیون دلار در آمریکا
درباره فیلم:
گروگان یک فیلم اکشن محصول سال 2005 میباشد. کارگردان این فیلم "فلورنت سیری" میباشد که که این فیلم آخرین اثر روی پرده رفته این کارگردان است. "فلورنت سیری" در کارنامه اش در کل 5 فیلم دارد که از کارگردانهای کم کار در عرصه فیلم سازی است. فیلم نامه نویس گروگان "داج ریچاردسون"، یک نیمه متخصص در زمینه فیلمهای اکشن به حساب میرود فیلمهایی همچون "قطار پول، پسران بد، جان سخت 2" از کارهای این نویسنده هستند. این اثر در 113 دقیقه ساخته شده است و نمره 6.7 را از بینندگان دریافت کرده است.
نمایی از داستان:
گروگان به زندگی و شرح حال یک مامور از جان گذشته و فداکار میپردازد که تمام زندگی فردی و خانوادگیش دستخوش مبارزه با گروگانگیری شده است. او در پس یک گروگانگیری در پی توطئه ای شاهد به گروگان گرفته شدن زن و فرزند خود نیز میشود و دست آخر با تلاش و فداکاری زیاد این ماجرا را ختم میکند.
http://i19.tinypic.com/4y6rej7.jpg
نقدی کوتاه:
در فیلم گروگان همانطور که از اسم آن پیدا است همه چیز خطم به یک موضوع میشود یعنی گروگان گیری. در ابتدای فیلم "جف" در خنثی سازی یک گروگان گیری نا موفق است زیرا به جای اتکا روی قوانین، روی حس خود اتکا میکند و در نتیجه به مشکل بر میخورد. زندگی او دچار تحول میشود و او به شهری منتقل میگردد در هیچ کجای فیلم متوجه نمیشویم که آیا خود او این راه را انتخاب کرده یا وادار شده است. از پس این ماجرا همسر و مخصوصا فرزند "جف" به شدت به او فشار می آورند آنها زندگی در "لس آنجلس" را ترجیح میدهند. برای مرتبه دوم در فیلم یک گروگانگیری اتفاق می افتد و "جف" اینبار بر اساس قوانین عمل میکند و پرونده را به پلیس مرکزی تحویل میدهد.
اما اینبار به طور نا خواسته عده ای برای وادار کردن او به مداخله زن و بچه "جف" را به گروگان میگیرند و این سومین باری است که گروگانگیری داریم. بار چهارم زمانی است که "جف" با گروگان گیرهای زن و فرزندش تماس میگیرد و میگوید که اگر "اسمیت" را میخواهند باید زن و فرزند او را آزاد کنند. در واقع اینبار خود "جف" گروگانگیر است.
این وابستگی اثر به موضوع اصلی و حضور این موضوع در تمام طول فیلم به عنوان محور اصلی، جای توجه و تشویق دارد.
اما فارغ از ماجرا، "گروگان" یک اکشن است که با محوریت "بروس ویلیس" ساخته شده، نمونه های قبلی چنین فیلمهایی را میتوان در سری "جان سخت" جستجو کرد. با این تفاوت که این بار "بروس ویلیس" پیر تر شده و دیگر نمیتواند یک تنه مثل سابق از پس همه بر بیاید.
تند و کند کردن صحنه ها، انفجار ها، تیر اندازی ها همگی مشخصات فیلمهای اکشن مود روز در هالیوود است و از این حیث به "گروگان" نمیتوان امتیاز بالا تری داد. اما نکاتی نیز در فیلم قابل توجه است مثلا اینکه "جف" یکبار بر طبق احساس عمل میکند و شکست میخورد و بار دیگر بر طبق همان احساس عمل میکند و پیروز میشود. دیگری اینکه در فیلم سعی شده است "جف" را شخصیتی نشان دهند که همچنان و در سن بالا یک پلیس وظیفه شناس و فداکار است و هیچ چیز جز کار حساسش برای او مهم نیست تا آن حد که زندگی خانوادگیش تحت خطر قرار میگیرد.
در پایان اگر حال و حوصله دیدن یک فیلم اکشن با پس زمینه خانوادگی را دارید این فیلم را توصیه میکنیم. ضمنا باید اشاره کنم که این فیلم توسط "M.A.N" ترجمه فارسی شده است.
شرح ماجرا:
"جف تالی"افسر ویژه پلیس ضد گرونگانگیری است. مردی زن سابق و بچه زن را به گروگان گرفته است. "جف" به همراه یک تیم کامل در منطقه حضور پیدا میکند و به تک تیر اندازها اجازه شلیک به مرد گروگانگیر را نمیدهد. این عمل "جف" موجب میشود در نهایت مرد گروگانگیر، گروگانها را بکشد. "جف" که مقصر شناخته میشود برای خدمت در پلیس شهری، به یک شهر کوچک منتقل میگردد.
خانواده "جف" از زندگی در "بریستو کامینو" خوشحال نیستند و مدام با "جف" به جر و بحث میپردازند. "مارس" "دنیس" و "کوین" سه جوان ولگرد و سابقه دار هستند آنها در خیابان با خانواده "اسمیت" برخورد میکنند و تصمیم میگیرند که به خانه آنها بروند و ماشین آنها را بدزدند. "والتر اسمیت" یک حسابدار پولدار است که با دو فرزندش در یک خانه ویلایی زندگی میکند. " مارس" به همراه " دنیس و کوین" که دو برادر هستند به سراغ خانه "اسمیت" میروند و وارد خانه میشوند.
http://i9.tinypic.com/4ts44jp.jpg
آنها "والتر" و بچه هایش را گروگان میگیرند و تقاضای پول میکنند. "تامی" پسر "اسمیت" زنگ خطر مخفی را به صدا در میاورد. یک مامور به منزل "اسمیت" اعزام میشود و پس از
چک کردن محل تقاضای کمک میکند. "جف" که رئیس پلیس است خود به محل میرود تا اوضاع را بررسی کند. "مارس" که از بیماری روحی رنج میبرد وقتی متوجه میشود که پلیس به آنها مظنون شده یک پلیس را میکشد و به سمت پلیس دیگری شلیک میکند.
"دنیس" عصبی میشود و با زدن "والتر" او را بی هوش میکند. "جف" نیز به منطقه میرسد و اقدام به نجات دادن پلیس مجروح میکند.
پلیس اوضاع را بررسی میکند. آنها متوجه هویت "دنیس" و "کوین" میشوند. "جف" با "دنیس" تماس میگیرد و از او میخواهد که سلامت "اسمیت" را تایید کند. تلویزیون ها نیز از ماجرا گروگانگیری با خبر شده اند. "دنیس" به سراغ گاو صندوق "اسمیت" میرود و در آنجا مقدار زیادی پول پیدا میکند. آنها دیگر به خواسته خود رسیده اند و به دنبال راه فرار میگردند.
"اسمیت" حسابدار مشکوکی در فیلم نمایش داده مشود او در ابتدای فیلم نیز مشغول کد کردن چند حساب است و تمام اطلاعات را درون یک دی وی دی ذخیره میکند. و به طرفش میگوید که برای تحویل آماده است. بعد از ماجرای گروگانگیری افراد مشکوک طرف حساب "اسمیت" که به نظر وصل به سازمانهای امنیتی آمریکا هستند برای کنترل اوضاع و خارج کردن دی وی دی حامل اطلاعات وارد صحنه میشوند. تا اینجای فیلم هویت دقیق این افراد مشخص نیست.
"جف" قضیه گروگانگیری را به پلیس مرکزی واگذار میکند و خودش راهی منزل برای دیدن زن و فرزندش میشود. در راه چند نفر که در ماشین "جف" مخفی شده اند به او حمله میکنند. آنها از قبل "آماندا" و " جین" زن و فرزند "جف" را به گروگان گرفته اند. آنها به "جف" میگویند که باید به خانه "اسمیت" برود و فرماندهی را به عهده بگیرد و همینطور اجازه ندهد کسی وارد منزل بشود تا آنها وارد منزل "اسمیت" بشوند و دی وی دی حاوی اطلاعات را پیدا کنند.
"تامی" پسر کوچک "اسمیت" خود را از طریق کانال کولر به اتاقش میرساند و با "جف" صحبت میکند. او به "جف" از وضعیت خود و پدر و خواهرش میگوید و اینکه از طریق دوربین های امنیتی ساختمان، حتی بیرون خانه را نیز میتواند ببیند. "جف" فورا با فرماندهی پلیس تماس میگیرد و به آنها اطلاع میدهد که دوربین های امنیتی را هدف قرار دهند.
"جف" با "دنیس" تمای میگیرد و به او میگوید که پلیس قصد دارد او را بکشد. "دنیس" قبلا از پلیس یک هلیکوپتر برای فرار خواسته است. در واقع "جف" به خاطر جان خانواده اش نباید اجازه دهد کسی وارد شود. "جف" با "دنیس" صحبت میکند که "اسمیت" را آزاد کند. آنها قبول میکنند و "جف" به همراه دو نفر دیگر با یک آمبولانس وارد محل میشوند.
"اسمیت" آزاد میشود و "جف" برای گرفتن اطلاعات مربوط با دی وی دی باید او را از بی هوشی بیرون بیاورد. "جف" نقشه میکشد که اعلام کند "اسمیت" فوت کرده است و خودش او را به هوش بیاورد و از او اطلاعات بگیرد.
http://i18.tinypic.com/539ajnn.jpg
افرادی که زن و بچه "جف" را گروگان گرفته اند با او تماس میگیرند و اطلاع میدهند که دیگر کسی نباید وارد منزل "اسمیت" شود. آنها باور کرده اند که "اسمیت" مرده است.
پلیس هویت "مارس" را نیز پیدا میکند. او در بچگی پدر و مادرش را از دست داده و خود نیز سابقه دار است. "مارس" به "دنیس" و "کوین" پیشنهاد میکند که خانه "اسمیت" را بسوزانند و از آنجا فرار کنند.
"والتر اسمیت" به هوش میاید و محل دی وی دی را به "جف" میگوید. "جف" تصمیم میگیرد 3 پسر گروگانگیر را به داخل حیاط منزل بکشد و بعد آنها را دستگیر کند. او قبلا به "تامی" گفته است که دی وی دی را پیدا کند. "جف" به سراغ "دنیس" میرود و به او میگوید که در ازای تقسیم کردن پول حاضر است که آنها را از ملهلکه نجات دهد. ضمنا به او میگوید که "اسمیت" مرده است. "جف" با این نقشه قصد دارد این 3 نفر را به حیاط منزل بکشد.
"مارس" از دختر "اسمیت" جنیفر" خوشش آمده است و میخواهد او را نیز با خود سوار هلیکوپتر کند. "جف" از این وضعیت راضب نیست و به "دنیس" میگوید که این بر خلاف قراری است که داشته اند. تلاش "جف" بی ثمر میماند و او نمی تواند ماجرا را تمام کند.
پلیس مرکزی از کار "جف" راضی نیست و میخواهد او را کنار بگذارد. در همین زمان "اف بی آی" از زاه میرسد. "جف" متوجه میشود تبهکارانی که زن و بچه اش را گروگان گرفته اند اینبار در لباس "اف بی آی" ظاهر شده اند. "مارس" برای آتش زدن خانه و فرار، تمام منزل را به بنزین آغشته میکند و "دنیس" و "کوین" را نیز میکشد.
"جنیفر" "مارس" را زخمی میکند. نیروهای در لباس "اف بی ای" نیز مشغول ورود به منزل میشوند. "جف" با "تامی" تماس میگیرد و متوجه میشود جان بچه ها در خطر است. او تصمیم میگیرد خود شخصا وارد منزل شود و با یک ماشین اقدام به شکستن در منزل و ورود به آن میکند. "مارس" خانه را آتش میزند ولی "جف" در نهایت موفق به نجات بچه ها میشود. دی وی دی نیز به دست مامور در لباس "اف بی آی" می افتد ولی خانه آتش میگیرد و آن مامور نیز کشته میشود. "مارس" نیز در خانه آتش میگیرد و کشته میشود.
با "جف" تماس گرفته میشود و به او میگویند که خانواده اش کشته خواهند شد به دلیل اینکه او کار را خراب کرده است. "جف"به آنها میگوید که "اسمیت" زنده است و حاضر است او را با خانواده اش تعویض کند. در مسیر "اسمیت" به "جف" میگوید که که او فقط یک حسابدار بوده است و کارش رسیدگی به حسابهای افرادی مشکوک اما با نفوذ و قدرتمند بوده است و هرگز آنها را ندیده است. "جف" و "اسمیت" به کمک هم زن و بچه "جف" را آزاد میکنند و آنها به سلامت از این مهلکه جان به در میبرند.
امپراطور
10-09-2007, 21:26
سلام
ممنون میشم اگر نقد فیلم مظنونین همیشگی را بگذارید
با تشکر
اولتیماتوم بورن (The Bourne Ultimatum)
http://i19.tinypic.com/5ycznzp.jpg
نام:
اولتیماتوم بورن (The Bourne Ultimatum)
ژانر:
اکشن ، ماجرایی ، معمایی ، هیجان انگیز
کارگردان:
پال گرین گرس (Paul Greengrass)
فیلمنامه نویسان:
تنی گیلوری (Tony Gilory)
اسکات زی برنز (Scott Z. Burns)
تهیه کنندگان:
پاتریک کرولی (Patrick Crowley)
فرانک مارشال (Frank Marshall)
پال سندبرگ (Paul Sandberg)
مدیر فیلم برداری:
الیور وود (Oliver Wood)
تدوین:
کریستوفر راوز (Christopher Rouse)
موسیقی:
جان پاول (John Powell)
بازیگران:
مت دیمون (Matt Damon)
جولیا استایلز (Julia Stiles)
دیوید استراترن (David Strathairn)
آلبرت فینی (Albert Finny)
جون آلن (Joan Allen)
اسکات گلن (Scott Glenn)
استودیو پخش کننده:
یونیورسال پیکچرز
تاریخ اکران:
سوم آگوست 2007
زمان:
111 دقیقه
درباره فیلم :
فیلم اولتیماتوم بورن سومین قسمت از ماجرا ها و مبارزات جیسون بورن مامور سابق سیا (سازمان اطلاعات آمریکا) است که اکنون برای کشف هویت خود رو در روی این سازمان مرموز قرار می گیرد.
پال گرین گرس ، کارگردان فیلم که پیش از این ساخت فیلم های یونایتد 93 و اولویت بورن را پشت سر گذاشته با استفاده از تجربه و هنر خود ، از پس ساخت سومین قسمت فیلم نیز به خوبی برآمده است و انتخاب فیلم جزو 250 اثر برتر در سایت imdb موکد آن است.
مت دیمون همچون دو فیلم گذشته نقش بورن را ایفا میکند و در خلق کاراکتری که در عین آسیب ناپذیری ، وضعیت و سرنوشت او برای بیننده مهم باشد ، بسیار موفق عمل کرده است.
نمایی از داستان :
جیسون بورن که همچنان به دنبال کشف هویت حقیقی خود است با سیا درگیر میشود. مقامات سیا که برای حفظ اسرار و منافع خود باید بورن را از بین ببرند ماموران خود را برای کشتن او بسیج میکنند. اما بورن نیز در این میان تنها نیست و دو تن از کارمندان سیا به او کمک می کنند.
بررسی فیلم :
یکی از شاخص ترین ویژگی فیلم هایی که سیا یکی از قطب های آن است ، غلو کردن و بزرگ نمایی است. چه در مورد سیا و چه در مورد قهرمان داستان. یکی از بارز ترین نمونه های آن فیلم دشمن ملت با بازی ویل اسمیت و پال نیومن است. گرچه نمونه های زیادی را می توان نام برد که در آن یک فرد تنها بی هیچ امکانات و تجهیزات خاصی با سیا ، که حتی اگر در زیر زمین هم بروید با استفاده از ماهواره تصویری با کیفیت دی وی دی ! از شما بر روی مانیتورش دارد و به هیچ وجه نمی توانید از دید و شنود آن ها پنهان بمانید ، رو در ور میشود و در نهایت هم (معمولا) سیا را به زانو در می آورد و به درماندگی می کشد.
خوشبختانه غلظت این غلو گویی در «اولتیماتوم بورن» در مورد سیا بسیار کم است و تقریبا چیزی بیش از حقیقت به تصویر کشیده نشده است. ولی در عوض در مورد کاراکتر بورن این کمبود را جبران کردند ؛ کاملا دقیق و منظم ، بدون کوچکترین خطا و اشتباه ، هوشمند و رویین تن ...
دومین مشخصه این گونه فیلم ها وجود اشخاصی است که یا در حال خدمت به سازمان هستند و یا از آن بیرون آمده اند و بر خلاف قوانین به کمک شخصی که مورد هجوم واقع شده می شتابند. در واقع بدون این دو مشخصه ساختن فیلم های «سیا» ای غیر ممکن به نظر میرسد.
با این وجود فیلم اولتیماتوم بورن یکی از بهترین ساخته ها هم در ژانر خودش (که یکی از سازمان های دولتی آمریکا در آن نقش دارند ) وهم در ژانر اکشن است.
اکشن فیلم کاملا بی نقص و جذاب و نفس گیر است. تعدادی از بهترین سکانس های تعقیب و گریز و اکشن سینمایی را که در ایستگاه متروی واترلوی لندن و بعد هم در پشت بام های شهر تنجیر و بعد در نیویورک اتفاق می افتد را در فیلم شاهد هستیم.
فیلم ضرباهنگی تند و پرشتاب دارد و لحظه به لحظه آن سرشار از هیجان است. تدوین فیلم بسیار سریع است و نماها به سرعت تغییر میکند.
چه در نماهای باز و تعقیب و گریز و چه در نماهایی که در اتاق ها و مکان های بسته به گفتگوی بین اشخاص می پردازد با زوم کردن بر روی چهره ها و تکان خوردن از کاهش هیجان و حرکت فیلم ، جلوگیری شده است.
در انتهای فیلم گرچه ظاهرا پرونده جیسون بورن بسته میشود ولی بورن هنوز نتوانسته تا به طور کامل و قطعی به هویت خود پی ببرد و در ضمن آخرین سکانس فیلم که در آن بورن شنا کنان از مقابل دوربین میگذرد خیال بیننده را در قبال زنده بودن او راحت میکند و راه را برای ساخت قسمت های بعدی باز میگذارد.
اگر به اولتیماتوم بورن صرفا به عنوان یک فیلم اکشن بنگریم جز دیدن یک فیلم اکشن خوب چیز دیگری دستگیر مان نمیشود اما اگر کمی دیدگاهمان را تغییر بدهیم و دقیق تر بنگریم به احتمال زیاد متوجه نکات دیگری نیز می شویم ؛
دولت و مقامات آمریکا که هیچ کشور و ملتی را محترم نمی شمارد و کمترین حقوق انسانی و شهروندی را زیر پا می گذارد. قانونی که در کنگره هم به تصویب رسید به وضوح در فیلم نمایش داده می شود (شنود مکالمات) ؛ در اوایل فیلم خبرنگاری که در اروپا هنگام مکالمه کلمه اولویت سیا را به زبان می آورد سریعا به صورت خودکار ردیابی و شناسایی شده و سرانجام هم به دست ماموران سیا به قتل می رسد.
مقامات آمریکایی از هیچ کاری برای رسیدن به اهداف خود امتناع نمیکنند و جان هیچ شخص یا گروهی از مردم برایشان ارزشی ندارد ، هویت و تاریخ و فرهنگ ملت ها و اشخاص را از بین میبرند و تمایل دارند تا آن ها را تبدیل به مترسک و یا عروسک خیمه شب بازی کنند.
ملت ها و افراد آن نیز باید هم چون جیسون بورن مشکلات و سختی ها را برای بدست آوردن و حفظ هویت و فرهنگ خود تحمل کنند و به راحتی تسلیم نشوند.
تجربه و ذکاوت کارگردان ، پال گرین گرس و کار خوب سایر عوامل از جمله بازی درخشان و زیبای مت دیمون به ثمر نشسته و شما را برای دقایقی در جایتان میخ کوب میکند.
منبع : The zirnevis
سیزده یار اوشن (Ocean’s Thirteen)
http://i18.tinypic.com/5zqila8.jpg
نام:
سیزده یار اوشن (Ocean's Thirteen)
کارگردان:
استیون سودربرگ (Stevene Soderbergh)
تهیه کننده:
بروس برمن(Bruce Berman)
فیلم نامه نویس:
برايان كوپلمن(Brian Koppelman)
ديويد ليوين(David Levien)
بازیگران:
جورج کلونی (Geroge Clooney )
براد پیت (Brad Pitt)
مات دامون (Matt Damon)
هلیوت گولد (Elliott Gould)
برنی ماک (Bernie Mac)
موسیقی:
ديويد هلمز(David Holmes)
فیلم بردار:
پيتر اندرو (Peter Andrews)
ادیتور:
استفان مريونه(Stephen Mirrione)
شرکت پخش کننده:
برادران وارنر (Warner Brother)
تاریخ انتشار:
2007
زمان فیلم:
122 دقیقه
بودجه فیلم:
85 میلیون دلار
فروش فیلم:
285 میلیون دلار
درباره فیلم:
سیزده یار اوشن (Ocean's Thirteen) در سال 2007 به کارگردانی "استیون سودربرگ" وبازی بازیگران برجسته توليد شد. این فیلم سومین مجموعه دنباله دار از" دوازده یار اوشن" (Ocean's Twelve) و "یازده یار اوشن" (Ocean's Eleven) به کارگردانی "استیون سودربرگ" می باشد. این فیلم از روی فیلم Rat Pack محصول 1965 بازسازي شده بود .در آخر فیلم تاثير و نفوذ بسیارزیاد توسط "ژان پیر ملویل" ((Jean-Pierre Melville's Bob le Flambeur 1955 گرفته شده بود. همه بازیگران نقشهایشان از بخش قبلی بجز "جولیا رابرتز"، "کاترین زتا جونز" ، "آل پاچینو" و "الن بارکین" که تازه ملحق شده بودند ، تکرار شده بود. این فیلم توسط MPAA ، در رده PG-13 قرار دارد. فیلم در 8 ژوئن 2007 اجازه پخش گرفت ، اگرچه در چندین کشور از خاور میانه از تاریخ 6 ژوئن اجازه پخش گرفته بود . تهيه فيلم در جولای 2006 درلاس وگاس و لس آنجلس ، مبنی بر متن نمايشنامه ای که توسط برایان" کوپلمن" و "دیوید لوین" نوشته بودند ، منتشر شد.
نقد فیلم:
با توجه به قبل, فيلم سیزده یار اقیانوس (Ocean's Thirteen) برخلاف سه نمایش قبلی كه پایان ضعيفي داشتند، پايانش تغييري داده شده است. اوشن دوازده ، پایان تحقیر آميزي داشت كه يك اشتباه از خالق به حساب مي آمد . آنها دستورالعمل را در فيلم سیزده یار اقیانوس تغییر دادند. کارشناس و شنوندگان کاملا مات و مبهوت شده بودند . من سريع براي بازبينيه ديگر به محل اجراي سیزده یار اقیانوس رفتم . انرا يكباره ديگر ديدم.بهترین نمايش تراژدي سه گانه است. سبک فیلم سرگرم کننده و مبتكرانه و مملو از مدهاي روزمی باشد .
اين به اين معني نيست كه فیلم سیزده یار اقیانوس بد باشد،نه نه نه.فقط از تحقير حق انتخاب مانند همه فيلمهاي که تاکنون منتشر کرده است، پيروي کرده است . مانند مرد عنکبوتی 3 و شرک 3 و دزدان دریایی 3، يك افسردگی 24 ساعته که ما برای رسيدگي به نيازهاي میلیونها دختر نوجوان نااميد به ان مبتلا خواهيم شد.
سیزده یاراقیانوس در برگشت داستان، مثل "دوازده یار اقیانوس"، وقت زیادی اتلاف نمي كند. کارگردان بيدرنگ به غلتاندن گوی مي پردازد . زومها و تراكها و دهليزها وگردشهاي دوربين حساس كارگردان ، نشانگر راهي است با فوريت زياد به زندگي"دني اوشن"(Danny Ocean).
رفیق وهم جرميه زمانهای طولانی ،"روبن تیشکف "مریض و بیمار شده است ،همکار تجاری او، "ویلی بانک"(al pacino ) ، او را می خواهد ورشكست كند و به مرگ بکشاند ."بانک "؛خريد بهترین هتل در وگاس را مطرح كرده است براينكه پاداش پنج الماس را برای ترفیع درجه بدست آورد. بدون كمك خانواده "روبن" از"دني اوشن"و گروهش، كمك مي گيرد.
این یک اندیشه کینه جویانه می باشد، اما تقريبا انتقامی که به مراسم دفن گرفتار نشود. نه اينکه"سرما بهتربه كار گرفته شده است"همان طوريکه "تارینتینو" استفاده كرده است. "دنی" مي خواهد انتقام خودرا با هوش و مهارت خود بگيرد. نقشه اي كه با شريك سالهاي دور خود "راستی"(Brad Pitt) كشيده ,نابود کردن"با نك"است. آنها مي خواستن ددر اين نقشه يك بازي دروغين تشكيل بدهند و درآن قمارها با نيرنگ، ازاقاي "بانك "نيم بيليون دلار و هتل بزرگش را بگيرند.
همونطوري كه ميدونيد ، افراد اوشن سرقتهاي سريع خارجي خود را در شهر خودشان لاس وگاس كنارگذاشته اند. آنها كارهايي كه ميدونند بهترين است روانجام ميدهند."استیون سودربرگ "فقط کارهایی را که در بار اول انجام داد رو انجام ميدهد. این خوب است ، اگر هم اجرا ملال آورباشد.همه اجراها به صورت موفقيت آميزانجام شده اند، بجز آن سرقت ، شاید به سبب تسليم بيگانه "آل پاچینو" بود، كه باعث قدري همهمه شد.اگر سرقت خوب از آب درمي آمديانه، این در پایان كار معلوم نميشد.
آنچه شما ممكن است توجه نكرده باشيد، اما"جولیا رابرتز" و"کاترین زتا جونز"،کسانی که عشق پر حيله نسبت به "روستی" و "دنی" دارند. اينها كل فيلم هستند.اما بازيشان ديده نمي شوند. ما افرادي رامي شناسيم كه درباره پيچيدگي روابط بين طرح دزديشان اظهار تاسف می کردند، یکی همیشه تمام کننده حكم برای ديگري بود ،اما خانم "رابرتز" و "زتا جونز" هرگز چهرهشان را نشان ندادند. اینطوربه نظر میرسید يك نقصي وجود داشت از زماني كه كش وقوس حيله گرانه اي در اوايل فيلم براي راضي نگه داشتن،ساختند. "دني" جايي كه ميگفت"اين مبارزه اونيست" براي درگير نكردن"تسا" است.
مزاح و جكهاي قديمي ای كه در قسمتهاي قبلي استفاده مي شد، وجودندارد.مثل وفاداري قديمي"دني"و"راستي", يا" لينوس",كه نياز به تحت تاثير قرار گرفتن از دزدي والدينش داشت. و يا رفاقت "ورژیل"و"تراك "و بقي مزاحهاي كه طرفداران اوشن بياد مي آورند. اما زخم بزرگ تازه در طنز,شامل زير مجموعه عجيب و غريب"درگيری سخت دريك كارخانه تاس در مكزيك" بود. پسرها همه در فريبندگي عالي بودند. اما همه بازيگرهاي جديد نيازبه كاربيشتری دارند."جوليا رابرتز"دقيقا مثل"جولیا"در اوشن دوازده با استعداداست.استفاده از طنز بنظر ميرسد در اين قسمت نزديك به صفر است.
امتياز اين قسمت اوشن,خوشبختانه، قالب داستان آن است. قراردادن"پيت"و"كلوني","دامون"جلوي دوربين براي مدت طولاني،با ارزش است. اين افراد جاذبه هاي هاليوود هستند. وجود اين بازيگران روي پرده باهم يك فيلم كامل را مي سازد. بنابراين واقعيت اين است كه هرگز اين فيلم نمي تواند كاملا بد باشد. من توقع فيلم درخشان تربه تميزي (اوشن دوازده )را داشتم. آنچه ما از اوشن دوازده بدست مي آوريم استاندارد و بنياني بودن آن است.
ساموئل اوزبورن
نکات حاشیه ای:
- "آل پاچینو" هدايت كننده" استیون سودربرگ "برای اولین انتخاب در نقش "ویلی بانک "بود. توليد كننده فیلم(Jerry weintraub) دوست "پاچینو" او را برای بازی در این فیلم متقاعد کرده بود.
- ترجمه فیلم به زبان روسی میشود 13 دوست ازاقیانوس .
-" اندی گارسیا "و"آل پاچینو"هردودرفیلم پدرخوانده(1990). نقش داشته اند.
- دو تن از افراد اوشن (The Malloy brothers ) که نامشان ویرژیل وتورک هست.این بر مي گردد به پدر خوانده (1972) که مایکل کورلئون ( Al pacin) در کاراکتری که تفنگ را پائین می آورد بنام "ویرژیل" كه اهل كشور تركيه می باشد.
- "دنی" به "ویلام بانک" (آل پاچینو) می گوید "من چی می خوام ،چه چیزهایی بیشتر مهم واسه من...." این همان دیالوگی بود که" آل پاچینو "با "ویرژیل"اهل كشور تركيه(Sollozzo) در فیلم پدر خوانده (1972) استفاده کرد .
- بيني مصنوعي "مات دامون"ازبرادران"جیم"گرفته شده بود. درآخرين فيلمش"تری گیلیان"(Terry Gilliam) از یک بازیگر استفاده بيني مصنوعي را تقاضا كرده بود، اما استدیو راي مخالف داده بود.
- وقتی"رابن"ازخواب بلند شدوصحبت میکردبا"دنی "و"روستی" ، که می گفت"من میشنوم صدای ماشینهایی رو که می آیند و می روند،من میشنوم صدای گریه "لاینوس "رو.من فکر میکنم تو باید بگویی به من که هر کس چی میدونه." این یک تغيير روی ديالوگ است بوسیله "دون کورلئون" به" تام هاگن" در فیلم پدر خوانده محصول 1972 .
- "اسکات کان"(Scot Caan) دراین فیلم هم بازی با "آل پاچینو"است.پدرش"جیمزکان"، درنقش"سونی کورلئون"در فیلم (1972) پدر خوانده بازی کرده بود.
- صدای زنگ "راستي "است "تو نمی خواهی منو"،"Don't You Want Me" ،بوسيله The Heuman League .
- سکانس مخصوصی که" لاینوس "روی گردن او برای گمراه كردن "ابیگل"، گذاشت مورد ملاحظه هست ،در عنوان کارت"The GiloryT.". این یک طنز هست از "تونی گلوری "کسی که نمايشنامه راديويي وسينمايي را برای فيلم های"هویت بورن"،"توطئه بورن" و "اولتیماتوم بورن" نوشته است.
- نزديک به پایان فیلم، وقتی که, "دنی "و "روستی" در هواپیما هستند و يكديگر را مسخره می کردند ، "روستی" به "دنی "می گوید که برای نگه داشتن وزن از دست رفته اش ،تلاش کند. این ارجاع داده میشود به"جورج کلونی"کسی که برای نقشش درSyriana وزن اضاقه کردودربرگشت برای انجام دادن بعضی از صحنه ها پشتش مجروح شد. ياجاي ديگر"دنی" به"روستی"میگوید"زندگي كن ودو تا بچه بيار"هرکدام از اینها ارجاع داده میشود به رابطه"براد پیت" و"انجلینا جولی" و فرزندانشان.
- حرف هاي آخر کاراکتر"مات دامون" دراین فیلم هستند"من خواهم دید وقتی که من میبینم"این عبارتی بود که به دامون گفته شده بود، همان عبارت به وسیله کارکتر"ادوارد نورتون"در فیلم (Rounders 1998) گفته شده بود.
- در سکانسی که"ویرژیل"و"تورک"V.U.P را از اتاقش خارج کردن،شما میتونی آشكارا ببینی که و"یرژیل" نشاني بنام"Jerry Weintraub" پوشيده است.
- وقتی که"دنی"و"روستی"جلسه"ریوبن"را به خاطر می آوردند، آنها در جلوی "بلاجیو" سرگردان هستند.لحنی که دربازی کردن"کلیرد لئون"هست،همان لحنی است که در فیلم یازده یار اقیانوس بازی شده است، وقتی که همه شخصیتها درجلوی"بلاجیو"ایستاده اند وابفشانها را نگاه می کنند.
- وقتی بحث کردن درباره "کازین"و" بانک"،"روستی"اشاره می کند که ازميان معمارهای مسئول به طراح طرح"فرانک"،"جری".کسی که در پروژه های متعدد دراستودیو گریس لس انجلس مشاركت شخصی دارد.
- كپي هاي داده شده به عنوان بدلي" ليسانس سرقت"منتشر شده بود.
- ديالوگ" دست سیناترا روتکون بده"كه در فیلم زياد تكرار شده است بر مي گردد به "فرانک سیناترا" کسی که نقش دني اوشن را در فیلم اصلی "یازده یار اوشن" محصول 1960 بازی کرد.
- این آخرين فیلمی است که "جول سیگل" برای"صبح بخیرآمریکا"تجديد نظر کرد .
جوايز فيلم :
http://i6.tinypic.com/2j0mp8j.jpg
منبع : The Zirnevis
سلام
لطفا کسی میتونه در مورد فیلم BERSERKERS که هم اکنون از مولتی ویژن 6 پخش میشه توضیح بده؟
من با اینکه فیلم رو کامل دیدم اما متوجه موضوع نشدم.خیلی عمقی و مفهومی بود .
لطفا کسانیکه متوجه داستان شدن به من بگن که جریان چی بود؟
http://i22.tinypic.com/55o102.jpg
نام: سگ آلفا Alpha Dog
تاريخ انتشار :12 ژانویه 2007
استديو : Universal Pictures
کارگردان :ick Cassavetes
نويسنده :Nick Cassavetes
بازيگران :Ben Foster, Shawn Hatosy, Emile Hirsch, Bruce Willis, Sharon Stone
نوع فيلم : درام ، تبهکاری
رده سنی : R
مدت:122 دقيقه
......................................................
خلاصه فیلم :
جانی پسر جوانی است که با کمک دستیارانش فرانکی ، تیکو و الویس ، وظیفه پخش و توزیع مواد مخدر تهیه شده توسط پدرش را بر عهده دارد . او یکروز با یکی از مشتریانش به اسم جک که قادر به پرداخت بدهی اش نیست مشکل پیدا می کند و برای تحت فشار قرار دادن او برای داند پول مواد ، برادر نوجوان او را که زاک نام دارد می رباید . زاک که پسر ساده و چشم و گوش بسته ای است بسرعت با جانی و افرادش دوست می شود و بهمراه آنها به پارتی ها و خوش گذارنی های شبانه می رود . او با اینکه فرصت فرار دارد اما علاقه ای به بازگشت نزد خانواده اش ندارد و این در حالیست که جانی از اینکه زاک در آینده نزد پلیس رفته و اقدامات آنها را لو دهد نگران است و بنابر این تصمیم می گیرد او را بقتل برساند .
نقد:
٧٢ ساعت! آیا می شود در این مدت زمان کوتاه زندگی شخص یا اشخاصی را تغییر داد! آلفا داگ یا به عبارتی مقلدان درجه یک و کارگردانش اعلام می کنند که این امکان همیشه وجود دارد. سرگذشت جوان هایی که شیفته زندگی خلافکاران[******، پول و مشروب و مواد مخدر] شده و می شوند، تا امروز دستمایه فیلم های زیادی بوده. فیلم هایی که اغلب پایان خوشی نداشته اند و آلفا داگ نیز یکی از آنهاست. فیلم قصه ٧٢ ساعت از زندگی گروهی جوان کالیفرنیایی است که زندگی تبه کاران خرده پا را در پیش گرفته اند. در حالی که به طبقه متوسط رو به بالا و یا مانند رهبرشان جانی به طبقه مرفه جامعه تعلق دارند. جرم برایشان معنی تفریح و بازی با آتش را دارد و هرگز به فکر سرانجام رفتار خود نیستند و مطابق معمول این فیلم ها حادثه ای که هرگز فکرش را هم نکرده اند، رخ می دهد و همه کاسه و کوزه شان را به هم می ریزد.
آلفا داگ فیلم افتتاحیه جشنواره سندنس ٢٠٠٦ آخرین فیلم نیکلاس دیوید راولند کاساوتیس متولد ١٩٥٩ [فرزند جان کاساوتیس و جینا رولندز] است که در ١٩٧٠ در نقشی کوتاه در یکی از فیلم های پدرش-شوهران- وارد سینما شده، و در ١٩٩٩ با ساختن چیدن ستاره شروع به کارگردانی کرده. آلفا داگ پنجمین فیلم اوست و هم چون کارهای پیشین وی از ساختار درستی بهره مند است. کاساوتیس تقریباً با هر فیلمش ژانر تازه ای را آزموده و از این امتحانات سربلند بیرون آمده است. دختره خیلی دوست داشتنی است، جان کیو و دفتر یادداشت همگی فیلم های قابل اعتنا و موفقی بودند. آلفا داگ نیز با وجود بودجه اندک خود تا این لحظه بیش از ١٥ میلیون دلار عایدی داشته، که رقم مناسبی به شمار می رود.
فیلم بر اساس حادثه ای واقعی در دبیرستانی که دختر کاساوتیس در آن تحصیل می کرد، ساخته شده و قصه جوان ترین فرد فهرست افراد به شدت تحت تعقیب FBI معروف به جسی جیمز هالیوود است. فیلم کاساوتیس به یک نکته اساسی می پردازد و آن آزادی بیش از اندازه ای است که از طرف والدین به فرزندان شان داده شده و آن را مقدمه ورود نوجوان ها به دنیای جرم و جنایت می داند. چیزی که بروس ویلیس در نقش پدر جانی ترولاو نیز در ابتدای فیلم هنگام مصاحبه با گزارشگر بر زبان می آورد: من باید مراقب بچه خودم باشم، شما هم همین طور! شاید پیام فیلم و کاساوتیس دیرهنگام و از دید برخی متحجرانه باشد، اما در زمانه ای که جوان آمریکایی شاهد زندگی پر از حادثه بت های فعلی خود مانند کرتیس "فیفتی سنت" جکسون روی پرده سینما است و راه سریع و راحت دستیابی به پول و کلاً آدرنالین را همچون بسیاری در موادفروشی می یابد، ساخته شدن آلفا داگ ها گریزناپذیر می نماید. فرصت را برای دیدار از آلفا داگ از دست ندهید. یکی از فیلم های قابل توجه گونه انتقاد اجتماعی که دیدارش نه فقط برای نوجوان ها، بلکه والدین نیز ضروری است!
http://i20.tinypic.com/23til8k.jpg
نام: جنگ War
تاريخ انتشار : ۲۴ آگوست 2007
استديو : Lionsgate
کارگردان : Philip G. Atwell
بازيگران : Jet Li, Jason Statham, Devon Aoki, Nicholas Elia, Luis Guzman
نوع فيلم : اکشن، مهیج، حادثه ای
رده سنی : R
مدت : ۹۱ دقيقه
خلاصه داستان:
جک کرافورد مامور FBI بعد از کشته شدن همکارش تام واین و خانواده اش به دست بدنام ترین قاتل دنیای تبهکاران آسیا به نام روگ، قسم می خورد تا انتقام قتل وی را بگیرد. اما روگ ناگهان ناپدید می شود. سه سال بعد نشانه هایی از بازگشت روگ در صحنه یک جنایت یافت می شود. بعد از به سرقت رفتن کاروانی متعلق به تبهکاران جنگی خونین میان مافیای چین به سرکردگی چانگ و یاکوزاهای ژاپنی به ریاست شیرو آغاز می شود. جک که تشنه انتقام است، یقین دارد که روگ نیز در این وقایع دست دارد. جک و همکارانش هر دو گروه را تحت نظر گرفته اند و به زودی کشف می کنند که روگ در کنار چانگ قرار دارد. اما بعد از کشته شدن چانگ سر و کله ارباب شیرو و دخترش در آمریکا ظاهر می شود. معلوم می شود که روگ از سوی وی ماموریت داشته تا گروه رقیب را نابود کند. اما اینک خود نیز باید کشته شود، چون به دستور کارفمایش مبنی بر قتل همسر و دختر چانگ عمل نکرده است. روگ موفق می شود تا از چنگ آدم کش های شیرو نجات پیدا کند، ولی حال جک در انتظار اوست تا دستگیرش کند. غافل از این که روگ واقعی چند سال قبل مرده است...
نقدی کوتاه :
اکران همزمان دو پدیده آسیایی[یا بهتر است بگوییم چینی] برای علاقمندان شان فرصتی مغتنم است تا تابستان امسال را با دلی خوش و سری گرم به پایان برسانند. البته جت لی نماینده جدی و کم حرف سینمای چینی است که به سینمای آمریکا منتقل شده و به اندازه جکی چان محبوبیت عام ندارد. دوستداران او بیشتر کسانی هستند که سال ها قبل به بروس لی و بعدها مقلدان وی دل باخته بودند. یعنی طرفداران سینمای هنرهای رزمی که به عنوان یکی از شاخه های گونه اکشن و مهیج می تواند مورد توجه قرار بگیرد. جنگ آخرین نمونه این سینما و محصولی ٢٥ میلیون دلاری به کارگردانی فیلیپ جی. اتوول است که یقین دارم برای هیچ کدام از ما نام آشنایی نیست. کسی که در کارنامه اش یکی دو فیلم تلویزیونی و شش کار ویدیویی دارد و جنگ اولین فیلم بلند وی به شمار می رود.
اما جنگ به جز طرفداران جت لی عامل جذاب دیگری نیز دارد: جیسن استتهم،چهره تازه سینمای اکشن . اگر به تماشای یک مسابقه مشت زنی بروید، انتظار طبیعی شما چه خواهد بود؟ بدیهی است ورود دو طرف به رینگ و به نمایش گذاشتن ضربات و ترفندهای بدیع... جنگ از چنین منظری بسیار قانع کننده است. طرفین درگیر-ژاپنی ها و چینی ها- در به نمایش گذاشتن توان خود کوتاهی نمی کنند. فیلمنامه نویس ها نیز که داستان داشیل همت[محصول سرخ] و برگردان ژاپنی اش فیلم یوجیمبو را سرمشق خود قرار داده اند، آن را تبدیل به مکانیسم خلق هیجان و خونخواهی می کنند. البته پیچ نهایی قصه نیز وجود دارد که همه معادلات را بر هم خواهد ریخت و غافلگیری مد روز این گونه فیلم ها را به بیننده عرضه خواهد کرد. یعنی همان گونه که در پوستر های فیلم وجود دارد و آن را به مثابه یک مسابقه مشت زنی میان روگ و کرافورد عرضه می کند. جنگ وامدار صادق اکشن های دهه ١٩٨٠ است و کوشیده تا نمونه مناسبی برای امروز فراهم کند. کم و بیش نیز موفق بوده و ساختار ویدیوکلیپ گونه آن می تواند برای تماشاگر امروزی مشتاق هیجان بسیار جذاب باشد. چیزی که فروش ١٧ میلیون دلاری جنگ در دو هفته اول نمایش اش تایید کننده آن است. اگر نیازمند هیجان و اندکی عمل گرایی در مقابله با خشونت هستید-پیام جورج بوشی سازندگان فیلم را فراموش نکنید-، به [تماشای] جنگ بروید!!!
منبع : Nonama
http://i24.tinypic.com/2r4n79y.jpg
نام: شجاع The Brave One
تاريخ انتشار : ۱۴ سپتامبر 2007
استديو : Warner Bros
کارگردان : Neil Jordan
بازيگران : Jodie Foster, Terrence Howard, Naveen Andrews, Mary Steenburgen
نوع فيلم : جنایی، درام، مهیج
رده سنی : R
مدت : ۱۲۲ دقيقه
خلاصه داستان:
اریکا، گوینده موفق رادیو که در نیویورک زندگی می کند و در برنامه های خود این شهر را جایی فوق العاده تصویر می نماید، یک روز تبدیل به قربانی خشونت بی دلیل همین شهر می شود. چیزی که تا آن زمان از دید وی مخفی مانده بود. او شبی همراه با نامزدش دیوید هنگام پیاده روی مورد حمله اوباش خیابانی قرار می گیرد و زمانی که در بیمارستان - پس از اغمای طولانی - چشم می گشاید، می بیند عزیزترین چیز زندگی اش - یعنی نامزدش را - را از دست داده . اتفاقی که ابتدا آن را باور ندارد، ولی به اجبار می پذیرد. اریکا که از زندگی در این شهر هراسناک است برای محافظت از خود سلاحی خریداری می کند. او ظاهرا همه چیز خود را از دست داده اما زمانی که اولین و دومین نفر را به قصددفاع از خود می کشد، اندک اندک در خود احساسی را کشف می کند که تا آن زمان از وجودش بی خبر بوده است. به زودی داستان قاتلی که در نقش مامور خود گمارده قانون دست به نابودی اوباش خیابانی می زند، به گوش پلیس نیز می رسد. کارآگاه شون مرسر که مامور رسیدگی به این پرونده است به زودی با کنار هم گذاشتن شواهد به جای مردی با یک اسلحه، خود را با زنی مسلح روبرو می بیند که با انگیزه ای مرکب از حس انتقام خواهی و عدالت جویی دست به شکار اوباش زده است....
نقد :
یقین دارم فیلم دوستان و فیلم خواران گرفتار افسون دهه ١٩٧٠ با خواندن این خلاصه داستان بلافاصله به یاد آرزوی مرگ[١٩٧٤، مایکل وینر] با شرکت چارلز برانسون خواهند افتاد. اتفاقی که پر بیراه نیست، اما به شما اطمینان می دهم که شجاع چیزی فراتر از یک بازسازی زنانه از آن داستان است. در اولین نگاه جایگزینی جودی فاستر با چارلز برانسونی که انتظار هر نوع رفتار خشونت آمیزی از سوی وی غیر مترقبه نبود، شوکه آور است. نه فقط برای ما، بلکه برای خود اریکایی که از تبدیل شدن خود به شخصیتی دور از انتظار خود حیرت زده است. و آن چه شجاع را در مقایسه با آرزوی مرگ در مقامی بالاتر قرار می دهد، از همین نکته کوچک نشات می گیرد. چون کارگردان کارکشته ای چون نیل جوردن قصد ساختن یک فیلم اکشن به معنای رایج را ندارد. خشونت در فیلم او پالایش دهنده یا آرامش بخش نیست. بلکه راه به آشوب بیشتر می برد و از میانه فیلم هرگز آن دقایق افسون کننده و پر از آرامش سکانس اول فیلم تکرار نمی شود. خشونت حتی از نگاه جوردن آن چیزی نیست که وینر می دید. قربانی او بر خلاف وینر در تاریکی مورد حمله قرار می گیرد و تصاویری که به ما انتقال می یابد خالی از خون و خشونت آرزوی مرگ است. اما از مهابتی شگفت وامروزی برخوردار است که بر تاثیر گذاری آن می افزاید.[منظورم فیلمبرداری اوباش با هندی کم از کتک زدن اریکا و دیوید نیست! بلکه ساختار صحنه است]. مهم این است که اریکا با ترس آشنا می شود، چیزی که تا پیش از آن می پنداشت فقط به دیگران تعلق دارد. به انسان های ضعیف، ولی وقتی ترس به سراغ او می رود درک می کند که این چیز همواره در کنار او و در لایه های زیرین هر چیزی که او حتی دوست شان داشت، حضور داشته است.
نیل جوردن متولد ١٩٥٠ سلیگوی ایرالند، از کارگردان های مشهور روزگار ماست. از اواخر دهه ١٩٧٠ با فیلمنامه نویسی وارد سینما شده و از ١٩٨٢ با فیلم فرشته کارگردانی را آغاز کرده است. با دومین فیلمش همنشین گرگ ها در ١٩٨٤ موفق شد تا ٥ جایزه از جشنواره های مختلف گرفته و جایزه ای نیز از سوی مراسم ایونینگ استاندارد بریتیش فیلم به عنوان خوش آتیه ترین تازه وارد دریافت کند. همنشین گرگ ها فیلمی فانتزی و ترسناک بر اساس قصه های فلکلوریک بود و در گیشه نیز بااستقبال خوبی مواجه شد. دو سال بعد مونا لیزا جایزه صدف طلایی جشنواره والادولید و نامزدی گلدن گلاب و نخل طلای کن را برای جوردن به ارمغان آورد. ما فرشته نیستیمبا شرکت رابرت دنیرو و شون پن] در ١٩٨٩ و معجره در ١٩٩١ نیز توانست انتظارات به وجود آمده از وی را برآورده کند، اما اولین شاهکار کارنامه اش چند سال بعد با نام The Crying Game به نمایش در آمد که برنده اسکار بهترین فیلمنامه و نامزد اسکار بهترین کارگردانی شد و ٧ جایزه از جشنواره های بین المللی کسب کرد. فیلم که به دوستی غریب میان یک سرباز داوطلب ارتش جمهوری خواه ایرلندی و یک سرباز اسیر انگلیسی می پرداخت، به شدت نظر منتقدان را جلب و تبدیل به یکی از فیلم های کالت بریتانیایی شد. مضمون موجود در بطن فیلم نیز بر جذابیت آن افزود و بازیگری توانا را نیز به جهانیان شناساند: استیفن رئا که تبدیل به یکی از بازیگران ثابت فیلم های جوردن نیز شد. پس از تجربه ناموفق مصاحبه با خون آشام، ماجرای انقلابی مشهور ایرلندی-مایکل کالینز- در ١٩٩٦ شیر طلایی ونیز را برای جوردن به ارمغان آورد.دومین نقطه اوج چشمگیر کارنامه وی پایان یک رابطه عاشقانه در ١٩٩٩ ساخته شد و بلافاصله از سوی منتقدان و مردم به عنوان یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از کتاب های گراهام گرین وارد تاریخ سینما گردید. پایان یک رابطه عاشقانه اوج سبک جوردن بود، البته دیگر آثار او مانند پسر قصاب، در رویا و حتی صبحانه در پلوتو[٢٠٠٥] نیز بر کارنامه وی امتیازهایی افزودند. طبیعی است با چنین پیشینه ای توقع تماشاگر سخت گیر و منتقد علاقمند به کارنامه وی پس از دو سال انتظار برای تماشای تازه ترین فیلم وی بالا می رود. خوشبختانه جوردن-بر خلاف بسیاری!- قادر به پاسخ گویی به این انتظارات و فیلمش چیزی فراتر از یک قصه انتقام خواهی است. که اگر غیر از این بود، تعجب آور می بود. شجاع با وجود پرهیز از هیجان سازی های کاذب و رایج تا این لحظه ٣٠ میلیون دلار در آمریکا به دست آورده و نمایش آن ادامه خواهد یافت. فیلم از گروه بازیگری خوبی برخوردار است، جودی فاستر و ترنس هاوارد درک و تحلیل درستی از نقش های خود ارائه می دهد و نوین اندروز[بازیگر سریال Lost] نیز در نقش کوتاه دیوید، حضوری مثبت دارد. اگر مشتاق هستید تا بیگانه پنهان شده در درون خویش را کشف کنید، تماشای شجاع بهترین فرصت است!
منبع : Nonama
http://i21.tinypic.com/2qk6ww7.jpg
نام: بهشون شلیک کن/همه را بکش Shoot 'Em Up
تاريخ انتشار : ۷ سپتامبر 2007
استديو : New Line
کارگردان : Michael Davis
بازيگران : Clive Owen, Paul Giamatti, Monica Bellucci, Greg Bryk, Jane McLean
نوع فيلم : اکشن، ماجراجویی، مهیج
رده سنی : R
مدت : ۹۳ دقيقه
خلاصه داستان:
مردی به نام اسمیت هنگام انتظار در ایستگاه اتوبوس و خوردن هویج! شاهد تعقیب زنی آبستن توسط مردی خشن می شود. مرد قصد دارد او را به قتل برساند، و بر زبان آوردن دشنامی به اسمیت سبب دخالت او می شود. اسمیت مانع از کشته شدن زن می شود، اما دوستان مرد از راه رسیده و تیراندازی به قصد کشتن زن و اسمیت آغاز می شود. همزمان زن کودک را به دنیا می آورد، ولی با وجود مهارت اسمیت هنگام فرار کشته می شود. اسمیت ناچار کودک را با خود می برد و زمانی که می فهمد آدم کشی به نام هرتز و گروهش در صدد از میان بردن کودک نیز هستند، ناچار به حفظ او می شود. اسمیت برای یافتن سر پناه و شخصی که در این کار به وی کمک کند به سراغ روسپی زیبایی به نام کوینتانو می رود. هرتز نیز که در کار خود پر تجربه است، به سراغ کوینتانو می رود . حاصل کار کشته شدن افراد هرتز در روسپی خانه است. بعد از این واقعه اسمیت و کوینتانو با یکدیگر همراه می شوند، اما هرتز نیز که از شلیک اسمیت جان سالم به در برده با اجیر کردن افرادی بیشتر سر به دنبال آن دو می گذارد. اسمیت به زودی کشف می کند که هرتز جزئی از ماشین آدمکشی صاحب یک شرکت اسلحه سازی و سناتوری فاسد به نام راتلج است و توطئه ای بسیار بزرگ برای کشتن کودک تازه به دنیا آمده و خود او طراحی شده است....
نقدی کوتاه :
اگر به دنبال یک اکشن کاملاً فانتزی و سرشار از انرزی هستید، مایکل دیویس با بهشون شلیک کن فرصتی ناب و دست اول در اختیارتان می گذارد. دنبال منطق نگردید، همین طور آقای براون که بعد از معرفی اسمیت همه انتظار ورودش را می کشند. بهشون شلیک کن سرشار از دیالوگ های بامزه، هنرپیشه های دوست داشتنی، تیر و ترقه در کردن های دیدنی و همه آن چیزهایی است که از یک فیلم اکشن امروزی انتظار می رود. فیلمی که خشونت آن چیزی در حد کارتون های باگزبانی است، و قهرمانش نیز به جا و بی جا هویجی گاز می زند.[ما که نفهمیدیم این همه هویج را وسط این همه تیر و ترقه از کجا پیدا می کند] و گاه از آن به عنوان اسلحه ای کشنده استفاده می کند و در پایان فیلم هم زمانی که انگشتانش خرد شده، جای انگشتانی که باید ماشه هفت تیر را بکشد را نیز می گیرد. شاید باور کردنش سخت باشد ولی قهرمان بریتانیایی فیلم در طول ٨٠ دقیق نزدیک به ١٠٠نفر را قلع و قمع می کند، آن هم به بدیع ترین اشکال ممکن تا جایی که تحسین رقیبی چون هرتز را هم برمی انگیزد.
مایکل دیویس متولد ١٩٦١ است و تا امروز ٦ فیلم بلند ساخته که هر کدام به گونه ای در گونه کمدی جای می گیرند. برجسته ترین نقطه کارامه دیویس دومین فیلم او به نام هشت روز هفته است کخ در ١٩٩٧ جوایزی از جشنواره اسلم دنس، ویلیامزبرگ بروکلین و هرموسا به دست آورده است. بهشون شلیک کن آخرین فیلم او و تا این لحظه پر سر و صداترین آنهاست که به نوعی اظهار ارادتی کمیک به فیلم پوست کلفت جان وو و صحنه نجات بچه توسط چاو یون فت محسوب می شود. کلایو اوئن از بازیگران خوش آتیه روزگار ماست که بعد از فیلم فرزندان انسان بار دیگر در قالب آدم کش خونسرد بریتانیایی فرو رفته و بر خلاف بسیاری از همتایانش زبانی گزنده نیز دارد.
البته هرتز و بقیه شخصیت ها هم سهم خود را این طنز گرفته اند. همسر هرتز وقت و بی وقت به واسطه موبایل با او در تماس است تا جایی که هرتز به یکی از افرادش می گوید: "می دونی چرا اسلحه از همسر بهتر است؟ ... چون می تونی روی اسلحه صدا خفه کن نصب کنی!"
توصیه می کنم برای یک ساعت و نیم تفریح و خنده ناب به تماشای بهشون شلیک کن بروید و از شیمی بانو بلوچی و اوئن هم لذت ببرید. به حرف منتقدان سخت گیری که مخالف تفریحات سالم هم هستند، گوش ندهید!
منبع : Nonama
http://i21.tinypic.com/2iixs5.jpg
نام: هجوم The Invasion
تاريخ انتشار : ۲۴ آگوست 2007
استديو : Warner Bros
کارگردان : Oliver Hirschbiegel
بازيگران : Nicole Kidman, Daniel Craig, Jeremy Northam, Jeffrey Wright, Jackson Bond
نوع فيلم : علمی تخیلی، مهیج
رده سنی : PG-13
مدت : ۹۹ دقيقه
خلاصه داستان:
پس از سقوط یک شاتل فضایی در دالاس، تاکر کافمن یکی از مسئولان دولتی به هنگام بازدید از محل ناخواسته یکی از قطعات شاتل متلاشی شده را لمس می کند. تاکر در بازگشت به خانه، پس از خوابیدن دچار دگردیسی شده و رفتاری غریب پیش می گیرد. همسر سابق او کارول- روانکاو- که با پسرش زندگی می کند، بعد از جدایی از وی با دکتری به نام بن دریسکول دوست شده و آن دو قصد دارند تا در آینده با هم ازدواج کنند. کارول همزمان با تلفن تاکر که تقاضای دیدار پسرش را دارد، با یکی از بیمارانش که از رفتار غریب شوهرش شکوه دارد، ملاقات می کند. او نمی داند چه بر سر شوهرش آمده ولی حس می کند او همان مردی نیست که باید باشد.
کارول به زودی با موارد مشابه زیادی برخورد می کند و پس از به دست آمدن تصادفی ماده ای مشکوک- چون از آلوده شدن پسرش بیمناک است-آن را در اختیار همکاران بن قرار می دهد. آنها به وی می گویند که این ماده منبع زمینی نداشته و ویروسی است که پس از ورود به بدل انسان، هنگام خواب میزبان شروع به فعالیت کرده و جسم و روح وی را تحت کنترل خود درمی آورد. کارول با بروز نشانه های گسترش بیماری و مشاهده آنها نزد تاکر که پسرشان را نزد خود نگه داشته، به منزل سابق شان رفته و می کوشد تا او را نجات دهد. اما خود نیز آلوده می شود. بن و دوستش دکتر گالئانو از وی می خواهند تا رسیدن آنها مقاومت کرده و به خواب نرود. تا آنها بتوانند وی را یافته و پادزهری را که ساخته اند به آن دو تزریق کنند. ولی کارول که تحت تعقیب عوامل تاکر و مبتلایان به ویروس قرار گرفته، دیگر توان مقاومت در برابر بی خوابی را از کف داده...
نقد :
چه کسی می خواهد چهارمین بازسازی هجوم ربایندگان جسم را ببیند؟
شاید پاسخ بسیاری به این سوال منفی باشد. چون سینمایی نویسان زیادی در مدح نسخه اصلی[١٩٥٦ دان سیگل] و ذم بازسازی ١٩٧٨ فیلیپ کافمن و نسخه ١٩٩٩ ابل فرارا قلمفرسایی کرده اند. بدیهی است که هر تماشاگر آشنا دچار این فرضیه شود که شیره جان رمان فینی کشیده شده، ولی جرات می کنم و می گویم با توجه به فضا و زمان ساخته شدن نسخه اولیه[جنگ سرد] که نشانه هایی محسوس از کمونیسم ستیزی و در واقع بیگانه هراسی آمریکایی داشت؛ نسخه فعلی لااقل فیلمی است که بر خلاف دو نسخه قبلی در زمانه ای درست ساخته شده است. چون نضج گرفتن حرکت های تروریستی پس از فروپاشی اردوگاه شرق، دنیای غرب را وارد جنگ سرد تازه ای ساخته است. اگر در سال های پس از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروی نبرد جاسوس ها زینت بخش فیلم های مهیج بود[شاخص ترین های شان جیمز باند و هری پالمر]، اینک هر شهروند مهاجر یا دو رگه و گاه بومی می تواند در حکم بمب های ساعتی باشد که دشمنان جهان آزاد هر لحظه می توانند آنها را منفجر کنند. نسخه جدید هجوم ربایندگان جسم به شکلی باور پذیر از این هراس سخن می گوید. چون درام فردی موثر یک مادر برای حفظ فرزند را به عنوان پیرنگ برگزیده و از هنرپیشگانی سود می برد که قادر به جلب همدلی بالای تماشاگران هستند. این پیرنگ که در آنونس فیلم با تکیه بر جملاتی چون: هیچ کس نمی تواند به بچه من دست بزند! بر آن تاکید می شود.
تهاجم اولین فیلم انگلیسی زبان الیور هیرشبیگل متولد ١٩٥٧ هامبورگ است که سه سال قبل با فیلم سقوط[Der Untergang] به شهرتی بین المللی دست یافت. البته جیمز مک تیگ کارگردان با ذوق فیلم V برای انتقام نیز در ساخت فیلم سهیم بوده، کسی که سابقه بسیار خوبی در دستیاری فیلم های مطرح یکی دو دهه اخیر از جمله سه گانه ماتریکس دارد و یقیناً در آینده به تنهایی فیلم های قابل اعتنایی هم خواهد ساخت.
تهاجم محصولی ٨٠ میلیون دلاری است که به تازگی نمایش آن آغاز شده و به شکل قطعی نمی توان درباره موفقیت مالی آن اظهار نظر کرد. ولی فروش ٥ میلیون دلاری هفته اول نمایش آن امید چندانی عرضه نمی کند. پیام اصلی اولین فیلم انگلیسی الیور هیرشبیگل کارگردان آلمانی فیلم[ بر اساس شایعات نقش مک تیگ در پرداخت فیلم چندان زیاد نبوده] این است" هیچ کس آنی که نشان می دهد نیست!" همین حرف می تواند به گسترش و رشد بیگانه هراسی غربی ها دامن بزند.
منبع : Nonama
http://i22.tinypic.com/mli6a.jpg
نام: هری پاتر و محفل ققنوس Harry Potter and the Order of the Phoenix
تاريخ انتشار : ۱۱ جولای ۲۰۰۷
استديو : Warner Bros
کارگردان : David Yates
بازيگران : Daniel Radcliffe, Emma Watson, Rupert Grint, Ralph Fiennes, Gary Oldman
نوع فيلم : ماجراجویی، درام، خانوادگی، تخیلی
رده سنی : PG-13
مدت : 1۳۸ دقيقه
خلاصه داستان:
هری پاتر در تعطیلات سال چهارم مورد حمله دو دیمنتور قرار گرفته و برای نجات خود و دادلی مجبور به استفاده از جادو می شود. پیامد این کار دریافت اخطاری از سوی وزارت جادو و پیدا شدن سر و کله آلستور مودی و سیریوس بلک است که یقین دارند این اتفاق را باید جدی گرفت و از هری محافظت کرد. پس از پایان تعطیلات هری برای ادامه تحصیل و حضور در کلاس پنجم به هاگوارث باز می گردد. اما فضا در هاگوارث نیز متشنج است. دامبلدور نیز عقیده دارد که لرد والدمورت دست به کار شده و به زودی بازخواهد گشت. اما کورنلیوس فاج وزیر جادو به این حرف باور نداد و آن را توطئه ای از سوی دامبلدور می داند که چشم به صندلی وزارت دوخته است. به دلیل کوتاهی وی و عدم اجرای اقدامات پیشگرانه به زودی تمامی جادوگران و ساحره ها در معرض خطر قرار می گیرند و بیشتر از همه هری پاتر!
وزارت جادو به دلیل اتفاقات رخ داده شده در هاگوارث بازرسی به نام دلوروس آمبریج را به آنجا روانه می کند. ولی خانم آمبریج خیلی زود با روش های جابرانه و بخشنامه هایی که هر چیز معمول را قدغن اعلام می کند، زندگی هری و تمامی شاگردان را به جهنم تبدیل می کند. هری که خطر را نزدیک می بیند، پس از ممنوعیت آموزش عملی جادوهای محافظت کننده، تصمیم می گیرد تا به همراه دوستانش محفلی پنهانی تشکیل داده و خود را برای روبرو شدن با والدمورت آماده کند.
نقد:
بگذارید همین ابتدا بگویم که از عشاق سینه چاک هری پاتر و طرفداران کتاب های خانم رولینگ نیستم و این پدیده را تقلیدی بسیار آبکی از نوشته های روآلد دال[مخصوصاً ساحره ها] می دانم. اما بحث اینجا بر سر یکی از نشانگان روزگار ماست که بد یا خوب مقبولیت جهانی یافته و برگردان سینمایی آن هم از این امر مستثنی نیست. بدیهی است سازندگان نسخه سینمایی از هر تلاشی برای فاخرتر کردن آن خودداری نمی کنند. از سخت گیری در انتخاب هنرپیشه، مثل انتخاب اوانا لینچ از میان ١٥ هزار دختر برای نقش لونا لاوگود، تا بافت فرشی به قیمت ٥٠ هزار پاوند برای اتاق پروفسور اومبریج و مذاکره با کارگردان هایی چون میرا نایر و ژان پی یر ژونه برای ساخت قسمت فعلی...
پنجمین قسمت از ماجراهای جادوگر جوان که با صرف هزینه ای معادل ١٥٠ میلیون دلار ساخته شده، تا این لحظه مبلغی حدود ٢٨٠ میلیون دلار نصیب سازندگانش کرده است. اما کسی که در پشت سکان این کشتی گران قیمت قرار گرفته، بر خلاف پیشینیان خود-کریس کلمبوس، آلفونسو کوآرون و مایک نیویل- نام آشنا و معتبری نیست. دیوید ییتز متولد ١٩٦٣ سنت هلنز، دانش آموخته مدرسه ملی سینما و تئاتر در بیکنزفیلد است. کسی که عمده سابقه و شهرت خود را در میان هموطنانش، مدیون مجموعه ها و فیلم های تلویزیونی چون State of Play و آن گونه که اکنون زندگی می کنیم استو به خاطر آن ها چند جایزه بافتا هم دریافت کرده است. اما برای تماشاگر ایرانی شاید نام فیلم ادعای تیچبورن[چند سال قبل از تلویزیون پخش شد] و دختری در کافه تداعی کننده چیزی باشد. کارگردان خوش اقبالی که از هم اکنون قرعه ساخت بعدی هری پاتر نیز به نام وی اصابت کرده است.
کجا مانده بودیم؟ بله، به پنجمین پای این اختاپوس هفت پا رسیده ایم و اعتراف کردم که از معتادان هری پاتر نیستم. شاید به همین خاطر باشد که کتابش را نخوانده رها کردم و ترجیح دادم تا بعدها فیلم را ببینیم. اما فیلم هم چیزی عایدم نکرد. همان آدم ها و فضاها و لرد والدمورت که کم و بیش در برابر دوربین ظاهر می شود. هری کمی بزرگ تر شده و قصه هم کمی پیش تر رفته تا به پایان موعود خود-یعنی رویارویی هری و والدمورت- نزدیک تر شود. هری پاتر و محفل ققنوس یکی از طولانی ترین کتاب های این مجموعه است که در برگردان سینمایی اش تازگی چندانی در انتظارتان نیست. اما می شود همچون ادامه یک سریال تلویزیونی با فراغ بال به تماشای آن نشست. فقط یک چیز تماشای این یکی را برای من جذاب تر کرد و آن رویارویی هری و هم مدرسه ای هایش با پدیده جباریت، سانسور و تحدید آزادی های مدنی بود. پیامی که ارزش آن را دارد تا هر کودکی-و بزرگسالی- را به تماشای این فیلم ترغیب کنم.
منبع : Nonama
http://i20.tinypic.com/2wqg23a.jpg
نام: تغییر شکل دهندگان Transformers
تاريخ انتشار : ۳ جولای ۲۰۰۷
استديو : Paramount Pictures
کارگردان : Michael Bay
بازيگران : Shia LaBeouf, Tyrese Gibson, Josh Duhamel, Anthony Anderson
نوع فيلم : اکشن، ماجرایی، علمی تخیلی
رده سنی : PG-13
مدت : ۱۴۰ دقیقه
خلاصه فیلم :
همه می دانیم که در کره زمین اشکال مختلف حیات طبیعی وجود دارد. اما در سیاره سایبرتورن روبات هایی زندگی می کنند که به راحتی می توانند تغییر شکل داده و اعضای بدن خود را به هر صورتی دربیاورند. این روبات ها ترانسفورمر نام دارند. اما ترانسفورمرها به دو دسته متفاوت تقسیم شده اند. در یک طرف اتوبوت های[Autobot] نیک سرشت وجود دارند که توسط اوپتیموس پرایم رهبری می شوند. در طرف مقابل آنها دیسپشن های[Decepticon] شیطان صفت به رهبری مگاترون قرار دارند. اما هر دو طرف مشکلی مشابه دارند. منابع انرژی سیاره در حال اتمام است و باید منبعی جدی یافته شود. هر دو گروه سفری فضایی را آغاز می کنند و جستجوی شان به سیاره زمین ختم می شود که از نظر منابع انرژی بسیار غنی است. ترانسفورمرها که قدرت تبدیل شکل خود به اتومبیل، کشتی، هواپیما و حتی انسان را دارند، شروع به اجرای طرحی جهت دستیابی به منابع انرژی کره زمین می کنند. اما به زودی جنگ میان دو طرف بر سر تصاحب منابع نیرو در می گیرد و اگر دیسپشن ها برنده شوند، فرجام آن نابودی انسان ها خواهد بود. اما خریده شدن یکی از ترانسفورمرها که به شکل اتومبیلی کهنه در آمده، توسط پسر جوانی به اسم سام حوادث تازه ای را باعث می شود....
نقد :
نسخه جدید و ١٤٧ میلیون دلاری یکی از پر طرفدار ترین مجموعه های انیمیشنی دهه ١٩٨٠، که نسخه سینمایی آن نیز با موفقیت روبرو شده بود، در دستان یکی از کارگردان های پول ساز و متخصص تولید فیلم های گران قیمت اکشن[مانند پرل هاربر، جزیره و پسران بد] در نگاهی از دور می تواند به دلیل حس نوستالژیک بسیاری از تماشاگران اثری جذاب ارزیابی شود. امااگر مثل من به خود زحمت داده و به تماشای ترانسفورمرها بنشینید آن را طولانی، زیادی بزرگ و پرخرج، بسیار پر سر و صدا و خیلی آشفته خواهید یافت.
مایکل بنجامین بی متولد ١٩٦٥ لس آنجلس از فیلمسازانی است که در کنار جری بروکهایمر شکل دهنده موج جدید اکشن های بسیار پر تحرک و گران قیمت محسوب می شود. فیلم های اولیه بی -پسران بد، صخره و آرماگدون- همگی در گیشه بسیار موفق بودند و قراردادهای تازه ای برای این گونه فیلم ها وضع کردند. بروکهایمر و بی بعدها در سریال ها و فیلم های سینمایی این روش را ادامه داده و به پسران بد ٢، پرل هاربر، جزیره و اینک ترانسفورمرها رسیده اند که قرار است با قسمت دوم آن در سال ٢٠٠٩ ادامه یابد. مایکل بی از کارگردان هایی است که از دنیای کلیپ سازی[و آگهی های تبلیغاتی] وارد سینما شده و ساختار دیداری شنیداری خاص کلیپ ها را به فیلم های بلند منتقل کرده است. او از گران قیمت ترین کارگردان های فعلی آمریکا نیزبه شمار می رود که توانسته دستمزد ١٠٠ هزار دلاری خود را در کمتر از یک دهه به ٢٥ میلیون دلار و شاید هم بیشتر! ارتقا دهد. اما هیچ کدام از اینها دلیلی بر مثبت بودن دستاوردهای او نمی تواند باشد. مایکل بی یکی از پول سازهای حرفه ای هالیوود است، اما هنوز رموزی در این کار مانده که بایستی آنها را یاد بگیرد!
مثلاً نقش شخصیت پردازی که ترانسفورمرها از آن تهی است. فیلم مانند شخصیت هایی که نام شان را به آن داده اند، هر لحظه شکل عوض می کند، زیاده از حد بزرگ و مکانیکی و فاقد احساسات است[بین خودمان بماند در نیمه دوم فیلم-یعنی پر سر و صدا ترین و پر زد و خوردترین بخش آن- برای دقایقی خوابم برد!]. اما هیچ کدام از اینها باعث عدم استقبال نوجوان آمریکایی نشده و آخرین سنت های او را از جیبش خارج خواهد ساخت. ترانسفورمرها اصولاً به همین قصد ساخته شده و فیلم مزوّرانه ای است. غیر لازم ترین فیلم سال که هیچ سکانس آن با سکانس قبل و بعدش ارتباط درستی ندارد و روایت در این فیلم معنای خود را از دست می دهد و تبدیل به چیدمان بی هدف صحنه های اکشن می شود.
منبع : Nonama
http://i20.tinypic.com/k2gxo9.jpg
نام: ساعت شلوغی ۳ Rush Hour 3
تاريخ انتشار : ۱۰ آگوست 2007
استديو : New Line Cinema
کارگردان : Brett Ratner
بازيگران : Jackie Chan, Chris Tucker, Max von Sydow, Noemie Lenoir
نوع فيلم : کمدی، اکشن، جنایی، مهیج
رده سنی : PG-13
مدت : ۹۰ دقيقه
خلاصه داستان:
سر بازرس لی که برای محافظت از سفیر هان در کنفرانس مبارزه با جنایت سازمان یافته حضور پیدا کرده، شاهد ترور نافرجام وی می شود. لی در تعقیب ضارب هان وی را در کوچه ای به دام می اندازد، اما سر رسیدن کارآگاه جیمز کارتر و دو دلی خود وی سبب فرار وی می شود. کارتر و لی در بیمارستان به دختر سفیر هان قول می دهند تا ضارب را که یقیناً از سوی سندیکای جنایتکاران مامور قتل سفیر بوده، دستگیر کنند. آن دو در تعقیب سر نخ هایی که پیدا کرده اند، به پاریس می روند. اما به محض ورود از سوی کارآگاه فرانسوی به نام روی مورد اذیت و توهین قرار می گیرند. ولی بعد با جورج/ژرژ-راننده تاکسی- آشنا می شوند که کمک زیادی به آن دو در تعقیب جنایتکاران می کند. لی و کارتر پس از درگیری های فراوان موفق می شوند تا کنجی-ضارب هان- را به دام بیندازند. کسی که در واقع برادر طرد شده لی است و سرانجام نیز کشته می شود. اما سر نخ همه این حوادث در دست کس دیگری است. فردی که با سفیر هان نیز ارتباط نزدیکی دارد و حال اختیاز زندگی دختر هان را نیز به دست گرفته است....
نقدی کوتاه :
۹ سال قبل بود که زوج کارآگاه جیمز کارتر و سر بازرس لی در ساعت شلوغی به تماشاگران معرفی شد. زوجی که خیلی زود مورد پسند و استقبال قرار گرفت و سه سال بعد دومین قسمت ماجراهای این دو نفر به نمایش در آمد. اما موفیت مادی آن باعث نشد تا قسمت سوم بلافاصله تولید شود و میان دو فیلم آخر ٦ سال وقفه افتاد. وقفه ای که به نظر من واقعه ای نیکو بود. چون باعث شد تا فیلمنامه نویسان قسمت اول و دوم که ترفند اصلی شان قرار دادن دو کارآگاه خارجی در کشوری غریب بود، به سراغ ابداع راه های تازه ای بروند. به نظر من قسمت سوم با وجود پا به سن گذاشتن جکی چان از دو قسمت قبلی بهتر است! و خوشحالم که تهیه کنندگان مجموعه تصمیم خود مبنی بر ساخت همزمان قسمت های سوم و چهارم راعملی نکردند.
برت راتنر متولد ١٩٦٩ ساحل میامی و از تجاری سازان خوش قریحه تلویزیون و سینمای آمریکاست. او برای ساخت ساعت شلوغی ٣ مبلغی معادل هفت و نیم میلیون دلار از بودجه ١٤٠ میلیونی فیلم را دریافت کرده است. بی شک او سهمی عمده در توفیق این مجموعه دارد و این بار نیز بسیار کوشید تا از استیون سیگال، ژان کلود وندام، گونگ لی و آیشاواریا رای استفاده کند. اما بی اغراق باید گفت بدون این آدم ها نیز فیلمش بسیار دیدنی است. البته حضور کسانی چون مکس فون سیدو و رومن پولانسکی[دومین فیلم امریکایی اش در طول ٣٣ سال گذشته-محله چینی ها] نیز برای دوستدارن شان غنیمت است. اما کسی که توانسته خوش بدرخشد ایوان آتال بازیگر و کارگردان فرانسوی[که برای فیلم Un monde sans pitié اریک روشان جایزه سزار را گرفت] است.
و در پایان باید گفت جدا از توانایی های جکی چان و کمی تا قسمتی کریس تاکر سهم مهمی از موفقیت ساعت شلوغی مدیون جف ناتانسون-فیلمنامه نویس- است که شوخی های کلامی دلچسبی[به غیر از مورد شوخی با اسامی چینی مثل Yuو Mi] را در دل حوادث فیلم جا داده بود .
منبع : Nonama
http://i22.tinypic.com/9kyusg.jpg
نام: آزاد زندگی کن یا سخت بمیر Live Free or Die Hard
تاريخ انتشار : ۲۷ ژوئن ۲۰۰۷
استديو : 20th Century Fox
کارگردان : Len Wiseman
بازيگران : Bruce Willis, Timothy Olyphant, Maggie Q, Jeffrey Wright
نوع فيلم : اکشن، ماجرایی، مهیج
رده سنی : PG-13
مدت : ۱۳۰ دقیقه
خلاصه فیلم :
جان مک لین دیگر آن آدم سابق نیست. زندگی خصوصی اش در چند سال گذشته زیر و رو شده، همسرش طلاق گرفته و خودش نیز مدتی گرفتار الکل بوده است. او دیگر آن کارآگاه پلیس پر جنب و جوش سابق هم نیست و ترجیح داده به کارهای کوچکی چون تعقیب تبهکاران اینترنتی بپردازد. دخترش نیز که از رفتار او ناخشنود است، ترجیح می دهد تنها و دور از او زندگی کند. تا این که یک شب، ماموریت جلب و بردن هکری جوان به نام مت فارل به مک لین سپرده می شود. کاری که در ابتدا راحت به نظر می رسد، اما با حمله آدم کش های گروهی ناشناس برای از بین بردن فارل همه چیز به هم می ریزد. این آغاز عملیاتی بزرگ از سوی گروهی تبهکار به ریاست فردی به اسم تامس گابریل است که قصد دارد با از کار انداختن تمامی کامپیوترها و سازه های تکنولوژیکی که اقتصاد آمریکا و طبعاً دنیا به آن وابسته است، باجی بزرگ از دولت بستاند. مک لین که حمله آدمکش ها را ناکام گذاشته و فارل را نجات داده، قصد دارد تا به هر قیمتی که شده او را به نزد مامور امنیتی بلند رتبه ای به نام بومن برساند. اما گابریل و دوستانش نیز بیکار ننشسته اند و قم به قدم در حال ساقط کردن سیستم تکنولوژیک و امنیتی کشور هستند و زندگی در آمریکا در حال تبدیل شدن به کابوسی وحشت انگیز است....
نقد :
سه گانه جان سخت معیارهایی تازه برای ابرقهرمان فیلم های اکشن و این گونه خلق کرد. این سه گانه محصول تلاش فیلمسازان هالیوود در دهه ١٩٩٠ برای به روز کردن ژانرها و جاری کردن خون تازه ای در رگ های سینمای تجاری آمریکا بود که در دهه ١٩٨٠ به احتضاری مزمن دچار شده بود. این مجموعه در کنار احیای ژانر اکشن، بازیگری به نام بروس ویلیس را نیز به مقام ستاره رساند و در طول دهه گذشته وی را تبدیل به چهره شاخص این گونه کرد. البته به نظر نمی رسید که با گذشت بیش از یک دهه بار دیگر جان مک لین بر پرده سینما ظاهر شود، اما وقوع ماجرای ١١ سپتامبر و نیاز سینمای آمریکا به بازسازی روحیه مردم ایالات متحده بار دیگر قهرمانی از نوع وی را طلب می کرد. بنابر این افراد عادی درگیر حوادث تروریستی تبدیل به قهرمانانی انتقام جو شدند تا حقانیت آمریکا در مبارزه با تروریسم را یادآور شوند. اما هیچ کپی برابر با اصل نیست. پس باز هم جان سخت از بایگانی خارج و به روز شد تا هم تکانی به گیشه و موقعیت مالی هالیوود بدهد و هم سهمی در بازسازی روحیه مردم سیاست گریز امریکا داشته باشد. حاصل کار اینک پیش روی ماست: فیلمی ١١٠ میلیون دلاری با زمان نمایشی نه چندان کوتاه که هرگز تماشاگر را از دنبال کردن ماجراهایش خسته نمی کند. این امر نه فقط در سایه حضور بروس ویلیس و قهرمان کلبی مسلکی چون مک لین، بلکه به مدد فیلمنامه پر و پیمان و جلوه های ویژه گران قیمت اش صورت می گیرد. بروس ویلیس و یکی از کارگردان های سابق این مجموعه-جان مک تیرنان- که به عنوان تهیه کننده در پروژه حضور دارند، همه سعی خود را کرده اند تا از جلوه های ویژه کامپیوتری-در فیلمی که کامپیوتر از سوژه های اصلی ان به شمار می رود- دوری کنند تا حاصل کار واقعی تر و پذیرفتنی تر به چشم بیایید. جان سخت مدل ٢٠٠٧ نتیجه کامل هراس های پس از ١١ سپتامبر است. در آن روز چنین به نظر می رسید که دشمنانی نامرئی آمریکا را مورد هجوم و اشغال خود قرار داده اند. وقوع این حادثه باعث ایجاد حس نا امنی در میان مردمی شد که کشورشان را صاحب بزرگ ترین ارتش دنیا می دانستند. این واقعه باعث به وجود آمدن پارانویایی شد که حاصل آن سریال هایی چون ٢٤ و فیلم های فراوانی چون خسارت جانبی بود. جان سخت ٤ نیز یکی از این گونه فیلم هاست و قرار است آسیب پذیر بودن این سیستم را تصویر کند. کاری که به خوبی از عهده آن برمی آید و در ستایش از عمل گرایی آمریکایی؛ جان مک لین بی بهره از دانش کامپیوتری را به جنگ نوابغ این دنیا می فرستد تا از طریق برتری فیزیکی آنها را از میدان به در کند.
اما جان سخت ٤ همچون سه فیلم قبلی این مجموعه به مدد ریتم تند و بدون افت خود اجازه تفکر را از بیننده سلب می کند. میزان درگیری و همدلی وی با شخصیت ها و ماجراهایی که بر سر وی نازل می شود آن چنان بالاست که بی اختیار در پایان فیلم دل به حرف ها جورج بوش و تصمیم های او بسپارد. مطابق معمول این فیلم ها جبهه شر را شخصیت های اروپایی-این بار فرانسوی تبار- و آسیایی نمایندگی می کنند تا بیگانه هراسی آمریکایی رنگی از واقعیت به خود بگیرد.
لن وایزمن متولد ١٩٧٣ و همسر کیت بکینسل و سازنده دو قسمت پیشین دنیای مردگان[Underworld] به خوبی موفق شده تا این کشتی گران قیمت را به ساحل مقصود برساند. کسانی که طرفدار ژانر اکشن هستند بدون فوت وقت به دیدار مک لین سالخورده –دود از کنده بلند می شود- خواهند رفت و شاد و راضی از سالن خارج خواهند شد. شاید بعدها نسخه دی وی دی آن را نیز خریداری کنند. اما فراموش نکنید که اتکای بیش از اندازه به دنیای مجازی واقعاً می تواند دردسر آفرین باشد، آن هم در زمانه ای که سایبر تروریسم هر لحظه در حال افزایش است. پس فیلم را جدا از مقاصد سیاسی اش با این هدف نیز ببینید!
منبع : Nonama
http://i24.tinypic.com/nlbv2f.jpg
نام: اوان نیرومند Evan Almighty
تاريخ انتشار : ۲۲ ژوئن 2007
استديو : Universal Pictures
کارگردان : Tom Shadyac
بازيگران : Steve Carell, Morgan Freeman, Lauren Graham, John Goodman
نوع فيلم : کمدی، تخیلی، فانتزی
رده سنی : PG-13
مدت : ۹۰ دقيقه
خلاصه داستان:
اگر فکر می کنید که رابطه غیر معمول خدا با بندگان خاص خودش با فیلم بروس نیرومند در سال ٢٠٠٣ به آخر رسید، اشتباه می کنید! چون ماجرا با اتفاق هایی که بر سر اوان-خبرنگار خودپسند آن فیلم- می افتد، ادامه دارد.
اوان باکستر بعد از کسب محبوبیت از طریق تلویزیون در انتخابات کنگره شرکت کرده و راهی کنگره آمریکا می شود. شعار انتخاباتی وی دنیا را عوض خواهیم کرد بود و حال که به واشنگتن رفته، قصد دارد تا به این وعده خود عمل کند. اما اولین روز اقامت در خانه تازه با رسیدن محموله عجیب آغاز می شود. کسی برای او وسایل نجاری عتیقه ای فرستاده و باکستر یقین دارد که اشتباهی صورت گرفته است. اما فردای آن روز محموله بزرگی از چوب می رسد و سر و کله شخصی هم پیدا می شود که از وی می خواهد تا شروع به ساختن یک کشتی بزرگ کند، چون سیل عظیمی در راه است. این آدم که ماموریت نوح پیامبر را به باکستر اعطا می کند، کسی نیست جز خدا!!!
نقد:
اولین و آخرین باری که اوان باکستر را دیدیم نقش رقیب بروس نولان را در بروس نیرومند در ایستگاه تلویزیونی شهر بوفالو داشت. او حالا به ویرجینیا آمده و قصد دارد تا کارهایی انقلابی انجام دهد. اما از سوی خدا ماموریتی به وی محول می شود که چندان هم تازه و انقلابی به نظر نمی آید. اوان نیرومند که ابتدا قرار بود با حضور جیم کری و جنیفر آنیستون در قالب ادامه ماجراهای بروس نولان ساخته شود، بعد از انصراف کری تبدیل به فیلمی از آخرین کمدین آمریکایی-استیو کارل- شده است. کارل که با فیلم باکره چهل ساله یک شبه تمامی درهای شهرت و موفقیت به رویش باز شد، ستاره اصلی این فیلم ١٧٥ میلیون دلاری نیست! بلکه مسئولان جلوه های ویژه و فیلمنامه نویس آن استیو اودکرک هستند که نمونه تازه ای از آقای اسمیت-در حد و اندازه های قرن بیستم- ارائه کرده اند. اوان باکستر قرار است همان کاری را بکند که چندین دهه قبل مخلوق فرانک کاپرا انجام داد. یعنی توجه دادن سیاست مردان آمریکا به چیزهایی ورای فهم آنها که این بار مشیت الهی و قدرت خداوند هدف قرار گرفته است. اتفاقی که باعث شده در زمانه ما این فیلم تبدیل به یک قصه پریان بی رنگ و رو شده و تماشاگرش را خسر الدنیا و آخرت رها کند.
تام شدیاک متولد ١٩٥٨ را با ایس ونچورا:کارآگاه حیوانات شناختیم. فیلمی که برای او و جیم کری سرآغازی درخشان بود. آنها کوشیدند تا با ساختن قسمت دوم ماجراهای ایس ونچورا این توفیق را تکرار کنند و پیام دوست داشتن حیوانات را در قالب فیلمی کمدی به بینندگان خود عرضه کنند. فیلم های بعدی این دو نفر مانند دروغگو، دروغگو و بروس نیرومند نیز موفقیت هایی نسبی برای شان فراهم کرد. فیلم پروفسور نخاله نیز زمینه ساز ساخت قسمت های بعدی توسط ادی مورفی شد، فیلم هایی که با تکیه بر جلوه های ویژه نوین قادر به تعریف قصه خود بودند.همین امر باعث کاهش نقش نویسنده و بازیگر و حتی کارگردان در خلق فیلم ها شد و حاصل کار فیلم اخیر است که با وجود کار چندین نفر روی فیلمنامه و سر انجام اودکرک، باز عنان فیلم در دست متخصصین کامپیوتری است. فیلمی که حتی تماشاگر ساده پسند و هالوی آمریکایی را نیز چندان راضی نکرده و کمتر از ١٠٠ میلیون دلار در گیشه در آمد داشته است. یعنی شکست تجاری!!!
حتی بیرون کشیدن شخصیت استیو کارل از باکره ٤٠ ساله[که در صحنه ای از فیلم شاهد سر در سینمایی هستیم با این عنوان: باکره ٤٠ ساله ازدواج می کند] و تلفیق آن با اوان باکستر نیز چاره ساز نیست. تنها نکته قوت فیلم حضور مورگان فریمن در نقش خداست، که گمان نمی کنم انگیزه کافی را برای توصیه تماشای فیلم فراهم کند. ولی خدا را چی دیدید؟ شاید تهیه کنندگانش از همین حالا به فکر قسمت سومی با نام ریتای نیرومند باشند؟
منبع : Nonama
http://i23.tinypic.com/fpa5pf.jpg
نام: قلبی قوی A Mighty Heart
تاريخ انتشار : ۲۲ ژوئن 2007
استديو : Paramount Pictures
کارگردان : Michael Winterbottom
بازيگران : Angelina Jolie, Dan Futterman, Irrfan Khan, Adnan Siddiqui, Alyy Khan
نوع فيلم : درام، اقتباسی، مهیج
رده سنی : R
مدت : 1۰۸ دقيقه
خلاصه داستان:
دانیل پیرل خبرنگار وال استریت جورنال به هنگام ماموریتی در پاکستان توسط نیروهای القاعده ربوده می شود. ولی پس از مدتی به رغم تلاش های فراوانی که جهت آزادی اش صورت می گیرد، کشته می شود. همسرش ماریان نیز که روزنامه نگار است، بعد از این واقعه تصمیم می گیرد تا به پاکستان برود. او قصد دارد تا حوادثی را که بر سر شوهرش آمده و پرده اسراری که روی این ماجرا کشیده شده، کنار بزند.
نقد:
مایکل وینترباتم در کنار کن لوچ از معدود سینماگران بریتانیایی است که به شکلی جدی به مسائل سیاسی/اجتماعی دوران ما می پردازد. نگاه موشکافانه، مستندگونه و هنرمندانه وی تا امروز منجر به خلق فیلم های ارزشمندی چون در این دنیا، به سارایووا خوش آمدید، کد ٤٦، راهی به سوی گوانتانامو و همین فیلم آخر شده است. البته در کارنامه این کارگردان ٤٦ ساله فیلم های خوبی مانند تو را می خواهم، سرزمین عجایب، ادعا، با تو یا بی تو، ٩ ترانه و تریسترام شندی نیز به چشم می خورد که نشان از خلاقیت وی در خلق فیلم هایی متعلق به ژانرهای متفاوت دارد. او برای فیلم هایش جوایز معتبری چون بافتا، خرس طلای و نقره ای جشنواره برلین گرفته و سه بار نیز نامزد نخل طلای کن بوده است. با چنین پیشینه ای ساخته شدن هر فیلمی توسط وینترباتم می تواند بدل به یک حادثه شود. چیزی که فیلم های وی استحقاق آن را دارند. قلبی قوی نیز چنین اثری است. یک محصول ١٦ میلیون دلاری با پیامی فوق العاده انسانی و به روز: قصد تروریست ها به وحشت انداختن ماست، پس سعی کنیم دچار وحشت نشویم!!!
این روش مقابله شاید برای برخی آرمانی به نظر بیاید اما ماریان پیرل توانست نفرت خود را مهار کرده و به کنکاش در چرایی بروز حرکت های تروریستی بپردازد. کاری که وینترباتم نیز در این فیلم و فیلم های پیشین خود به آن با دقت پرداخته است. این سومین فیلم وینترباتم است که در منطقه پاکستان و افغانستان روی می دهد. جغرافیایی که امروزه بدنام ترین قسمت این کره خاکی و زادگاه طالبان و مامن القاعده است. ولی وینترباتم از ما می خواهد به زندگی انسان های ساکن این منطقه منصفانه بنگریم. کشیده شدن انسان ها به چرخه تروریسم را واقع بینانه بررسی کنیم و برای از میان بردن این پدیده شوم با تعقل و بدون نفرت از جهان سومی ها و فارغ از نژادپرستی عمل کنیم. اتفاق بس فرخنده ای است که هنوز فیلمسازی چون او و لوچ وجود دارند. کارگردان هایی که سال ها بعد فیلم های شان به مثابه سندی از زمانه ما ارزیابی خواهد شد. قلبی قوی از منظر سینمایی همچون فیلمهای قبلی وینترباتم ساختاری میان مستند و داستانی دارد. و هر چند ستاره ای چون آنجلینا جولی را در نقش اصلی به خدمت گرفته، نتوانسته بیش از نصف هزینه تولید خود را به دست آورد. اما این واقعه از ارزش های این فیلم بشر دوستانه که در ستایش از شهامت یک زن خبرنگار و شوهر مقتولش ساخته شده، کم نمی کند. امیدوارم جزو کسانی باشید که با دیدن این فیلم ادامه کار امثال وینترباتم و ساخته شدن فیلم های جدی و هوشمندانه را تضمین کنید!
منبع : Nonama
http://i20.tinypic.com/2ef1eno.jpg
نام: ۱۴۰۸
تاريخ انتشار : ۲۲ ژوئن ۲۰۰۷
استديو : Dimension Films, MGM Distribution Company
کارگردان : Mikael Hafstrom
بازيگران : John Cusack, Samuel L. Jackson, Mary McCormack, Christopher Carey
نوع فيلم : ترسناک، مهیج، رمزآلود
رده سنی : PG-13
مدت : ۹۴ دقیقه
خلاصه داستان:
مایک انسلین، محقق و نویسنده موفق کتاب هایی درباره حوادث فراطبیعی است. آخرین کتابی که سرگرم نگارش آن است به حوادث فراطبیعی رخ داده شده در هتل ها اختصاص دارد. انسلین در طول تحقیقات خود نامه ای دریافت می کند که او را برای رفتن به هتل دلفین و اقامت در اتاق ١٤٠٨ ترغیب می کند. مایک پس از تحقیقات اولیه در می یابد که تاریخچه آن اتاق آکنده از حوادث و مرگ های غیر طبیعی است. بنابر این سعی می کند تا آن اتاق را توسط تلفن رزرو کند. اما متصدیان هتل از این کار خود داری می کنند. انسلین عازم هتل شده و برای گرفتن اتاق شماره ١٤٠٨ اصرار می کند. مدیر هتل جرالد اولین با دادن پرونده ای حاوی مدارکی هراس انگیز از مرگ های رخ داده شده در اتاق ١٤٠٨ سعی می کند تا وی را از اقامت در آن اتاق منصرف کند. ولی انسلین قبول نکرده و مسئولیت تمامی حوادث آتی را بر عهده می گیرد. اما ساعتی پس از ورود با حوادثی روبرو می شود که به خطرناک بودن اتاق ایمان می آورد. مایک هراسان تصمیم می گیرد تا از اتاق خارج شود، اما این کار غیر ممکن است. تمامی راه های خروجی اتاق به نحوی اسرار آمیز مسدود شده و راه به جایی ندارند. انسلین سعی می کند تا از طریق تلفن و اینترنت با خارج از اتاق، مخصوصاً همسرش که دور از وی زندگی می کند، تماس برقرار کند. اما نیرویی که در اتاق وجود دارد، مانع از این کار شده و او را وادار می کند تا با حقایق تلخ و ترسناکی که در گذشته اش وجود دارد رو در رو کند. کاری که انسلین را به سوی خودکشی سوق می دهد....
نقد:
یان میکائیل هافستروم متولد ١٩٦٠ اسکان لان سوئد از اواخر دهه ١٩٨٠ با ساختن فیلم تلویزیونیTerrorns finger شروع به کارگردانی کرد. دوازده سال بعد اولین فیلم سینمایی خود به نام روزهایی مثل این را در سوئد ساخت که در جشنواره گلدباگ نامزد جایزه بهترین کارگردانی و برنده جایزه بهترین فیلمنامه شد. دومین فیلمش شیطان[٢٠٠٣] جایزه فیپرشی جشنواره ویارجیو را به دست آورد. هافستروم بعد ساختن Drowning Ghost راهی آمریکا شد و اولین فیلم سینمایی انگلیسی زبان خود را به نام خارج شده از ریل[با شرکت کلایو اوئن، جنیفر آنیستون و ونسان کسل] کارگردانی کرد. موفقیت این فیلم مهیج و سابقه وی در ساختن فیلم های ترسناک راه را برای ساختن فیلم ٢٥ میلیون دلاری ١٤٠٨ هموار کرد.
١٤٠٨ بر اساس داستان کوتاهی از استیون کینگ به همین نام ساخته شده است. قصه ای که کینگ آن را بسیار دوست دارد و آن را بر اساس خبری درباره اتاقی بدنام در هتل دل کورنادوی کالیفرنیا و محقق حوادث فراطبیعی به نام کریستوفر شاکون نوشته است. پیرنگ فیلم سرشار از نمادها و کنایه ها به اعداد مخصوصاً عدد ١٣ سیزده است. جمع ١٤٠٨ برابر با ١٣ است. هتل طبقه سیزدهم ندارد، ولی عملاً بعد از طبقه دوازدهم طبقه سیزدهم قرار می گیرد. اولین مرگ در این اتاق به سال ١٩١٢ رخ داده، که جمع اعداد آن نیز با ١٣ برابر است و یکی از قربانیان اولیه اتاق گریدی نام دارد، نام یکی از شخصیت های داستان Shining نوشته کینگ که کوبریک آن را به فیلم برگردانده است و ..
اما آن چه فیلم و اتاق ١٤٠٨ را دیدنی می کند کارگردانی هافستروم است که از همان دقایق اولیه ورود انسلین آن را تبدیل به مکانی مخوف می کند. میزانسن های دقیق او در کنار جلوه های ویژه خوب فیلم، به اتاق ١٤٠٨ فضایی به شدت کلاستروفوبیک می دهد که هر تماشاگری را می تواند از اقامت در اتاق های هتل ها منصرف کند. ١٤٠٨ مطمئناً به عنوان یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از آثار کینگ باید دیده شود. فیلمی که از طنز و طعنه کینگ به سرشت آدمی تهی نشده و به او یادآور می شود که هر لحظه می شود از امکان رستگاری استفاده کرد. ١٤٠٨ با انتخاب دلایل هراسی قابل باور از توهین به شعور تماشاگر[بر خلاف بسیاری از آثار این گونه که به مدد قدرت خیال پردازی نویسندگانش فارغ از واقع گرایی پیش می رود] پرهیز می کند. اتفاقی که باعث جدی انگاشته شدن فیلم و سازنده اش می شود. یافته شدن چنین فیلم هایی در زمانه ما که سیل فیلم های ترسناک تهی از تفکر در آن روان است، غنیمتی است
منبع : Nonama
moji_moji
02-11-2007, 02:48
مرثیه برای یک رویا Requiem for a Dream
کارگردان: دارن آرونوفسکی. فیلمنامه: هیوبرت سلبی جونیور و ارونوفسکی بر اساس داستانی از سلبی. مدیر فیلمبرداری: ماتیو لباتیک. تدوین: جی رابینوویتس. موسیقی: کلینت منسل. بازیگران: الن برستین[سارا گلد فارب]، جرد لتو[هری]، جنیفر کانلی[ماریون]، مارلون وایانز[تایرون]، کریستوفر مک دانلد[تاپی تیبونز]، لوییز لاسر[ادا]، شون گالت[آرنولد]. ١٠٢ دقیقه، محصول ٢٠٠٠ آمریکاhttp://ecx.images-amazon.com/images/I/51YG5WWCJRL.jpg.
سارا گلد فارب، بیوه زنی معتاد به تلویزیون که در کانی آیلند زندگی می کند، از شوهر متوفایش پسری به نام هری دارد. هری که معتاد است اغلب اوقاتش را با ماریون (یک طراح مد ناکام) و بهترین دوستش تایرون (مواد فروش سیاه پوست) می گذراند.هری و تایرون در پی به جیب زدن پول کلانی از راه فروش مواد مخدر هستند و ماریون هم در حالی که اعتیاد آن ها و نا امیدی توام با آن شدت می گیرد، با آن دو همراه می شود. سارا نیز به تلویزیونش چسبیده و رویای شرکت در مسابقه تلویزیونی محبوبش را در سر می پروراند. سارا که باور دارد حضورش در تلویزیون قطعی است، زیر نظر پزشک بدنامی شروع به رژیم گرفتن می کند تا لباس قرمز رنگی که در جوانی اش می پوشید، دوباره اندازه اش شود. او به زودی گرفتار قرص هایش می شود که در واقع مواد مخدر (مخلوطی از کوکایین و هروئین) هستند. اعتیادش او را از دنیای واقعی دور و توهم های هراسناکی را جانشین آن می کند. هری و تایرون هر چند در آغاز کارشان موفق به جمع آوری پول قابل توجهی می شوند، اما در نهایت این پول خرج مصرف فزاینده هر سه نفر می شود و از دست می رود. هری که همراه تایرون در صدد قاچاق مواد از شهری دیگر هستند، با عفونت بازوی هری (بر اثر تزریق با سرنگ آلوده) به دکتر مراجعه می کنند و به چنگ پلیس می افتند. بازوی هری برای پرهیز از گسترش عفونت قطع می شود و ماریون نیز که تنها و بی کس شده، به تن فروشی روی می آورد. سارا هم پس از گذشت مدتی کوتاه دچار فروپاشی عصبی و در آسایشگاه روانی بستری می شود.
تعبیر بد فرجام رویای شیرین
برای کسی که هنگام تحصیل چندان علاقه ای به ریاضیات نداشته، دیدن اولین فیلم کارگردانی جوان درباره کسانی که ریاضیات را زبان و رمزگان طبیعت می دانند، یک شگفتی کامل است. پی اولین فیلم دارن آرونوفسکی تجلیل بصری استادانه ای از دیوانه های ریاضیات بود؛ فیلم دلنشینی که بیننده را در چرخه ای از جنون ریاضی به بند می کشید و با فرضیه جذابی درباره طبیعت و جهان پیرامون ما پایان می گرفت.
پی روایت تریلری روز آمد و متعلق به عصر کامپیوتر از گولم بود که در آن تکنولوژی به شکلی مرگبار تصویر شده بود. تریلری هگلی و پر رمز و راز که هوشمندانه بودن خود را به رخ تماشاگر نمی کشید. پی با فیلمبرداری سیاه و سفید پر کنتراستش با آثار مایا درن و دیوید لینچ پهلو می زد و ادای دینی به بونوئل کبیر بود (مورچه هایی که درون کامپیوتر و مغز ماکسیمیلین می لولیدند از سگ آندلسی عاریت گرفته شده بود). پی درباره مردی بود که بدون توجه به بهایی که سلامت عقل و انسانیتش می پرداخت، رازهای عالم را پی می گرفت و اینک مرثیه ای برای یک رویا درباره چهار انسان است که در راه رسیدن به رویا، سلامت عقل و جسم و روح خود را از دست می دهند.
برای کسانی که طبعی حساس دارند، مرثیه ای برای یک رویا فیلم تلخ و غافلگیر کننده ای است. فیلم هجوی تمام عیار بر حساسیت و احساس انسان هاست، تصویری وحشتناک از دنیا عرضه می کند و سرانجام در نقطه اوجی چشمگیر و هولناک پایان می پذیرد. این فیلم تجربه منحصر به فردی در ترکیب زبان سینمایی عامه پسند و تصویر سازی قوی و زیبا با تکیه بر احساسات ناب و متمایل به نیکی بشر است؛ اثری مدرن، هنرمندانه و درخشان که یک امید تازه به شمار می آید. فیلم حول محور چهار شخصیت- که به شکل رقت انگیزی امیدوارند – بنا شده و چنین می نماید که فقط مواد مخدر، خلأ موجود در زندگی این شخصیت ها را پر می کند. احساسات این شخصیت ها در فصل سیاه نهایی فیلم به اوج می سید تا این که سرانجام آرامش مخوفی برقرار شود. در واقع فیلم بیش تر درباره اعتیاد به تصور یک زندگی بهتر است تا مواد مخدر و مسافت درازی را که این آدم ها برای گریز از واقعیت خویش می پیمایند، تصویر می کند. فیلم در تصویر کردن جهنم جسمانی، عاطفی و روانی ملازم اعتیاد بی رحم است و تأثیر سینمایی این جهنم را سبک بصری بسیار نوآورانه کارگردان تأمین کرده است. آرونوفسکی برای نقطه گذاری خطوط داستانی متعددش راهی برگزیده که به یقین شدید ترین سیلاب جلوه های ویژه است که تاکنون برای یک فیلم درام جدی تدارک دیده شده است. از همان ابتدای فیلم، زیر رگبار حمله های بی امان تصاویر اسپیلیت اسکرین، اسلوموشن، فست موشن، تدوین ایزنشتاینی و... قرار می گیرم تا در نهایت تأثیر روان شناسانه نشئگی های متعددی را که شاهد شان هستیم، احساس کنیم. نتیجه چنین سبکی تأثیر گذارترین فیلم ضد مواد مخدر است.
برای شخصیت های مرثیه ای برای یک رویا هیچ پالایش و تخلیه عاطفی در کار نیست. هیچ کس شفا پیدا نمی کند، هیچ چیزی درست از کار نمی آید و تأثیرش، جذابیت هولناک یک تصادف جاده ای را دارد. برای کسانی که اسیر پایان خوش هالیوودی (حتی در فیلم هایی درباره معتادان) هستند، مرثیه ای برای یک رویا تراژدی سیاه و هولناکی است؛ تلنگری به روان آن ها تا پالایشی روانی را تجربه کنند و بدون شک پافشاری بر همین تراژدی است که باعث تشویش و منقلب شدن بیننده می گردد.
پایان فیلم مجموعه ای از تحقیر ها را به نمایش می گذرد؛ از زخم های چرکین گرفته تا شوک درمانی و آمیزش در برابر چشمان جمعی سبک سر و هوچی. شیوه اجرای آرونوفسکی سبیار شبیه کار گای ریچی در قاپ زدن است که بر تصویر پردازی پر شتاب و پر تحرک، تدوینی سریع و موزون و تأکید فراوان بر طراحی صدا تکیه دارد. رویکرد اصلی این نوع سینما در بر گیرنده شیوه ای از به کار گیری تصویر پردازی و صدا به عنوان وسیله ای برای حذف های روایی است؛ صدا و تصویر در قالب انرژی پر شتاب و نفس گیری که در چند ثانیه سمت و سو و نقطه تمرکز داستان را تغییر می دهد و قواعد متعارف و سنتی روایت و پیش برد داستان را به هم می ریزد. اما این امر نشانه غلبه سبک بر محتوا نیست و آرونوفسکی با چیره دستی میان انرژی عصبی این سبک بصری و داستان بی رحمانه اش تعادل برقرار می کند. در حالی که سقوط فراگیر و همگانی شخصیت ها را شاهد هستیم، تمرکز فیلم از این شخصیت متوجه شخصیتی دیگر می شود و به شکلی سنجیده مدتی زمان می برد تا ضرباهنگش را تثبیت کند و این نیروی رانشی موزون یکی دیگر از کامیابی های مرثیه ای برای یک رویا است. روایت چنان به شکل موثری پا به پای موسیقی و تصویر پردازی عمل می کند که در میانه فیلم، بیننده آگاهی فزاینده ای درباره قدرت فیلم و چگونگی تأثیرش می یابد. از این رهگذر، آرونوفسکی حرف های اصلی اش را درباره اعتیاد به مثابه عارضه ای رفتاری به تماشاگر عرضه می کند.[١]
در حالی که در آغاز، تصویری آیینی از مصرف مواد مخدر در قالب مجموعه ای متوالی از تصاویری با سرعتی برق آسا از یک قاشق، سرنگ، رگ و گشاد شدن مردمک چشم ارائه می شود (گونه ای هوشمندی ظاهر فریب)، اما تکرار این صحنه ها در جریان فیلم از جهت دیداری و شنیداری تبدیل به ترجیع یند سقوط آدم ها و فروپاشی رویاهایشان می شود. تکرار و آرامی این آیین نیز تبدیل به وقفه و استراحتی از پس هراس هایی می شود که مقدم بر این لحظه بوده اند و هراس هایی که می دانیم از پی آن خواهند آمد. در این جاست که عنوان فیلم تحقق می یابد و به سرقت رفتن رویای زندگی بهتر از پس انتخاب های غلط این افراد رخ می نمایند. سارا وزنش را کم می کند و نهایتا عقلش را و هری برای رسیدن به پول یک بازویش را از دست می دهد و ماریون نیز عزت نفس و غرورش را از کف می دهد. هر سه نفر در پایان فیلم به شکلی جنینی اندام خود را جمع می کنند، گویا در بی پناهی هستند. آن ها بی انگیزه، خالی و تنها شده اند. آن ها در این وضعیت همگی به نوعی مقصرند، مادر دچار «مسمومیت عاطفی»[٢] نسبت به فرزند و فرزند دچار مسمومیت عاطفی نسبت به دوست دخترش شده است؛ گونه ای ارتباط ناسالم که در مواجهه با بحران ارزش ها، تنها ویرانی از پی می آورد. هر یک از شخصیت ها تراژدی شخصی خودش را دارد و برای اختیار گرفتن زندگی اش تقلا می کند، اما پاسخی که پیدا می کند به وخیم تر شدن مشکلش می انجامد و سرانجام نابودش می کند.
مرثیه ای برای یک رویا با تصاویری از حضور خیالی سارا در شوی تلویزیونی، در حالی که پسرش را در آغوش گرفته، پایان می یابد؛ تصویری غم انگیز که گریز از رویا را گوشزد می کند. مرثیه ای برای یک رویا نمادی است از هر آن چه که می توان در صنعت سینمای آمریکا انجام داد و نمادی از قدرت سینمای مستقل این کشور، فارغ از مقتضیات و سازش کاری سینمای روز، که نشان می دهد هنگامی که به آزادی و خلاقیت مجال ظهور و حضور داده شود، حاصل کار تا چه حد می تواند درخشان باشد.
moji_moji
02-11-2007, 03:09
Requiem for a Dream
http://agrandsimanmag.persiangig.com/film-review/requiem%20for%20a%20dream.jpg
عنوان فارسی: مرثیه ای برای یک رویا
کارگردان: دارن آرونفسکی
نویسنده: دارن آرونفسکی , هوبرت سلبای جونیر
با هنرمندی: الن برستین (در نقش استاد سارا گلدفارب) , جنیفر کانلی (در نقش ماریون) , جرد لتو (در نقش هری گلدفارب)
زمان فیلم: ۱۰۰ دقیقه
دارن آرونوفسکی را با فیلم پی می شناسیم. فیلمی اضطراب آور با تصاویری گیج کننده که به درون ذهن فرد قدم می گذارد و از درون ذهن قهرمان با بیننده ارتباط بر قرار می کند به نوعی که بیننده صداهای ذهن قهرمان را نیز با تمام وجود احساس می کند. مرثیه ای برای یک رویا فیلمی دیگر از آرونفسکی٬ تصاویری از درون سه گروه از افراد است. سه گروه در دو نسل و از دو جنس. دو پسر٬ یک دختر و یک مادر. هر سه گروه اسیر اعتیاد می شوند و در نهایت برای این عمل خود نیز ضرر هایی جبران ناپذیر می پذیرند.
فیلم مرثیه ای برای یک رویا با توجه به موضوع اعتیاد٬ این موضوع را در سطح های گوناگون و برای سن های گوناگون نشان می دهد و این تصاویر همراه با سبک فیلم سازی آرونفسکی با بیننده بسیار ارتباط برقرار می کند.
هر کاری توام با اثری است برای خود فرد. اگر این کار اعتیاد باشد نتیجه آن برای خود فرد است که در این جا موضوع محوری همین اعتیاد است. هری پسری جوان است که برای بدست آوردن پول برای خرید مواد مخدر٬ حتی تلویزیون خانه مادر پیرش را نیز می فروشد. او دست به هر کاری می زند ولی در این راه دوست دارد مادرش را نیز همواره خوشحال ببیند. او و دوستش برای بدست آوردن پول برای خرید مواد حتی حاضر به دلالی مواد نیز می شوند تا اینکه مجبور می شوند برای خرید مواد٬ به شهری دیگر بروند. دوست دختر هری٬ ماریون٬ نیز که می توان گفت عاشق هری است برای کمک به هری برای خرید مواد٬ تن به خود فروشی نیز می دهد. مادر هری زنی مسن است که بسیار تنهاست و حتی با وجود داشتن چندین دوست در ساختمان خودش را تنها می داند. او دائما مشغول تماشای برنامه ای از تلویزیون است و سرانجام با تلفنی که به او خبر دعوت شدن به مسابقه را در تلویزیون می دهد متحول شده و به دنبال لاغر شدن برای پوشیدن لباسی که با آن خاطراتی در جوانی دارد٬ در مسابقه می رود و در این راه قرص هایی مصرف می کند که سرانجام به اعتیاد او می انجامد.
شروع فیلم با هری آغاز می شود که به خانه می آید تا بتواند پولی برای خرید مواد بگیرد اما مادرش به اتاق رفته و در را از داخل قفل می کند و هری مجبور می شود تلویزیون خانه را ببرد. در این قسمت دیالوگ های جالبی می شنویم که نشان دهنده علاقه دو طرفه هری و مادرش به یکدیگر است و این علاقه را در طول فیلم بار ها می بینیم. او به مادرش می گوید از اتاق بیرون بیا و نگذار احساس گناه کنم. مادرش که تلویزیون را به رادیاتور زنجیر کرده کلید زنجیر را به سادگی از زیر در به او می دهد. حتی هری به مادرش قول می دهد که با بردن این تلویزیون برای او تلویزیونی دیگر و پیشرفته تربخرد و سرانجام نیز به قولش وفا می کند.
بار ها شاهد فیلم هایی در مورد اعتیاد بوده ایم ولی مرثیه ای برای یک رویا با موسیقی تاثیر گذار خود توانسته ارتباط بیشتری برقرار کند و پیام خود را نیز بر بیننده بگذارد. سکانسی که نشان دهنده آماده کردن هرویین برای تزریق است را با کات های بسیار در طول فیلم بار ها می بیینم و آرونفسکی خواسته با تکرار این سکانس بارها اعتیاد این افراد را یاد آوری کند و بدین صورت هرچند با نشان دادن صحنه های معاشقه ماریون و هری و صحنه های آرامش بخش خود در طول فیلم به معصومیت افراد و سالم بودن روابط و عشق بین آن ها تاکید می کند٬ خواسته فورا به چگونگی شکل گیری این روابط نیز تاکید کند که یکی از پایه های آن همین اعتیاد است. در ادامه مادر نیز به قرص هایی برای کم اشتها شدن اعتیاد پیدا کرده و این قرص ها به او انرژی داده و شادی بخش نیز هستند و دوباره آرونفسکی با نشان دادن صحنه های قرص خودن زن مسن دلیل این شادی کوتاه مدت و پر انرژی شدن را یاد آوری می کند.
فیلم پر است از صحنه های گمراه کننده و گیج کننده توام با خیال و رویا. در طول فیلم بار ها شاهد رسیدن به نوعی آرامش پس از استفاده از مواد مخدر هستیم و این را در طول فیلم چند بار با سکانسی در کنار دریا شاهد هستیم. در انتهای فیلم پس از تصاویری گیج کننده از تقاص پس دادن همه این افراد یعنی هری و دوستش و ماریون و مادر هری را نشان می دهند٬ ناگهان به آرامشی در کنار دریا می رسیم و این آرامش با قطع شدن موسیقی فیلم به اوج خود رسیده تا دوباره شاهد دگرگونی بیننده باشیم. بار ها نیز شاهد فید شدن تصاویر به رنگ سفید و سپس وارد شدن به رویا هستیم و این همان چیزی است که با دیدن تصاویر آماده شدن هرویین برای تزریق خنثی می شود و علت می یابد و این باعث دگرگونی لحظه ای ذهن تماشاگر و سپس آرامش او می شود.
شخصا اعتقاد دارم که استفاده از تصاویر گیج کننده و اضطراب آور در این فیلم بیش از حد نرمال است و این با یکی از سکانس های آخر یعنی رفتن ماریون به خانه مرد سیاه پوست برای خود فروشی به اوج می رسد و این سکانس به نظر من کمی بی اثر می شود و کمی به دور از حتی رویا پردازی است.
در طول فیلم بار ها اسم پدر هری را از طرف مادر می شنویم که مادر با احساس بسیار زیبایی از او یاد می کند در صورتی که هرگز آرونفسکی اطلاعی از او نمی دهد پس این همه تاکید بر استفاده از اسم او و حتی افتخار کردن مادر به او برای چه بوده است؟
سکانسی که زن پیر با خوردن بیش از اندازه قرص ها به توهم می رود بسیار زیبا طراحی شده اما با تصاویر بسیار فراتر از رویا که مجری تلویزیون به داخل خانه او می آید تا حدی اثر خود را از دست داده است.
تکرار ها در طول فیلم کمی آزار دهنده شده است تا حدی که تکرار سکانس های مربوط به مسابقه تلویزیونی در انتهای فیلم دیگر خسته کننده جلوه می کند در صورتی که با کوتاه تر شدن این نوع سکانس ها می توانست به اندازه سکانس آماده کردن مواد برای تزیریق تاثیر گذار باشد.
نوع فیلم برداری در این فیلم بسیار جالب است و طوری فیلمبرداری انجام شده که بیننده کاملا به تصاویر راه می یابد. بار ها در طول فیلم شاهد تغییر زاویه فیلمبرداری به اندازه نود درجه هستیم که دو شخصیت را بتواند از جلو فیلم بگیرد در حالی که کنار هم نشسته اند. جامپ کات های به موقع طوری شکل گرفته اند که از نشان دادن برخی صحنه های اضافی خود داری کند تا اینکه ریتم تند فیلم تغییری نکند.
سرانجام از نظر من فیلم مرثیه ای برای یک رویا با ضرب آهنگ تند خود٬ همراه با موسیقی فوق العاده و فیلم برداری مدرن خود توانسته تاثیر خود را بر بیننده و از جمله بر خود من بگذارد و این همان چیزی است که می توان موفقیت کارگردان یعنی آرونفسکی دانست.
moji_moji
04-11-2007, 00:52
فیلم "پی _ Pi"
http://www.arashabdi.com/tekst/Pi_files/image002.jpg
كارگردان: دارن آرنوفسكی، بازيگران: شان گولت-1997
«اسرار جهان را نه تو دانی و نه من»
چندين سال پيش از اين يونانيان نوعي رموز ماورايي را در هندسه پيدا كردند.حال در آستانه هزاره سوم ميلادي، دارن آرنوفسكي قهرمانش را به جنگ شياطين فرستاده چون او به كشف عددي كه راز آفرينش را در خود نهفته دارد بسيار نزديك شده است....
تيتراژ فيلم يادآور كارهاي فينچر است كه با يك آهنگ رازگونه عدد پي را در چندين خط محاسبه مي كند گويي مي خواهد بگويد: اين راز همچنان ادامه دارد.مكس ،رياضيدان نابغه اي است كه سعي در كشف الگوهاي رياضي در تمامي مظاهر هستي دارد.او به همراه ابر كامپيوترش Euclid(اقليدس)قادر به محاسبه الگوي نهفته در پس تجارت كالاها خواهد شد كه به او اين امكان را مي دهد كه آينده بازار را به دقت پيشگويي كند.موفقيت او توجه گروههاي وال استريت را كه به دنبال فرمولي براي بازار هستند و نيز گروهي مخفي از يهوديان را كه به دنبال كليد اسم اعظم خدا هستند به خود جلب مي كند....
http://www.arashabdi.com/tekst/Pi_files/image004.jpg
مكس از سردردهاي مزمن رنج مي برد و با مسكنهاي مختلف سعي در تسكين دردهايش دارد.مكس همچون پيامبر معاصر است كه تمامي الام بشري را تحمل مي كند و به مبارزه با گروههاي تندرو مذهبي و شيطانهاي برون و درونش مي پردازد.مكس اسير دانسته هايش است و اين موضوع را در ابتداي فيلم مي بينيم كه او را در پشت نرده ها در حال حركت نشان مي دهد در حالي كه مردم عادي در بيرون در حال ورزش هستند.دوست مكس كه چهل سال را صرف يافتن راز عدد پي كرده به او مي گويد كه تو خيلي بالا پرواز مي كني.مواظب باش بالهايت نسوزد.
you fly too high.You`ll get burned. (همچون ايكاروس) او مانند داداشي در داستان پري گويي اين مراحل را گذرانده است.
http://www.arashabdi.com/tekst/Pi_files/image005.jpg
در فيلم رويا و واقعيت درهم مي آميزد و كابوسهاي مكس و زندگي واقعيش در هم مي آميزد.در صحنه اي او مغز تپنده اش را در ايستگاه مترو مشاهده مي كند و با قلم به آن مي زند كه صداي قطار به گوشش مي رسد انگار مي خواهد بگويد كاري با اين راز نداشته باش و در صحنه اي ديگر مغزش را در دستشويي در محاصره مورچه ها مي بيند كه آن را در هم مي كوبد....گويي مي خواهد از شر اين نبوغ ناخواسته رهايي يابد.صحنه هاي فيلم مملو از تصاوير نقطه ديد تب آلود مكس است كه با دوربين روي دست برداشته شده است.در اين چشم اندازها حتي ديوارهاي شهر هم پوشيده از نوشته است و در تمامي اين لحظات هم موسيقي بر تعليق فيلم مي افزايد.كلا موسيقي فيلمهاي آرنوفسكي همچون يك ترجيع بند است كه همراه با تنهايي و استيصال قهرمانش گويي مي خواهد نه شاهد مرگ تدريجي كه شاهد مرگ هزار باره او باشد.علاوه بر اين فيلمبرداري سياه و سفيد فيلم و نورپردازي آن اشاره اي به فيلمهاي اكسپرسيونيستي چون مطب دكتر كاليگاري است.اوج تصوير برداري فيلم زماني است كه دوربين كمي از چهره مكس پايين تر قرار گرفته و او را در پسزمينه اي سفيد نشان مي دهد كه بعد تصوير سفيد مي شود....گويي از ابتدا هيچ نبوده است.فيلمبرداري معركه روي دست ،بخصوص در هنگام تعقيب و گريزها و بحرانهاي مكس بخوبي درماندگي او را نمايش مي دهد.
در پايان به نظر مي رسد كه مكس دست از جستجو در اسرار الهي بر مي دارد و رستگار مي شود.او در پاسخ رهبر يهودي كه عقيده دارد يك انسان پاك بايستي اين رمز 216 رقمي را براي ظهور مسيح بگويد مي گويد كه من ملكوت آسمانها را ديده ام...من همه چيز را ديده ام.و وقتي كه اصرار مي كنند مي گويد اين فقط يك عدد است نه چيز ديگر.در هر حال مكس با مته مغزش را سوراخ مي كند و در پاسخ دختر بچه شرقي كه از او يك حاصلضرب را مي پرسد يك پاسخ ساده مي دهد كه بايد در برابر عظمت دنيا بدهد:نمي دانم!
منبع: سورنا (انسان مدرن
http://jclindahl.com/video/images/animation_pi.jpg
pi = 3.14159265
فیلم pi یا 3,14159265358 محصول سال 1998 و به کارگردانی دارن ارونوفسکی(Darren Aronofsky) است .این فیلم اولین کار بلند دارن ارونوفسکی است که توجه بسیاری از منتقدین را به خود معطوف ساخت .اما فیلم pi یک فیلم صرفا تجاری نبود زیرا به خاطر ساحتارهای پیچیده و نوع روایت داستان و مضمون و محتوا فیلمی تماشاگر پسند نبود .اما به واقع یکی از متفاوت ترین اثار سینمای دهه نود میباشد .ارونوفسکی بعد از این فیلم ،دومین فیلم خود را در سال 2000 کارگردانی کرد .فیلم مرثیه ای برای یک رویا(Requiem for a Dream) که به نوعی معروفترین اثر این کارگردان نیز به شمار میرود و بسیاری از سینما دوستان ارونوفسکی را با این فیلم میشناسند .ارونوفسکی در فیلم دوم خود با یک چرخش 180 درجه ای نسبت به فیلم pi فیلمی را با مضمون اجتماعی ساخت و به مسائلی نظیر اعتیاد پرداخت .شاید عدم استقبال از فیلم pi که یک فیلم خاص بود، باعث شد تا ارونوفسکی در فیلم دوم خود کمی هم به گیشه فکر کند هر چند که فیلم مرثیه ای برای یک رویا را نمیتوان اصلا فیلم گیشه ای نامید ،فیلمی قدرتمند در مضمون و روایتی دیگر ،که تبدیل به یک اثر ماندگار شد.اما ارونوفسکی بعد از فیلم (Requiem for a Dream) در سال 2006 فیلم (The Fountain) را کارگردانی کرد .در این اثر که سومین فیلم بلند این کارگردان محسوب میشود، ارونوفسکی دوباره به همان ساختارهای فیلم اول خود یعنی pi برمیگردد و فیلمی را با مضمون سفر در زمان با رویکردهای فلسفی میسازد .به نظر میرسد ساختن اثاری اینچونینی جز علایق کارگردان نسبت به مفاهیم فلسفی و موضوع افرینش باشد چون در تمام اثار دارن ارونوفسکی یک جستجو و یک سفر و کنکاشتی نسبت به پیرامون انسان و طبیعت به چشم میخورد.اما فیلم pi داستان یک ریاضی دان نابغه به نام ماکسیمیلیان کوهن (Maximillian Cohen) است ،او سعی دارد با علم ریاضی ماهیت خدا را کشف کند و برای این کار نظریه هایی را هم ارائه میکند .او دارای بیماری صر است و گاه و بیگاه دچار تشنج های شدید عصبی و مغزی میشود .شاید اولین چیزی که مخاطب را در این فیلم با خود درگیر میکند سیاه و سفید بودن فیلم با نورپردازیهای عجیب و غریب است که فضایی تیره و تاریک را در فیلم ترسیم میکند ،البته این عامل شاید به این دلیل باشد که کارگردان قصد دارد جهان را از نگاه شخصیت کوهن نشان دهد جهانی سیاه و سفید و عاری از رنگ ،فضا سازی و طراحی صحنه در این فیلم هم درست به مانند نورپردازی های فیلم عجیب و غریب و پیچیده است ،مسلما تماشاگر با دیدن این فضاها و طراحی ها خود را در جهان پست مدرن اساس خواهد کرد،به طوری که حتی یک شخصیت ماشینی به نام اقلیدس که رایانه شخصی ماکسی کوهن است به صورتی غیر مستقیم حضور دارد و زنده است و این موجب هراس میشود .اما از نکات مهم فیلم که این فیلم را گاه به نقطه اوج میبرد و گاه ان را پایین میکشد تصویربرداری فیلم است .شاید بیش از 60 درصد این فیلم به صورت فیلمهای مستند فیلمبرداری شده است .حضور دوربینی که باید جهان را از دیدگاه یک انسان ،دارای بیماری شدید عصبی نشان دهد ،باید کار دشوار و مشکلی باشد که البته ارونوفسکی با اینکه در پاره ای مواقع ،بسیار اغراق امیز عمل میکند اما در نهایت از عهده این کار به خوبی برامده است .
http://aeim.niij.org/photos/journal/pi
تکان های شدید دوربین و حرکت های ناپیوسته و چرخشهای یکباره دوربین،که به نوعی نشان دهنده اغاز حملات مغزی ماکسی کوهن است به خوبی از کار درامده است .اما شاید در بعضی مواقع این حرکتها بیش از اندازه اثیر تکرار میشود و مخاطب را به چالش میکشد ،همچنین در مورد نشان دادن نماهای خارجی ،دوربین فقط و فقط تاکید دارد، در شهری به مانند نیویورک اطباع شرقی و اسیایی را نمایش بدهد! به طوری که این کار نیز بیش از اندازه تکرار میشود و شاید این تاکید اغراق امیز به تجربه کارگردان بازگردد چون اولین اثر این کارگردان بوده و مسلما تجارب کمتری داشته است کارگردان ،این درحالی است که بسیاری از صحنه های فیلم در نسخه ای که در تاریخ دهم جولای سال 1998 عرضه شد از فیلم حذف شدند ،از این سکانسها میتوان به سکانس قبرستان رایانه ها که ماکسی کوهن در ان اثیر شده است اشاره کرد که در نهایت حذف شد این سکانس.به طور کلی تصویربرداری این اثر عالی بود طوری که دوربین هم بازیکر بود و هم باید احساس یک انسانی را که دچار تشنج های عصبی میشد را به تماشاگر اقا میکرد .از دیگر نکات برجسته فیلم موسیقی متن فیلم بود که اصلا به خودی خود،در مخاطب اثری شگفت دارد موسیقی پست مدرن به سبک کارهای گروههای نیو ایج* (New Age موسیقی رازگونه و فلسفی) مثل انیگما(ENIGMA ) و ارا (ERA )که بنیان گذاران سبک نیو ایج در جهان میباشند .عنصر موسیقی در فیلمهای ارونوفسکی نقش بسزایی دارد. در فیلم مرثیه ای برای یک رویا شاید بتوان گفت که یکی از بهترین موسیقی های متن فیلم را، ما در فیلم مرثیه ای برای یک رویا میشنویم .در فیلم pi هم به همین شکل موسیقی به خوبی تاثیر خود را میگذارد .برای موسیقی متن این فیلم نام پنج اهنگساز به چشم میخورد و همین مورد کافی است تا پی ببریم که دارن ارونوفسکی به وجود موسیقی و عملکرد ان در فیلمهایش اهمیت ویژه ای قائل است .نام افرادی مثل:( Clint Mansell ، Horace Hinds ، Grant Marshall ، Mushroom Vowles ، Robert del Naja) به عنوان اهنگ ساز در فهرست این فیلم به چشم میخورد .اما در نهایت در اگر بخواهیم در مورد این فیلم نظری داشته باشیم ،باید گفت که علی رغم تلاشهای زیاد کارگردان و گروهش ،فیلم pi فیلمی پیچیده و کاملا گیج کننده است که با یک بار دیدن این فیلم،مخاطب مسلما چیز زیادی دستگیرش نمیشود و حداقل باید پنج بار این فیلم را دید تا به نکات و مسائل نهفته این فیلم پی برد. حتی وجود راوی و روایت گر که خود شخصیت اصلی فیلم ان را روایت میکند نتوانسته است در برطرف ساختن پیچیدگیهای زیاد فیلم کمک زیادی کند.شاید این فضاپردازیها و داستان غیر متعارف با نورپردازیهای عجیب و غریب و طریقه سیاه و سفید فیلم دنیای پیچیده درست مثل علم ریاضی را ترسیم کند ،اما خلق چنین فضایی در پرده نقره ای و برای مخاطبانی که سینما را از منظر یک سرگرمی نگاه میکنند ،زیاد جالب توجه نباشد ،اما piفیلمی است که واقعا باید دید .بازیگران فیلم بازیگران مشهوری نیستند اما باید به بازی خوب و زیبای (Sean Gullette) در نقش(Maximillian Cohen) اشاره کرد که تقریبا تمام بار بازیگری این فیلم بر عهده اوست ،گولت بر خلاف دوربین که گه و بی گاه اغراق امیز عمل میکرد به صورتی کاملا طبیعی و اثر گذار نقش خود را ایفا میکند .
http://www.hollywoodjesus.com/media/pi02.jpg
رابطه علم ریاضی با خدا،دین ،مذهب،فلسفه
باز گویی فرضیه ها:
1-ریاضیات زبان طبیعت است.
2-همه چیزهای اطرافمان را میتوان با اعداد و ارقام،تفسیر و درک کرد.
3-اگر نمودار هندسی اعداد هر سیستمی را رسم کنیم،الگوهای خاصی پدید می ایند...
4-بنابراین الگوها در همه جای طبیعت وجود دارند.
3.1415926535 8979323846 2643383279 5028841971 6939937510 5820974944 5923078164 0628620899 8628034825 3421170679 8214808651 3282306647 0938446095 5058223172 5359408128 4811174502 8410270193 8521105559 6446229489 5493038196 4428810975 6659334461 2847564823 3786783165 2712019091 4564856692 3460348610 4543266482 1339360726 0249141273 7245870066 0631558817 4881520920 9628292540 9171536436 7892590360 0113305305 4882046652 1384146951 9415116094 3305727036 5759591953 0921861173
ریاضیات زبان طبیعت است و این جز ء اولین دیالوگهایی است که توسط کوهن گفته میشود ،شاید یکی از نقاط مثبت این فیلم ان است که مخاطب را از هر قشری که باشد به فکر فرو میبرد و فیلم در این زمینه به خوبی عمل میکند .فکر کردن به جهانی که طبق علم ریاضیات به وجود امده و طبق همین علم پیش میرود .به طوری که در سکانسی از فیلم خدا یک عدد 216 رقمی است! با توجه به نام دانشمندان و فلاسفه بزرگ که در این فیلم نام انها را میشنویم ،میتوان فیلم pi را یک فیلم فلسفی نیز قلمداد کرد،فیلمی که به مسائل افرینش میپردازد و با نگاهی روشن گرایانه سعی در اثبات خدا توسط علم دارد .این فیلم جدا از ساختارهای فلسفی که دارد به مسائل سیاسی نیز گوشه چشمی دارد و به طور نامحسوسی به موارد سیاسی هم اشاره میکند سیاستمداران در پی کشف حقیقت برای جهان هستی هستند تا توسط کشف ان به جاودانگی و قدرت برسند ،و این دیدگاه قدرت طلبانه توسط سیاستمدارن امریکایی که اکثرا جز تندرو های مذهبی هم بوده اند کاملا مشهود است .اما مذهب نیز به مانند سیاست همواره به دنبال کشف حقیقت و سعادت و جاودانگی بوده است شاید این نیاز در همان پیدایش جهان هستی در تفکر انسانهای اولیه هم شکل گرفته بود که انها نیز برای رهایی از مشکلات و مصائب و بلایای طبیعی به خدایان پناه بردند و بعد ها این خدایان شکل الهه های مقدس گرفتند خصوصا در کشور یونان الهه هایی مثل زئوس و یا اپولو و بسیاری دیگر که همگی انها را انسان خلق کرد. در مرحله ای دیگر ،پیدایش دین بود که ان را نیز انسان اختراع کرد(نگارنده مطلب) برای نیازهای درونی خود.فیلم pi را میتوان یک فیلم مذهبی نیز نام برد چون به طور مستقیم در این فیلم ما با رابطه بین اعداد و کتب اسمانی پی میبریم در این فیلم یهودیت به عنوان اولین دین رسمی دارای کتاب اسمانی نماینده ای است از تمام ادیان اسمانی !شاید انتخاب این دین به این دلیل باشد که قدیمی ترین است ،
http://m.blog.hu/tr/trip/image/plusz/pi_movie_film_aronofsky.jpg
در سکانسی از فیلم به رابطه بین اعداد و کتاب مقدس تورات اشاره میشود که رابطه ای شگفت انگیز و ،واقعی است. رابطه بین زبان عبری و ایات تورات به صورت کاملا مرموز و رمز گونه حکایت از رمزی برای جاودانگی دارد ! مسئله ای که در این فیلم عنوان میشود اعداد فیبوناچی و زبان عبری !و تورات!و رابطه تنگاتنگ بین اینهاست. اگر بخواهیم در دیگر ادیان نیز جستوجویی کنیم ،مثلا در اسلام و زبان عربی و کتاب قران رابطه ای شگفت انگیز بین حروف ابجد صغیر و کبیر و زبان عربی و کتاب قران وجود دارد! کتابهایی که به صورت کاملا رمزگونه نگاشته شده اند(با رمز و اعداد) و درون خود حقیقتی به نام جاودانگی را به همراه دارند ! اما این حقیقت چیست ؟و این رمز جاودانگی که یک عدد 216 رقمی است چه میتواندباشد؟عدد و رمزی که هم مذهبیان و هم سیاستمداران و دانشمندان در این فیلم به دنبال کشف کردن ان هستند و برای همین در این فیلم ما مشاهده میکنیم که تمام این گروهها به هر نحوی که شده میخواهند با کشف کردن این رمز حقیقت خود را ثابت کنند و ان از برای اعمال پلید استفاده کنند ،و همین عوامل سبب میشود که تمام این گروهها سخت به دنبال ماکسی کوهن نابغه باشند چون او کلیدی است برای کشف حقیقت! ماکسی کوهن دست به یک خطر بزرگ میزند! تا جایی میخواهد بالا برود، که امکان نابودیش وجود دارد .در سکانسی از فیلم استاد ریاضی دان کوهن به او میگوید :اگر زیاد بالا بروی خواهی سوخت! این ها همگی کنایه هایی است از اینکه انسان هنوز نمیتواند از حد و اندازه ای معین بیشتر به جلو برود ! چون از توان انسان خارج است. کوهن در سکانسی که مغز خود را با دلر برقی سوراخ میکند به این نکته پی برده است که او علی رغم اینکه خدا را کشف میکند اما توانایی رسیدن به ان را ندارد و درنهایت در برابر قدرت و انرژی مطلق ناچار سر تعظیم فرود می اورد نیرویی که از ادراک انسانها خارج است.اما پس رابطه و حقیقت بین مذهب و فلسفه و سیاست چیست؟در این فیلم سیاست مدارن انسانهایی جاه طلب و قدرت طلب و دانشمندان انسانهایی خود خواه و سود جو ،و مذهبیان که در این فیلم یهودیت نماینده ان است انسانهای محدود فکر و احمق نمایش داده میشوند .گروههایی که همگی قصد دارند از حقیقت جهان هستی به نفع خود استفاده کنند و البته در این کار نیز هر گز موفق نبوده اند. در دیالوگهایی که در فیلم بین کوهن و رهبران مذهبی و نمایندگان سیاسی رد و بدل میشود کوهن به واقع انها و رویکردشان به مذهب و سیاست را تحقیر میکند و انسانهای اینچنینی را سطحی میپندارد .با تمام این صحبت ها و مسایل بسیاری که در این فیلم وجود دارد مثل تاکید بر فلسفه شرقی و مذهب و دیگر عوامل فیلم pi نکات عمیق بسیاری را نیز در خود نهفته دارد که نوشتن این نکات و پرداختن به انها مسلما خارج از حوصله خواهد بود . 3,14 و الا اخر و اخر چیزی جز همان اول نیست و ان هم خداست.
حسین یوسفی
http://www.pithemovie.com/msl.gif (http://www.pithemovie.com/crew.html) http://www.pithemovie.com/spiranim.gif (http://www.pithemovie.com/gold.html) http://www.pithemovie.com/brainsm.gif (http://www.pithemovie.com/chaos.html) http://www.pithemovie.com/math.gif (http://www.pithemovie.com/go.html) http://www.pithemovie.com/run.gif (http://www.pithemovie.com/clips.html) http://www.pithemovie.com/smfade.gif (http://www.pithemovie.com/index.html)
پ.ن
P عددی است که برای بدست امدن محیط دایره در ریاضیات از ان استفاده میشود.
*اواخر دهه هشتاد ميلادي نوعي رويكرد شبه فلسفي در غرب ظهور كرد كه خواستار احياي باورها و تفكراتي بود كه پيش از شكل گيري دنياي صنعتي و مدرن امروزي رواج داشت. يكي از اصليترين محورهاي اين نگرش راز ورزي يا Mysticism بود. در همان ايام بود كه بازار طالعبيني فالگيري طب سنتي و گیاهخواری در غرب به شدت گرم شد و رونق پیدا كرد. اين رويكرد وهمانگيز و جديد سبك خاصي از موسيقي را نيز به همراه آورد كه ما آن را با نام موسيقي «نيو ايج» يا موسيقي عصر نوين ميشناسيم. نوعي موسيقي رازآلود كه سعي داشت انسان گرفتار در جوامع صنعتي را به آرامش ذهني و روحي برساند.در واقع New Age یک چشم و دید جدید به جهان است . در سال 1990 ميلادي آلبومي در همين سبك جديد و با نام «1990 ميلادي» از گروهي به اسم «انيگما» به با